X
تبلیغات
خاطرات من

خاطرات من
روز نوشت های من و دخملی 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
دوسش دارم

با این که خیلی وقتا آبمون تو یه جوب نمیره..

با این که همیشه همه جا رو کثیف می بینه..حتی اگر کثیف نباشه!!!!

با این که همیشه مخالف ریخت و پاش های آشپزی منه و میگه شم اقتصادی ندارم و البته شم اقتصادی رو هم در قناعت زیاد می بینه و بس..

با همه این ها..

وقتی صبح بلندم میکنه و میگه دخی پاشو دیرمون شد...

وقتی یکی از کار های تکنولوژیش گیر می کنه و نمی تونه انجام بده میاد میده من یا داداشم انجام بدمش..

یا وقتی در خونه رو با پاش باز میکنه و در حالی که از خستگی هلاکه تو دستش هم پره از خرید های یومیه..

وقتی در همون حالی که داره خریدا رو ولو میکنه رو زمین که زودتر از شر مانتو و چادرش خلاص شه و بره آبی به سر و صورتش بزنه و تند تند هم شکایت میکنه که چقدر برق و گاز مصرف میکنید فلان قدر شده شارژمون و این قسم غر غر ها.

در همه این حالت ها ته دلم میگم خدایا ما همین یه دونه رو داریم.. برامون سالم حفظش کن..

مادر من بدون شک بهشتیه.. اصلا بوی عطر بهشتش رو همیشه حس میکنم.. یادمه بچه که بودم یه بار از پشت بغلش کرده بودم.. جلسه امتحان بود.. سرم رو تو گردنش فرو کرده بودم و بوش میکردم و میگفتم چه بوی خوبی میدی مامان.. گفت کجام بو خوب میده .. بوی عرق گرفتم!!!!!:دی

راستش باید اعترافی کنم..

قبل از بچه دار شدنم اینقدر بهش علاقه مند نبودم.. مثل همه دختر هایی که پدرشون براشون یه چیز دیگه است..منم مادرم رو خیلی اذیت کردم.. اما درست از وقتی فهمیدم دختر دار شدم.. وقتی دیدم و چشیدم این همه سختی مادر بودن رو علاقه ام بهش زیاد شد.. کمتر اذیتش میکنم. البته سعی میکنم اینطور باشه.. جواب غر غر هاش رو نمی دم.. البته بازم سعی می کنم.. و سعی میکنم بیشتر به باب میلش رفتار کنم..چون دلم میخواد دخترم هم یاد بگیره قدردان زحمت هام باشه.. گرچه فکر میکنم ریحان هم پروسه همیشگی رو پیش بره تا وقتی که خودش مادر بشه..

براش یه بلوز خریدم.. البته نتونستم بفهمم دوسش داشت یا نه.. قبلنا اگر خوشش نمیومد یه چیزی میگفت.. ولی الان خیلی تودار شده.. یه هل پوچ هم بدی به عنوان هدیه تشکر میکنه و دست رد نمیزنه.. واسه همین هرچی تلاش کردم بفهمم خوشش اومده یا نه دستگیرم نشد هیچی...بهش گفتم تو ارزشت خیلی زیاده واسه من..

مانیتور نخریدم. لپ تابم نخریدم.. راستش دست و دلم به خرید نمیره.. واسه همین نیستم اینجا زیاد..

یه ماه دیگه از سال تحصیلی بیشتر نمونده.. باورم نمیشه اینقدر سریع پیش رفته باشه.. به قول داداشم افتادیم تو سراشیبی عمر.. یه کم ترسناکه .. مگه نه؟

پی نوشت: راستی روز زن و مادر به همه تون مبارک باشه..

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 22:39 ] [ من و دخملی ]
سلااااااااام و صد سلاااااااام...

بالاخره سال جدید و پر برکت رسیدت..

بهار نوبهار رسید..

بوی شکوفه های بادوم و زرد آلو و سیب رسید..

گوجه سبز و توت فرنگی رسید:دی

آخ که چقدر عاشق فصل بهارم.. وقتی صبح پا میشی و خنکی مور مور کننده ی صبحگاهی تا مغز سرت رو  پر میکنه از بوی شبنم و شکوفه های بهاری...

 آآآآآخ که دلم تنگ شده برای جیک جیک مستونه سهره های کوچولو موچولوی باغچه مادر بزرگ..

آآآآآخ که دلم قنج میزنه برای اون درخت زردآلوی کوچولو موچولیی که تازه پارسال تو باغ مادر بزرگه کاشتن و امسال دو تا شکوفه ی فسقلی داشت.. چقد که قربون صدقه اون دو تا شوید شکوفه اش رفتم.. دخملی دیگه داشت  حسودیش میشد...

بهار خوشگی من از راه رسیده ولی حیف و صد حیف که این بچه ها از دماغ من در میارن..

بس که فصل بهار شیطون میشن و فقط بلدن از سر و کول هم بالا برن و به هیچ عنوان هم به درس گوش نمی دن..خدا خیر بده.. درس که سهله.. کادرستی هم که واسشون جذاب بود رو هم دیگه دوست ندارن.. تنها چیزی که فکر و ذکرشونه حرف زدن و حرف زدن و دویدنه!!!!

ساعت دوازده که میشه از بس اعصابم به هم ریخته است از دستشون که فقط دلم میخواد بخوابم .. دقیقا وقتی کلاس تعطیل میشه تو سرم یک صدای زنگ ممتدی میاد از صدای جیغ و دادشون تا یکی دو ساعت که یه استراحتی بکنم...

اگر این یه دونه موضوع نبودا بهار خیلی قشنگ تر و دلنواز تر از همیشه بود برام.. گرچه همین الانشم همچنان نان استاپ عاشقشم...

اون شش ماه زمستون مثل همیشه حس آشپزیم هم خواب زمستونی رفته بود.. اما الان دوباره بیدار شده و هی دنبال غذاهای جدید میگرده.. دفتر جدید آشپزی برداشتم و نوشتم آشپزی های نود و سه .. قراره امسال هم مثل پارسال هرچی که جذاب بود برام بنویسم و به مرحله اجرا بزارم...:دی

قیمه لا رشته پلو.. آش سه نگه.. فعلا در دستور کار هست..یوفکای شکلاتی که با نان یوفکا درست میشه.. این آش سه نگه احتمالا غذای امروز بعد از ظهرمون باشه..یوفکا رو هم که درست کردم...

دستورای خوشگل و غیر روتین پیدا کردین بزارید برام.. حس آشپزیم قلمبه شده...:دی

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 12:14 ] [ من و دخملی ]
ای خدااااااااااااااااا

اومدم ابروش رو درست کنم زدم چشمش رو هم کور کردم!!!!

رفتم مشاور پوست بهم یه کرم ضد جوش معرفی کرده بود که مثلا هم جوش ها هم جای جوش ها خوب بشه...

گفت یه هفته اول جوش میزنی بعدش خوب خوب میشی.. نشون به اون نشون الان یه ماهه اون یه هفته تموم نشده که نشده!!!!

هر روز صبح که بلند میشم یه خروار جوش دردناک روی صورتم زده!!!! هی سرکه و گلاب میزنم قبلی ها خشک بشه.. فرداش پا میشم میبینم قبلی ها یه ذره بهتر شده ولی دوباره روز از نو روزی از نو!!!!

دم عیدی کار دست خودم دادم. مثلا میخواستم تو عید پوستم خوب بشه از قبلش هم بدتر شد!!!!

دیروز تمام شد کارمون و تعطیل شدیم..

ممکنه دیگه نتونم پست بنویسم..

پس پیشاپیش عیدتون مبارک..

سال خوبی داشته باشید و پر از امید و نشاط و شادمانی...

من رو هم سر سفره هفت سینتون دعا کنید..

ممنون

[ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ] [ 14:40 ] [ من و دخملی ]
جشن نوروز رو هم گرفتیم و. تموم شد. مثل همیشه سفره هفت سین رو خود بچه ها درست کردن.. حاجی فیروزش رو هم قرار بود خودشون درست کنن که نشد و خودم درست کردم تا خوشگل در بیاد و مادرا نگن چرا تا به تا شده!!!!

ولی باز هم طبق معمول حرف خودشون رو زدن و نماینده کلاسم رو ناراحت کردن و امروز اشکش رو درآوردن..

به نماینده گفتم به هیچ عنوان جواب زنگ هاشون رو نده و به همه شون هم بگو بیان پیش مدیر مدرسه اگر شکایت و گله ای هم هست بگن..

یه مدت داشتم کار میکردم تا خوشبختی و سفید بختی رو به خودم تلقین کنم..

اما یه سری چیزا نمیزارن...عین پتک میمونن و میکوبن به سرم...

بماند.. گفتنش فقط روز های خوب شما رو خراب میکنه...

کامپیوتر و لپ تاب و همه اینا رفت تا بعد از عید.. اگر پولم تکمیل شد برم یه لپتاب بگیرم.. اگرم کامل نشد که مانیتور بگیرم..ولی فعلا از هر گونه حس و حالی خالی هستم..

 

[ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 ] [ 13:33 ] [ من و دخملی ]
همچنان از مدرسه در خدمت شما هستم...

از کامنتا متوجه شدید که مشکلم و این دوگانگی چیه..

کامپیوترم  رو شیش سال پیش سابق برای راه انداختن کارش درست تو اوج بی پولی و بیکاری خرید. سرویس طلام رو یک ملیون فروخت که سال بعدش شد شش ملیون!!!! و اگر الان بود احتمالا بیست ملیونی بود!!!!! و این کامپیوتر رو خرید که خیر سرش هاردش هم بد سکتور بود..و من هارد کامپیوتر قبلیم رو که شصت گیگ بود روش نصب کردم.. مانیتوری هم که خریده بود به سال نکشید و لامپ تصویرش فرت!!! و مجبور شدم برم مانیتور ال سی دی قبلی خودم رو از خونه مامانم بیارم!!!! یعنی قشنگ سرویس طلای من باد هوا شد رفت پی کارش..با این اوصاف خریدنش که چشم بازار رو درآورده بود کاش حداقل یک کاری رو باهاش شروع کرده بود!!!! زهی خیال باطل!!! یعنی رسما داشت خاک میخورد!!!!

تا وقتی که من طلاق گرفتم.. کامپیوتر قبلیم که هارد نداشت و من اعضای دیگه اش رواهدا کردم مدرسه که اگر کامپیوتر های دیگه لازم داشتن استفاده کنن.. و کامپیوتر ترکیبی رو برداشتم آوردم خونه مامانم!!! الان دلم میسوزه میبینم من همه هست و نیست زندگیم رو خرج کردم یه کامپیوتر شده و افتاده یه گوشه.. از یه طرف میگم یه مانیتور بگیرم براش. بعد فکر میکنم میبینم کامپیوتره حافظه نداره و کلا همه اش پره.. بعد فکر میکنم یه هارد اکسترنال بگیرم.. یادم میافته که سرعتش پایینه و  رمش کمه و باید رم بهش اضافه کنم.. بعد به خودم میگم این همه میخوام ارتقا بدم خوب چه کاریه من که یه عمریه میگم پول دستم بیاد یه لپتاب بخرم همین الان بخرم.. بعد دوباره یادم میافته به این که من فقط دو ماه دیگه حقوق دارم و تابستون کلا بی حقوقم.. به فرضم بخوایم کل تابستون هیچی خرج نداشته باشم من باید برای مهر حدود یک ملیون برای پیش دبستان دخملی ذخیره داشته باشم..

اگر بخوام لپتاب بخرم  که مطمئنا دنبال یه جنس نسبتا خوب هستم که دوباره بعد از یکی دو سال به خرج نیافته باید برای پیش دبستان دخملی کلیه هامو بفروشم احتمالا:دی

از مامانم هم نمیتونم بیشتر از این انتظار داشته باشم. بنده خدا داره همه بیمه من رو میپردازه.. حتی تابستونا هم ماهی صد و هشتاد میریزه که بیمه من ناقص نشه!!! خدایی دیگه پررویه اگر بخوام از اون پول بگیرم!!!!

داداشم میگه lenova بگیرم.. یکی از دوستام میگه asus کارت رو راه میاندازه.. اون یکی میگه msi..  خلاصه هر کی یه چیزی گفته بهم.. منم که دسترنج عرق جبینمه!!! به جونم وصله پوله( پول پرست هم خودتی!!!:ذی)

خلاصه این که دوگانگی من اینه.. پول مهر ریحانه.. و بی حقوقی تابستون.. تازه تو کتم هم نمیره یه پول اضافه ای خرج کنم مانیتور دم دستی بگیرم که بعدا بخوام دوباره خرج کنم و لپتاب بگیرم:(((

امروزم اولین کارگاهم رو گذاشتم.. مدیرمون میگه بیکاری بیا برو به زندگیت برس به خونه تکونی و خریدت برس.. این وقت رو بزار واسه دکتر پوستت و از این حرفا.. بهش گفتم امروز اولین کلاسه و امروز مشخص میشه که واقعا ارزش و قدر دان هستند تا براشون وقت بزارم یا نه.. اگر دیدم قدرش رو نمی دونن که دیگه کلا تعطیل میکنم قضیه رو..

جند روز پیش که جلسه تجریش داشتیم به حرف دوستم که گفته بود پاساژ قائم حراج زده و خیلی خوبه و فلانه با همکارم رفتم خرید!!!! دست رو هر مانتویی میزاشتم میگفت صد و نود و هشت تومن ، صد و هفتاد تومن، صد و خورده ای تومن!!! همه بالای صد تومن!!! حالا عیدی من کلا سیصد تومنه!!!!! یه مغازه ای بود کیفاش بین سی تا 50 تومن بود.. از یه کیف صورتی و مشکی خوشم اومد.. دیگه مقاومتم در مقابل کیف شکست و خریدمش!!! حالا وسط بازار مونده بودم من که هیچیمو نخردیم چی بخرم که با این ست بشه!!! و بدبختی من رنگ پوستم و نوع پوستم پاییزه است(اونایی که میدونن نوع پوست یعنی چی که هیچی اونایی که نمیدونن یه سرچی بزنن متوجه میشن منظور منو) و به هیچ عنوان رنگ بندی صورتی بهم نمیاد..(یه عاااالمه روسری دارم که رنگ بندی های مختلف صورتی داره و نمیتونم استفاده کنم چون وقتی که از نوع پوستم خبر نداشتم همینجوری خریده بودم و اصلا بهم نمیاد!!!) این کیفه فقط نمی دونم چرا حس کردم بهم میادش!!!!! :دی

دیروز و پریروز هم رفتم نمایشگاه حکیمیه.. روزای اولش بود و جنسای نسبتا متعادلی میشد پیدا کرد. دفعه قبلی روزای آخر رفته بودم جنساش اصلا به درد نمی خورد.. با بیست تومن سر و ته مانتو رو جمع کردم:دی و دیگه قرار نیست مانتو بخرم. چون برای مدرسه که تازه مانتو خریدم برای بیرون فقط میخواستم که یه سرهمی خوشگل دیدم و خریدمش خودش مشکیه و دو نوار طولی صورتی و خردلی داره.. !

دو دست کفش واسه ریحان و یه ست لباس (ست نبودن خودم ستشون کردم!!) و یه پالتو براش خریدم.. اینقده  این دخملی ما کوشولوئه که آستینای پالتوش اندازه اشه ولی قدش تا زیر زانوش میرسه!!!! ولی بامزه است کلا!!!! حالا مونده یه ست مهمونی براش بگیرم که احتمالا پیراهن و جوراب شلواری میگیرم.. و برای خودم هم مونده یه شلوار و یه روسری.. امروز اگر جلسه نداشتم ریحان رو میزاشتم پیش مامان و میرفتم اینا رو هم از نمایشگاه میخریدم.. این دوبار تجربه ای که تو نمایشگاه به دست آوردم بهم نشون داده که برای بچه ای به سن ریحان واقعا همین جنسا خوبه.. یادمه دو سالش بود یه کتونی خریدم براش چهل و پنج هزار تومن!!!! بعد شش ماهم دووم نیاورد.. کوچیک شد یعنی.. پاییز براش کتونی خریدم بیست تومن و عین این شیش ماه پاش بود و واقعا هم راحت بود توش.. الان اگر کوچیک هم بشه (که نشونه های کوچیک شدنش داره میرسه!!) دیگه دلم نمیسوزه حیف این همه پول!!! چون اندازه بیست تومنو ازش کشیدم بیرون!!!!:دی :)))

آخیش گزارش هفتگی دادم خیالم راحت شد!!!! انگاری قلمبه شده بود ته حلقم مونده بود اینا!!!خخخخخ :دی

 

[ شنبه دهم اسفند 1392 ] [ 14:5 ] [ من و دخملی ]

شانس منو میبینی...

دنیا هم انگاری کمر همت بسته تا منو از پا در بیاره..

امروز صبح که از خواب بلند شده بود یه نگاه چپ چپ به خدا کردم و گفتم قربونت خدا جون دیواری کوتاه تر از من پیدا نکرده بودی؟ این بود آرمان های ما!!!!!:دی

دیشب اومدم با کلی سوژه واسه نوشتن و کلی حرف واسه گفتن.. کلی درد و دل و غرولند برای شما که بیایید یه کم دلداری بدید بهم روحیه ام برگرده..

کامپیوتر رو روشن کردم و صفحه رو باز کردم و داشتم تیلیک تیلیک تایپ میکردم که یهو صفحه دو سه بار چشمک زد و خاموش شد.. نه کامپیوتر خاموش شده بود و نه برق مانیتور!!!! اول فکر کردم کارت گرافیک به رحمت ایزدی پیوست..

بعد دیدم نخیر از پشت مانیتورم دود بلند میشه.. هیچی دیگه مانیتور محترمه رفت به ملکوت اعلی پیوست...

حالا من موندم و یه کیبورد خالی...

داداشم میگه دل بکن از این کامپیوتر عهد دقیانوس و یه لپ تاب بخر..

جونم وصل بود به کامپیوترم.. طفلی ده  سالی  دووم آورد.. البته کیسش رو عوض کرده بودم.. ولی مانیتورم  ده سال برام کار کرد.. دارم فکر میکنم تعمیر کردنش به صرفه هست یا نه.. ده سال پیش سیصد تومن خریده بودمش.. الان نمیدونم اصلا قیمتش چقدره..

الانم دارم قاچاقی از  کامپیوتر مدرسه استفاده میکنم..

بدبختی با گوشیه نمیشه پست گذاشت..

ولی کامنتا رو جواب میدم..

به نظرتون تعمیر کنم یا لپتاب بخرم؟

[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 12:25 ] [ من و دخملی ]
بالاخره فرا رسید..

اول اسفند رو میگم..

بنده از همین تریبون اعلام می کنم بسیار بسیار از این اتفاق خوشحالم..

بوی اسفند.. بوی خونه تکونی.. بوی خرید عید. تکاپوی مردم برای نو شدن.. حالا میفهمم چرا قدیمی ها اینقدر به سال نو و عید بها میدادن و همه جا رو نو نوار می کردن و تو چهارشنبه آخر سال همه چیزای کهنه رو می سوزوندن.. چون اونا هم از زمستون گرفته بودن و بی صبرانه منتظر بهار بودن.. منتظر نو شدن..

دیروز داداشم از اتاقش بیرون اومده و با تعجب میگه امروز چندمه.. بهش گفتم.. گفت وای وای وای.. چرا امسال اینقدر زود گذشت؟ اصلا نفهمیدم چی شد!!! گفتم حالا کجا رو دیدی.. بزار به سن من برسی میفهمی سریع ترم میگذره. حالا انگار چقد تفاوت سن داریم.. همش سه سال!!!:دی

دخملی به شدت به نو نوار شدن احتیاج داره.. هیچی نداره رسما.. همه لباساش کوچیک شده..مخصوصا که پاییز هم لباس چندانی براش نخریدم و گفتم همه رو بزارم عید.. حالا باید یه خرید اساسی واسش بکنم!!!!

خودم هم دلم میخواد همه چیز نو بخرم ولی خوب نمی دونم بودجه ام برسه یا نه.. ولی دلم مانتوی شیک میخواد!!! با این که مانتو زیاد دارم ولی همه رو سر مدرسه کهنه کردم!!!!:(

جشن نوروزمونم قرار شد فیلم برداری نباشه و ساده برگزار بشه تو مدرسه.. دوست دارم برای خونه مون یه هفت سین ساده و شیک و با کلاس درست کنم.. از همین الا جو عید گرفته منووووو!!!!! دلم میخواد برم ایرانگردی حتی... ولی خوب همچنان بودجه ندارم!!!!پایه هم ندارم البته!!!!!:دی

پی نوشت: دیروز یه طرحی رو روی اتاقم امتحان کردم. میخواستم استیکر بگیرم .. بعد گفتم بزار اول امتحان کنم ببینم میتونم خودم بکشم یا نه.. با رنگ انگشتی خوب نشد زیاد.. ولی فکر کنم با گواش خوب بشه..

که البته ریحانه هم اومد بغلش هنر نمایی کرد !!!!!! دوسی داشتم میکشیدم اینو یاد تو بودماااا.. تقدیم به تو با عشق حتی...:))

یه داداشم نشون دادم گفتم میخوام همه اتاق رو اینجوری کنم.. یه نگاه طولانی عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت خل شدی رفتتتت!!!!!!!:(

[ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ] [ 19:43 ] [ من و دخملی ]
1. امروز به تور دو نفر با معرفت برخوردیم.. صبح که زنگ زدیم آژانس سرویس بفرسته یه راننده جدید فرستاده بود.. که منو مامان باورمون نمیشد این با این تیپ و قیافه بیاد آژانس کار کنه!!! قد حدود دو متر!!!! بعد این خیلی آروم میرفت.. من گفتم حتما تازه راننده شده !!!!! دیگه نزدیک محل کارمون بود که یهو ماشینش خاموش شد و دیگه هم روشن نشد.. پیاده شدیم که یه جوری خودمون رو برسونیم به محل کارمون.. راننده هه گفت پول نمی گیرم. گفتیم بابا همه راه رو اومدی همین یه ذره مونده خوب حداقل نصفش رو بگیر قبول نکرد که نکرد.. گفت نه اصلا من نتونستم به مسیرتون برسونم اصلا پول نمی گیرم.. هی ما گفتیم بابا راضی هستیم ما.. اونم میگفت نه پول نمی گیرم .. منم اینجوری راضیم!!!! اصلا اخلاقش بیست بود!! به مامان گفتم ببین بعضیا واقعا همه چی تمومن!!!!!:دی.. بعدم هنوز پیاده نشده بودیم که یه تاکسی بوق زد وایساد.. نه به خاطر ما.. به خاطر ماشینه.. فکر میکرد بنزین تموم کرده یا داغ کرده میخواست بهش کمک کنه.. اونم رفت باهاش صحبت کرد و گفت این خانوما رو برسون به مقصد.. تاکسیه به راننده هه گفت خودت کمک نمی خوای.. رانندهه گفت نه من خودم درستش میکنم ممنون.. و من یه لحظه واقعا شک کرده بودم که الان تو ایران هستم یا نه!!!! این همه محبت و معرفت قلمبه در یک لحظه و در یک مکان واقعا بعید بود!!!! جالب اینجا بود که تاکسیه هم که مارو رسوند به مسیرمون دو هزار تومن بیشتر نگرفت در حالی که مامان بهم یواشکی گفته بود به نظرت چهار تومن بدم کم نیست؟!!!!!:دی دیگه اون موقع بود که اگر محل کارم و دور و اطرافم برام آشنا نبود میگفتم منو تو خواب بردن یه سرزمین دیگه!!!!!

2. بچه که بودیم تو مدرسه امون یه سرایداری اومده بود که یه پسر دو ساله داشت که همیشه خدااااا این کثیف بود.. یعنی یادم نمیاد این یه بار دست و دماغ و دهنش کثیف و پر از خوراکی های جور وا جور نباشه...

و از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون به شدت ما از این پسر پرروی دو ساله بدمون میومد و اذیتش میکردیم و همیشه با اشک روان به سمت مامانش عر میزد و میرفت و مامانشم که خوشگل بود سرش رو از در بیرون میاورد و با یه مظلومیت خاصی میگفت بچه ها اذیتش نکنید.. البته مظلومیتش واسه این بود که ما ها یه اکیپ از بچه های مدیر و معلم همون مدرسه بودیم این ازمون میترسید!!!!:دی

گذشت و گذشت... دیگه سرایداری نداشتیم که بچه کوچیک داشته باشه..

تا من رفتم سر کار تو همون مدسه ای که درس میخوندم...سال های اولم که وارد مدرسه شدم سرایدارش بچه نداشت.. یه پسر جوون ، جای برادری فوق العاده خوش تیپ که اگر بچه سرایدار نشده بود و باباش به زور بهش شغلش رو تحمیل نکرده بود خیلی راحت می تونست یا خواننده بشه یا مدل!!!! که از قضا یه همسر فوق العاده معمولی داشت.. همسرش زشت نبود.. نمک خودش رو داشت.. ولی خوب این پسر با این وجاهت که دخترای مدرسه مدام دور و برش میپلکیدن و بهش خوارکی تعارف میکردن ... بماند...

تا پارسال وسطای سال که همون پسر جوون رفت شهرشون تا پیمانی بشه و حقوقش دوبرابر بشه و کلا از سرایداری به اداره منتقل بشه!!!!و سه ماه آخر سال یه آقایی اومد که ایندفعه قضیه اشون برعکس بود..

خانومه زیبا و خوش لباس و خوش هیکل..آقاشونم البته همچین خوشتیپ میگرده ها.. ولی قیافه اشون به هم نمیخوره خلاصه(الان احساس کردم چقد خاله زنک شدم!!!!!:|) اینا یه بچه کوچیک دارن که شش ماه از دختر من کوچیک تره.. دختره به باباش کشیده و فقط سر و زبون داره .. ناز دخترونه و این حرفا کلا کشک.. تپلیه و خیلی میخوره.. کافیه یه خوراکی دستت ببینه عین روباه کمین میکنه که چطور نصفش رو و اگر بتونه همش رو از دستت بکشه بیرون!!!(برعکس ریحان که اصلا از کسی خوراکی نمیگیره !!!!) حالا همه این حرفا رو زدم که به اینجا برسم... این دختر به طرز عجیبی منو یاد اون پسره سرایداره تو دوران کودکیم میاندازه.. با این که اصلا کثیف نیست و برعکس مدام در حال لباس عوض کردن و لباسای شیک پوشیدنه ولی قیافه اش و حالاتش شبیه به همون پسره است.. مخصوصا که فضوله.. و ازون فضولایی که به دلت اصلا نمی نشینه..و فقط میخوای از سرت باز کنی..

و اینجاست که من عذاب وجدان میگیرم.. منی که تو کار کودک هستم و با همه بچه ها رابطه نسبتا خوبی دارم ابدا و اصلا نمیتونم با این بچه رابطه برقرار کنم.. یعنی ضمیر ناخودآگاهم نمیزاره.. هر کاری میکنم باهاش خوب بشم یه هو حسم بر میگرده و تو ذوق خودم میزنه!!!!! و برای این که یه وقت تو ذوقش نزنم وقتی میبینم تو حیاط مدرسه اومده از صد متریش فرار میکنم.. معاون های مدرسه که قربون صدقه اش میرن یه حس خجالتی در من شکل میگیره چون  همون لحظه ناخودآگاه تو دلم گفتم ایششششش!!!!! و بدتر از همه اینه که این سال دیگه میاد تو همین مدرسه و میخواد شاگرد من بشه!!!!!!! یکی از دلایلی که مطمئنم نمیخوام اینجا بمونم همینه.. چون میدونم ممکنه به خاطر این ضمیر ناخودآگاهی که نمیتونم کنترل کنم حقش رو ضایع کنم!!!! امروز ریحان مریض شده بود و مهد کودک باهام تماس گرفت که دخترت تب کرده و بیا ببرش و اینا.. منم سریع مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم دخملی رو از مهد آوردم و سر راه یه دکترم بردم و برگشتم مدرسه.. بعد از ساعت کلاس که همه رفتن این دختره ریحانه رو دید.. خوب چند بار قبل هم دیده بود و ریحانه هم که کلا باهاش ارتباط خوب نداره.. حالا این دختره گیر داده بود که با ریحانه دوست بشه.. هی میومد جلوش اینم هی فرار میکرد!!! تا وقتی که موبایل اسباب بازی ریحانه رو تو دستش دید.. گیررررر داد که من باید صداش رو بشنوم.. ریحانم گریه گریه که من نمیدمش موبایلم رو.. منم فقط ناخونم رو تو دستم فرو میکردم مبادا حس مادری و اون کینه مسخره کار دستم نده بچه مردمو دعوا کنم!!!! فقط سعی میکردم ریحان رو راضی کنم یه بار خودش تو دست خودش صدای موبایلش رو در بیاره!!! که بالاخره ختم به خیر شد!!!! موقع رفتن ما منتظر ماشین بودیم دم در.. ریحان سمت بیرونی در وایساده بود دختره سمت درونیش!!! منم بین این دوتا که درگیری ایجاد نشه.. یهو دختره هوس کرد در مدرسه رو روی ما ببنده.. آقااااا!!!! دختره از اون ور هل میداد ریحان از این ور هل میداد!!!! حالا اون چون وزنش سه برابر ریحانه است مطمئنا زورشم بیشتر بود و ریحان که زورش نمیرسید چاشنیش گریه بود دیگه!!! دیگه به حدی از دستش عصبانی بودم که حد نداشت.. فقط رومو کرده بودم اون ور که نتوپم بهش بچه پررو رو..و خودمم وایسادم بین در که یهو زورش نرسه در رو ببنده انگشتای بچه من بمونه لای در... و خدا خدا میکردم که ماشین زودتر برسه!!!!!بدبختیش اینه که اصلا حرف گوش کن نیست.. وقتی بهش میگی نکن اصلا به هیچ جاش حساب نمی کنه و فقط کار خودش رو میکنه!!!!

پی نوشت: خدا منو ببخشه امروز چقد در مورد قیافه آدما نظر دادم!!!!!!:دی

نتیجه گیری خاصی هم نداره دنبال نتیجه نگردین!!!!!:دی

[ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 ] [ 18:29 ] [ من و دخملی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

می نویسم تا همگان بدانند این جبر زمان و مکان است که یک زن را تبدیل میکند به آن چیزی که نمی خواسته..
می نویسم تا همگان بدانند طلاق امر مخوف و جذام پیشرفته ای نیست که از بازگو کردن آن واهمه دارند...
می نویسم تا همگان بدانند که ازدواج همیشه راه خوشبختی نیست و طلاق هم همیشه راه بدبختی نیست...
امکانات وب