خاطرات من
روز نوشت های من و دخملی 
قالب وبلاگ
یکی از فانتزی های دوران مجردیم این بود که وقتی ازدواج کردم با هم دوتایی بریم هندونه بخریم ، و بعد که یه روز توی یخچال موند و حسابی خنک شد قاچش کنیم و آقامون با چاقو اون گل وسط هندونه رو ببره و بده به من بگه اینم واسه خانوم گلم!!!!:خخخخ

فیلم فردینی زیاد دیدم گویا!!!!:دی

خلاصه اینم از اون فانتزی هایی بود که هیچ وقت عملی نشد خوب.. در طول ازدواج کوتاه مدتم هیچ وقت فرصت نشد هندونه بخریم.. و جایی هم که هندونه تعارف میکردن گل هندونه ای وجود نداشت و همشون یکسان بودن:دی 

این فانتزی یادم رفته بود تا الان که داشتم از اولین هندونه ای که تو تابستون قسمتمون شده بود یه قاچ شتری بر میداشتم که دیدم اون قرمزی وسط هندونه داره چشمک میزنه..!!!!! وسوسه شدم و یه تیکه اش رو برای خودم گذاشتم کنار و با ولع خوردم.. راستش هندونه زیاد در خونه ما رفت و آمد نداره.. چون خریدار ها که من و مامانم هستیم زور بلند کردنش و حمل کردنش در مسافت زیاد رو نداریم..:دی و مهم تر این که شیوه درست انتخاب کردنش رو بلد نیستیم..این یکی رو هم مغازه داره انتخاب کرده واسمون!!!!

گفتم هندونه یاد خندوانه افتادم.. فضای بسیااااار تابستونه.. حتی وقتی داشتم نوستالژی تابستونم رو مینوشتم یادم رفت به این موضوع اشاره کنم که این فضای بسیار تابستونه منو یاد اون شعر تابستونه فصل شادی و خنده میاندازه.. من بیشتر تکرار صبحش رو می بینم.. از این جهت که شب مامان از سر کار اومده و میخواد بخوابه و از این برنامه هم به شدت بدش میاد(فک کن تناقض سلیقه دیگه تا کجا میره!!!)

تکرار صبحش بهتره برام..هوا گرمتره و اون قاچ های خنک قرمز روی دیواره ها و اون فضا سازی دلچسبش بیشتر خنکم میکنه..امروز البته وقتی دیدمش بیشتر غمگین شدم تا خوشحال.. یادم افتاد چهارم شهریوره و کمتر از یک ماه به تابستون گرم و لذیذ مونده.. و این یک ماه هم اونقدر هوا خنک خواهد شد که بیشتر فضای پاییز رو تداعی میکنه تا تابستون.. حتی به این فکر افتادم که چقدر زود شش ماه دوست داشتنی من تموم شد.. و چه بیرحمانه عده ای از خدا بیخبر این شش ماه رو برام پر از استرس و اضطراب و فکر و خیال کردن که نتونم لذت لازمه رو کسب کنم در این شش ماه..

دقت کردین اکثر مهمونای خندوانه بین صندلی قرمز و سبز رنگ سبز رو انتخاب میکنن؟ و بهانه میارن که مبادا بهمون بگن پرسپولیسی هستیم اونجا نمیشینیم؟ اما من احساس دیگه ای دارم.. اونایی که رنگ شناسی بلدن میدونن که قرمز رنگ جسورانه ای هست..بر التهاب و پر جنب و جوش..و نشون دهنده شهامت زیاد شخص هست.. حالا بماند که رنگ عصبانیت و اینجور چیزا هم هست.. ولی او قسمتش به رنگ شناسی ما مربوط نمیشه زیاد.. و من فکر میکنم چون جلوی دوربین رفتن کمی استرس زا هست شخص رو محتاط میکنه.. در مقابل رفتارش و حرف زدن هاش.. و اون شهامت لازم رو ازش میگیره.. و چون درست برعکس رنگ قرمز رنگ سبز رنگ آرامش هست طرف ناخودآگاه برای کسب آرامش در مقابل طوفان استرسی که دوربین و در یک برنامه تلویزیونی به ارمغان آورده شخص متوسل میشه به رنگ سبز و یه جورایی پناه میگیره.. و گاهی رامبد هم سوال میپرسه از طرفش که چرا رنگ قرمز رو انتخاب نکردی.. و شخص هم که از درون ناخودآگاهش خبر نداره اونو تعمیم میده به فوتبال...البته هستن آدمایی جسور و با شهامت که جلوی دوربین قرار گرفتن و جلوی جمع صحبت کردن براشون با موقع های عادی فرقی نداره و حتی برای بیشتر کردن این شهامت میرن سمت قرمز..

البته این تفسیر شخصی من هست.. و شاید در واقع اینطور نباشه..

تابستون داره تموم میشه.. و سی سال من هم داره سر میرسه.. و دغدغه های ناتمام من هم دست از سر من بر نمیدارن..و البته در این زمینه هیچکسی رو مقصر نمی دونم جز خودم.. و لاغیر..

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 13:48 ] [ من و دخملی ]
کمپین سطل آب یخ...

اصلا میدونین این کمپین برای چی به وجود اومده که هی روی خودتون تو این خشکسالی زرت و زرت آب میریزین؟ اونم صرفا واسه جلب توجه؟

این همه آدم تو ایران تو این کمپین شرکت کردن ولی یه قرون هم از این کشور به این کمپین کمک مالی نشده..(الان اخ.بار گفت!!!)

یه عده آدم که هر کاری میکنن جلب توجه کنن این کمپین رو هم خز کردن..به قول یکی از دوستان که گفته بود حاضرم قسم بخورم هفتاد درصد اینایی که آب یخ میریزن روی خودشون نمیدونن بیماری ALS چی هست اصلا. بعضیا که حتی فکر میکنن این کمپین در مبارزه با گرمای هوا به وجود اومده...آخه مادرت خوب پدرت خوب.. کدوم آدم عاقلی اینجوری مخالفتش رو با گرمای طبیعی و ذاتی که خدا خلق کرده اعلام میکنه مثلا؟ به جای این کار خیلی راحت میتونین وارد سایت حمایت کنندگان این بیماری عصبی بشید و مبلغی رو هدیه کنید..اون بنده خدایی که کمپین رو راه انداخت(که امروز هم متوجه شدم مبتکر کمپین فوت شده) میخواست این بیماری رو به مردم بشناسونه.. الان که شناختین دیگه واقعا به نظرتون نیاز هست حرکت نمادین کنید ؟ به نظرتون بهتر نیست اون آب رو صرفه جویی کنید و به جاش مبلغی رو برای کمک اهدا کنید؟

در این بین یه کمپین دیگه ای به اسم کمپین خاک ایجاد شده.. که یه عده خاک روی خودشون میریزن برای ابراز مخالفت با کشتار های بیرحمانه ای که در اطرافمون صورت میگیره.. فیلمی هست از غزه.. که مردی فیلم گرفته و گفته ما اینجا نه خانه ای داریم و نه آبی.. اینجا فقط خاک هست.. و من برای حمایت از فرزندان به خاک و خون کشیده ی خودمون به روی خودم خاک میریزم.. و یه سطل خاک ریخت روی خودش...

دوباره نیاین کلی نگری کنین و حرف دربیارین.. من مخالف حرکات های نمادین نیستم..گاهی این حرکات نمادین واقعا اثر گذار تر از هر سخنرانی هستند.. مثلا من فهمیدم همچین بیماری سختی هم وجود داره..و علاوه بر شکرگزاری نعمت سلامتی که خدا بهم داده حواسم باشه که کمک های مادی که میخوام انجام بدم رو میتونم در این راه خرج کنم..و این که در دعا هام شفای مبتلاهای این بیماری رو در نظر بگیرم..یا همین حرکت نمادین مردی از غزه.. که حرف قشنگ و در عین حال دردناکی زد.. 

من مخالف خودنمایی محض هستم.. کاری که در کشورمون به اشد اوضاع در همه احوال رواج داره..

پی نوشت: یه مدتی هست که زدم روی دور انتقاد های کوبنده!!!!!! من تمام سعیم رو میکنم که دوستی این وسط ناراحت نشه.. ولی نمیتونم ساکت بنشینم و مدام سرم در لاک خودم باشه..من تا حالا هیچ انتقاد غیر منطقی انجام ندادم.. و حرف مسخره ای نزدم.. هر چیزی گفتم یا میزان سنجشم عدالت بوده(مثل گرونی هایی که ذکر کردم..) یا میزان سنجشم قانون و حقوق شهروندی.. اصلا هم ناراحت و عصبانی نمیشم که با افرادی که محترمانه نقد میکنن بحث کنم.. لحن نقدم هم تا اونجایی که میتونم محترمانه است..ولی خوب تو نقد مطمئنا حلوا خیر نمیکنن دیگه.. لطفا در صورتی نقد کنید که جنبه نقد شدن رو هم داشته باشید.. و بعدم این که محترمانه و منطقی نقد کنید..

[ سه شنبه چهارم شهریور 1393 ] [ 21:40 ] [ من و دخملی ]
آی اعصابم داغون شده..

آی اعصابم داغون شده که حد نداره..

خیلی جلوی خودمو گرفتم که نرم جیغ داد بکنم و وجهه ام رو خراب کنم..

پسره بیشعور یه سگ کوتوله رو آورده توی پارک بازی.. پسر که میگم مثلا دوازده سیزده ساله..با دوستاش میرفتن تنها سرسره موجود تو کل شهرک سگه رو با اون کو..ن کثیفش میزاشتن روی سرسره و سرش میدادن پایین..

چنان حالم بد شد که سرم گیج رفت..تنها سرسره ای که بچه ها دو سه ساله تا هفت هشت ساله و یازده دوازده ساله حتی تنها سرگرمیشون همین یه سرسره است..

اونجا فقط من نبودم.. یه عالمه مادر و پدر.. یه عالمه پیرزن و پیرمرد.. هیشکی پا نشد بگه این کار هم کثیفه و درست نیست و هم غیر قانونیه.. فقط یه مامانه تا دید دخترش داره سوار همون سرسره ای میشه که سگه با ماتحتش داره سر میخوره جیغ کشید سر بچه اش که نرو.. بهت میگم کثیفه سگیه..همین.. من نمیتونستم برم به دلایلی.. یه سری دلایل اجتماعی که توضیح دادنش اینجا بی فایده است..ولی تا تونستم حرص خوردم.. چرا از حق مسلم بچه هاشون دفاع نمی کردن؟ چرا به بچه هامون قانون رو یاد نمیدیم؟ تو مملکت غریب هم که سگ نگه میدارن در برابر فضولات حیوانات خونگیشون مسئولن..در مقابل تک تک رفتار های اون ها مسئولن..چرا اینقدر بی مسئولیتیم بعضیامون حتی..البته تقصیر نداریما.. یادمون ندادن بر طبق قانون عمل کنیم.. یادمون دادن فقط بر طبق عرف عمل کنیم.. بر طبق اخلاق عمل کنیم.. اینقدر روی این مسئله پا فشاری کردیم که قانون کمرنگ که چه عرض کنم کلا بیرنگ شد.. و ازون ور هم که اخلاق مسئله ای نیست که پاداش یا جزا داشته باشه..و خیلی راحت از سمت مردم نقض میشه..(یادمه هر وقت سر مساله ای که حقم بوده و کاملا غیر قانونی بوده از طرف مقابل سر زده و من شکایت کردم و شدت عمل به خرج دادم همش گفتن این کارا در شان تو نیست.. تو خیلی مودب تر از این حرفایی که این کار رو بکنی!!!)

توروخدا وقتی که به بچه هاتون میگید مودب باش.. مرتب باش.. میریم جایی سلام کن.. آشغالاتو تو خیابون نریز.. تو صف وایسا تا نوبتت بشه.. و هزارجور مساله دیگه.. و بچه تون بهتون میگه چرا باید این کار رو بکنم.. نگید چون این کارا خوبه.. بگید اینا قانونه..قانون رو برای بچه ها از همین الان توضیح بدین.. بزارین یاد بگیرن صرفا به خاطر این که بچه ی خوبی باشن نباید توی صف بایستن.. صرفا به خاطر این که بچه ی مودبی باشن نباید آشغال تو خیابون بریزن.. یا کسی رو هل بدن.. بدونن که اینا احکام اجتماعیه.. قانون اجتماعیه.. انجام دادنش صرفا خوب نیست.. وظیفه است.. اینجوری دیگه بچه ای نمیگه من نمیخوام خوب باشم و این کارا رو انجام بدم.. بدونه این کارا رو چه بخواد چه نخواد برای زندگی در کلونی انسانی باید انجام بده..

همون موقع که بچه ها از سگ سواری دیگه خسته شدن و رفتن یه دختر سه چهار ساله رفت سوار شد.. تا بفهمم و بهش بگم دیگه سر خورد اومد پایین.. اومدن سمت ما که تاب سواری کنن.. تا میخواست سوار تاب بشه یهو چشماشو با همون دستاش خاروند.. یهو بی هوا گفتم آخ آخ نخارون خاله.. مادربزرگش همراش بود.. تعجب کرد.. گفتم سرسره سوار شد نه؟ گفت آره.. گفتم همین الان بچه ها سگ سوار اون سرسره کردن!!!! گفت سوار این؟!! و یه حالت چندش گرفت.. و سریع دستای نوه اش رو گرفت و گفت به چشمات نزن..

اصن میدونید من با سگ نه سر مساله دینی.. بلکه صرفا سر مساله بهداشتی مشکل دارم.. نه فقط اسلام.. بلکه همه ی دانشمندان انگل های غیر قابل زدودنی بدن و گوشت این حیوون رو کشف کردن.. اگه یه سگ دیدین که خسته است گرسنه است چلاق شده و نمیتونه راه بره.. ببرینش دکتر بهش غذا بدین و سرپناه واسش پیدا کنین ولی با روح و جسم بچه هاتون بازی نکنین.. نبرین تو خونه و همخونه تون نکنین.. یادتون نره بچه ها با همون چیزی که زندگی میکنن شخصیت میگیرن و شخصیت پیدا میکنن.. چه امیدی میشه به آینده بچه ای داشت که همخونه و همبازیش یه سگ باشه.. تو رختخوابش با یه سگ میخوابه و با یه سگ همزمان غذا میخوره؟

 پی نوشت: نیایین بگین که اون سگه واکسن زده بوده و انگل نداره و من سگ های خیابونی رو با سگ های اصیل و با نژاد اشتباه گرفتما.. من همه ی اینا رو میدونم.. حیوون با همه ی واکسن ها و شامپو های گرون قیمتی که بهش میزنن بازم حیوونه.. شخصیتش عوض نمیشه.. بهداشتش هم عوض نمیشه به نظرم.. سگی که خودشو میلیسه.. دفع میکنه ولی خودش نمیشوره.. حالا هی بیا واکسنش بزن که مثلا انگل نداشته باشه..

پی نوشت: واسه بهبود حالم رفتم شیرینی بخرم.. و نق نق ریحانه رو جواب بدم که بادکنک میخواست.. بعد بین این همه شیرینی رنگ و وارنگ هوس شیرینی زبون کردم.. دو نوع داشت یه نوع کوتاه و یه نوع بلند.. بی هوا به خانومه که منتظر بود سفارش بدم گفتم ببخشید نیم کیلو از این زبون درازا بهم بدین!!!!! بعد یهو نگاهامون بهم تلاقی کرد و خنده مون گرفت... "زبون دراز"..!!!!:دی

[ یکشنبه دوم شهریور 1393 ] [ 21:28 ] [ من و دخملی ]
نگاهش یه جوریه که وقتی کار بدی میکنه اونجوری میشه..

میگه مامان یه چیزی میخوام بگم .. گفتم بگو.. گفت اینو برداشتم باهاش بازی کنم.. نگاه کردم گل سر خودش بود.. بهش گفتم اشکال نداره که مامان.. مال خودنه دیگه.. یه نفس عمیق کشید و گفت آخیش فکر کردم الان دعوام میکنی.. تعجب کردم.. واسه چی باید دعواش میکردم.. واسه چی فکر کرده بود که الان دعواش میکنم.. یه خورده شک برانگیز بود.. ده دقیقه بعد که رفتم تو اتاق دیدم بالا سر جعبه لوازممه.. همونی که همه سر عروسیشون میخرن و به صورت فانتزی لوازم آرایشاشونو میریزن توش و بعد از چند سال تبدیل میشه به سمساری..

تا منو دید دست کشید از کارش و چپ چپ نگاهم کرد..فهمیدم گل سر از کجا بوده که دغدغه دعوا شدن داشته.. مشغول کارای خودم شدم.. ببینم چکار میکنه.. مطمئنا اگر به اون لوازم آرایشام دست میزد دعواش میکردم ولی هنوز خطایی سر نزده بود ازش.. برعکس دفعه قبل که یه ست از سایه هام رو ریخته بود رو پتو و هزار مرتبه شکر که ریخته بود رو پتو اگر میریخت رو فرش حتما باید فرش شسته میشد..ولی ایندفعه فقط به خرده ریزا کار داشت.. یه لحظه یاد یه چیزی افتادم و ته دلم یه قنج کوچیکی رفت.. یادم افتاد به خودم که بچه بودم و عشق جعبه لوارم مادرم رو داشتم.. مادر من که اهل لوازم آرایش نبود و کلا شاید دو سه تا رژلب بیشتر توش نبود.. ولی تا دلت بخواد پر بود از خرده ریز.. عشق میکردیم تو این خرده ریزا بگردیم.. زیادم بدلیجات رنگی پنگی توش بود.. نمی دونم مال مامانم بود یا مال بچگی های خودم:دی

خلاصه تا مامانه میومد همه چی رو جمع میکردیم و میزاشتیم سر جاش..

اما من این توفیق را داشتم که این صحنه رو به چشم خودم ببینم.. کنجکاوی دخملی سر وسایلم رو میگم..:دی

 

دیشب بالاخره بعد از دوسال توفیق شد در شبکه نمایش داخلی سر به مهر رو ببینم.. اولین بارم داداشم اعلام کرده بود که فیلم باهات قرین هست و وبلاگای دوستات رو توش نشون داده..به دوسی هم گفتم کلی ذوق کرد.. وبلاگشون حسابی مشهور شد ..:دی

خود فیلم هم جالب بود.. دغدغه هاش مثل من بود.. بعد میاد یه عهدی با خدا میبنده. و اینجاست که مشخص میشه یک شخص چطور میتونه یه عهدش پایبند باشه.. عهدی که با خدا ببندی هیچ ضرری توش نیست و همیشه منفعته.. ما ها عادت کردیم با خدا یه عهدی می بندیم.. بعد از دوروز یا کاهل میشیم توش یا کلا انجامش نمیدیم.. بعد میگیم چون خدا بهمون اونچیزی که میخواستیم رو نداد ماهم باهاش قهریم.. البته این مورد اول شخص مخاطبش خودم هستم و خودم..

اول فیلم جمله قشنگی داشت که یک دقیقه ای فیلم رو نگه داشتم تا مزه مزه کنم جمله هه رو..:

آرام باش،توکل کن،نفکر کن سپس اراده کن،آنگاه می بینی که دستهای خدا زودتر دست به کار شده اند.(فکر میکنم همین بود.. دقیقش یادم رفته) کلام امام علی بود..

برای من که خیلی خوب بود.

یه نکته مستتر درش هم عادات وبلاگ نویسی بود .. این که یه شخصی از بدبختی هاش می نویسه و دیگران یا درک نمی کنن و یا انگ بدبین بودن بهش میزنن..و آخرشم که طرفشون ناراحت شده بود بهش میگن این خیلی حساسه.. (البته واقعا یه خورده به خاطر وضع اجتماعیش بدبین شده بود.. ولی به این بدبینی حق میدادم)

الان خیلی ها هستن که میگن دیگه کسی مارو درک نمی کنه و ما نمی نویسیم.. چون تمام دردشون رو در یک جمله اختصار می کنن ولی همون یه جمله هم درک نمیشه..

 نکته جالب دیگه هم عنوان نویسیش بود.. دغدغه ی همه وبلاگ نویس ها.. این که سعی میکرد از تو جمله انتخاب عنوان کنه.. و مدام حساسیت به خرج میداد واسه عنوان برام جالب بود.. من خودم زیاد روی عنوان حساس نیستم.. حتی گاهی دلم میخواد هیچی ننویسم.. ولی نمیشه نادیده گرفت که عنوان خیلی در خوندن پست و انتخاب پست اثر گذاره..

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 19:28 ] [ من و دخملی ]
باورم نمیشه..

هنوزم این قابلیت در من وجود داره ینی؟

باورم نمیشه در عرض کمتر از بیست و چهار ساعت چیزی حدود چهار صد صفحه کتاب خوندم!!!!!

و حتی خسته هم نشدم و بازم تشنه خوندن هستم!!!:دی

البته بهتون اطمینان میدم که این قابلیت فقط در یک مورد در من این طور قوی دیده شده و اون هم کتاب های تخیلی ایزاک هست..

یه بار دیگه هم در مورد ایزاک نوشته بودم..ولی فراموش کرده بودم تا الان..

نوجوون بودم که تو کتابخونه مدرسه پیداش کردم..

راستش رو بخواین من تا نوجوونی با موجودی به نام رمان آشنا نبودم(باعث خجالت!!!!) به همون دلیلی که میدونید دیگه..

زمان ما چندان رسم نبود خوندن رمان.. حتی در بعض مواقع جرم هم محسوب میشد.. خانواده مون هم که مستحضرتون هستن.. چیزی به غیر از کتاب های درسی و کمک درسی ارزش خریدن نداشت کلا!!! البته بگم مادر من یه کتابخونه با بیش از پانصد کتاب داشت.. ولی همه شون اعتقادی..

یادم نیست ولی فکر میکنم دوستم بهم معرفی کرد رمان رو.. من تا اون لحظه یادم نمیاد سراغ بخش رمان های کتابخونه مدرسه ام رفته باشم.. همش سمت درسیا بودم!!! دوستم کتابو داد دستم..

اون موقع هم یادمه.. دوروزه تمومش کردم.. همین رمانی که از دیشب تا حالا خوندم رو هم اولین بار از این نویسنده همون موقع خوندم.. خورشید عر.یان.. همون اولای کتاب فهمیدم که یه جای کار ایراد داره.. و کمی بعد متوجه شدم که این کتاب یه قسمت اولی هم داشته.. به قسمت مقدمه مراجعه کردم و فهمیدم که بله کلا کتاب سه قسمتی هست.. و من قسمت دوم رو دارم میخونم.. اهمیت ندادم.. خوندمش. قسمت سوم رو هم خوندم به گمانم(الان یادم نیست.. باید بخونمش تا یادم بیاد خوندم یا نه.. احتمالا خوندم..) قسمت اول دست یه همکلاسی بدقول بود که مدت ها از تاریخ کتاب گرفتنش گذشته بود و پس نداده بود.. وقتی فهمیدم دستشه گفتم وردار بیار دیگه کتابو میخوام بخونم.. میترسیدم سال تحصیلی تموم بشه و من دستم بمونه تو حنا..

بعد از عید آورد کتابو تحویل داد.. منم سریع قرض گرفتم.. اونم فکر کنم دوروزه خوندم .. ولی اندازه کتاب دوم و سوم خوشم نیومده بود..

کتابای دیگه هم از ایزاک خوندم .. غرق میشدم در تخیل ِعلمی.. روبات ها.. برام پیشرفت علمی خیلی سوال بود اون زمان.. و از همه جالب تر این بود که رمان در سال 1950 نوشته شده بود ولی چیزایی که پیش بینی کرده بود تا حدی در زمان ما درست از آب درومده بود.. و حتی یادمه اون موقع یه سری چیزا برام خیلی دیگه تخیلی بود و میگفتم امکان نداره بشه همچین چیزی.. اما الان تعجب میکنم که میبینم نمونه های ابتدایی اون طرح ایزاک اجرا شده..

البته اینم بگم که اصلا کتاب های علمیش رو نخوندم ها.. فقط رمان ها رو خوندم..

هفته پیش بود که هوس کردم دوباره بخونم.. یهو یادم افتاد که دیگه مثل قدیما نیست.. و به خودم نهیب زدم که بیچاره این همه ای بوک دانلود کردی.. برو بگرد شاید اینا هم باشه خوب.. و چقدر حسرت خوردم که تا حالا به ذهنم نرسیده بود.. همه ی کتاب های ایزاک که فقط اسمشون رو شنیده بودم و نخونده بودم رو پیدا کردم.. اما تصمیم گرفتم اول خاطراتم رو مرور کنم و ببینم تحت تاثیر سال های نوجوونی بود که از رمان خوشم میومد یا نه شخصیتم این گونه بود.. بعد از خوندن دو تا کتابش فهمیدم که واقعا رمان قوی ای بوده.. نه فقط واسه ذهن ماجرا جوی یک نوجوون عاشق پیشه..

من عاشق دنیل بودم.. (با عرض خجالت و شرمندگی البته!!!) و البته نه به خاطر تجسم زیبایی ظاهری.. به خاطر بی نقص بودن و بی عیب بودن تمام و کمالش.. و البته ادب بی حد و حصرش.. و حتی برام هم مهم نبود که خوب رباته و باید اینجوری عمل کنه..:دی

البته الان دیگه عاشقش نیستم.. (واسم یه وقت حرف در نیارین!!!:دی)

فکر میکردم قابلیت خوندم یک شبه رمان رو از دست داده باشم.. چون ده ها ای بوک در موبایل و کامپیوتر قدیمی ام هست که حتی حوصله نگاه کردنشون رو هم ندارم.. اما انگار این فرق میکرد..

کیا سه گانه ایزاک آسیموف رو خوندن؟

در مورد بیناد کهکشانی هم کسی چیزی میدونه؟ اونم سه تاست انگار.. قشنگه؟ ارزش شروع کردنشون رو داره یا نه؟

دیگه میخوام این یه ماه رو به هیچی فکر نکنم.. استرس رو میخوام بزارم کنار..میخوام غرق در خوندن چیزی که دوست دارم بشم.. تا مهر باید صبر کنم.. یه ماه استراحت روحی و ذهنی.. البته از جستجو مطمئنا دست نمیکشم.. ولی ذهنم رو میخوام آزاد نگه دارم.. از چیزایی که داره درونم رو خرد میکنه..

یه چیز دیگه هم هست که جراتش یک سالی هست از دستم رفته..

رانندگی کردن.. اونم درصددم که برگردونم.. باید برگرده.. امسال شدیدا بهش نیاز دارم..

از همه تون بابت انرژی مثبتایی که فرستادین ممنونم.. حتما سعی میکنم در نظر بگیرمشون..

دوستان خوبی تو این دنیا دارم که همیشه به خاطرش شکر گزار خدا هستم.

[ جمعه سی و یکم مرداد 1393 ] [ 18:34 ] [ من و دخملی ]
انگیزه در روند زندگی من خیلی تاثیر داره..

انگیزه شامل همون اهدافی میشه که در نظر گرفتم و تلاش میکنم بهشون برسم..

انگیزه شامل حس خوبی هست که از انجام کاری هرچند کوچک به من دست میده..

انگیزه شامل آرامشی میشه که از فکر کردن به اونچه که پیش رو دارم بهم دست میده..

وقتایی که در زندگیم انگیزه دارم تلاش میکنم.. بلند میشم غذا های جور و واجور درست میکنم..کیک هار مختلف درست میکنم.. خونه رو تمیز می کنم.. ظرفا رو میشورم.. و کلی کارای دیگه..

اما ..

اما امان از روزی که انگیزه ای نباشه..

حتی نمیتونم خودم رو از صندلی بلند کنم.. به زور یه غذایی درست میکنم که مزه اش اصلا به دل خودم نمیچسبه.. بعضی وقتا اون به زور رو هم نمی تونم و نتیجه میشه نیمرو و املت..شایدم نون و پنیر..

خونه کثیف میشه.. ظرفا تلنبار میشه.. خودمم روی صندلی کپک میزنم..

الان نزدیک به یه ماهی میشه انگیزه ندارم.. دلیلش گفتن نداره.. چون کاملا مبرهنه..

دو ماه اول خیلی برنامه ریزی داشتم.. چه ساعت هایی درس بخونم.. چی رو کی بخونم و تست بزنم.. چه ساعت هایی بازی کنم با دخملی.. چه ساعتی کارای خونه رو انجام بدم.. و همه این برنامه ریزی ها در مخم بود  و منتظر بودم تاریخ دقیق اعلام بشه که شروع کنم..

اما اون تاریخ نیومد که نیومد.. و تقریبا دیگه امیدی نیست..

یک ماهی هست آب پاکی ریخته شده روی دستمون..

به شدت بی انگیزه شدم.. هر روز نت رو چک می کنم برای پیدا کردن یک کار درست و درمون ..ولی هر وقت اقدام میکنم یه چیزی جلوم رومیگیره.. این 5 سال عمرم که وقت صرف کردم..نمیتوم از این 5 سال بگذرم.. دخی خاله ام میگه اگه از این 5 سال نگذری باید بیست سال دیگه هم حروم کنی.. به اطرافت نگاه کن.. چند نفر هستن که هیجده سال و پونزده سال وقت صرف کردن و انگار نه انگار.. میتونی تحمل کنی این همه سال بلاتکلیفی رو.. به شدت اعلام میکنه که نه .. تحمل یه سال دیگه رو هم ندارم..

حالا بحث اینا نیست..

بحث بی انگیزگیه..

ظرفا تلنباره تو ظرف شویی.. مامان نیست بازم.. و منم هر زوری میزنم پاشم بشورم نمی تونم..

امشب به زور غذا درست کردم..

همش داشتم فکر میکردم چی شده اون روحیه تنوع طلبم.. چی باعث شده منی که یک غذا رو دو هفته یه بار میپزم بازم تکراری به نظر میرسه.. در یه هفته یه غذا رو سه بار درست کردم!!!!

یادم افتاد به بی انگیزگی..

در همین حین یادم افتاد به اون زمان که هنوز طلاق نگرفته بودم.. ماه های آخر.. بی انگیزگی مفرط.. و ترس از آینده ای نامعلم که داشت منو به جنون میکشوند.. برای خودمون که سهله برای دخملی هم به سختی میتونستم غذا درست کنم. روزها میگذشت و من بیرون نرفته بودم.. رنگ صورت خودمو و بچه ام دیگه داشت آبی میشد از بس نور خورشید نخورده بود.. و دست خودمم نبود..

الان دارم فکر میکنم باید به خودم بیام قبل از این که مثل اون موقع ها بشم..

باید بتونم انگیزه واسه خودم ایجاد کنم.. فقط مشکل اینجاست که باید اول بتونم به این حس مسخره وابستگی غلبه کنم..

دعا کنید که بتونم و انگیزه لازم بیاد سراغم..

[ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ] [ 22:20 ] [ من و دخملی ]
دستم رو باز کردم...

احساس می کردم زوده ولی سر اون یکی که یه هفته ای بازش کردن منم باز کردم زخمه رو..

الان که بسته شده و یه خط مونده ازش بیشتر می ترسم ازش!!!! وسعتش بیشتر شده انگاری:دی

اما همیشه یه نشونه جلوی چشمم می مونه.. این رو نشونه ی چیزی گذاشتم که اگر دوباره خر مخم رو گاز رفت که انجامش بدم اینو ببینم و یادم بیافته و انجامش ندم..:دی

مرضیه از تهران رفت.. رفت حومه..

به شدت احساس تنهایی می کنم..

مرضی هم به شدت ناراحت بود .. هرچی نباشه اون جد اندر جد خانواده اش اینجا بودن و واسه یه منطقه خوب تهران هم بودن.. و احساس میکرد با این که خونه خریده ولی به جای پیشرفت پسرفت کرده.. و مهم تر از همه این که اونجا هیشکیو نداره به جز خانواده شوهرش.. اونم جاری هاش.. که به قول خودش چشم دیدنش رو ندارن..

یکی از روز های آخرین هفته ای که تهران بود باهم رفتیم بیرون.. چون از ولایت اومده بودیم وقت نکرده بودم چیزی براش بخرم.. از این مواد طبیعی براش بردم.. برگه زردآلو و مربای آلبالو و مربای گیلاس و اینا..

دخترش بهم گفت برام خاطره بنویس تو دفترچه خاطراتم.. گفتم خاله قرار نیست دیگه همدیگه رو نبینیم که.. گفت میدونم ولی دلم میخواد خاطره داشته باشم..نوشتم براش..

دو سه هفته ازش بی خبر بودم تا به امروز..

زنگ زد و گفت شماره ام رو داشته باش.. بهش گفتم خیلی دلم برات تنگه..

تعریف کرد از سختی هاش.. از این که خونه آماده نبود و مجبور شد چهار روز بره خونه مامانش..

بهم گفت دوستم خیلی سختهههههه... مامانم اینا میخواستن  ش.بکه خبر ببینن شایسته میخواست فیلم ببینه..ما هم نمی تونستیم چیزی بگیم.. گشنه مون میشد رومون نمی شد بریم در یخچال رو باز کنیم.. مامانم سر چیزای الکی تیکه می انداخت.. بچه ها شیطونی میکردن اینا پیر بودن نمی تونستن تحمل کنن.. شوهرم شبا که میومد میگفتم بریم توروخدا.. من حاضرم وسط اسبابا بشینم تا تموم شه همه چیز ولی اینجا نباشیم.. و شوهرم میگفت مادرته.. چرا رودربایستی داری..

بهم گفت چقدر سخته که آدم استقلال داشته باشه و بخواد زیر پرچم استقلال یکی دیگه باشه.. نتونستم خودمو کنترل کنم.. با بغض بهش گفتم مرضی الان میفهمی اون روزا که میومدم و پر بودم حالم چطور بود.. الان میفهمی چه حال خرابی داشتم؟.. هنوز نپریده بود بیرون که پشیمون شدم که چرا گفتم.. گفتم یه وقت فکرایی نکنه.. این روزا همش مواظبم حرفی از دهنم بیرون نپره که دوستام فکرای بدی کنن.. اینقدر حرفام رو خوردم که تقریبا دیگه سیستم درد و دلم هم خفه شده.. با دوستام که صحبت می کنم هی میخورم حرفامو و هرچی میخوام بگم احساس میکنم الانه که برداشت بدی بکنه.. البته اوایلش اینطور نبود.. خیلی راحت همه دردام رو به همه میگفتم.. بعد دیدم دوستانم یواش یواش دیگه با من از خوبی صحبت نمی کنن.. و فقط از سختی های زندگیشون میگن.. سعی میکنن وقتی با من رو به رو میشن هرچی بدی شوهرشون داره یا خانواده اشون داره بگن و بگن که زندگی اونا خیلی سخته و اصلا قابل فکر کردن نیست.. تعجب می کردم.. ولی یواش یواش به مرور زمان فهمیدم.. وقتی شیر فهم شدم که دیگه یکی از دوستانم حتی جواب تلفنام رو هم نداد.. نه گوشی و نه موبایل.. فهمیدم این اتفاق فقط زندگی شخصیم رو عوض نکرده و زندگی اجتماعیم رو هم تحت تاثیر قرار داده..برای همین منم رویه ام رو عوض کردم.. ولی به ضررم تموم شد.. یه جورایی خفه شدم.. نمی تونم با دوستانم حرف بزنم دیگه.. همین مرضیه هم که اینجا بود نزدیک یک سالی میشد فقط دو سه بار میرفتیم بیرون باهم و اون میگفت چه خبر.. من میگفتم سلامتی.. من میگفتم چه خبر اون میگفت سلامتی.. و همین جوری تا آخر..

برای همین میگم پشیمون شدم که این دو جمله یهو از دهنم پرید بیرون..مرضیه هم فهمیدم حس بدی بهش دست داد.. گفت موضوع تو با من فرق میکنه.. منم سریع بحث رو عوض کردم و جو رو هم ..

حالا دیشب به عنوان کنایه به مامانم میگم ماجرای دوستم رو.. بعد یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میکنه و میگه برو خدا رو شکر کن.. هیچ جای دنیا مامان به این خوبی گیرت نمیومد:)))))) اینجا به خوبی داری زندگی میکنی هی ناشکری میکنی..

من: :|

افق: :|

مامانم: :دی

 

پی نوشت: چه حس های خوبی تو پست کودک ها برامون گذاشتید..ممنونم از همتون.. خیلی گفتم یادش بخیر.. و خیلی از خاطرات گمشده ام هم یادم اومد تازه..:دی

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 21:4 ] [ من و دخملی ]
دو سه روزه از این وسایل بادی گذاشتن تو پارک بازی .. دقیقا تو پارک بازی. یعد هر وسیله رو ده دقیقه بازی میکنن هزار و پونصد الی دو هزار تومن میگیرن.. سه تا وسیله داره.. یعنی هر بچه ای که بخواد همه رو بازی کنه حدود هشت تومن مادرش باید پیاده بشه..و معمولا بچه ها هم دلشون میخواد همه رو بازی کنن.. حتی پارک بازی رو هم تحت الشعاع قرار داده.. یکی نداره پولش رو و میخواد بچه اش با همون وسایل پارک بازی کنه فقط ولی بچه اش اینقدر تحت تاثیر رنگ های شاد و موزیک های قر دارشون قرار میگیره که واقعا نمیتونن کنترل کنن و مدام گریه می کنن که میخوان وسیله ها رو.. دیروزم یه بچه ای بدون پدر و مادرش اومده بود و به آقای مسئول یه دویست تومنی داد!!! مسئول ازش پرسید این چیه.. گفت اندازه این پول بزارین من بازی کنم.. ناخودآگاه من و مسئول چشم تو چشم شدیم و خندیدیم که الهی و نازی و این حرفا.. مسئول گفت باشه.. عینکت رو بده مامانت برو.. گفت خودم اومدم..دو سه دقیقه تونست بازی کنه..

البته برای من خیلی خوشایند بود آوردن این وسیله ها جایی که دم دستم باشه.. چون پارک درست و حسابی نداره این جا و به سبک قدیم همه وسایل فلزی و خطرناکه.. و وقتی که این وسایل اومد خوش خوشانم شد.. ریحانو بردم ولی اینقدر شلوغ بود که ترسید و نرفت..یه دونه از این اسباب بازی های آهنگین گذاشتن که روش سوار میشن و اونم بالا و پایین میره.. ازونا گذاشتن.. ریحان اونم سوار نشد..غروبش خیلی ناراحت بودم و شروع کردم به غرغر.. گفتم ببین بچه ها رو تو مگه چی ازشون کم داری که نمی ری.. میگفت شلوغه.. گفتم مامان جان همه جا شلوغه .. باید یاد بگیری حقتو بگیری و تو همین شلوغی لذت ببری..و کلی حرفای اینجوری..

شب یه مطلبی خوندم.. که چند تا چیز رو به بچه ها نباید گفت.. میگفت معمولا پدر ومادر ها همون حرفایی رو به بچه ها میزنن که قبلا در بچگی خودشون شنیدن و اتفاقا ازش رنج هم بردن.. یادم افتاد به بچگیم.. به این که درسم خوب بود ولی بازم مقایسه میشدم.. با کسی که کمتر از من بود وهمیشه هم عقب تر از من بود.. و همیشه هم رنج می بردم.. انگار یه چیزی درونم شکست.. گفتم خاک تو مخت دقیقا داری با دخترت همون کاری رو میکنی که خودت ازش رنج بردی..

ریحانو بغلم گرفتم و گفتم ریحان جون یادته تو پارک سوار وسایل نشدی؟ سرشو زیر گرفت و گفت اوهوم.. گفتم مامانی از نظر من اشکال نداره که سوار نشدی.. هر وقت که خودت دوست داشتی و احساس کردی که دلت میخواد بری بازی کنی من پولشو میدم.. یهو گفت مامان من اشتباه کردم که سوار اون ماشینه نشدم.. گفتم چطور مگه دلت میخواست سوار شی؟ گفت آره.. گفتم پس چرا سوار نشدی؟ گفت فکر میکردم تند میره.. گفتم الان که نگاش کردی به نظرت تند میرفت؟ گفت نه.. گفتم پس هر وقت دوست داشتی برو بازی کن.. اونم سری تکون داد به تایید.. از کارم خوشحال بودم.. دیگه نه مقایسه ای بود و نه تحقیری.. و فهمیده بودم دخترم از چی نگرانه.. و ناراحت بودم که چرا وقتایی که احساس می کنم دخترم با بقیه فرق داره نمی تونم اعصابم رو کنترل کنم و مرتب یادم میرفه چطور درست برخورد کنم. البته این دو سه ساله خیلی کار کردم و این کار رو انجام ندادم.. هر کسی هم میخواسته برچسب خجالتی بودن به دخترم بزنه سریع جلوش رو گرفتم و گفتم دختر من روش بازیش اینجوریه..

قرار نیست که همه بچه ها شبیه به هم باشن..

فرداش دخملی سوار ماشین آهنگین شد و منم خوشحال نگاش می کردم.. پس فرداش هم که یه مقدار زودتر رفته بودیم و خلوت تر بود رفت سرسره اش رو بازی کرد.. الانم وقتی میخوام ببرمش بازی سعی میکنم ساعت های خلوت تر ببرمش که لذت بازی زیر زبونش بیاد و بعد خودش با شلوغی ها خو بگیره..

بعضی پارک ها که پلاستیکی هستن و وسایل مطمئن دارن با خیال راحت میشینم روی صندلی و بازیش رو نگاه می کنم.. و اونم چون مستقل تر هست قشنگ بازی می کنه و قشنگ دوست انتخاب می کنه و بازی می کنن..

من خیلی در مورد تربیت دخترم اشتباه دارم و مدام سعی می کنم که درست کنم.. کاش همه پدر و مادرا همین کار رو بکنن.. هیشکی کامل نیست.. همه اشتباه دارن.. ولی کاش قبول کنیم که اشتباه داریم..

کاش منم بتونم اشتباهات دیگه ام رو هم پیدا کنم و درست کنم..

[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 22:50 ] [ من و دخملی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

می نویسم تا همگان بدانند این جبر زمان و مکان است که یک زن را تبدیل میکند به آن چیزی که نمی خواسته..
می نویسم تا همگان بدانند طلاق امر مخوف و جذام پیشرفته ای نیست که از بازگو کردن آن واهمه دارند...
می نویسم تا همگان بدانند که ازدواج همیشه راه خوشبختی نیست و طلاق هم همیشه راه بدبختی نیست...
امکانات وب