خاطرات من

روز نوشت های من و دخملی

عروسی هفت شب و هفت روز
عروسی هفت شب و هفت روز به این میگن...

البته در خانواده های دیگه از این سنگین تر هاش مد هست.. ولی نه در خانواده ی ما.. در خانواده ی ما تقریبا دخی خاله اولین نفریه که همه چیز رو کامل گرفته..

مثلا من حنابندون نداشتم.. دختر خاله ام عقد و جهاز برون نداشت.. ولی دختر خاله ام همه رو داشت..و یه سری چیزای دیگه که بعدا تعریف میکنم..

بریم که تعریف کنیم..

یک شنبه که جهاز برون دختر خاله بود..من نرفتم.. ولی مامانم رفت.. و فیلم هم گرفت.. فیلمش رو دیدم.. ماشالا همه چیززز خریده بود دخی خاله.. و البته از سنت های مرسوم منطقه ما هم مصون نمونده بود مثل من .. و اونم چیزی نیست جز لحاف و تشک..:دی بله در منطقه ما مرسومه که به دختر جهاز لحاف و تشک زیااااد میدن.. و دخی خاله هم کل کمدش شده بود لحاف و تشک.. منم یادمه از کصرت لحاف و تشک نمیدونستم چه کنم.. اخه مشکل اینجاست که در منطقه ما فقط به عروس لحاف تشک نمیدن.. رسمه خانواده داماد هم به پسر لحاف و تشک میدن!!!!! فک کن هم من و هم دخی خاله شوهرامون واسه همون منطقه بودن و علاوه بر لحاف تشک خودمون برا شوهرامون هم بود!!1:دی

پنج شنبه حنابندون بود.. من حنابندون نداشتم چون جا نداشتم.. نمیدونم جاهای دیگه حنابندون مرسوم باشه ولی منطقه ما مرسومه و حتی از عروسی هم جالب تر و حیاتی تره.. و خاله ام اینا یه مدرسه رو که جا اجاره میداد اجاره کرده بودند و همه رو دعوت کرده بودند.. نکته جالب اینجاست که نه خانواده داماد و نه خانواده عروس توجیه نبودند که حنابندون چی هست اصلا.. ظرف حنا رو که آوردن خانواده داماد دونه دونه دست به دست دادن و رقصیدن باهاش.. و بر خلاف رسوم خانواده عروس هم رفتند با ظرف یه دور رقصیدن!!!! حالا این که خوبشه.. داماد که اینو دیده بود خجسته خجسته بعد از مراسم ظرف حنا رو برده مردونه و به زووووور یه دور داده همه باهاش رقصیدن..:دی داداش میگفت مارو هم به زور میخواست ببره وسط برقصیم:دی پسر خاله ام میگفت ظرف حنا اکلیلی بود و هر کی باهاش رقصیده نشان دار شده!!!:دی

و مادر داماد هم نمیدونست باید به عروس زیر لفظی بده و حتی سکه هم نداشت.. خلاصه که سر و تهش رو با هزار تومنی تموم کردن..یه هزار تومنی حنایی کردن زدن کف دست عروس.. و از اونجایی که داماد میترسید دستش حنایی بشه!!!!! حنا رو از کف دست عروس با یه هزار تومنی دیگه پاک کردن و بعد عروس و داماد دستشون رو دادن به هم!!!!!! حنابندون خیلی بیشتر از عروسی خوش گذشت.. چون هم خودمونی تر بود هم تایمش بیشتر بود.. و عروس هم در حنابندون خوشگل تر شده بود تا عروسی.. علتش هم این بود که یه لباس سبز خوشرنگ انتخاب کرده بود.. و دوم این که آرایشگر تمام شایستگی های صورت عروس رو برجسته کرده بود.. مثلا دختر خاله من صورتش پهنه.. ولی گونه های برجسته و چشمای شهلا و مژه های بلند و برگشته داره.. و اون روی گونه ها و چشما مانور داده بود تا پهنی صورتش کمتر به نظر بیاد.. و برای همین زیباییش برجسته شده بود.. رنگ پوستش با سایه چشماش هماهنگی داشت.. ولی در عروسی با این که عروس لباس سفید می پوشه و باید صورت کمی رنگ دار تر باشه هم رژش رو وهم سایه اش رو کمرنگ انتخاب کرده بود. سایه اش نباتی بود و رژش قهوه ای.. و صورتش کمی بی روح شده بود مخصوصا که موهای سیاهش رو هم فندقی کرده بود و کلا تو مود قهوه ای رفته بود.. و مهم این که دیگه روی گونه های قشنگش مانوری داده نشده بود و پهنی صورتش بیشتر جلوه میکرد.. و موهاش رو هم خیلی ساده گوجه ای کرده بود بالای سرش.. البته این حالت مد روز هست ولی به دختر خاله من زیاد نمیومد.. ولی دخی خاله اینقدر قشنگ بود که از قشنگیش چیزی کم نشه..لباسش هم قشنگ بود.. عروسی ولی ما اصلا نرقصیدیم.. چون دوربین مدام زوم میکرد تا صحنه شکار کنه.. و مدام از دختر خاله فیلم میگرفت.. و تایم هم کم آوردن نمیدونم چرا..

و اما از خودم بگم.. که اصلا آرایشگاه نرفتم..نه حنابندون نه عروسی.. برای حنابندون که اصلا برنامه آرایشگاه نداشتم.. ولی عروسی هم که اولش برنامه ریختم ولی بعدش پشیمون شدم.. دیدم دو ساعته و من باید 80 تومن الکی خرج کنم.. و مهم تر از همه این که من زیاد خوشگل نیستم ولی وقتی میرم آرایشگاه از اینی که هستم زشت تر میشم!!!!:دی یعنی تا حالا نشده برم آرایشگاه و آرایشگر منو از خودم خوشگل تر کنه(البته عروسیم همه میگفتن فرق کردم ولی الان که نگاه میکنم میبینم اونم چون روی زیبایی های طبیعی صورتم زوم کرده قشنگ جلوه کردم وگرنه خودش شاید کار خاصی نکرده باشه:دی خودشیفته هم خودتونید!!!:دی) یادمه عروسی بردار شوهرم بود که مادر شوهرم منو با اصرار برد آرایشگاه.. و وقتی بیرون اومدم چیزی با یک عجوزه پیر فاصله نداشتم.. شوهره حتی نگام نمی کرد.. مامانم که منو دید وا رفت.. و خودم تا آخر عروسی خودمو قایم میکردم که مادر شوهره گیرم نیاره و مدام به این و اون معرفیم نکه با اون قیافه عجوزه!!!! عروسی دخی خاله اولی هم که رفتم آرایشگاه به همین منوال بود.. البته نه به این شدت فجیع ولی خوب خود واقعیم نبودم و قشنگ نبودم..خلاصه که قید آرایشگاه رو زدم.. زندایی ام بهم گفت چرا نیومدی آرایشگاه.. اگه میدونستم هنوز اینجایی میگفتم بیایی باهام.. گفتم نه زندایی من خودم نمی خواستم برم آرایشگاه.. گفت دوست داری ساده باشی یهو عروسی داداشت خیلی تغییر کنی.. گفتم نه احتمالا اون موقع هم ساده میام:دی

و بعدش هم بسیار خرسند شدم که پول ندادم چون اصلا مجال عرض اندام نبود:دی حتی زندایی ام هم اعتراف کرد.. گفت این همه پول دادیم واسه دوساعت هیچی..:دی

خوب همین دیگه..

اینجا معمولا همیشه عروسیا تموم میشه.. اماااااا.

عروسی دخی خاله تازه شروع شد:دی یعنی خاله ام گفت خونمون تخت زدیم بیایید خونمون(کیا میدونن تخت زدن چیه؟)

خلاصه ما هم خر مخمون رو گاز زد و دوباره این همه راه رو رفتیم تا اونجا.. ولی تخت معمولی نبود که.. دی جی آورده بودن.. با یه صفحه الکترودی و نورپرداز و رقص نور و خلاصه همه چیز  مناسب با یک پارتی شبانه..

قبلش یه نکته واضح رو که خیلی هاتون میدونین دوباره توضیح بدم.. این که خانواده مادری من مذهبی ان.. کل خانواده مذهبی ان.. و خوب ما ها شاید دقیقا مثل اونا نباشیم ولی تحت تربیت مادر هامون هستیم..

اون جا همین که دی جی شروع کرد به نواختن یه خانومی با همون لباس لختی تالار و مو های افشون کرده پرید وسط مردا و شروع کرد به رقصیدن.. دختر عمو های دخی خاله ام هم اومدن وسط ولی با مانتو و روسری.. بعد ما نمی دونستیم این که لختی پریده وسط دقیقا کی میشه.. خانواده داماد پاسش میدادن به ما.. ما انکار میکردیم و پاسش میدادیم به اونا.. ولی حقیقت اینه که آخرش نفهمیدیم ایشون کی باشن..

بماند..

دی جی که اوضاع رو دید و توجیه هم نبود گفت خوب دوستان یه حلقه محبت بزنید عروس و داماد میخوان برقصن.. (مامان و خاله ام دیدنی بودن!!!! دهناشون باز مونده بود و منتظر ری اکشن دخی خاله بودن!! اونم مضطربانه:دی)

اما خوب .. تربیت تربیته.. چنان در ضمیر ناخوداگاهت فرو میره که حتی اگر خودت هم انکار کنی ولی راهت رو براساس اون انتخاب میکنی.. حتی اگر همه ی عمو ها و دختر عمو هات جمع بشن و به زور بیارنت وسط و دورت برقصن.. حتی اگر بهت بگن امل بازی در نیار برقص این رقص خدافظیه..بازم اون راهی که فکر میکنی درسته رو میری.. بله خوب.. دخی خاله نرقصید اصلا.. فقط به احترام عمویی که واسش احترام زیادی قائله و اونو کشونده وسط و دورش میرقصه وایساد همون وسط.. و بعدش هم که داماد دورش رقصید و یواش یواش اونم از فرصت شلوغی استفاده کرد و خودش رو کشید کنار و خواهرش برد نشوندش..

من اونجا یه نکته مهم رو فهمیدم.. این که میگن انسان خودش مسئول کار های خودشه و بیخودی میاندازه گردن شیطون.. دو دختر در دو راه کاملا متفاوت بودن اونجا.. و اگر قضاوت رو کنار بزاریم هرکدوم راه خودشون رو رفتن .. و فکر میکردن که راه خودشون درسته و اعتقاد قلبی بهش داشتن.. دخی خاله من راهی رو انتخاب کرد که بهش اعتقاد داشت و مطمئن بود درسته.. اون خانوم هم که لخت میرقصید راه خودش رو انتخاب کرد و اعتقاد قلبی داشت که راهش درسته.. حالا اگر بعدا بازخواستی باشه حالا بسته به این که کدوم راه درست باشه اونا نمی تونن بگن شیطون گولم زد.. چون خودشون انتخاب کردن که کدوم راه رو برن..

و یه نکته دیگه هم پیدا کردم.. این که تربیت رفتار کورکورانه و گفتار کورکورانه نیست.. تربیت بکن نکن نیست.. تربیت سرنخ دادن به بچه است تا خودش بر طبق اون راهش رو پیدا کنه.. تربیت راهکاره.. مثل یه معادله ریاضیه که حالا خود باید ایکس و ایگرگ هاش رو با داده های زندگیت پر کنی و به جواب برسی.. اگر قرار بود فقط بگیم این کار رو بکن و اون کار رو نکن مطمئنا با برداشتن اون فشار دیگه بچه مثل اون معادله رفتار نمی کنه و اون چیزی که خودش فکر می کنه درسته میره..

و یه چیز دیگه.. این که دختر خاله من جایی زندگی میکرد که همه عمو ها و دختر عمو ها به مدت بیش از بیست سال دور هم جمعن.. یعنی شهرکی رو فرض کنید که اکثر خونه هاش رو اینا سکونت دارن و بیست و چهار ساعته باهمن.. وتنها کسی که اون جاست از خانواده مادری مادرشون هست.. پس چطوره که بیست و چهار ساعته در بین اون ها هستند ولی بازم طبق اصل مادرشون رفتار میکنن؟

خودم به شخصه به این نتیجه رسیدم که به این دلیله که تربیت مادر بر همه تربیت ها ارجحیت داره..با این که بیست وچهار ساعته با خانواده پدری بودن ولی بازم با اصول مادری رفتار کردن این نتیجه رو میرسونه که تربیت مادری ارجحیت داشته..

نتیجه گیری اخلاقی برای خودم هم این بود که کاش بتونم سرنخ های درست رو بدم دست دخملی.. تا بتونه انتخاب کنه راهش رو و هیچ وقت هم پشیمون نشه از راهی که داره میره..هیچ وقت ازش نمی خوام که راه منو بره..شاید من اشتباه میرم.. ولی بهش میخوام معادله ای بدم که باهاش راه درست رو انتخاب کنه.. راهی که عقل و منطق و احساسش میگن که درسته..

امروز اولین روی متاهلی دخی خاله امه.. امیدوارم که همیشه خوشبخت باشه.. امیدوارم که همه جوونای تازه ازدواج کرده خوشبخت باشن

 

[ یکشنبه سی ام شهریور 1393 ] [ 16:4 ] [ من و دخملی ] [ ]
ماجراهای قبل از عروسی
چقدر پست فطرتی میتونه باشه...

این که یه جنسی رو پر از خرده شیشه کنی و بفروشی گرمی خدا تومن.. و بعد که میخوای همون جنس رو بخری بشکنی و خرده شیشه هاش رو بگیری و بخری و بعد تازه خیلی هم افتخار کنی که دست خودت و هم دستات رو رو کردی..

امروز بالاخره بعد از چند سال که میخواستم طلا خرده هام و بی استفاده هام رو عوض کنم این کار رو کردم.. من نه البته.. مامانم..

النگو هایی که مادر شوهره سابقم برام خریده بود به یک سال نکشید که همشون شکست.. دوتا النگو هم قدیم داشتم و یه سری خرده ریزه دیگه که سر عقدم بهم داده بودن.. هیچکدوم هم استفاده نمی شد.. یا کوچیک بود یا زشت.. و عملا وقتی میخواستم مهمونی برم هیچ طلایی نداشتم استقاده کنم..دیگه مامانم برد عوض کرد.. گفت النگو ها رو شکست و از توش یه عالمه خرده شیشه ریخت بیرون.. فروشنده گفت اینا رو میریزن گرمش زیاد بشه .. عملا همه طلاهام رو مفت خرید.. حیف.. کاش این کار رو قبل از این گرونی های سرسام آور میکردم..

ولی عوضش همه شون یکی شدن و قابل استفاده.. و البته دارای کاغذ خرید..:دی

یادش بخیر..

5 سالم بود که دختر خاله ام به دنیا اومد.. یادمه من و اون یکی دختر خاله به بهانه خوابوندنش میرفتیم بالا سرش و همه شیر خشکاش رو قاشق قاشق میخوردیم:دی

وقتی سه چهار سالش شد به شدت وابسته به وسیله هاش بود.. و به شدت حرص درآر.. یه شیرینی بهش میدادیم اینقدر نگهش میداد که تو دستش خورد میشد و بازم نمی خوردش.. هنوزم فلسفه این کارش رو نمی دونم.. زیاد باهم در ارتباط نبودیم.. در کل عمرمون سر جمع سه ماه هم همدیگه رو ندیدیم.. سال به سال عیدها.. یا مراسم ها.. خصوصیات اخلاقیمون زیاد به هم نمی خورد..ولی خوب بازم فامیل بودیم دیگه..

شنبه عروسیشه..از الان دارم تصورش میکنم تو لباس عروس چه شکلی میشه.. حتما خیلی خوشگل میشه..

دیشب کمدم رو ریختم بیرون که ببینم لباسی چیزی پیدا میکنم برای حنابندون و عروسی اون یا نه..دیگه قانع شده بودم که وسط این بی پولی باید یه لباس مجلسی هم بخرم..و کلی غصه میخوردم که اینو کجای دلم بزارم دیگه.. تا این که دو سه تا کیسه پیدا کردم اون ته های کمدم.. بیشتر از 5 سال بود به اونا دست نزده بودم..باز کردم و یه عالمه لباس مجلسی ریخت بیرون.. حتی یادم نبود که اون ها رو دارم.. حتی یه لباسم دارم که اون زمان که خریده بودمش به شدت ازش بدم اومده بود.. فکر میکردم پیرم میکنه.. اما دیشب که پوشیدم دیدم چقدر بهم میاد.. به مامان گفتم ببین گذر زمان باهام چه کرده!!! اینقدر دیگه سنم بالا رفته که این لباس رو تنم قشنگ میشینه!!!!!

یه لباس مجلسی دیگه هم پیدا کردم که اصلا یادم رفته بود همچین چیزی دارم.. اگر زمان عروسی دختر خاله اولم اینو دیده بودم چه بسا اصلا لباس نمی خریدم.. لباسی بود که واسه عروسی برادر شوهرم خریده بودم .. و با گذر زمان همزمان با خاطرات بدی که انداخته بودم دور اینم فراموش شده بود..

هیچی دیگه.. الان من یه مامان به شدت خوشحالم که لازم نیست الکی پول لباس بده و هم لباس حنابندون جور شده هم لباس عروسی!!!:دی و اما این وسط ری اکشن ریحان بسیار جالب بود..من تا دیشب دختری بودم که هی از خرت و پرت های مامانش ذوق میکنه.. اما دیشب خودم رو در مقام مادری یافتم که دخترش از دیدن خرت و پرت هایی که مادرش مدت ها پیش خریده و از چشمش افتاده به شدت ذوق زده شده.. و هیجانش رو نمی دونه چطور خالی کنه.. این جابجایی مقام برام یه خورده سنگین بود..دیدن خودم در جایی که همیشه مامانم اونجا بود..

فردا شب حنابندون هست و شنبه هم عروسی.. احتمالا مدتی نخواهم بود و میرم ولایت.. دعا کنید برام..که تا وقتی بر میگردم حداقل تکلیف کارم مشخص شده باشه..

[ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 ] [ 21:34 ] [ من و دخملی ] [ ]
امروز
ریحانه به شدت احساس جینگول بودن بهش دست داده..

مخصوصا با چتری هایی که واسش گذاشتن..مدام دست میکشه که مطمئن باشه چتری ها صاف و صوف هستند.. بعد به روسری پوشیدن هم علاقه پیدا کرده.. البته نه به خاطر حجابش.. بلکه به خاطر این که چتری هاش از زیر روسری میریزه رو چشاش و احساس خانوم ژیگولی بهش دست میده!!!!:دی به قول دوستم این الانش که اینجوره بزرگ بشه چی میشه!!!!:دی یه بارم برگشت گفت آخیشششش چه خوب شد موهامو کوتاه کردماااااا.. خوشگل تر شدم!!!!!(این در حالیه که با موهای بلند ملیح تره.) خلاصه که عشقی میکنه با موهاش!!!!

بعضی وقتا که دوز خانومی در من اوج میگیره و اضطراب های زندگی کمی.. فقط کمی ازم فاصله میگیره هوای یک موقعیت به سرم میزنه.. و تصورش میکنم.. یه میز کوچیک.. تو یه حیاط دلنشین.. یه ظرف از خوراکی های مورد علاقه ام که میشه با چایی خورد.. از شیرینی های کوچولو و باقلوای گل گرفته تا خرما عسلی و حلوا های مختلف.. یه سینی با یه قوری و استکان کمر باریک با برش های لیمو ...  اوایل فانتزی هام دونفره بود..اما الان به طرز عجیبی یه نفره شده.. یعنی دلم میخواد تکی اونجا بشینم و در آرامش چای رو با طعم های مختلف مزه کنم..

و گاهی هم که حس خوبم میزنه بالا..اونقدر که هوسم به مرز عمل برسه پا میشم و میگردم و با همون چیزای که تو یخچال داریم سر میکنم.. و البته جدیدا چای با لیمو.

دیروز دکتری رو رامبد آورده بود خندوانه.. میگفت یه تحقیق صورت گرفته در یک جامعه آماری 6000 نفری از سالمندان.. کسانی که در مرز مرگ و زندگی هستند و ازشون سوال پرسیدن که وقتی به گذشته نگاه میکنید دوست داشتید که چه کاری رو بیشتر انجام بدید؟ و ادامه داد که هیچ کسی نگفت کاش بیشتر پول درآورده بودم.. کاش خونه بزرگتر و املاک بیشتری میخریدم.. سر لیست کاشکی هاشون 5 تا چیز شد.. کاش شاد تر زندگی میکردم.. کاش بیشتر خود واقعیم بودم تا به حرف مردم باشم..کاش ... سه تای بعدی یادم رفته.. همین اولیش برام از همه مهم تر بود و البته او دوتا کاشکی که هیچ وقت در مرز مرگ و زندگی به آدم رجوع نمی کنه..

خیلی دلم میخواد بیخیال همه چیز بشم.. میدونم که وقتی بیخیال تر باشم بهتر برام میگذره..سعی هم می کنم..اما گاهی عین موریانه ریز ریز از یه سوراخ تاریک قلبم وارد میشه و ناخودآگاه ذهنم رو درگیر میکنه.. قلبم رو به تپش میاندازه..

باید تلاش کنم.. از قدیم هم گفتن سخت بگیری سخت میگذره.. آسون بگیری هم آسون میگذره..

[ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 ] [ 20:31 ] [ من و دخملی ] [ ]
خوش اخلاقی
موهای ریحانه رو کوتاه کردم..

بالاخره..

بعد از سه ماه این پا و اون پا کردن.. و البته تنبلی.. رفتیم کوتاهی مو..

حتما میگید این که دیگه کار نمیخواد مراجعه کنم به اولین آرایشگاه موجود و قالش رو بکنم دیگه..

ولی خوب اینم داستان داره.. اونم بر میگرده به حساسیت و وسواس من... کار خوب یه طرف قضیه است.. من بیشتر اخلاق برام مهمه..

درست بغل گوش ما.. یک واحد اون طرف تر یک سالن بزرگ هست با کلی دم و دستگاه..ولی من فقط یک بار رفتم اونجا.. از افاده طبق طبق آریشگر اصلیش و از قضاوت های مسخره و کوتاه بینانه دستیارش به شدت بدم میاد..و برای همینه که در پیدا کردن آرایشگاه مناسب مشکل دارم.. یه آرایشگر در همان محله قدیمی مون هست که الان چند سالیه میریم اونجا.. کارش شاید چندان مدرن نباشه ولی تمیزه.. و مهم تر از همه اخلاقش.. این بشر فقط انرژی مثبته.. قضاوتت نمی کنه.. نظر های کوتاه بینانه نمیده.. و یه خانومیه واسه خودش.. امروز که زنگ زدم فهمیدم رفته جایی مشغول کار شده.. یه آرایشگاه بزرگ که چند تا آرایشگر کوچیک که تو خونه کار میکردن رفتن اونجا صندلی اجاره کردن.. و مشتری هاشون هم میرن اونجا میگن برای خانوم فلانی هستیم و برای بهمانی هستیم.. اولش برام مهم نبود گفتم میرم پیش خودش دیگه.. ولی بعدش کمی تا قسمتی پشیمون شدم.. خود خانم آرایشگر مخصوص من مشکلی نداشت و حتی از همیشه خانوم تر و خوشگل تر حتی شده بود:دی ولی خوب اونجا بقیه هم بودن دیگه..بعد من چون به خود آرایشگرم زنگ زدم یه نفر هم همزمان زنگ زده بود خود آرایشگاه و مسئولش برای آرایشگر من مشتری گرفته بود .. همزمان با من..دیگه مجبور شد که من رو به همکارش بسپره صرفا برای اصلاح.. در یک اتاق دیگه روی صندلی همون خانومه بودم.. که اون یکی آرایشگره از ته سالن بدو بدو خودش رو رسوند به ما و گفت وکس داره؟(انگاری این خانومی که منو قبول کرده بود مسئول وکس بوده.. منم که وکس نمی خواستم) گفتم نه.. دوباره همون که از ته سالن اومده بود با یه عشوه ای به همکاره گفت چرا تو داری کارای اونو انجام میدی؟؟ همکاره که کار منو انجام میداد گفت نه خودم میخواستم.. گفتم بهش کمکش میکنم.. اونم دوباره با عشوه رفت ته سالن سر جاش!!!! همین یه حرکت کافی بود تا دگرگون بشم.. منی که به شدت از حرکت های زیراب زنی و منفی برم میاد.. حالا آرایشگرم اومده درست تو همون محیط کار میکنه.. تازه واسش زیرابم میزنن.. دو سه بارم همین همکاره که بالای سر من بود تلویحا تیکه میانداخت به آرایشگرم.. و این درست در حالیه که همین همکاره داشت در مورد طبع گرم و سرد میگفت و کلی نظر میداد واسه اسکراپ ها من از آرایشگرم پرسیدم ایشون کی هستن .. یه خروار امتیاز و خوبی ازش گفت و حتی یه بارم چیز بدی نگفت.. کار خودم که تموم شد ریحان رو که میخواست موهاشو کوتاه کنه بهش دقت کردم.. بین 5 الی 6 نفری که اونجا بودن بلا استثنا.. بدون هیچ شبهه ای خوشگل تر بود..حتی نمیتونستی بگی این خوشگلتره یا اون..یعنی یه سر و گردن از همه شون بالاتر بود.. و از همه فروتن تر.. یک بار هم حتی یک کلمه منفی نگفت.. مشتری های اون ته سالنی هم که میرفتن بیرون بلند بلند از آرایشگر خودشون خدافظی میکردن اینم با خنده رویی ازشون تشکر میکرد و جواب میداد در حالی که اونا اصلا نگاشم نمی کردن..

اخلاق ملاک بسیار بسیار مهمیه.. یادمه حتی مجرد هم که بودم ملاک اصلی زندگیم اخلاق بود.و میگفتم پول نبود هم نبود ولی اخلاق باشه حتما.. در کسب وکار هم اخلاق حرف اول رو میزنه.. و من میدونم که فقط من نیستم که به اخلاق اهمیت میدم.. هیچ وقت نشده از یه فروشنده بداخلاق چیزی بخرم حتی اگر از اون چیز خوشم بیاد.. مثلا همین چند روز پیش که یه لباس خوشگل دیدم با قیمت مناسب برای مراسم دختر خاله ام میخواستم بخرم.. ولی تا رفتم تو دیدم فروشنده هه لم داده و با دو تا دختر لا..شی تر از خودش داره لا..س میزنه و حتی نگاهم به ما نکرد..سریع اومدم بیرون و قد اون لباس رو زدم.. در عوض همون مانتوهه که زیاد راغب به خریدنش نبودم ولی اخلاق خوش فروشنده اش ملاک اصلی در ترغیب من برای خرید بود..

کاش خودمم یاد بگیرم خوش اخلاق باشم در محیط کارم.. البته تا الان در محل کار قدیمم همین طور بودم. طوری که هنوز که هنوزه مادرا برام پی ام میفرستن و پیامک و باهم دوستیم.. ولی خودم راضی نیستم.. دلم میخواد بهتر از این و راحت تر از این باشم..شاید چون حرفه ام بیشتر از این رو تحمل نمی کنه نمی تونم.. کارم جوریه که تا بخندم بچه ها با ننه هاشون میریزن سرم و اصلا جدی نمی گیرن قضیه رو..:دی

نکته اخلاقی: اگر میخواید کسب و کارتون رونق داشته باشه لطف لبخند بزنید.. ولی نه این که لبخند بزنید بعد خنده خنده همه ی حرفاتونم بزنید و حال مشتری رو بگیریدا.. نخیر.. مثبت نگر باشید و بعدش لبخند بزنید:دی

پی نوشت: خیلی دلم میخواست از ریحانه ورژن جدید رونمایی کنم.. البته برای شما تفاوتی نداره چون ورژن قبلی که موهاش بلند بود رو ندیده بودید.. ولی بازم نشد که عکس بزارم.. ترس از لو رفتنم زیاد شده.. چون یکی در به در دنبال پیدا کردن آدرس من هست..

[ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 ] [ 21:16 ] [ من و دخملی ] [ ]
انار انگور پسته
شاعرا میگن شمع و شعر و شراب...

من میگم انار و پسته و انگور!!!!!

ربطی هم به هم ندارن:دی

فقط این که هر کسی یه علاقه ای داره..

البته لازم به ذکره که این ها میوه های در اولویت من نیستن.. ولی تنها چیز هایی هستن که بهشون دل خوش دارم برای رسیدن پاییز.. البته گردو و سیب زرد هم هستند ولی خوب اونا داستان دارن واسه همین زیاد دلم براشون تنگ نمیشه:دی

ولی پاییز رو با دیدن و خوردن این ها برای خودم خوشایند می کنم..

دیروز تره بار انار آورده بود.. صورتی بودن و معلوم بود به صرف این که نوبرونه باشن و سریع فروخته بشن تا سود بیشتری بکنن از درخت کنده شدن.. و به طبع اون خیلی هم ترش خواهند بود..و چون هر چیز نوبری اولش خیلی گرونه من نمیرم سمتش و دندون رو جیگر میزارم.. دیروز یه مشت پسته خریدم و کمی شلیل.. جالب بود.. شلیل که تو تابستون اینقدر دلچسب و خوشاینده.. الان که میخورمش بهم نمیچسبه.. انگار که شلیل ها پیر شدن و نا امید.. یه جورین!!!!:دی امروز رفته بودم دوباره پیاز بخرم(به دلیل این که بارم سنگین نشه مجبورم هر روز یه چیزی بخرم.. میدونید دیگه نود درصد بار خرید خونه گردن منه.. یه مدت برام سخت بود ولی الان دوست دارم.. چون چیزی که خودم میخوام رو انتخاب میکنم ) خلاصه.. دوباره چشمم افتاد به انار ها.. و دیگه دل و دینم رفت..رفتم جلو که بردارم آقاهه اومده برام بکشه.. میگه چقدر بکشم.. گفتم هیچی.. دوتا میخوام فقط!!!!! گفت دو تا؟؟؟!!!! گفتم اوهوم.. و دو تا کوچولوترینش رو انتخاب کردم.. میخواستم لازانیا درست کنم فلفل دلمه ای هم نداشتم.. یه دونه هم فلفل دلمه برداشتم.. سه چهار تا پیاز گرفتم و یه بسته لیمو.

راستی شما هم این جوری هستین؟ که یکی یا دو تا از هر چیزی بردارین؟ خیلی کیف میده.. برای من مخصوصا که با ریحان میرم خرید..گاهی وقتا از هر میوه ای فقط دوسه تا برمیدارم.. وظرف میوه مون رنگارنگه ولی فقط برای یک وعده یا دو وعده مثلا.. تازه تر هم هست..البته یه وقت آزد میخواد و حوصله.. که فقط تابستونا نصیب ما میشه..

یادش بخیر قدیما.. پدرا روشون نمیشد از هر چیزی کم بردارن و زیاد خرید کردن رو نماد اعتبار خودشون میدونستن.. و بعضا دیده میشد که پول ندارن ولی نسیه زیاد خرید میکنن که مبادا تو خیابون اعتبارشون با میوه ی کمی از بین بره.. البته الانم هست.. نسل قدیم هنوزم همینجوری خرید میکنن.. من میرم تره بار میبینم که مردا میان خروار خروار میوه و سبزی خرید میکنن.. ولی نسل جدید دیگه اینجور نیستن.. زن و شوهر میان اولا.. دوما هم که اندازه خانواده دونفره یا سه نفره اشون خرید میکنن.

امروز داشتم دقت میکردم به خورد و خوراک ریحانه.. و به یه نکته عجیب پی بردم.. این که سلیقه ریحانه با من صد و هشتاد درجه متفاوته.. سلیقه خوردنیش رو میگم.. غذاهایی که من در کودکی و بعضا بزرگسالی دوست نداشتم و متنفر بودم حتی ..رو خیلی دوست داره و مشکلی در خوردنشون نداره و بالعکس.. غذاهایی که من دوست داشتم و دارم  هم ریحان یا دوست نداره یا با اکراه میخوره..

همین انار پسته و انگور رو من خودم رو بیچاره میکنم دو تا دونه بزارم دهنش..یا موز.. و خیلی چیزای دیگه که تو ذهنم نیست الان.. ولی غذاهایی که بچگی من دوست نداشتم و بعضا الان هم با سختی میخورم اون با اشتیاق میخوره .. آبگوشت، زیتون ، سیب.. زیتون رو من همین الانم نمیتونم راحت بخورم.. صرفا به خاطر مزایاش هست که میخورم..ولی ریحان میخوره گوش شیطون کر..

یا مثلا من در کودکی و بزرگسالی به شدت دیواانه سالاد و ترشیجات و سبزی خوردن بودم.. ولی ریحان هیچکدوم رو لب نمیزنه.. یه مدت با حرف زدن و گاهی هم تهدید که اگه نخوری مریض میشی و قدت کوتاه میمونه و اینا بهش سالاد و سبزی رو دادیم خورد.. سبزی دووم نداشت ولی سالاد به شرطی که پیاز نداشته باشه عی یکمی میخوره...

همش فکر میکردم مزاج دیگه سلیقه ایه و ارثی نیست.. ولی الان دارم به این نتیجه میرسم که مزاج هم ارثی هست.. و ارثش رو هم از پدرش گرفته..

[ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 ] [ 20:23 ] [ من و دخملی ] [ ]
کودکی
ریحانه بد قلق شده..

کلا شهریور که میشه اینجور میشه.. یادمه پارسالم درست شهریور ماه باهاش مشکل داشتم..طوری که کارمون به زد و خوردم میرسید.. فکر کنم دخملی به پاییز آلرژی داره.. بوی پاییز که بهش میخوره بدقلق میشه.. عوضش ازون ور وقتی بوی عید و بهار میاد هم اشتهاش هم تحرکش و هم شادیش و در نتیجه همه ی این ها حرف گوش کنیش بیشتر میشه..

ولی امسال با همه ذهن مشغولی هام و اعصاب خوردی هام که از پارسال بیشتره صبرم در مقابل بیشتره.. شاید به این خاطره که الان دیگه  اون میتونه ابراز احساسات کنه.. گریه میکنه وسط گریه اش میتونه تفهیمم کنه واسه چی گریه میکنه..یادمه پارسال وقتی میزد زیر گریه دیگه فقط و فقط گریه بود..هرچی میگفتم چی شده.. یا صداش میکردم فقط جیغ میکشید.. الان وسطاش یه چیزایی میگه که یهو خنده ام میگیره و عصبانیتم میخوابه..

مثلا دیشب که به شدت جیغ و گریه میکرد واسه یه چیز خیلی بیخود .. یه چیزی که همیشه خودش برام انجام میداد اما این بار انجام که نداد هیچی منم که انجامش دادم دنیا رو کن فیکون کرد.. بهش میگم گریه نکن دیگه ... وسط هق هقاش میگفت نمیتونم.. گریه ام قطع نمیشه!!!! یاد مسافران افتاده بودم که از فضا اومده بودن و بعد دختره برای اولین بار گریه اش گرفته بود و میگفت شیر چشمم نشتی پیدا کرده!!!! هیچی دیگه خنده ام گرفت سرش..

باید بنویسم حرفاشو.. جدیدا حرفای بامزه زیاد میزنه.. تو بازی هاش مخصوصا.. فقط یه چیزی که هست نگرانم میکنه اینه که  با این که من برای دخترم خیلی حساسیت نشون دادم.. هیچ فیلم بزرگسالی رو ندیدم.. حتی همین انقلاب زیبا رو مامان که میدید من و دخملی میرفتیم تو اتاق.. اون که خشن بود ولی فیلم های معمولی هم ندیدم..و وقتی اون خوابیده فیلم دیدم.. ولی ریحان جدیدا خشن شده.. تو بازیاش یهو یکی از عروسکا مثلا میافته میمیره و سرش از بدنش جدا میشه و از این حرفا.. یا اون دفعه ای یه حرفی زد ترسیدم واقعا. گفت مامان مورچه ها میمیرن؟ گفتم بله همه حیوونا یه روزی می میرن.. گفت میمیرن و خون شون پخش میشه رو زمین؟ !!!!!!!!

بعضی وقت ها هم تشریح میکنه همین مردن رو.. میگه کله اش جدا میشه و قلبش میزنه بیرون و خونش پخش میشه و از این حرفا!!!!!! البته دوزش خیلی کمه .. شاید هفته ای یک بار باشه مثلا.. شایدم کمتر.. ولی بازم سواله برام که چرا؟ من که اینقدر مواظب بودم چرا؟ یادمه سال اول تدریسم یه دختره میومد از فیلمایی که هر شب با خانواده میدید نگاه میکرد میگفت.. همشون هم ترسناک.. شبح و جن و خون آشام و غیره. همچینم با آب و تاب جزئیات رو میگفت که من احساس میکردم تو فیلمم.. اون موقع میگفتم خوب مادر و پدر بی توجهن که روح لطیف بچه رو خراب کردن.. بعد الان بچه خودم؟ درصورتی که مطمئنم هیچ فیلم خشنی از دستم در نرفته که ببینه؟

البته دیشب یا پریشب بود فکر کنم.. باب اسفنجی رو پویا نشون میداد..و از صد تا فیلم معمولی خشن تر بود..شخصیتا یا چشماشون میزد بیرون یا له میشدن یا تیکه تیکه میشدن.. تعجب میکنم اینا مگه قبلش برنامه ها رو چک نمی کنن؟ خوب چرا دقت نمی کنن؟

الان که فکر میکنم احتمال میدم از همین برنامه کودک ها به این نتایج خشونت بار رسیده باشه..

پی نوشت: من که غرق خوندن میشم در لب تاب ریحان میاد با من بازی میکنه.. و من هم اکثر اوقات متوجه نمیشم.. (مثلا روزی که خونه دخی خاله بودیم داشت با گوش من بازی میکرد.. من داشتم با دختر خاله صحبت میکردم که دیدم دختر خاله با تعجب نگاه دخملی میکنه..بهم  با خنده گفت تو هیچ حسی نداری؟ اینقدراز این کارا کرده که عادت شده واست؟ دقت کردم دیدم هی گوش منو این ور و اون ور میکنه و زیر و زبرش رو بررسی میکنه ساختارش رو!!!! خلاصه دیشب هم وسط خوندن بودم که اومد باهام بازی کنه.. روسری انداخت رو سرم و منو عروس کرد.. برام کل میکشید و قربون صدقه ام میرفت و بوسم میکرد و اینا.. یهو به خودم اومدم بهش گفتم چکار میکنی مامان؟ گفت عروس بازی میکنم.. تو عروس من شدی و باهم ازدواج کردیم!!!!!! شاخام درومد.. اما در همون لحظه یافته هام به کمکم اومد.. و خدارو شکر کردم که همچین موضوعی تو کلاس به وجود اومده بود و منم برای کارگاهی که گذاشته بودم کلی تحقیق کرده بودم و طبق همون پیش رفتم.. قدم اول رو برداشتم.. اول ازش پرسیدم معنی ازدواج رو تا بدونم از نظر اون ازدواج کردن یعنی چی.. ازش پرسیدم مامان یعنی چی ازدواج کردیم؟ گفت یعنی باهم دوست شدیم.. فهمیدم معنیش خیلی ساده تر از اونیه که فکر میکردم.. یه لبخندی زدم و گفتم آهان.. و دوباره برگشتم سر کارم تا به بازیش ادامه بده.. ولی در همان حال فکر کردم که اگر من آموزه ای نداشتم و همون تصورات قدیم رو که همه افراد دارن داشتم الان ممکن بود چه بلایی سر بچه ام و باور های صادقانه اش بیارم.. حتی ممکن بود تا آخر عمر از کلمه ازدواج و مفهومش زده اش کنم.. خدایا شکرت.. کار من اگر هیچچچچچچ خوبی ای نداشت حداقل این خوبی رو داشت که یاد بگیرم چطوری با دخترم درست رفتار کنم..(البته در بیشتر مواقع.. بعضیاش هنوزم باید تلاش کنم.. مثل موردی که اول پست نوشتم)

[ شنبه بیست و دوم شهریور 1393 ] [ 17:22 ] [ من و دخملی ] [ ]
نمایشگاه
من هی میگم پیر شدم هی باور نمی کنید!!!!!

با کمتر از دو ساعت پیاده روی اینقدر خسته شده بودم که بدون این که بخوام روی مبل خوابم برده بود!!!!

رفتیم نمایشگاه باز باران..

ذوق داشتم واسه دفترای شکرستانی.. خوب بازاریابی کرده این شکرستان.. کلا کارتونش رو دوست دارم.. من بیشتر از ریحان این کارتون رو میبینم..:دی

بعد که تو تبلیغ نمایشگاه زده بودن دفترای شکرستان و کلاه قرمزی و پسرخاله و چیزای ایرانی داره رفتیم که ببینیم..

ولی خورد تو ذوقم..

یه فضای کوچیک.. خیلی کوچیک.. دفتراش همه خط دار بودن.. البته برای دبستانی ها و راهنمایی ها عالی بودن.. ولی خوب ریحان که نیاز نداشت.. واسه همین چشمم توش موند.. دفتر نقاشی معمولی کلا نداشت.. و فقط دفتر نقاشی های بزرگ داشت که اونم طرحش شهر موش ها بود..دو تا ریحان خرید.. و یه دفتر یادداشت کلاه قرمزی گرفتیم.. و یه بطری آب شکرستانی..(تنها چیزی که واسش ذوق دارم:دی) خیلی ازش تعریف کرده بودن و تبلیغ کرده بودن.. پس چرا اینقدر کوچولو و کم بود؟ مثلا مداد و خودکار و جامدادی طرح شکرستان یا طرح ایرانی اصلا نبود.. یه جا فقط جامدادی داشت که بدون طرح بودن و رنگارنگ.. مناسب دبیرستانی ها بودن بیشتر..مداد و خودکارم نبود.. حالا خودم احتمال میدادم که شاید من دیر رفتم و تموم شده.. یه جا هم اسباب بازی های فکری بود.. تنوع زیاد ولی گرون..بیخیالش شدم و هیچی ازونا نخریدم..فقط رفتیم منو دخملی عکس انداختیم..قشنگ شده..ریحانم تو فضای بازیش کمی بازی کرد و اومدیم خونه..

ولی وقتی رسیدم خونه انگار کوه کنده بودم.. چشمام میسوخت.. له بودم انگار..

کیفیت نمایشگاه ها اومده پایین.. نمایشگاه حکیمیه که کلا تعطیل شد.. امسال هرچی منتظر موندیم باز نشد که نشد.. اینم این یکی.. مصلا چطوره؟ کسی رفته ببینه یا نه؟

پی نوشت: موشه تو سوراخ نمیرفت جارو به دمش می بست!!!:دی

 هنوز پیش دبستانی نداره .. اونوقت در به در دنبال لوازم التحریرم واسش!!!:دی

[ پنجشنبه بیستم شهریور 1393 ] [ 22:38 ] [ من و دخملی ] [ ]
قدم اول
ایده زیاد دارم...

اینقدر که خودم هم دارم میخورم به در و دیوار..

قشنگگگگ میتونم از این سیل ایده هایی که تو ذهنم هست یک کتاب بنویسم.. بیا اینم یه ایده دیگه.. کتابی از ایده ها...

ولی..

یه اماااا.. امای بزرگ..

یه مانع بزرگ جلوم هست به اسم خودم..

قبل از این فکر میکردم مشکلم بودجه است.. یا عدم تخصص..

اما الان به ضرس قاطع میگم که مشکل فقط و فقظ خودم هستم...

عدم ریسک پذیریم.. ترس از جلو رفتن.. بیرون اومدن از پوسته ای که دور خودم کشیدم..

تنهاییم هم بدترش کرده.. کسی نیست دستش رو بگیرم..البته اینم جزو همون نقاط ضعفمه که دنبال یک همراه میگردم..

ولی خدایی اگر کسی بود که به پشتوانه همراهی اون شروع میکردم مطمئنا دلم گرم بود و قدم بر میداشتم.. بچه یک ساله هم که میخواد قدم برداره دست مامانش رو میگیره تا بتونه از پوسته نرم و نازک و در عین حال امن نوزدای بیاد بیرون و قدم به دنیای بیرون بزاره..

الان من همونم.. دنبال یه دست میگردم که بزاره تو دستم و بگه من هستم پشتت برو.. با دخی خاله خیلی حرف زدم.. ولی مشتاق همکاری با من نبود.. نمیدونم چرا.. شاید فکر میکرد شراکت فامیلی به درد نمی خوره.

باید خودمو درست کنم.. اول از همه.. قبل از هر کاری.. قبل از هر اقدامی.. اول باید خودمو درست کنم..واقعا به پروانه ها غبطه می خورم.. که همشون بدون استثنا بدون ترس این پیله رو باز میکنن و بال میزنن و میرن.. نمیترسن که بالشون شکل نگرفته باشه؟ یا وزنشون زیاد باشه بخورن زمین؟ یا قبل از این که بالشون خشک بشه و آماده پرواز بشن یه پرنده ای بیاد و هاپولیشون کنه؟

گاهی وقتا انسان ها از یه پروانه زپرتی هم ترسو تر میشن..

کاش بتونم.. کاش.. کاش...

یادمه یه سالی یکی از مادر های شاگردام دنبال کار میگشت و از قضا همسرش هم فوت کرده بود.. مدیر بهش بوفه مدرسه رو داد.. ترسید.. با یکی شریک شد.. بعد از دوماه به من گفت حیف که ترسیدم کار رو تنهایی شروع کنم وگرنه الان سودم دوبرابر بود.. الان درکش میکنم چرا ترسید.. ولی همین که شروع کنی.. همین که قدم بزاری.. میتونی موفق باشی..و میفهمی که کار سختی نبوده واقعا.. مثل همون راه رفتن.. مثل اسکیت.. رانندگی کردن.. شنا کردن.. همه ی اینا از دور سخته. اولش هم ترسناکه.. ولی بعدش میفهمی که چقدر آسون بودن..

تو این مدتی که همه دوستان میگن برم سمت خوداشتغالی خیلی فکرا کردم.. خیلی هم ایده های جالب تو ذهنم وول میخوردن.. ولی به هر کسی گفتم قبول نکرده کمکم کنه.. همه ی کار هایی که مربوط به خود اشتغالی بودن و مهم تر از همه من دوست داشتم که انجام بدم نیاز به یک نفر همراه داشته.. یا برای نگه داشتن ریحان.. یا برای تامین نیاز های اون کار و همراهی درش..

قدم اولم رو هنوز برنداشتم..

قدم اول سخت.. کاش بتونم.. کاش بدونم چجوری غلبه کنم به این ترس از روشنایی (تمثیله.. نه روشنایی واقعی) و از غار تاریک و امن خودم بیام بیرون و قدم بزارم به دنیای رنگارنگ اشتغال..

[ چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 ] [ 22:34 ] [ من و دخملی ] [ ]