خاطرات من

روز نوشت های من و دخملی

تکنولوژی
نگووووووووووو

من فکر می کردم پیشرفت تکنولوژی سریع باشه که نسل بعدی از تکنولوژی های داغون زمان ما خنده اشون بگیره.. همونطوری که ما از تکنولوژی های قدیمیا خنده مون میگیره!!!! ولی دیگه فکر نمی کردم پیشرفت تکنولوژی اینقدرررررر سریع باشه که به گرد پاش هم نرسیم!!!!! یعنی چیزی با فاصله یک سال!!!! زمین و زمان اینجوری زیر و رو بشه...

دیشب دخملی موبایل قدیمی ام رو پیدا کرده.. همونی که یک سال پیش دستم بود و با این گوشی جدیدم تعویضش کردم..

بعد دستش گرفته و با تعجب نگاهش میکنه.. میگه مامان این چیه؟؟!!!! میگم موبایله دیگه.. موبایل قبلیم..

بعد هی باز و بسته اش میکنه و زیر و زبرش میکنه.. بعد میگه مامان این چرا دکمه داره؟؟؟!!!!!!!!

و من با فک افتاده نگاهش میکنم..

اگر هنوز یک سال نگذشته دکمه های موبایل که روزگاری باهاش زندگی ها کردیم چنان از مد افتاده که بچه هامون هم نمیشناسنش.. وای به ده بیست سال دیگه.. احتمالا خودمون هم اون زمان شگفت زده خواهیم شد از تکنولوژی هایی که یه زمانی باهاش عشق میکردیم!!!!

یادمه زمانی که گوشی قبلی رو میخواستم بخرم تمام دغدغه ام این بود که کوچکترین و ظریف ترین مدل رو بخرم که مثلا روی مد باشم.. گوشی قبل تر از این که اولین گوشی من هم محسوب میشد از این هم ظریف تر بود.. و اینقدر کوچیک بود که تو مشت قشنگ جا میشد و میتونستیم مشتمون رو ببندیم بدون مزاحمتی!!!!!

و حالا..
 هرچی موبایل وسیع تر باشه و سنگین تر باشه رو مد تره.. حالا دارم فکر میکنم که سال های دیگه قراره چه چیزایی مد بشه..؟

همکارم کنار من نشسته بود تو جلسه موبایلش زنگ خورد. وقتی گوشیش رو درآورد صفحه اش دقیقا دوبرابر گوشی من بود.. و من دیگه از جلسه هیچی نفهمیدم که.. چون همش دنبال اسم و مشخصات گوشیه بودم که ببینم چیه که از تبلت هم بزرگتره!!!:دی

دختره رو بگوووو... هنوزم اون تعجبش و علامت سوالای توی چشمش یادم نرفته.. و هنوزم یک سال نگذشته..

البته یه چیزی هم هست.. من احساس میکنم ریحانه خاطرات گذشته اش رو فراموش کرده.. بعضی وقتا از گذشته یاد میکنه .. ولی بعضی وقتا هم که من یه خاطره میگم میگه یادم نمیاد و واقعا هم میبینم که تعجب کده از چیزایی که میگم..ولی خوب موبایل دکمه دار هنوزم تو دست مردم هست.. تو دست من ندیده باشه تو دست دوستام و معلما و بقیه آدما که دیده!!!!!

کاش با پیشرفت تکنولوژی خصیصه های خوب رفتاری از دست نره..و یادمون نره یه روزی با فداکاری و ایثار عشق میکردیم.. با کمک کردن به دیگران حال خوبی بهمون دست میداد.. با مهربونی برای همدیگه برادری و خواهری میکردم و تمام هم و غممون مشکلات دوستامون بود و از چیزی که بودیم راضی بودیم..

اما..

همون قدر که صفحه های گوشی هامون بزرگتر شد قلبمون تنگ تر شد.. همون قدر که تکنولوژی تاچ و نانو پیشرفت کرد انسانیت پسرفت کرد..امروز دیگه به مادری که به بچه اش میگه خوراکیتو به هیشکی نده و خوت تنها بخور خرده نمیگیریم.. و تازه تشویقش هم میکنیم..و خیلی راحت بذر خودخواهی رو میکاریم و افتخار هم میکنیم.. امروز دیگه گوشی ها اصلا تو مشت جا نمیشن..ولی مهربونی هم دیگه تو قلب ها جا نمیشه...

 

پی نوشت: گوشی مورد سوال مذکور!!!

                                              Sony Ericsson W580 سونی اریکسون

[ سه شنبه هشتم مهر 1393 ] [ 9:46 ] [ من و دخملی ] [ ]
فصل گردوزنی
دوستان عزیز...

ممنون که بهم روحیه میدین ..

منم دقیقا فقط برای شما خودم رو لوس میکنم:دی

چون میدونم غر غرام اینجا بیشتر خریدار داره..:دی

و البته دوست هم ندارم که هی ناراحتتون کنم..

و یه نکته دیگه که لازمه بگم اینه که وقتی اینجوری منفی میشم و میزنم جاده خاکی یعنی یکی از راه هایی که رفتم به بن بست خورده و من به دیوار خوردم و مخم هنگ کرده..:دی

دیروزم اینجوری شده بود دیگه.. راهی رو رفتم و به بن بست خوردم..برای همین اعصابم دوباره به هم ریخته بود...

ببخشید به هر حال..

و این که رمز گذاشتم واسش برای این که پشیمون شدم از نوشتنش.. خودمم دیگه از نوشته هه بدم اومده بود..چیز خوندنی نداره.. افه و کلاس هم نزاشتم.. عشوه خرکی هم نیومدم.. فقط نخواستم دیگه کسی بخونه.. برای همین لطف کنید رمز نخواید..

خوب.. بریم سر اصل مطلب..

عرضم به حضورتون که..

کیا گردوزنی فصل پاییز باغدار ها رو دیدن؟؟؟

خیلی پروسه باحالیه..

یک آدم بسیار شجاع.. که تقریبا از زندگیش سیر شده!!! از یک درخت ده متری.. شایدم بیشتر چهارده پونزده متری میره بالا.. بدون هیچ جای پای مناسب و امنی.. بدون هیچ وسایل ایمنی خاصی.. و یک چوب درااااااز هم دستش میگیره تا بتونه سر شاخه های درخت رو بزنه..(تجربه ای که در بلند کردن اون چوب مخصوص گردوزنی داشتم بهم میگه که طرف علاوه بر شجاع بودن باید خیلی هم خر زور باشه.. چون واقعا چوب سنگینه و وقتی از تهش میگیری اونم با یه دست.. باید رضا زاده باشی!!!!)

و از اینجا به بعد تازه کار شروع میشه!!!!! که باید وسط اون همه رنگ سبز بگرده تا گردو ها رو که زیر برگ ها قایم شدن پیدا کنه و با اون چوب اینقدر بزنه بهش تا گردوهه راضی بشه از درخت بیافته پایین..

حالا اون پایین چه خبره؟

یه عده از زن و مرد و بچه.. بیکار وایسادن و دست به کمر سقف آسمون رو نگاه می کنن و هی به اون بدبختی که نمیدونه اون بالا خودش رو نگه داره یا چوب رو دستور میدن که فلان جا یه دونه گردو هست.. اونجا هم هست.. و طرفی که بالاست علاوه بر این که باید خیلی شجاع باشه و خیلی خرزور باشه خیلی هم باید حواسش جمع باشه و چشماشم تیز باشه که اون انگشتی که اشاره کرده به یه جایی و از اون پایین تقریبا دیده نمیشه رو ببینه و بفهمه دقیقا کجا رو میگن..

و بعد از یک ساعت تقریبا کار گردوزنی اون بالا تموم میشه.(بسته به پر حجم بودن شاخه های درخت ممکنه تا سه ساعت هم برسه حتی ممکنه طرف مثلا اون بالا ناهار هم بخوره!!!!).

و این که طرف زنده برسه پایین یا نه دیگه کسی بهش اهمیت نمیده!!! و بهش نگاه هم نمی کنه!!!و طرف خودش با تکیه بر توانایی ها و مهارت های خودش باید جا پا پیدا کنه بیاد پایین.. و اون عده ای که دیگه به طرف اهمیت نمیدن ایندفعه به جای سقف آسمون به زمین نگاه میکنن.. بعضا با یه چوب تو دستشون و زیر علف ها رو میگردن تا دوباره همون گردو های سبزرنگی که خودشون رو این بار زیر علف های همرنگ مخفی کردن پیدا کنن..

این وسط بعد از چند ساعت گشتن و پیدا کردن و جمع کردن پیرزن ها و مسن تر ها که سر کار نمیرن یا اگرم میرن براشون مهم نیست رنگ دستشون به سیاهی زغال بشه..دیگه حوصله گشتن و جون راه رفتن رو ندارن و یه جای صاف پیدا میکنن و خودشون رو جاسازی میکنن و شروع میکنن به جداسازی.. جداسازی خود گردو از پوست سبز گردو..بعد از دو سه ساعت طرف رو باید به زور از زیر خروار گردو ها و پوست سبز گردو ها پیدا کنی..

و من از کجا اینا رو به این دقت میدونم؟

چون پدر بزرگم باغدار بوده..و دوسه تا باغ بزرگ گردو داشت.. و تقریبا تا یازده سالگی من هم زنده بود خدابیامرز.. و تا سال آخری که سکته کرده بود هم سرپا بود و همیشه آخر شهریور و اول مهر این پروسه در خانواده ما موجود بود.. و چه عشقی میکردیم ما فنچول های فامیل.. و البته از همه کارآمد تر بودیم..چون ریزه میزه بودیم و تو هر سوراخی جا میشدیم و مارو جاهایی که دست بزرگتر ها نمیرسید میفرستادن که گردو ها رو جمع کنیم..و از همه مهم تر این که چشمامون تیز بین تر بود.و گردو هایی که بزرگتر ها از سر بی حوصلگی و خستگی نمی دیدن ما می دیدیم و جمع میکردیم.. مادر بزرگ و خاله بزرگه هم که دیگه سنشون گذشته بود و توان راه رفتن نداشتن مینشستن وسط گردو های جمع شده و همون جداسازی رو انجام میدادن.. و بعد از چند وقتی از دور که نگاهشون میکردیم چیزی جز رنگ سبز نمی دیدم و باید گردو ها رو کنار میزدیم تا خاله و مادربزرگ رو پیدا کنیم..

این دور همی های خانوادگی و این اتحاد فامیلی برام خیلی شیرین بود.. با دخی خاله میگشتیم و شیطونی میکردیم و اینقدر گردو میخوردیم که زبونمون زخم میشد!!!! مامانم و خاله ام با هم .. داداشم و پسر خاله ام باهم.. شوهر خاله ها باهم.. و هر کسی جفتی داشت برای این پروسه.. یه چیز دیگه هم از قدیم به ما رسیده بود کباب کردن گردو بود.. گردوی تازه ی کبابی محشری بود به خدا.. میانداختیم تو آتیش و بعد از 5 دقیقه تقریبا درش میاوردیم و میشکستیم و داغ داغ میخوردیم(ایش و ویش راه نندازین ها.. وقتی من ِ شکمو میگم خوشمزه بود بدونید که حتما خوشمزه بوده!!!!:دی)

اینایی که واستون تعریف کردم برای تقریبا بیست و سه سال پیشه.. هفت یا هشت سالم بود.. و با این حال همین قدر واضح یادمه.. الان دیگه از این خبرا نیست.. پدر بزرگی نیست.. باغ آبادی نیست.. گردو درخت چنانی نیست.. و گردو درخت هایی هم که هستند دیگه پیر شدن و بار چندانی ندارن..و از همه مهم تر این که دیگه برای ما نیستن..(انحصار. ورثه که شد به خاله هام افتاد و ما دیگه سهمی از اون باغ ها نداشتیم)

برای همین تقریبا سیزده ساله که فصل گردوزنی که میشه فقط صدای تق و تق ناشی از برخورد چوب با شاخه درخت ها سهم ماست ..و یاد اون زمان ها.. اون خوشی ها..اون بیخیالی ها..

دیگه حتی خاله هام هم که مالک اون باغ ها شدن اون گردو و گردوزنی رو به معنای قدیم ندارن..و برای اون ها هم حسرت شده .. مطمئنم که درخت ها هم برای اون زمان ها دلشون تنگ شده.. کاش قدر طبیعت رو بیشتر بدونیم.. و به جای تصرف و حذف کردن کلونی های طبیعتش و از بین بردن و منقرض کردن گونه های زیستی اونجا سعی کنیم زمین رو زنده نگه داریم..هی درخت قطع میشه و جاش ویلا و ساختمون سبز میشه..و اونی هم که ویلا سازی میکنه به جای این که حداقل بقیه باغ رو زنده کنه به جاش استخر و جکوزی و فضاسازی بلا استفاده می سازه.. چون نه حوصله رسیدگی به باغ رو داره و نه سواد این کار رو داره..میترسم همین جور اگه پیش بره از اون درختا هیچی نمونه و عین شهر پردود و ترافیک بشه بدون حتی یک گونه جانوری..

غرض از گفتن همه ی این ها این بود که این هفته که رفته بودم خوب فصل گردوزنی بود و از گوشه گوشه ی شهر صدای گردوزن ها میپیچید.. شاید یکی از اون دلگیری های عجیبم برای همین خاطرات بود!!!

پی نوشت: الان فکر نکنید پدر بزرگ من چقدر پولدار بودا.. اون زمان ها گردو اینقدر گرون نبود.. یه خوراکی خیلی معمولی محسوب میشد.. و درآمد باغدار های گردو از باغدار های سیب و زردآلو و انگور کمتر هم بود.. یهو گردو قیمت گرفت..الان چند سال بیشتر نیست که خوار و بار قیمت گرفته.. گردو زن ها هم دیگه مثل سال های قبل نیستن.. دیگه کسی آنچنان جرات نمی کنه جونش رو کف دستش بگیره و بره بالا..(زمان های قدیم خیلی عادی بود که یه نفر از بالای درخت گردو بیافته و جونش رو از دست بده.. فک کن علت مرگ رو می نوشتن افتادن از درخت گردو..)

و اونایی هم که موندن قدیمی هستن و خیلی هم گرون میگیرن تا این کار رو انجام بدن..

[ یکشنبه ششم مهر 1393 ] [ 17:52 ] [ من و دخملی ] [ ]
فاز منفی
پیش نوشت: قبل از این که پست رو بخونید باید هشدار بدم که این پست صرفا برای تخلیه منفی نگرانه روحم هست.. و هیچ چیزی به غیر از غر غر و منفی نگری و حس بد نداره.. پس دوستانی که خودشون حالشون بده یا حوصله منفی بافی و غم و غصه رو ندارن لطفا نرن بخوننش و از همین جا اون ضربدر رو بزنن و برن وبلاگای دیگه..ترجیح میدم نخونید تا هی بیایید انتقاد کنید که چرا اینقدر منفی هستی و فلان و اینا..من فعلا زندگیم روی روالی افتاده که هیچ راهی به جز این جلوی پام نیست.

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه پنجم مهر 1393 ] [ 17:3 ] [ من و دخملی ] [ ]
یک تحول دیگه
ای خدااااااا....

باورم نمیشه ه ه ه ه ....

من آمادگیشو ندااااااارممممم....

از وقتی فهمیدم استرس گرفتم...

خدایا چقدر قدیمی ها راست گفتن که دختر بوته کدو هست و شب رشد میکنه!!!!!:دی

الان من باید چکار کنم دقیقا؟ من اینقدر این موضوع رو ندید گرفته بودم که حتی در موردش تحقیق هم نکرده بودم و الان سوادم صفره.. زیر صفر.. تنها سوادی که ازش دارم همون 5 سالگی خودم هست و خاطرات خودم دراین مورد و این که چقدر ازش میترسیدم.. برای همین همون ترسه منو ترسونده بازم..

البته به روی خودم نیاوردم جلوی ریحان.. و کلی هم تعریف کردم که چقدر بزرگ شده که این اتفاق واسش افتاده.. و الان دیگه مشخص شده که باید بره پیش دبستان.. کلی هم خاطرات خوب سرهم کردم که یه وقت نترسه ازش..ولی حقیقتش اینه که خیلی زود اتفاق افتاد .. خیلییییی زود.. با توجه به این که دخترم نیمه اولی هست انتظارم برای بعد از عید بود.. اما شش ماه زودتر اتفاق افتاد..

دیگه الان همه تون حدس زدید اتفاق مورد نظر رو .. مگه نه؟؟؟؟!!!!

بله درست حدس زدید دندوناش لق شده ه ه ه

هر وقت دندوناش رو نگاه میکنم یاد اون ترس بی حد و حصرم از دندون افتادنام میافتم.. مخصوصا که من یکی از دندونام رو اشتباهی جای هسته پرتقال خوردم!!!! (یعنی دقیقا همون اولین دندونم که لق شده بود)

و با توجه به این که پرتقال اون زمان وجود داشت و من هم شهریوری هستم میشه حدس زد که تقریبا مثل ریحان دندونام شروع کرده به لق شدن حالا یکی دوماه اینور تر یا اون ور تر.. ولی بازم نمیدونم چرا انتظارش رو نداشتم و الان هول شدم!!!!!

دوشب پیش بود تقریبا.. ریحان حرف میزد احساس میکردم دندوناش نامرتبه.. به خودم گفتم که ریحان دندوناش همیشه مرتب بود چرا الان حس میکنم کج شده و عین پیرزنا شده!!!! به دندون جلویی هاش دست زدم و جا خوردم .. قشنگ لق شده بود.. و تکون میخورد.. بغلیش هم همینطور.. دوتا احتمالا باهم میافته.. یا با فاصله زمانی خیلی کم..

خدایا.. چقد زود..

من هنوز مزه اون شیرینی که با اولین مرواریدی که تو آفتاب برق میزد و با دستم حسش میکردم از زیر زبونم بیرون نرفته که حالا داره همون مرواریدا میافته برای همیشه..تا یه سری مروارید دیگه در بیاد..

دندوناش هم همینقدر بی سر و صدا درومدن.. برعکس بچه های دیگه که تب میکنن و اسهال میگیرن و اینا نبود.. فقط علاقه اش به خوردن شصتش و دهن گذاشتن وسایل بیشتر شده بود.. دو سه روز بعد که بهش غذا میدادم قاشق تو دهنش میزاشتم صدا میداد.. اینقدر دندوناش کوچولو بودن که دیده نمی شدن.. دست کشیدم و حسشون کردم.. یادمه هنوز که چقدرررر  چلوندمش که بچه ام بزرگ شده و دندون درآورده..

اصولا بچه خود داری بوده و هست.. سر همین دندوناش هم یه هفته پیش انگاری به مامان جونش گفته بود غذا که میخوردم دندونام درد میگیره و مور مور میشه!!!! همین.. دیگه هیچ ابراز ناراحتی نکرده بود..

الان که خودم مادر یه بچه 5 ساله هستم نمیتونم بی احساسی بعضی مادرا نسبت به تفاوت های بزرگی که در بدن کودکشون رخ میده رو درک کنم.. خیلی از مادر های کلاسم اصلا متوجه نمی شدن که دندون بچه هاشون افتاده.. یا اگرم میفهمیدن میگفتن خوب اشکال نداره.. ولی الان من تو ذهنم کلی برنامه ریزی میکنم.. که هدیه براش چی بخرم.. آش بزارم یا نه.. و از این دست مسائل...

از الان دارم جای خالی دندونش رو تصور میکنم.. و این که لبخندش تا مدتی چقدر کج و معوج و بامزه میشه!!!! از الان باید حواسم باشه غذاها رو نرم تر درست کنم.. و لقمه ها رو با نون های سبک براش بگیرم..

خدایا...

من تحمل این همه تغییر یهویی رو ندارم..

کار خودم.. پیش دبستانی دخملی (که از نظر من بزرگترین تحول محسوب میشه) .. و الانم دندوناش.. احساس میکنم از زندگیم دارم جا می مونم..

[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 18:15 ] [ من و دخملی ] [ ]
عروسی هفت شب و هفت روز
عروسی هفت شب و هفت روز به این میگن...

البته در خانواده های دیگه از این سنگین تر هاش مد هست.. ولی نه در خانواده ی ما.. در خانواده ی ما تقریبا دخی خاله اولین نفریه که همه چیز رو کامل گرفته..

مثلا من حنابندون نداشتم.. دختر خاله ام عقد و جهاز برون نداشت.. ولی دختر خاله ام همه رو داشت..و یه سری چیزای دیگه که بعدا تعریف میکنم..

بریم که تعریف کنیم..

یک شنبه که جهاز برون دختر خاله بود..من نرفتم.. ولی مامانم رفت.. و فیلم هم گرفت.. فیلمش رو دیدم.. ماشالا همه چیززز خریده بود دخی خاله.. و البته از سنت های مرسوم منطقه ما هم مصون نمونده بود مثل من .. و اونم چیزی نیست جز لحاف و تشک..:دی بله در منطقه ما مرسومه که به دختر جهاز لحاف و تشک زیااااد میدن.. و دخی خاله هم کل کمدش شده بود لحاف و تشک.. منم یادمه از کصرت لحاف و تشک نمیدونستم چه کنم.. اخه مشکل اینجاست که در منطقه ما فقط به عروس لحاف تشک نمیدن.. رسمه خانواده داماد هم به پسر لحاف و تشک میدن!!!!! فک کن هم من و هم دخی خاله شوهرامون واسه همون منطقه بودن و علاوه بر لحاف تشک خودمون برا شوهرامون هم بود!!1:دی

پنج شنبه حنابندون بود.. من حنابندون نداشتم چون جا نداشتم.. نمیدونم جاهای دیگه حنابندون مرسوم باشه ولی منطقه ما مرسومه و حتی از عروسی هم جالب تر و حیاتی تره.. و خاله ام اینا یه مدرسه رو که جا اجاره میداد اجاره کرده بودند و همه رو دعوت کرده بودند.. نکته جالب اینجاست که نه خانواده داماد و نه خانواده عروس توجیه نبودند که حنابندون چی هست اصلا.. ظرف حنا رو که آوردن خانواده داماد دونه دونه دست به دست دادن و رقصیدن باهاش.. و بر خلاف رسوم خانواده عروس هم رفتند با ظرف یه دور رقصیدن!!!! حالا این که خوبشه.. داماد که اینو دیده بود خجسته خجسته بعد از مراسم ظرف حنا رو برده مردونه و به زووووور یه دور داده همه باهاش رقصیدن..:دی داداش میگفت مارو هم به زور میخواست ببره وسط برقصیم:دی پسر خاله ام میگفت ظرف حنا اکلیلی بود و هر کی باهاش رقصیده نشان دار شده!!!:دی

و مادر داماد هم نمیدونست باید به عروس زیر لفظی بده و حتی سکه هم نداشت.. خلاصه که سر و تهش رو با هزار تومنی تموم کردن..یه هزار تومنی حنایی کردن زدن کف دست عروس.. و از اونجایی که داماد میترسید دستش حنایی بشه!!!!! حنا رو از کف دست عروس با یه هزار تومنی دیگه پاک کردن و بعد عروس و داماد دستشون رو دادن به هم!!!!!! حنابندون خیلی بیشتر از عروسی خوش گذشت.. چون هم خودمونی تر بود هم تایمش بیشتر بود.. و عروس هم در حنابندون خوشگل تر شده بود تا عروسی.. علتش هم این بود که یه لباس سبز خوشرنگ انتخاب کرده بود.. و دوم این که آرایشگر تمام شایستگی های صورت عروس رو برجسته کرده بود.. مثلا دختر خاله من صورتش پهنه.. ولی گونه های برجسته و چشمای شهلا و مژه های بلند و برگشته داره.. و اون روی گونه ها و چشما مانور داده بود تا پهنی صورتش کمتر به نظر بیاد.. و برای همین زیباییش برجسته شده بود.. رنگ پوستش با سایه چشماش هماهنگی داشت.. ولی در عروسی با این که عروس لباس سفید می پوشه و باید صورت کمی رنگ دار تر باشه هم رژش رو وهم سایه اش رو کمرنگ انتخاب کرده بود. سایه اش نباتی بود و رژش قهوه ای.. و صورتش کمی بی روح شده بود مخصوصا که موهای سیاهش رو هم فندقی کرده بود و کلا تو مود قهوه ای رفته بود.. و مهم این که دیگه روی گونه های قشنگش مانوری داده نشده بود و پهنی صورتش بیشتر جلوه میکرد.. و موهاش رو هم خیلی ساده گوجه ای کرده بود بالای سرش.. البته این حالت مد روز هست ولی به دختر خاله من زیاد نمیومد.. ولی دخی خاله اینقدر قشنگ بود که از قشنگیش چیزی کم نشه..لباسش هم قشنگ بود.. عروسی ولی ما اصلا نرقصیدیم.. چون دوربین مدام زوم میکرد تا صحنه شکار کنه.. و مدام از دختر خاله فیلم میگرفت.. و تایم هم کم آوردن نمیدونم چرا..

و اما از خودم بگم.. که اصلا آرایشگاه نرفتم..نه حنابندون نه عروسی.. برای حنابندون که اصلا برنامه آرایشگاه نداشتم.. ولی عروسی هم که اولش برنامه ریختم ولی بعدش پشیمون شدم.. دیدم دو ساعته و من باید 80 تومن الکی خرج کنم.. و مهم تر از همه این که من زیاد خوشگل نیستم ولی وقتی میرم آرایشگاه از اینی که هستم زشت تر میشم!!!!:دی یعنی تا حالا نشده برم آرایشگاه و آرایشگر منو از خودم خوشگل تر کنه(البته عروسیم همه میگفتن فرق کردم ولی الان که نگاه میکنم میبینم اونم چون روی زیبایی های طبیعی صورتم زوم کرده قشنگ جلوه کردم وگرنه خودش شاید کار خاصی نکرده باشه:دی خودشیفته هم خودتونید!!!:دی) یادمه عروسی بردار شوهرم بود که مادر شوهرم منو با اصرار برد آرایشگاه.. و وقتی بیرون اومدم چیزی با یک عجوزه پیر فاصله نداشتم.. شوهره حتی نگام نمی کرد.. مامانم که منو دید وا رفت.. و خودم تا آخر عروسی خودمو قایم میکردم که مادر شوهره گیرم نیاره و مدام به این و اون معرفیم نکه با اون قیافه عجوزه!!!! عروسی دخی خاله اولی هم که رفتم آرایشگاه به همین منوال بود.. البته نه به این شدت فجیع ولی خوب خود واقعیم نبودم و قشنگ نبودم..خلاصه که قید آرایشگاه رو زدم.. زندایی ام بهم گفت چرا نیومدی آرایشگاه.. اگه میدونستم هنوز اینجایی میگفتم بیایی باهام.. گفتم نه زندایی من خودم نمی خواستم برم آرایشگاه.. گفت دوست داری ساده باشی یهو عروسی داداشت خیلی تغییر کنی.. گفتم نه احتمالا اون موقع هم ساده میام:دی

و بعدش هم بسیار خرسند شدم که پول ندادم چون اصلا مجال عرض اندام نبود:دی حتی زندایی ام هم اعتراف کرد.. گفت این همه پول دادیم واسه دوساعت هیچی..:دی

خوب همین دیگه..

اینجا معمولا همیشه عروسیا تموم میشه.. اماااااا.

عروسی دخی خاله تازه شروع شد:دی یعنی خاله ام گفت خونمون تخت زدیم بیایید خونمون(کیا میدونن تخت زدن چیه؟)

خلاصه ما هم خر مخمون رو گاز زد و دوباره این همه راه رو رفتیم تا اونجا.. ولی تخت معمولی نبود که.. دی جی آورده بودن.. با یه صفحه الکترودی و نورپرداز و رقص نور و خلاصه همه چیز  مناسب با یک پارتی شبانه..

قبلش یه نکته واضح رو که خیلی هاتون میدونین دوباره توضیح بدم.. این که خانواده مادری من مذهبی ان.. کل خانواده مذهبی ان.. و خوب ما ها شاید دقیقا مثل اونا نباشیم ولی تحت تربیت مادر هامون هستیم..

اون جا همین که دی جی شروع کرد به نواختن یه خانومی با همون لباس لختی تالار و مو های افشون کرده پرید وسط مردا و شروع کرد به رقصیدن.. دختر عمو های دخی خاله ام هم اومدن وسط ولی با مانتو و روسری.. بعد ما نمی دونستیم این که لختی پریده وسط دقیقا کی میشه.. خانواده داماد پاسش میدادن به ما.. ما انکار میکردیم و پاسش میدادیم به اونا.. ولی حقیقت اینه که آخرش نفهمیدیم ایشون کی باشن..

بماند..

دی جی که اوضاع رو دید و توجیه هم نبود گفت خوب دوستان یه حلقه محبت بزنید عروس و داماد میخوان برقصن.. (مامان و خاله ام دیدنی بودن!!!! دهناشون باز مونده بود و منتظر ری اکشن دخی خاله بودن!! اونم مضطربانه:دی)

اما خوب .. تربیت تربیته.. چنان در ضمیر ناخوداگاهت فرو میره که حتی اگر خودت هم انکار کنی ولی راهت رو براساس اون انتخاب میکنی.. حتی اگر همه ی عمو ها و دختر عمو هات جمع بشن و به زور بیارنت وسط و دورت برقصن.. حتی اگر بهت بگن امل بازی در نیار برقص این رقص خدافظیه..بازم اون راهی که فکر میکنی درسته رو میری.. بله خوب.. دخی خاله نرقصید اصلا.. فقط به احترام عمویی که واسش احترام زیادی قائله و اونو کشونده وسط و دورش میرقصه وایساد همون وسط.. و بعدش هم که داماد دورش رقصید و یواش یواش اونم از فرصت شلوغی استفاده کرد و خودش رو کشید کنار و خواهرش برد نشوندش..

من اونجا یه نکته مهم رو فهمیدم.. این که میگن انسان خودش مسئول کار های خودشه و بیخودی میاندازه گردن شیطون.. دو دختر در دو راه کاملا متفاوت بودن اونجا.. و اگر قضاوت رو کنار بزاریم هرکدوم راه خودشون رو رفتن .. و فکر میکردن که راه خودشون درسته و اعتقاد قلبی بهش داشتن.. دخی خاله من راهی رو انتخاب کرد که بهش اعتقاد داشت و مطمئن بود درسته.. اون خانوم هم که لخت میرقصید راه خودش رو انتخاب کرد و اعتقاد قلبی داشت که راهش درسته.. حالا اگر بعدا بازخواستی باشه حالا بسته به این که کدوم راه درست باشه اونا نمی تونن بگن شیطون گولم زد.. چون خودشون انتخاب کردن که کدوم راه رو برن..

و یه نکته دیگه هم پیدا کردم.. این که تربیت رفتار کورکورانه و گفتار کورکورانه نیست.. تربیت بکن نکن نیست.. تربیت سرنخ دادن به بچه است تا خودش بر طبق اون راهش رو پیدا کنه.. تربیت راهکاره.. مثل یه معادله ریاضیه که حالا خود باید ایکس و ایگرگ هاش رو با داده های زندگیت پر کنی و به جواب برسی.. اگر قرار بود فقط بگیم این کار رو بکن و اون کار رو نکن مطمئنا با برداشتن اون فشار دیگه بچه مثل اون معادله رفتار نمی کنه و اون چیزی که خودش فکر می کنه درسته میره..

و یه چیز دیگه.. این که دختر خاله من جایی زندگی میکرد که همه عمو ها و دختر عمو ها به مدت بیش از بیست سال دور هم جمعن.. یعنی شهرکی رو فرض کنید که اکثر خونه هاش رو اینا سکونت دارن و بیست و چهار ساعته باهمن.. وتنها کسی که اون جاست از خانواده مادری مادرشون هست.. پس چطوره که بیست و چهار ساعته در بین اون ها هستند ولی بازم طبق اصل مادرشون رفتار میکنن؟

خودم به شخصه به این نتیجه رسیدم که به این دلیله که تربیت مادر بر همه تربیت ها ارجحیت داره..با این که بیست وچهار ساعته با خانواده پدری بودن ولی بازم با اصول مادری رفتار کردن این نتیجه رو میرسونه که تربیت مادری ارجحیت داشته..

نتیجه گیری اخلاقی برای خودم هم این بود که کاش بتونم سرنخ های درست رو بدم دست دخملی.. تا بتونه انتخاب کنه راهش رو و هیچ وقت هم پشیمون نشه از راهی که داره میره..هیچ وقت ازش نمی خوام که راه منو بره..شاید من اشتباه میرم.. ولی بهش میخوام معادله ای بدم که باهاش راه درست رو انتخاب کنه.. راهی که عقل و منطق و احساسش میگن که درسته..

امروز اولین روی متاهلی دخی خاله امه.. امیدوارم که همیشه خوشبخت باشه.. امیدوارم که همه جوونای تازه ازدواج کرده خوشبخت باشن

 

[ یکشنبه سی ام شهریور 1393 ] [ 16:4 ] [ من و دخملی ] [ ]
ماجراهای قبل از عروسی
چقدر پست فطرتی میتونه باشه...

این که یه جنسی رو پر از خرده شیشه کنی و بفروشی گرمی خدا تومن.. و بعد که میخوای همون جنس رو بخری بشکنی و خرده شیشه هاش رو بگیری و بخری و بعد تازه خیلی هم افتخار کنی که دست خودت و هم دستات رو رو کردی..

امروز بالاخره بعد از چند سال که میخواستم طلا خرده هام و بی استفاده هام رو عوض کنم این کار رو کردم.. من نه البته.. مامانم..

النگو هایی که مادر شوهره سابقم برام خریده بود به یک سال نکشید که همشون شکست.. دوتا النگو هم قدیم داشتم و یه سری خرده ریزه دیگه که سر عقدم بهم داده بودن.. هیچکدوم هم استفاده نمی شد.. یا کوچیک بود یا زشت.. و عملا وقتی میخواستم مهمونی برم هیچ طلایی نداشتم استقاده کنم..دیگه مامانم برد عوض کرد.. گفت النگو ها رو شکست و از توش یه عالمه خرده شیشه ریخت بیرون.. فروشنده گفت اینا رو میریزن گرمش زیاد بشه .. عملا همه طلاهام رو مفت خرید.. حیف.. کاش این کار رو قبل از این گرونی های سرسام آور میکردم..

ولی عوضش همه شون یکی شدن و قابل استفاده.. و البته دارای کاغذ خرید..:دی

یادش بخیر..

5 سالم بود که دختر خاله ام به دنیا اومد.. یادمه من و اون یکی دختر خاله به بهانه خوابوندنش میرفتیم بالا سرش و همه شیر خشکاش رو قاشق قاشق میخوردیم:دی

وقتی سه چهار سالش شد به شدت وابسته به وسیله هاش بود.. و به شدت حرص درآر.. یه شیرینی بهش میدادیم اینقدر نگهش میداد که تو دستش خورد میشد و بازم نمی خوردش.. هنوزم فلسفه این کارش رو نمی دونم.. زیاد باهم در ارتباط نبودیم.. در کل عمرمون سر جمع سه ماه هم همدیگه رو ندیدیم.. سال به سال عیدها.. یا مراسم ها.. خصوصیات اخلاقیمون زیاد به هم نمی خورد..ولی خوب بازم فامیل بودیم دیگه..

شنبه عروسیشه..از الان دارم تصورش میکنم تو لباس عروس چه شکلی میشه.. حتما خیلی خوشگل میشه..

دیشب کمدم رو ریختم بیرون که ببینم لباسی چیزی پیدا میکنم برای حنابندون و عروسی اون یا نه..دیگه قانع شده بودم که وسط این بی پولی باید یه لباس مجلسی هم بخرم..و کلی غصه میخوردم که اینو کجای دلم بزارم دیگه.. تا این که دو سه تا کیسه پیدا کردم اون ته های کمدم.. بیشتر از 5 سال بود به اونا دست نزده بودم..باز کردم و یه عالمه لباس مجلسی ریخت بیرون.. حتی یادم نبود که اون ها رو دارم.. حتی یه لباسم دارم که اون زمان که خریده بودمش به شدت ازش بدم اومده بود.. فکر میکردم پیرم میکنه.. اما دیشب که پوشیدم دیدم چقدر بهم میاد.. به مامان گفتم ببین گذر زمان باهام چه کرده!!! اینقدر دیگه سنم بالا رفته که این لباس رو تنم قشنگ میشینه!!!!!

یه لباس مجلسی دیگه هم پیدا کردم که اصلا یادم رفته بود همچین چیزی دارم.. اگر زمان عروسی دختر خاله اولم اینو دیده بودم چه بسا اصلا لباس نمی خریدم.. لباسی بود که واسه عروسی برادر شوهرم خریده بودم .. و با گذر زمان همزمان با خاطرات بدی که انداخته بودم دور اینم فراموش شده بود..

هیچی دیگه.. الان من یه مامان به شدت خوشحالم که لازم نیست الکی پول لباس بده و هم لباس حنابندون جور شده هم لباس عروسی!!!:دی و اما این وسط ری اکشن ریحان بسیار جالب بود..من تا دیشب دختری بودم که هی از خرت و پرت های مامانش ذوق میکنه.. اما دیشب خودم رو در مقام مادری یافتم که دخترش از دیدن خرت و پرت هایی که مادرش مدت ها پیش خریده و از چشمش افتاده به شدت ذوق زده شده.. و هیجانش رو نمی دونه چطور خالی کنه.. این جابجایی مقام برام یه خورده سنگین بود..دیدن خودم در جایی که همیشه مامانم اونجا بود..

فردا شب حنابندون هست و شنبه هم عروسی.. احتمالا مدتی نخواهم بود و میرم ولایت.. دعا کنید برام..که تا وقتی بر میگردم حداقل تکلیف کارم مشخص شده باشه..

[ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 ] [ 21:34 ] [ من و دخملی ] [ ]
امروز
ریحانه به شدت احساس جینگول بودن بهش دست داده..

مخصوصا با چتری هایی که واسش گذاشتن..مدام دست میکشه که مطمئن باشه چتری ها صاف و صوف هستند.. بعد به روسری پوشیدن هم علاقه پیدا کرده.. البته نه به خاطر حجابش.. بلکه به خاطر این که چتری هاش از زیر روسری میریزه رو چشاش و احساس خانوم ژیگولی بهش دست میده!!!!:دی به قول دوستم این الانش که اینجوره بزرگ بشه چی میشه!!!!:دی یه بارم برگشت گفت آخیشششش چه خوب شد موهامو کوتاه کردماااااا.. خوشگل تر شدم!!!!!(این در حالیه که با موهای بلند ملیح تره.) خلاصه که عشقی میکنه با موهاش!!!!

بعضی وقتا که دوز خانومی در من اوج میگیره و اضطراب های زندگی کمی.. فقط کمی ازم فاصله میگیره هوای یک موقعیت به سرم میزنه.. و تصورش میکنم.. یه میز کوچیک.. تو یه حیاط دلنشین.. یه ظرف از خوراکی های مورد علاقه ام که میشه با چایی خورد.. از شیرینی های کوچولو و باقلوای گل گرفته تا خرما عسلی و حلوا های مختلف.. یه سینی با یه قوری و استکان کمر باریک با برش های لیمو ...  اوایل فانتزی هام دونفره بود..اما الان به طرز عجیبی یه نفره شده.. یعنی دلم میخواد تکی اونجا بشینم و در آرامش چای رو با طعم های مختلف مزه کنم..

و گاهی هم که حس خوبم میزنه بالا..اونقدر که هوسم به مرز عمل برسه پا میشم و میگردم و با همون چیزای که تو یخچال داریم سر میکنم.. و البته جدیدا چای با لیمو.

دیروز دکتری رو رامبد آورده بود خندوانه.. میگفت یه تحقیق صورت گرفته در یک جامعه آماری 6000 نفری از سالمندان.. کسانی که در مرز مرگ و زندگی هستند و ازشون سوال پرسیدن که وقتی به گذشته نگاه میکنید دوست داشتید که چه کاری رو بیشتر انجام بدید؟ و ادامه داد که هیچ کسی نگفت کاش بیشتر پول درآورده بودم.. کاش خونه بزرگتر و املاک بیشتری میخریدم.. سر لیست کاشکی هاشون 5 تا چیز شد.. کاش شاد تر زندگی میکردم.. کاش بیشتر خود واقعیم بودم تا به حرف مردم باشم..کاش ... سه تای بعدی یادم رفته.. همین اولیش برام از همه مهم تر بود و البته او دوتا کاشکی که هیچ وقت در مرز مرگ و زندگی به آدم رجوع نمی کنه..

خیلی دلم میخواد بیخیال همه چیز بشم.. میدونم که وقتی بیخیال تر باشم بهتر برام میگذره..سعی هم می کنم..اما گاهی عین موریانه ریز ریز از یه سوراخ تاریک قلبم وارد میشه و ناخودآگاه ذهنم رو درگیر میکنه.. قلبم رو به تپش میاندازه..

باید تلاش کنم.. از قدیم هم گفتن سخت بگیری سخت میگذره.. آسون بگیری هم آسون میگذره..

[ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 ] [ 20:31 ] [ من و دخملی ] [ ]
خوش اخلاقی
موهای ریحانه رو کوتاه کردم..

بالاخره..

بعد از سه ماه این پا و اون پا کردن.. و البته تنبلی.. رفتیم کوتاهی مو..

حتما میگید این که دیگه کار نمیخواد مراجعه کنم به اولین آرایشگاه موجود و قالش رو بکنم دیگه..

ولی خوب اینم داستان داره.. اونم بر میگرده به حساسیت و وسواس من... کار خوب یه طرف قضیه است.. من بیشتر اخلاق برام مهمه..

درست بغل گوش ما.. یک واحد اون طرف تر یک سالن بزرگ هست با کلی دم و دستگاه..ولی من فقط یک بار رفتم اونجا.. از افاده طبق طبق آریشگر اصلیش و از قضاوت های مسخره و کوتاه بینانه دستیارش به شدت بدم میاد..و برای همینه که در پیدا کردن آرایشگاه مناسب مشکل دارم.. یه آرایشگر در همان محله قدیمی مون هست که الان چند سالیه میریم اونجا.. کارش شاید چندان مدرن نباشه ولی تمیزه.. و مهم تر از همه اخلاقش.. این بشر فقط انرژی مثبته.. قضاوتت نمی کنه.. نظر های کوتاه بینانه نمیده.. و یه خانومیه واسه خودش.. امروز که زنگ زدم فهمیدم رفته جایی مشغول کار شده.. یه آرایشگاه بزرگ که چند تا آرایشگر کوچیک که تو خونه کار میکردن رفتن اونجا صندلی اجاره کردن.. و مشتری هاشون هم میرن اونجا میگن برای خانوم فلانی هستیم و برای بهمانی هستیم.. اولش برام مهم نبود گفتم میرم پیش خودش دیگه.. ولی بعدش کمی تا قسمتی پشیمون شدم.. خود خانم آرایشگر مخصوص من مشکلی نداشت و حتی از همیشه خانوم تر و خوشگل تر حتی شده بود:دی ولی خوب اونجا بقیه هم بودن دیگه..بعد من چون به خود آرایشگرم زنگ زدم یه نفر هم همزمان زنگ زده بود خود آرایشگاه و مسئولش برای آرایشگر من مشتری گرفته بود .. همزمان با من..دیگه مجبور شد که من رو به همکارش بسپره صرفا برای اصلاح.. در یک اتاق دیگه روی صندلی همون خانومه بودم.. که اون یکی آرایشگره از ته سالن بدو بدو خودش رو رسوند به ما و گفت وکس داره؟(انگاری این خانومی که منو قبول کرده بود مسئول وکس بوده.. منم که وکس نمی خواستم) گفتم نه.. دوباره همون که از ته سالن اومده بود با یه عشوه ای به همکاره گفت چرا تو داری کارای اونو انجام میدی؟؟ همکاره که کار منو انجام میداد گفت نه خودم میخواستم.. گفتم بهش کمکش میکنم.. اونم دوباره با عشوه رفت ته سالن سر جاش!!!! همین یه حرکت کافی بود تا دگرگون بشم.. منی که به شدت از حرکت های زیراب زنی و منفی برم میاد.. حالا آرایشگرم اومده درست تو همون محیط کار میکنه.. تازه واسش زیرابم میزنن.. دو سه بارم همین همکاره که بالای سر من بود تلویحا تیکه میانداخت به آرایشگرم.. و این درست در حالیه که همین همکاره داشت در مورد طبع گرم و سرد میگفت و کلی نظر میداد واسه اسکراپ ها من از آرایشگرم پرسیدم ایشون کی هستن .. یه خروار امتیاز و خوبی ازش گفت و حتی یه بارم چیز بدی نگفت.. کار خودم که تموم شد ریحان رو که میخواست موهاشو کوتاه کنه بهش دقت کردم.. بین 5 الی 6 نفری که اونجا بودن بلا استثنا.. بدون هیچ شبهه ای خوشگل تر بود..حتی نمیتونستی بگی این خوشگلتره یا اون..یعنی یه سر و گردن از همه شون بالاتر بود.. و از همه فروتن تر.. یک بار هم حتی یک کلمه منفی نگفت.. مشتری های اون ته سالنی هم که میرفتن بیرون بلند بلند از آرایشگر خودشون خدافظی میکردن اینم با خنده رویی ازشون تشکر میکرد و جواب میداد در حالی که اونا اصلا نگاشم نمی کردن..

اخلاق ملاک بسیار بسیار مهمیه.. یادمه حتی مجرد هم که بودم ملاک اصلی زندگیم اخلاق بود.و میگفتم پول نبود هم نبود ولی اخلاق باشه حتما.. در کسب وکار هم اخلاق حرف اول رو میزنه.. و من میدونم که فقط من نیستم که به اخلاق اهمیت میدم.. هیچ وقت نشده از یه فروشنده بداخلاق چیزی بخرم حتی اگر از اون چیز خوشم بیاد.. مثلا همین چند روز پیش که یه لباس خوشگل دیدم با قیمت مناسب برای مراسم دختر خاله ام میخواستم بخرم.. ولی تا رفتم تو دیدم فروشنده هه لم داده و با دو تا دختر لا..شی تر از خودش داره لا..س میزنه و حتی نگاهم به ما نکرد..سریع اومدم بیرون و قد اون لباس رو زدم.. در عوض همون مانتوهه که زیاد راغب به خریدنش نبودم ولی اخلاق خوش فروشنده اش ملاک اصلی در ترغیب من برای خرید بود..

کاش خودمم یاد بگیرم خوش اخلاق باشم در محیط کارم.. البته تا الان در محل کار قدیمم همین طور بودم. طوری که هنوز که هنوزه مادرا برام پی ام میفرستن و پیامک و باهم دوستیم.. ولی خودم راضی نیستم.. دلم میخواد بهتر از این و راحت تر از این باشم..شاید چون حرفه ام بیشتر از این رو تحمل نمی کنه نمی تونم.. کارم جوریه که تا بخندم بچه ها با ننه هاشون میریزن سرم و اصلا جدی نمی گیرن قضیه رو..:دی

نکته اخلاقی: اگر میخواید کسب و کارتون رونق داشته باشه لطف لبخند بزنید.. ولی نه این که لبخند بزنید بعد خنده خنده همه ی حرفاتونم بزنید و حال مشتری رو بگیریدا.. نخیر.. مثبت نگر باشید و بعدش لبخند بزنید:دی

پی نوشت: خیلی دلم میخواست از ریحانه ورژن جدید رونمایی کنم.. البته برای شما تفاوتی نداره چون ورژن قبلی که موهاش بلند بود رو ندیده بودید.. ولی بازم نشد که عکس بزارم.. ترس از لو رفتنم زیاد شده.. چون یکی در به در دنبال پیدا کردن آدرس من هست..

[ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 ] [ 21:16 ] [ من و دخملی ] [ ]