خاطرات من
روز نوشت های من و دخملی 
قالب وبلاگ
کلا دو سه تا دوست بیشتر نبودیم... اولاش که فقط من و میم بودیم.. بعد پری و شین بهمون اضافه شدن.. با یه داستان طولانی.

چهارم بودم که وسط سال یهو معلم اضافه کردن چون حدود 50 تا تو هر کلاس بودیم و معلم فقط وقت میکرد داد بزنه و ساکت کنه بچه ها رو.. مامانم اون موقع تو مدرسه مون بود و برعکس همه مامانا که حواسشون به بچه هاشون هست همیشه سعی می کرد منو قربانی کنه قبل از این که بچه های دیگه قربانی بشن.. جایزه های نفر اولیم رو با نفر سومی عوض می کرد.. اگر کسی از من شکایت می کرد نمی پرسید دلیلش چیه بی کم وکاست جلوی اون بچه تنبیه می شدم و باید معذرت خواهی می کردم و خلاصه خیلی از این چیزا.. بزرگتر که شدم دلیلش رو پرسیدم گفت نمی خواستم هوای نفسم بهم غلبه کنه که تورو بیشتر از اونا بها بدم!!!!! وو بقیه بگن به بچه اش اهمیت میده.. !!!! و البته منم بهش گفتم که لازم نبود بیشتر بها بدی حداقل مثل بقیه باهام برخورد می کردی.. بماند..ازون طرفم بچه ها به من به چشم جاسوس نگاه می کردن و اصلا و ابدا طرف من نمیومدن.. هر از گاهی هم که کسی دلش میسوخت از این حجم بی انصافی و تنهایی من و میومد که باهام دوست بشه از این ور و اون ور داد میزدن رفتی چایی شیرین بازی در بیاری.. مثلا با فلانی دوست شدی نمره بهت بدن و از این قبیل حرفا.. از کلاس اول تا سوم با میم دوست بودم..میم مثل خودم همدرد بود.. اونم بچه ناظم مدرسه بود.. که بعدا مدیر شد.. هیشکی به ما دو تا نگاه نمی کرد و کلا طرد شده بودیم..واسه همین خیلی به هم علاقه داشتیم.. ولی من تخس بودم.. خیلی میم رو اذیت می کردم.. خیلی شخصیتامون باهم نمی خوند..هردومونم شاگرد زرنگ بودیم. من فسقلی و ریزه میزه. اون بلند قد ترین شاگرد کلاس.... من میز اول اون میز آخر..من البته یه کم زرنگ تر بودم.. دست خودمم نبود.. واقعا دست خودم نبودا.. دلم نمی خواست زرنگ باشم.. ولی وقتی یه بار درس رو میخوندم دیگه با واو و ویرگولش حفظ می شدم.. معلم کلاس چهارم بغلیمون که معلم من نبود و اینا ورقه ها رو با هم عوض می کردن و تصحیح می کردن که حق ضایع نشه..به مامانم گفته بود توروخدا به دخترت بگو دو سه تا واو حداقل جا بندازه.. یا جمله ها رو پس و پیش بنویسه اینجوری بازرس بیاد فکر میکنه تقلب کرده ها... ولی نمی تونستم.. خودمم عذاب میکشیدم..بچه هام از این موضوع بیشتر حرص میخوردن.. حتی میم هم گاهی که نمره ام بیشتر میشد.. خلاصه..سال چهارم همون اول سال از معلمم غلط ریاضی گرفتم.. اشتباه حل کرده بود بهش گفتم.. چه قشقرقی شد.. خیال کردی کی هستی و اینا... با مامانمم هم دعواش شد چون مامانم برای اولین بار طرف من رو گرفت.. چون اینجا پای بچه ای وسط نبود و طرفم بزرگتر از خودم بود و واقعا حق و ناحق میشد..دیگه باهام سر سنگین شد.. اصلا سر همین ورقه های امتحانی رو دو تا کلاس عوض می کردن.. تا این که به خاطر حجم بالا کلاسا رو سه تا کردن و معلم جدید آوردن..هیشکی حاضر نبود وسط سال معلم بچه اش رو عوض کنه.. مامان بهم گفت که میری کلاس جدید.. منم عقده داشتم از معلمم با سر قبول کردم.. فکر نمی کردم قراره مصیبتام تازه شروع بشه..

وقتی کلاس بندی کردن و مارو صف کردن ببرن بیرون میم نیومد..یعنی قبول نکرده بود مامانش که کلاسش عوض بشه.. و این اولین شوکی بود که بهم وارد شد..بیرون کلاس با بغض وایسادم و منتظر بودم که میم منو نگاه کنه.. اون بهم نگاه نکرد.. لحظه آخر یه نیم نگاهی بهم انداخت.. بعدا فهمیدم اونم بغض داشت.. ولی من به دل گرفتم.. گفتم اون دوستم نداشته که باهام نیومده.. منو ول کرده.. باهاش قهر کردم..من یادم نمیومد .. ولی بعدا میم گفت من بارها اومدم سمتت بازی کنیم ولی تو روتو کردی اونور و رفتی..بهش گفتم خوب نیومدی تو باهام.. منو تنها گذاشتی..

سال چهارم مزخرف ترین سالیه که تو عمر تحصیلیم داشتم..اولین معلمم که اونجوری.. معلم دومم یهو از یه درس جغرافی سه صفحه ای 54 تا سوال در میاورد!!! و درسای تخصصی صفر بود.. تمام ضعف من از سال چهارم شروع شد.. و لج بازی هاش با من وحشتناک تر از قبلی بود. انگاری معلم قبلیه پرش کرده باشه.. خوب مگه از یه سه صفحه چند تا سوال غیر تکراری می شد در بیاری.. دانش آموزای دیگه خنگ به معنای واقعی بودن.. چون هیچ مادری که بچه اش درسخون بود نمی خواست به درس بچه اش ضربه وارد بشه..تنها درسخون کلاس من بودم.. و معلمه حرصش می گرفت و به معنای تمام می رید به هیکل من.. یه بار بعد از این که اینقدر سوال نوشته بودیم که سرمون گیج رفته بود بهش گفتم خانوم این سوال رو قبلا گفتین.. خانوم میگفت بچه ها قبلا گفتم؟ بچه ها هم که خنگ تر از اونی بودن که یادشون باشه مثلا بیست سوال قبلی این سوال دوباره تکرار شده و اصلا نمی دونستن دارن چی می نویسن گفتن نههههه.. معلمه زد تو برجک من.. خیال کردی کی هستی.. سرت تو کار خودت باشه.. فکر کردی خیلی حالیته و از این حرفا.. سوالای دینی و مسائل شرعی می پرسید که خارج از درس بود و مثلا میخواست احکام یادمون بده.. در حالی که مادر من پرورشی بود و تمااااام مسائل شرعی مربوط به سنم رو می دونستم.. حتی تو مسابقه اذان و احکام دوم شده بودم و دوربین برده بودم.. وقتی میگفتم نه خانوم اینجوریه.. میگفت بیا پای تخته.. میگفت ببین فکر نکن چون دختر فلانی هستی میتونی هر حرفی بزنی.. تو چی حالیته.. هیچی بلد نیستی اومدی واسه من حرف میزنی.. تو چه میدونی.. منم بغضضضضضض... به مامانم گفتم.. گفتم من مسابقه برنده شدم و دوربین بردم بهم میگه هیچی حالیت نیست.. مامانم صااااف گذاشت کف دستش.. فرداش اومد دوباره منو گذاشت جلوی همه بچه ها.. رگبار تحقیر.. تو کی هستی.. حالا دیگه واسه من مامانتو می فرستی جلو!!! اوه مصیبت هااااا.... اون سال رو دیگه هیچ سالی نتونستم درستش کنم..مسایل ساده ریاضی اون سال رو تا پیش دانشگاهی میلنگیدم.. هنوز تو اعشار و کسر واینا میلنگم.. اون موقع اگه یادتون باشه تو کلاس چهارم مبداش بود...

بماند..

اصلا قرار نبود اینا رو بگم.. یهو دریچه خاطراتم باز شد و این عقده ها ریخت بیرون...

اون سال میم با پری و شین دوست میشه.. من تنها همچنان.. پنجم یه دوست پیدا کردم که ازم گرفتنش بعضی از دوستان دیگه.. نمی دونم اول راهنمایی بودیم یا دوم راهنمایی مامانم گفت بزرگ شدین دیگه بشینین باهم صحبت کنین باهم دوست بشین.. قرار شد دوست بشیم.. میم میخواست پری و شین رو بزاره کنار.. پری زنگ تفریح اومد گریه و گریه که چرا میخوای باهام دوست نباشی و مگه چکارت کردم و اینا.. این شد که چهار تایی دوست شدیم..

اون سال اوج خاله بازیامون بود.. تازه هوس عروسک بازی به سرمون زده بود.. میم و شین و پری هر کدوم از این عروسکای مو بلند کوچولو که اون موقع ها مد شده بود خریده بودن.. واسش لباس می دوختن.. صندلی و تخت و وسایل چوبی رو با چوب درست میکردن.. وسایل آشپزخونه کوچولو در حد اپسیلون داشتن.. کل خونه این عروسک کوچیک که اندازه بند انگشت کوچیکه میشد تو یه جعبه شیرینی جا می شد.. بعد من خیلی دوست داشتم این کار رو.. ولی خوب اون موقع ها از این سوسول بازی ها معنی نداشت تو خونه ما.. عروسک داشتم فقط دو سه تا.. اوضاع مالی مادر و پدرم با این که هر دو سر کار می رفتن ولی چون خرج های جانبی مثل مادر و خواهر پدرم هم به دوش اون ها بود خیلی ثابت نبود.. مادر و پدرم دوش به دوش هم جنگیدن تا این زندگی رو سر پا کردن و به معنای واقعی مادرم زجر ها کشید.. پدرم هم همینطور.. ولی خوب سنگ زیرین آسیاب بودن رو مرد ها همه دارن.. زن ها کمتر.. ولی مادر من عین یک مرد کنار پدرم بود.. واسه همین ما هم زیاد واسشون خرج نمی تراشیدیم.. اون موقع من یه عروسک ازون عروسک شیطانیای بامزه.. که دماغ گنده و موهای سیخ به سمت بالا با رنگ های شاد داشتن..رنگ پوستشون سیاه بود و لخت و عور بودن.. ازونا جایزه برده بودم.. همراه یه مدادی بود.. یعنی ماتحتش سوراخ بود و مداد میرفت توش!!!:دی

بس که من به خاله بازی این سه تا علاقه داشتم منم اینو کردم عروسک خودم.. پارچه های اضافه ای که تو خونه داشتیم رو می بریدم و می پیچیدم دور این ..بعد از یه مدتی دیگه پارچه نداشتیم و همونا رو در حالیکه نخ و زهوارشون در رفته بود با همو وضع اسفناک می پیچیدم دور اون.. یه جعبه هم کش رفته بودم واسه اتاقش.. ولی عروسکم هیچی نداشت.. نه وسایل آشپزخونه داشت.. نه تخت داشت.. نه کفش داشت.. نه وسایل شونه کردن مو و سشورا و این جور چیزا داشت.. فقط واسش یه متکا درست کرده بودم و یه پتو.. با وسایل دم دستی هم سعی می کردم براش لیوان و پارچ و این جور چیزا درست کنم.. اما از بس عروسک من فقیر و ندار بود اصلا به بچه ها بروز نمی دادم که منم امپراطوری کوچیک خودم رو دارم.. البته بگم اون اولش گفته بودم و برده بودم..آها اینم بگم که بچه ها جعبه های کوچیکشون رو میاوردن مدرسه و زنگ تفریح ها خاله بازی می کردن.. ولی همون اول که بردم و متوجه فرق فاحش عروسک خودم با عروسک اون ها شده بودم دیگه خجالت می کشیدم و نمیبردم کلا..از اون موقع این مثل یه داغ چسبید ور دل من.. که چرا من نداشتم اون چیز ها رو.. شاید این اولین و آخرین باری بود که داغ داشتن یه چیزی اینجوری دلم رو آزار داده باشه.. یاد ندارم دیگه چیزی رو به این شدت و حدت بخوام..ما بچه های جنگ بودیم.. با نبودن و نداشتن ساخته بودیم.. اون موقع دفتر فانتزی یه چیزی به همون معنای فانتزی بود و احساس می کردیم اینا رو برای ما نساختن.. سال های اول از رفتن به طرفش هم واهمه داشتیم.. سال های بعد که دست تک و توک بچه ها میدیدم اینقدر با ارزش بودن که تبدیل میشدن به دفترچه خاطرات و بچه ها واسه هم خاطره می نوشتن..دیگه سال های آخر بود و رسیده بودم به هفتاد که بچه ها از این رو به اون رو شدن و دفتر فانتزیا مد شد.. ما هم با ترس و لرز سالی فقط یه دونه انتخاب می کردیم.. ما بچه های جنگ بودیم.. میدونستیم عروسک اینقدر موجود فانتزی هست که حتی یدونه اش هم تو خونه زیادیه چه برسه به بقیه اش.. یادمه نه سالم بود.. مادرم پس اندازش رو جمع کرده بود و یه عروسک به مناسبت این که همه ی روزه هام رو کامل گرفتم بهم هدیه داد.. و اون اولین عروسک با چهره واقعی و موهای واقعی و لباس واقعی که بشه از تنش درآورد و پوشوند بود برای من.. و من تا دو سه سال از داشتنش ذوق می کردم و همبازی روزها و همبستر شب هام بود..حتی تو مهمونی ها هم دستم بود و همه که میپرسیدن بچه ات چند سالشه میگفتم ده ماهشه!!!!:دی

ما بچه های دهه شصتیم.. ما یاد گرفتیم که با قناعت زندگی کنیم.. با نداشتن خو بگیریم.. با قحطی بجنگیم.. و از کوچکترین و ناکار آمدترین وسایل دور و برمون برای خودمون اسباب بازی و وسایل مورد نیاز رو فراهم کنیم..

ولی خوب باید اینم بگم..

ما بچه های دهه شصتیم.. حسرت خیلی چیز هایی به دلمون مونده که برای دیگران حتی دیده نمیشه..امروزه ریحان و امثال ریحان رو می بینم که با دیدن اسباب بازی اصلا ذوق زده نمیشن و با یکی دوساعت بازی میاندازنش به کناری و اصلا بازی براشون اهمیتی نداره.. تعجب میکنم..میگم ما غیر عادی بودیم یا اینا.. اینا اینقدر وسایل بازی دورشون ریخته است که یاد نگرفتن چیزی رو بخوان.. شاید یکی از دلایلی که دارم دست دست می کنم و آرزو های ریحان رو زود برآورده نمی کنم به خاطر این باشه که شب هایی رو در رویا به سر ببره و از لذت داشتن رویا و آرزو محروم نمونه.. اگر اون داغ هنوزه که هنوزه با یادآوریش دلم رو چنگ میزنه ولی یاد گرفتم که رویا پردازی کنم.. تخیل کنم.. شب ها رو با داستان هایی که از داشته هام می ساختم به سر کنم و شاید الان بتونم بگم اگر اون ها رو داشتم الان اون شب های پر رویای قشنگ رو نداشتم..حتی می تونم بگم نوشتن رو هم نداشتم..

دوست مامانم که اومد خونمون به سلیقه نوه هاش برای ریحان خونه عروسکی آورده بود.. خونه رو که ریحان باز کرد همه جور وسیله ای توش بود..وسیله هایی که اون موقع نه تنها آرزوی من بلکه آرزوی سه تا دوست دیگه ام هم بود.. با دیدنش یه چیزی تو دلم چنگ انداخت.. و ناخودآگاه گفتم آه ه ه ه...حتی نگاهم و هم نمی توسنتم ازش بگیرم.. با ذوقی وصف نشدنی دونه دونه وسایلا رو نگاه می کردم.. آخ جون تخت داره.. وای اینجا رو نگاه کن دستشویی فرنگی داره.. یخچالشو ببن چه بامزه است.. وای ریحان ببین مبلم داره..جلوی مهمونا...

فرداش یه نگاه به دور و برم انداختم ببینم کسی نباشه.. ریحان و مامان حمام بودن.. داداشه هم سر کار خودش.. دوباره بچه شدم.. رفتم تو جلد یازده سالگیم.. و آرزوی نوزده ساله ام رو برآورده کردم.. دونه دونه وسایل رو با ذوق چیدم.. و از قضا تو وسایل باربی ریحان یه عروسک بند انگشتی هم بود.. برش داشتم و روی تخت خوابوندم..مبلا رو به سلیقه خودم چیدم.. تلویزیون و میز و آباجور رو هم همین طور.. و بالاخره بعد از مدت هاااا یه دل سیرررر بازی کردم:دی

پی نوشت: ریحان که اومد دید بازی رو.. شریک شد.. بازی رو پیشرفت دادیم.. عکس هم گرفتم که مستند بشه.. ولی لامصب نمی تونم با لپ تاب داداشم عکس بزارم..تو فکرمه که اینستا گرامم رو اینجا بزارم آیدیش رو عکسارو برید اونجا ببینید.. ولی هنوز دو دلم.. ببینم دوستام موافق هستن با این کار یا نه.. بعد از رای گیری بهتون خبر می دم..

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 1:33 ] [ من و دخملی ]
به نظر من آدم هایی که شاد می نویسند قابل احترام هستند.. خودم تمام قد جلوی این همه صبر و خوش بینی اشان می ایستم.. من خودم البته معتقدم که نوشتن قراره از باری که روی دوش ذهنمان سنگینی می کنه مارو رها کنه و لازمه این بار چه مثبت و چه منفی بیاریمش پایین.. شاید به همین دلیله که بار منفی نوشته های من از بار مثبتش خیلی بیشتره.. و برای همینه که به این همه صبر و خوش بینی اونایی که حتی مشکلشون رو هم در پرده ای از طنز و خنده بیان می کنن تعجب می کنم و متقابلا احترام می زارم.. چون معتقدم این ها تواناییشون در حمل کردن این بار سنگین ذهنی از من خیلی بیشتره.. و صبرشون البته..

امروز در راستای گذران وقت و بی حوصلگی ها نشستم فیلم های ریحان رو دیدم.. نمی دونم چند ساله ندیدمشون ولی وقتی نگاهشون می کردم انگار صد سااااال ازش فاصله گرفتم.. هی بر می گشتم به ریحان می گفتم مامان این واقعا خود تویی.. و باورم نمی شد فقط دو تا سه سال ازش گذشته باشه.. نمی شناختم موجود کوچولوی توی فیلم رو.. حتی قیافه اش هم اینقدر تغییر کرده بود که برام قابل هضم نبود.. و البته بگم که از نظر قدی خیلی تغییر جزیی و کمی داشته و از نظر وزنی کاملا پسرفت کرده.. طوری که امروز که داشت فیلمو نگاه می کرد گفت مامان نگاه کن لباس منو پوشیده.. اول گفتم خوب مامان این خود تویی دیگه.. بعد نگاه کردم دیدم بچه ام راست می گه.. سه سال پیشم همون لباسی رو پوشیده بود که امروز پوشیده بود و تو هر دو قسمت کاملا فیت بدنش بودن.. یعنی هنوزم کوچیک نشده و اون موقع هم براش گشاد نبود!!!!! و این باعث شد یکم نگران بشم که تو سه سال چرا به جای چاق شدن و قد بلند کردن هی لاغر تر می شه و قد آنچنانی هم بلند نکرده حتی از همسناش که سه سال پیش همقد بودن کوتاهتر مونده.. درسته از نظر زنتیکی من و پدرش هر دو قد کوتاه هستیم.. اما امیدوار بودم که چون این ژن در هر دوی ما جزو ژن های مغلوب بوده در دخترمون بروز نکنه و اونم ژن پدر من و یا مادر شوهرم رو بگیره.

وقتی حرف از سن مود علاقه بچه می شد من می گفتم من بچه رو تا سه سال دوست دارم یعنی تا قبل از بلوغ اول.. شوهر سابق می گفت اما سن سه تا شش سال رو دوست داره چون بچه ساده و نا آگاهه و سر کارش می شه گذاشت..:|

الان که دخترم به اون سن رسیده می بینم این سن رو هم دوست دارم انگاری.. حرف هایی که می زنه.. سرشار از ناآگاهی و در عین حال استدلال های کودکانه خودش هست.. و دلیل هایی که به نظر خودش منطقی میان و برای ما فوق العاده خنده دار.. و سوال هایی که می پرسه البته به مراتب داره سخت تر می شه.. همچنان سوالی از پدرش نمی پرسه ..خاطرات مبهمی داره از اون روز هایی که با پدرش می رفت. اما اصلا نمی پرسه چرا با ما زندگی نمی کنه..نمی دونم شایدم زوده برای این سوال..

برای رفتن به مدرسه و پیش دبستانی به شدت منتظره و میگه مامان پس من کی بزرگ می شم برم پیش دبستانی.. میگم دو ماه دیگه.. میگه من برم مدرسه تو هم همونجا هستی(به واسطه خاطره های تک و توکی که با خودم بردمش سر کلاس) میگم نه مامان تو میری مدرسه ی خودت منم می رم مدرسه خودم سر کار.. میگه آخه دوست دارم هر جا می رم تو هم باشی(تو دلم میگم و به همین دلیله دقیقا که مدرسه ات رو جدا می نویسم.. ) و در واقعیت میگم مامان هر کسی باید مدرسه خودش رو داشته باشه.. تو یک خانم مربی خوب داری منم شاگردای خوب دیگه..

و کلی سوال دیگه از پیش دبستانی می پرسه..که آیا اونجا آبرنگ و کاردستی و اینا هم دارن مثل مال من یا نه.. آیا اونجا بچه های دیگه هم هستن یا نه.. و منم تا اونجا که مخم هنگ نکنه جواب میدم.. و تازه یه کشف دیگه هم کردم.. قبلا ها که مادرا میومدن شکایت که بچه هامون خیلی حرف میزنن من میگفتم خوب شخصیت بچه تون اینه.. اما الان متوجه شدم که نخیر اقتضای سنشونه.. در این سن رشد کلامی به حداکثر خودش می رسه و کودک در پی کشف کلمه های جدیده و به شدت هم علاقه داره صحبت کنه.. و دخملی هم شاملش میشه.. و گاهی مخ هر سه تامونو میریزه تو کاسه و با گوشت کوب میافته به جونشون!!!!

قصد داشتم بیام منتقدانه راجع به برنامه دیشب احسان بنویسم..جالب بود که دوستانم در اون زمان به یاد من بودن.. ممنون ازتون که به یادم بودین رفقا.. و ممنون به خاطر دعاهاتون..

و اما برنامه دیشب احسان که ازش انتظار نداشتم اینطور یک طرفه به قاضی رفتن رو...همه اونایی که طلاق گرفتن حرف منو می فهمن.

احسان باید زوجی رو میاورد که راضی باشن دو تاشون و بیان حرف هاشون رو بزنن.. ما حتی نفهمیدیم دلیل اصلی طلاق اینا چیه.. بارها گفتم دو نفر همینطور کشکی به بن بست نمی رسن که بخوان با وجود یک بچه اونم راحت طلاق بگیرن.. اونم تو ایران با وجود بافت تربیتی فداکارانه خانواده ها.. البته نمی گم همه طلاق ها درست بوده و به جا بوده و اینا.. دو نفر ممکنه خیلی هم خوب باشن ولی به درد هم نخورن.. به نظر من معضل جامعه ما طلاق نیست.. معضل جامعه ما با چشم بسته ازدواج کردنه.. افکار اجتماعی نسل جدید به شدت پیشرفت کرده ولی بافت ازدواج ما همچنان سنتی و قدیمی باقی مونده. قدیما مرد و زن با همه ناسازگاری هاشون می ساختن و می سوختن و بدبختی رو تحمل می کردن.. نسل حاضر به دلیل رشد فکری و اجتماعی و استقلال بیشتر زن ها کمتر این واقعه رخ میده.. در حالی که هنوز مادرا پسراشون رو طوری بار میارن که زن باید ذلیلشون باشه.. و مادرا هم به دخترا می گن به رخت سفید رفتی با رخت سفید بر می گردی...!!!! حتی همون دوست های اجتماعی هم به نظرم ازدوجشون سنتی هست.. خیلی کم دیدم دوست های اجتماعی و نامزد هایی که دوره شناخت رو به صرف شناخت طی کنن.. خیلی راحت و به شدت دل می بندن و چشم می بندن روی نکات هشدار(مثل خودم!) و بعد می گن گفتن قبل ازدواج چشماتو وا کن بعد ازدواج چشماتو ببند.. و به این نکته انحرافی دقت نکردن که عزیز من منظور از بعد ازدواج بعد عروسی و بعد زفاف هست و بعد بچه دار شدن حتی..نه تو نامزدی و دوستی..بماند..

انتقاد من از احسان چیه؟ این که خیلی سطحی نگری کرد و با کوته فکری (که حدس میزنم یا هنوز با همسرش به خونه خودشون نرفته یا ازدواج نکرده یا هنوز اختلاف سلیقه ای با همسرش به وجود نیومده !!!!) فکر می کرد با دوست داشتن طرفین مشکل حل میشه.. و به شدت تاکید داشت و اصرار داشت اونایی که اومده بودن رو وادار کنه به طرفشون بگه دوستت دارم و انتظار داشت طرف غایب هم بگه وای این منو دوست داره و همه ی پل های خراب شده زندگیشون رو فراموش کنه و زرتی بپره بغل طرف مقابل...نه عزیز من یه زندگی با خیلی چیز های عمیق تر از یه دوست داشتن ساده است که به هم میریزه.. احسان دقیقا همون اشتباهی رو داشت رواج می داد که بافت سنتی ازدواج ها رواج می ده.. تو بگو من دوستت دارم من تا آخر عمر باهات می مونم!!!! چند تا ازدواج می شناسید که با دوستت دارم تنها به خوشبختی ابدی نایل شدن؟ من حتی یدونه هم نمی شناسم.. شما می شناسید؟ ازدواج نیاز به شناخت داره.. شناخت از خودمون. نیازهامون.. شناخت از طرف مقابل و نیاز هاش..شناخت از مشکلات ویرانگر و در عین حال ریز زندگی.. و طریقه حل کردن اون.. به کرات دیدم زوج هایی که در عین عاشقی مجبور شدن هم رو ترک کنن.. چون نه شناختی از خودشون داشتن و نه شناختی از زندگی و ازدواج و مشکلات در پی اون.. و برعکس زوج هایی رو دیدم که علاقه ای به هم نداشتن و صرفا چون طرفشون معیار های مناسب و مورد نظرشون بوده رو داشته و ازدواج کردن و چون شناخت درستی از زندگی داشتن تونستن به مشکلات جلوی راهشون فائق بیان و یواش یواش که به همدیگه نگاه کردن دیدن بدون هم زندگیشون معنایی نداره..حتی این پیرزن و پیر مرد هایی که عاشقانه دست به دست هم میدن و بعد 50 سال با هم عشقولانه حرف می زنن و پیاده روی می کنن هم سختی های مارو داشتن.. منتهی فهمیدن همیشه نباید یکی من باشه و یکی نیم من.. باید دو طرف نیم من بشن.. تا با هم کامل بشن و من بشن..

دردم از این میگیره که تا کی قراره به جوون هامون القا کنیم این بافت قدیمی رو.. تو زمونه ای که حتی دختر ها و خانواده ها هم به این اعتقاد رسیدن که دو نفر باهم مدتی دوست باشن و بعد ازدواج کنن (البته نمی گم عقیده درستیه ها.. من خودم به شخصه این عقیده رو قبول ندارم.. ولی خوب تو جامعه شکل گرفته و به عقیده دیگران احترام می زارم..) چرا هنوز داریم بافت قدیمی رو ترویج می کنیم؟ دوست داشتن صرف رو؟ و کوتاه اومدن مطلق یک نفر رو؟ چرا هنوز که هنوز مشاوره قبل ازدواج و بعد ازدواج اینقدر ثقیله برامون و بهش هیییییچ بهایی داده نمی شه تو رسانه.. چرا احسان یک کلمه نگفت چرا برای نگه داشتن زندگیتون تلاش نکردین برید راه درستش رو یاد بگیرید؟ چرا می خواست طرفی که نشسته رو به روشون خودش رو تا این حد تحقیر کنه و التماس طرفی که کاملا رفته و 50 درصد هم مقصره(به واسطه این که هر طلاقی دو مقصر داره ) که بیاد و دوباره بدون هیچ درمانی زندگی ویرانی روی ویرانه های قبلی بسازن و فقط و فقط همدیگه رو تحمل کنن به خاطر بچه.. و بهتون اطمینان صد در صد میدم که اون زندگی برای همون بچه هایی که قربانیشون کردیم اگر از این جهنمی که توش هستن بیشتر نبود مطمئنا کمتر نخواهد بود..

زن و مردی که قبل از این نمی دونستن چطور باهم معامله کنن و چطور زندگی کنن و با شناختی که از این زندگی ها داشتم به واسطه زندگی خودم بهتون اصمینان میدم که پر از دعوا و فحش و تحقیر بود چطور ممکنه در عرض چند سال از این رو به اون رو بشن؟ یه انسان تمام شخصیتش تا سن بلوغش تکامل پیدا می کنه و بعد از اون تغییر تقریبا نا ممکنه.. مگر با سالها تلاش خود شخص و به خواست خود شخص.. چطور می تونیم شخصیت ثابت یک فرد سی ساله رو دو سه ساله عوض کنیم .. ؟ چرا خوب.. بعضیا مثل من و اون چهار تایی که توی برنامه بودن به خاطر بچه هاشون باید این زندگی رو یه جوری درست می کردن اگر می تونستن.. ولی بازم راهش این نبود که بیایی التماس طرفی کنی که معلوم نیست چند درصد مقصره.. و بهش به زور بگی دوستت دارم در حالی که معلوم نیست واقعا دوستش داشته باشی.. احسان یه کلا..شینگ.. هف به اسم دوربین فیلم برداری گذاشته بود زیر گلوی اون چهار نفر می گفت بگو دوستت دارم.. بگو دوستت دارم!!!!! منم بلدم اینجوری دونفر رو به هم بچسبونم ولی واقعا می چسبن به هم؟ زندیگشون درست میشه؟ زندگی اون بچه بهشت میشه؟دیگه تو اون زندگی فحش و تحقیر نیست؟ بچه آرامش داره؟ یادمه یه مشاوری اومده بود مدرسه صحبت کنه.. منم خوشحال خوشحال رفتم ازش پرسیدم که بهم کتاب معرفی کنه تا بدونم با بچه های طلاق چطور رفتار کنم.. بهشم نگفتم من خودم طلاق گرفتم و واسه خودم میخوام و بعدا هم بسیار خدارو شکر کردم که نگفتم..گفتم خودم هیچ منبع درستی پیدا نکردم.. گفت گشتم نبود نگرد نیست.. چون واقعا هیچ راه حلی برای بچه های طلاق وجود نداره..گفتم چطور این همه مطالعه برای بچه های تک والد که پدر یا مادرشون مرده وجود داره برای بچه های طلاق هیچ تحقیقی صورت نگرفته.. گفت برای این که طلاق از مرگ بدتره!!!! و یه جوری صحبت کرد که بچه های طلاق انگار محکومن به مرگ و اعتیاد و فحشا و فساد.. بعد گفت تو خودت حاضری بچه ات رو بدی به یه بچه طلاق؟!!!!!! و با فکی باز سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم تا حرفش تموم شه و خیلی سعی هم کردم که ضمیر ناخودآگاهم کار دستم نده و لنگه کفشم رو در نیارم بکوبم به سرش!!!! تو جا. معه ای که هنووووز هییییچ اقدامی برای آموزش ازدواج صحیح و هیییییچ ساپورتی برای بچه هایی که ناخواسته وارد این سیکل می شن وجود نداره چطور می تونه آمار وحشتناک طلاق رو کم کنه؟ تو جا..معه ای که هنوزه که هنوزه به طلاق به چشم جذام نگاه می کنن چون نتونستن خودشون آگاهی لازم و پیشگیری رو به بچه هاشون یاد بدن چطور انتظار دارن بچه هاشون در سن سی سالگی و بعد از بدبخت کردن خودشون و یکی دیگه تازه یاد بگیرن با طرف مقابلشون چطور باید رفتار کنن؟ تازه اون یادگیری هاشون اینقدر دست و پا شکسته است که نمیشه حتی بهش گفت یادگیری.. انگار یکی خودش  بی هیچ آموزشی بره بشینه تو هواپیما و بعد از داغون کردن موتور یک و دو و سه و در حالی که موتور شماره چهارش فقط سالم مونده تازه بیاد هواپیما رو با دماغه بکوبونه به فرودگاه و در حالیکه هیچی از هواپیما به جز دمش نمونده با سرافرازی بیاد بیرون و بگه آخ جون بالاخره خلبانی یاد گرفتم..

دوستان عزیز از من به شما نصیحت .. به عنوان یه با تجربه.. کسی که دونه دونه پله هاشو طی کردم و الان ته تهش هستم !!!:دی این چیزا جواب نمیده تا وقتی که به جای فکر کردن به راه حل هی داریم روی منجلاب رو با ماله درست می کنیم.. البته کاملا کار احسان رو نقد نمی کنم.. اتفاقا ازش قدر دانی می کنم و تحسینش می کنم که بالاخره یکی تصمیم گرفت این ماله پوشونی رو کنار بزاره و بدون ترس مساله رو در رسانه عنوان کنه.. ولی کاش به جای نگاه ظاهری کمی مطالعه می کرد در این مورد و براشون یه راهکار درست نشون میداد..

من به شخصه تنها به این دلیل ازدواج نکردم با وجود موقعیت هایی که دیگران فکر می کنن بهترین موقعیت بوده.. چون معتقدم هنوز شناخت درستی از خودم پیدا نکردم.. و البته اونایی هم که اومدن به نظرم هنوزم ازدواج و زندگی رو نشناختن..و درست به همین دلیل اگر سابق هم برگرده حاضر نیستم برگردم.. چون می دونم تو این مدت نه تنها من بلکه اون هم هییییچ پیشرفتی نداشته .. اون و البته من هنوزم بچه های مامان و بابامون هستیم.. به همدیگه که بخوریم عین بچه های شش ساله که هی میخوان با لج بازی اسباب بازی رو از دست همدیگه بکشیم بیرون سر هم داد می زنیم و از هم متنفر می شیم.. و البته کاملا نفی نمی کنم.. این راه یادگرفتنیه.. به شرطی که یه درصد فکر نکنیم خودمون علامه دهریم و قبل از ازدواج و در حین نامزدی بریم مشاوره درست و درمون(نه اون مشاوری که فکر می کرد بچه های طلاق زامبی ان و نباید نزدیکشون شد!).. من اگر یه درصد احتمال می دادم که سابق میاد مشاوره حتما این کار رو همین الانشم می کردم.. اما چه کنم که قبل از طلاق من و کل فامیل اون مترصد شدیم راضیش کنیم بریم مشاوره فکر میکرد میخوایم ببریمش به تخت تیمارستان ببندیمش بهش برق وصل کنیم و نمیومد و میگفت دیوونه خودتونید!!!(فک کن ذهن خراب به این مساله تا کجا میتونه پیشرفت کنه!!!!!)

خیلی حرف زدم.. و بازم البته حرف دارم.. ولی بماند دیگه...

پی نوشت: بازی فینال آلمان و آرژانتین تموم شد به نفع آلمان.. حیف شد.. میخواستم اگه آرژانتین برد بیام بگم اگه آرژانتین بهمون اون یه گل رو نزده بود و ما هم پنالتیمونو می گرفتن و گل میزدیم الان ما جای آرژانتین بودیم!!!(الکی خوشم خودتونید!!!!:دی) بردش مبارکش باشه.. معتقدم هر کسی به اندازه تلاشش پاداش می گیره.. آلمان خیلی مقتدر اومد جلو.. به برزیلم تو خونه خودش اینقدر با جسارت هفت تا گل زد.. ولی آرژانتین تمام مدت یا دقیقه اخر گل زد یا وقت اضافه.. یه جورایی با نعش کش خودشو رسوند اون بالا انگاری.. همشم که تکیه اش به ستاره هاش بود..

[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 2:19 ] [ من و دخملی ]
به وسطای ماه رمضون که می رسیم دیگه توانمون همین جوری سیر نزولی طی می کنه و تحلیل می ره..و بزرگترین معضلم میشه سحری درست کردن..امروز واقعا پام دیگه نمی کشید تو آشپزخونه..

واقعا سال به سال تحلیل جسمی میرم و این کاملا مشهوده..

یادش بخیر نوجوونی هام..

دیروز مهمون عزیزی داشتیم که بعد از 15 سال می دیدیمش.. دوست سال های اول ازدواج مامانم.. که البته من به هیچ عنوان نه یادم بودش نه می شناختمش!!!! اگه تو خیابون می دیدمش مطمئنا نمی شناختم..

ولی از روی خاطرات مادرم حسابی باهاش عجین بودم و احساس غریبی نداشتم.. بهش که دست دادم و روبوسی کردم بهش گفتم خیلی دلم می خواست شما رو ببینم..دخترش رو هم آورده بود.. دخترش هشت سال از من بزرگتره..بچه اش پیش دانشگاهیه..پونزده سال پیشم به گفته خودشون اومده بودن خونه ما ولی من اصلا یادم نمیومد.. دختر دوست مامانم می گفت چقدر تغییر کردی.. هم قدت بلند شده هم خانوم شدی هم ماشالا خوشگل شدی!!!(فک کن در نوجوونی چه بی ریختی بودم دیگه با اون همه موووو!!!!)

دیگه نشستن به صحبت کردن و مرور خاطرات اون زمان ها.. بازم به معرفت این خانوم که گشت مامان منو پیدا کرد از ناکجا آباد.. مامان من که ماشالا در احساسات دوستی کوه یخ تشریف دارن.. الانم دوباره اومده خونه ما.. بعد تیکه هم به مامانم انداخت و گفت من از اصفهان پاشدم اومدم اینجا فقط به خاطر شما..ولی ما هنوز نرفتیم خونه شون..

داستان بسیار طولانی دارن این دو تا..هردو معلم بودن.. هر دو هم مذهب.. اصن یه وضی.. و مامانم خوب سال اول ازدواجش بود.. غربت و تنهایی.. تو شهری که حتی شوهرش هم کنارش نبود ..جبهه بود..تنها دلخوشیش همین دوستش بود.. شب هایی که ترس به سراغش میومد می رفت خونه این دوستش.. و این دوستش هم خیلی بهش محبت داشت.. البته مامانم می گفت دعوامون هم زیاد شده.. ولی خوب بازم همدیگه رو دوست داشتیم.. حالا اومده بودن کنار هم و اون دوران رو مرور می کردن.. کارایی که می کردن می گفتن و ما نسل سومی ها و چهارمی ها غش غش می خندیدیم بهشون..این خانوم درد منو داشت.. و حال منو خوب می فهمید.. اون بنده خدا هم شوهرش سر هوس بازی طلاقش می ده و این میمونه با دو تا بچه.. تو خونه مادر و پدرش.. که البته اونا هم شش هفت تا بچه از خودشون داشتن.. مامان میگه به سختی این دوتا رو به دندون گرفت و بزرگ کرد و پاشون نشست واقعا.. و به خاطر اونا دیگه ازدواج نکرد.. برام جالب بود.. اون زمان که من هنوز به دنیا نیومده بودم و لفظ طلاق مخصوصا تو مذهبی ها اصلا نمی چرخید این خانوم با چه جراتی زندگیش رو دست گرفته بود. البته من چون خودم همدردم باهاش میتونم بفهمم چه سختی های عجیبی کشیده باشه.. مخصوصا که تو خونه پدر و مادرش با اون همه بچه زندگی می کرد.. و نمی دونم چرا اونایی که از شوهر شانس نمیارن از پدر هم شانس نمیارن..بماند..

ازش پرسیدم مامان منو چه جوری پیدا کرده بودید.. واقعا برام سوال بود.. مامان گفته بود اون زمان نه ما تلفن داشتیم نه اونا.. نامه هم بهشون نوشته بودم برگشت خورده بود.. انگار آدرس اشتباه بوده .. نمی دونم واسه چی..ولی انگار بعد از سالها دوست مادرم تو زیر زمین خونه شون آدرس خونه پدربزرگم رو پیدا می کنن و براشون نامه می نویسن.. شماره تلفن و آدرس هم می زارن که مامان تماس بگیره.. اینجوری دوباره به هم وصل می شن.. یه بارم ما رفته بودیم اصفهان گشتیم و خونه شون رو پیدا کردیم.. سرزده رفتیم البته.. اینقدر این دو تا گرم حرف زدن بودن که دیگه نصف شب شده بود و ما شام نخورده دنبال رستوران باز می گشیتم یه چی بخوریم..

نمی دونم مامانم یه واهمه ای از دوست و دوستی ها داره و زیاد صمیمی نمی شه با کسی و دقیقا علتش چیه نمی فهمم.. همش فکر می کنم شاید ضربه ای خورده باشه ولی خودش دلیل مسخره ای میاره مورد قبول من نیست.. منم که نو جوون بودم خیلی روی دوستی هام کنترل نشون می داد.. رفت و آمد قدغن بود.. تلفنی حرف زدن به سختی انجام می شد.. زنگ می زدم به دوستم اینقدر رد می شد و ایما و اشاره می کرد و آخرش هی بلند بلند می گفت بسه قطع کن که آبروم می رفت.. البته الانم تغییری نکرده ها.. ولی خوب من وارد تر شدم !!!:دی سر همین کنترل هاش بود که دوست های من کم کم پراکنده شدند و دیگه نیست و ناپدید شدن.. و برای همینه که من هیچ دوستی از دوران مدرسه ندارم.. و از کل دوران دانشگاهم فقط یه دوست مونده که اونم خودش خیلی سفت و سخت بود که با فرا فکنی های مامانم از دست نرفته:دی

در مورد ریحان هم خوب طبیعتا چون در یک خونه هستیم داره همین اتفاق میافته.. خیلی سخت می شه راضیش کرد کسی رو بیاریم خونمون با دخملی بازی کنه.. و البته هنوز این اتفاق نیافتاده..

البته مامان من در فامیل خودش یه نمونه خیلی خوب و نرمالشه..

درسته که همه دوستی ها خوب نیست و بعضی ها ممکنه واقعا فقط در صدد باج گیری باشن یا بخوان امتیاز فقط ازت بگیرن.. ولی تا وقتی که دوستی ها رو ادامه ندی و با مردم دوست نشی که نمی تونی تشخیص بدی کی خوبه کی بده.. بعدم دوستی رو صد بگیریم.. دوست های بد ده درصدش رو تشکیل می دن و دوست های خوب نود در صدش رو.. مرضیه دوستم می گفت من خواهر ندارم مادرم هم پشتم نیست .. دوستامن که به دادم می رسن و هر چی خوبی هست از دوستام بهم رسیدن.. منم با این که دوست های زیادی ندارم ولی دوست هایی که دارم واقعا خوب هستن و بدی ازشون ندیدم...

حالا به دوست مامانم قول دادیم که بریم اصفهان خونشون.. ببینیم میشه عملیش کرد یا نه..

[ جمعه بیستم تیر 1393 ] [ 0:52 ] [ من و دخملی ]

آقا انصاف نیست واقعا...

اونم واسه آدم شکمویی مثل من.. کاااااملا بی انصافیه خوب...

تا قبل ماه رمضون دنبال باقالی پاک کرده بودم .. کلی هم این پا و اون پا کردم برم تج.ریش بگیرم.. ولی اینقدر راه طولانی بود و من تابستونا تنبل میشم قیدش رو زدم..

بعد هر وقت سبزی پلو درست می کردم هی آه میکشیدم که چقدر جای باقالی تو این غذا خالیه..

تا اینکه مامان شب اول ماه رمضون با یه کیسه باقالی پاک کرده اومد خونه.. از مامانم با اون همه وسواسش واقعا عجیب بود.. ولی خوب من به آرزوم رسیدم.. ولی حالا اون طرف قضیه میلنگه.. سبزی پلو شوید چه تازه چه خشک گیرم نمیاد.. ماشالا ملت ماه رمضون که میشه علاقه عجیبی به سبزی خوردن و غیر خوردن پیدا می کنن..هیچی دیگه الان هی به باقالی های فریز شده نگاه می کنم هروقت میخوام سحری درست کنم و یه آه میکشم که هعی جای باقالی پلو با گوشت تو سحری چقد خالیه..!!!!!:دی شکمو هستم اعترافم می کنم و خجالتم نمی کشم!!!:دی

این روزا. آشپز باشی مهمون سفره افطار ما شده.. و تو این بلبشوی سریال های تکراری و مزخرف واقعا جای خرسندی داره هرچند که تکراری هم باشه.. برای منی که عاشق آشپزی کردن هستم که خیلی هم خوبه.. بعد تو ماه رمضون که حس و حال آشپزیم زیاد کار نمی کنه این آشپزی هاشو می بینم انگار یه جورایی اغنا میشه حسم.. تو قسمت های قبلی که یادم نمیاد چند قسمت قبل بود.. میگفت اول غذا رو بو کن.. بعد زیر دندونت قشنگ احساسشون کن..بزار مزه هر کدوم از اون ها در همه وجودت پراکنده بشه..(یه چیزی تو همین مایه ها می گفت!!!) میگفت مشکل ما همینه.. نمیفهمیم چی می خوریم.. واقعا هم راست میگه.. بار ها شده غذا درست کردم تو جمع فامیلی حتی نفهمیدن چه موادی توش ریخته شده.. و یه اعتقاداتی هم مبنی بر این که یه چیزی باشه که از گشتگی نمیریم وجود داره بعضا.. یادمه رفته بودیم اکبر جوجه.. داداشم خیلی دوست داره غذاشونو.. منم دفعه اولی که خورده بودم خیلی خوشم اومد ولی دفعه قبلی زیاد نه.. سسش به دلیل این که به تهران نزدیک بود و خوب تهرانی ها زیاد ترشی دوست ندارن و حتی فسنجون هم شکر میزنن می خورن شیرین زده بودن.. و من دوست نداشتم.. داشتیم در مورد این صحبت می کردیم که یه غذای به این سادگی چطور اینقدر محبوب و معروف شد و برند شد اصلا.. و این که آیا صاحب اصلیش فکرش رو هم می کرد که یه روزی اینجوری معروف بشه یا نه و خلاصه بحث رفت سمت این که غذا ساده هست یا نه.. من می گفتم برات همین جوری درش میارم.. داداشم می گفت نمیتونی.. پسر خاله ام هم بود.. من می گفتم اول باید پخته بشه بعد تو روغن سرخ بشه.. اونا می گفتن نه.. پسر خاله ام می گفت واسه ما اومد تو عروسی فلانی درست کنه درسته انداخت تو روغن و کلی کل کل کردیم که بابا تو روغن زیاد سرخ بشه روش سفت و ته دیگی می شه و اینقدر نرم نیست و اینا.. داداشم گفت ولش کن این حرفا رو.. خیلی هنرمندی بگو سسش از چی تشکیل شده.. همچین باد به غبغب انداختم که سسشم می فهمم چیه!!!!:دی

سه چهار قاشق غذا رو خوردم.. سه چهار قاشقم سسش رو خالی خالی خوردم:دی بهش گفتم رب انار داره.. گردو داره.. من و من می کردم.. رب انار با چیزی انگار رقیق شده بود ولی نمی تونستم پیداش کنم و کلافه ام کرده بود ولی می دونستم که با یه چیزی رقیق شده.. داداشم گفت انگاری سیر هم داره.. گفتم نه سیر نداره..خلاصه کل غذا درگیر مزه سس بودیم و غذا رو مزه مزه می کردیم.. اون روز شاید اولین بار بود که از خوردن غذا به این شکل لذت بردم.. که بفهمی داری دقیقا چی میخوری.. پیدا کنی مزه ها رو.. غذا رو از بوش تشخیص بدی..اگر این ها قراره به من انگ شکمو بودن بزنه با آغوش بااااز می پذیرم و میگم که بنده شکمو هستم:دی

البته بعدا اومدم تو نت سرچ کردم دیدم من درست گفته بودم.. گردو داشت ولی سیر نداشت و اون چیزی که مزه رب انار رو کمرنگ کرده بود رب آلو بود..

قرار بود این بحث یه بحث فرعی باشه و سریع برم سر اصل مطلب.. ولی هی مطلب مرتبط یادم میومد و هی کش پیدا می کرد..

ماه عسل رو می بینید؟ داداشم بهش میگه صفحه حوادث.. ولی من موافق نیستم.. در پس آدم هایی که میارن و جریاناتی که توش رخ میده یه حرف های نگفته ای هست که باید دقت بشه تا پیدا بشه..نمیتونم بگم که خودشونم متوجه این موضوع نیستن که اگر نبودن اینقدر منظم همه چیز رو کنار هم نمی چیدن..

و خوب احسان علیخانی امسال خیلی بیشتر از پارسال داره به نقد ها بها می ده.. البته منظورم نقد های منفی هست نه نقد های مثبت.. خیلی داره روش مانور می ده و دلش میگیره.. خوب باید بدونه که یه چیزی که پا می گیره و تبدیل به برند می شه ناخودآگاه حسود و بخیل و دشمن هم همون قدر زیاد می شه دیگه..مگه همین اکبر جوجه نبود که وقتی داشت برند می شد همزمان باهاش یه خروار اسم مشابه دیگه هم به بازار اومد.. از اصغر جوجه و مشتی جوجه و برتر جوجه و غیره بگیییییر تا اون عده ای که وقاحت رو تمام کردن و همون اسم اکبر جوجه رو تقلب کردن.. همه جاییه و مطمئنا مختص این برنامه نیست فقط...

برنامه امشبش مطمئنا خیلی از اونایی که دیدن رو منقلب کرد..و به همون نسبت هم غبطه خیلی ها رو برانگیخت..

این که هنوزم تو این دنیا پیدا می شن آدمایی که علمدار وفاداری هستن و پرچم فداکاری رو دستشون گرفتن و در مقابل خروشان بی رحمی های دنیا پیش می رن و خسته هم که میشن با یه یا علی از جا بلند می شن..

زمان هایی بود که چیز هایی که می خوندم و چیز هایی که می دیدم از مرد های ایرانی .. که زن هاشون از ترس این که دل همسرانشون رو نزنن خودشون رو زیر تیغ هزاران عمل می برن.. از ترس این که شوهرشون بهشون پشت نکنه درد های جسمی و روحیشون رو مخفی می کنن که مبادا براش کم بزارن و با همه این ها بازم بعد از مدتی گند مردابی که زیر ظاهر ساکت مردشون خوابیده بود در میاد و این وسط فقط قلب زن هست که میشکنه.. با دیدن مرد هایی که خیلی راحت زن رو فقط از سایز سینه و دور کمر ارزیابی می کردن و کافی بود سایز زن از سی و شش مثلا به سی و هشت تغییر پیدا می کرد تا مرد تا نصفه شب بیرون باشه و آخرشم ول کنه و بره و بگه تو دیگه چاق شدی به درد من نمی خوری!!!!!.. با دیدن چیز های به این ناچیزی... دیگه امیدی بهشون نداشتم.. و گاهی فکر می کردم خدا باید معجزه کنه .. و گاهی فکر میکردم اوضاع اینقدر خراب شده که دیگه معجزه ای هم بهش کارگر نیست..و نامیدانه یه زیر نگاهی به خدا می کردم و می گفتم یعنی میشه روزی من معجزه تو رو ببینم..

الان که اینجا نشستم و خودم با خودم درگیر هستم میگم این چیزی نیست به جز همون معجزه ای که تو می خواستی ببینی.. و به قول احسان شاید ما نمی بینیمشون ولی هستن..

ساکتن و اهل بوق و کرنا و ریا نیستن.. ولی هستن انگاری.. هرچند کمیاب ولی هستن.. کاش می شد همونقدر که برای ادامه نسل پوزپلنگ ایرانی داریم تلاش می کنیم برای حفظ و ترویج این نسل مردای ایرانی هم تلاش می کردیم.. و البته به این دلیل دارم در مورد مردا صحبت می کنم چون مرد ها با توجه به آزادی بیشتری که دارن راحت تر می زارن و میرن و زن ها به خصوص ایرانیشون وفادار ترن.. نمونه اش هم همسران جانباز ها..

حتی تو همین برنامه هم دو نوع زوج آورده بود.. یکی آقا مشکل داشت و همسرش پاش مونده بود.. یکی خانوم مشکل داشت و آقا پاش مونده بود.. ولی وقتی از آقایی که مشکل داشت پرسید اگر همسر تو این جوری می شد و قضیه برعکس بود آیا تو می موندی... و مرد مکث کرد.. و حتی نتونست بگه بله می موندم. حتی با علم بر این قضیه که همسرش مونده و فداکاری کرده هم نتونست بهش دلداری محض رضای خدا هم بده و بگه بله می موندم..

مطمئنم اونایی که مورد دوم رو دیدن چه غبطه ها که نخوردن.. چه آه های حسرتی که نکشیدن.. و شاید مثل من چه اشک هایی که نریختن.. ولی خوب یادمون باشه دختر قصه آزمایش خیلی خیلی سختی شده.. و شاید بشه گفت خدا در رحمتش رو به روش گشوده.. و امیدوارم این در رحمت تا آخر عمر کنارش باشه و تنهاش نزاره..

تو نوشتن اینقدر این شاخه و اون شاخه می شم که خودمم یادم میره چی می خواستم بگم...

شاید حرف کلیم این بود که همراهی که با این سختی انتخاب می کنیم به خاطر یه چیز کوچولو از دست ندیم.. راهمون رو نکشیم و بریم به بهانه این که من آزادم و هزاران دختر به پای من میمیرن واسه چی باید به پای این بسوزم.. یا برعکس.. خانومام همین طور نگیم تا خوشگلیم باید به فکر خودمون باشیم واسه چی باید به پای فلانی بسوزم که پس فردا پامو با یه بچه ببنده و نتونم برم.. کاش همه می تونستن زندگی رو عمیق تر از اونی که هست ببینن.. پایه های زندگی که ساختن رو جدی بگیرن و براش تلاش کنن نه این که بزارن برن..

پی نوشت: دوستی نوشته بود مطالبی می نویسم در یک پست که به هم ربطی ندارن.. بهش گفتم شیوه نوشتاریم همین جوریه.. در ظاهر شاید ربطی نداشته باشن.. ولی با کمی دقت همه چیز به هم ربط پیدا می کنه..

پی نوشت دوم: دو سال و نیم پیش من زندگی شخصیم رو برای خودم و البته برای عده معدودی از دوستانم نوشتم.. و البته برای این که رمز بازی نشه و خودمم دوست نداشتم رمز بازی رو.. بدون رمز نوشتم.. تا این که در طی نوشتاری که داشتم تعداد خواننده ها زیاد شد و یه عده نوشته ها رو دنبال کردن.. بعد از مدتی دیگه دلم نخواست زندگی نامه ام علنی باشه.. خوب دنیای مجازی هست و ممکنه هر لحظه یه آشنایی این جا رو پیدا کنه.. البته من چیز خلاف واقعی ننوشتم که ترس از آشنا داشته باشم.. ولی خوب زندگی آینده وبلاگ رو تحت تاثیر قرار می ده و دوست ندارم تو وبلاگم مدام معذور باشم که فلانی و بهمانی می خونن وبلاگ رو و غیره.. به همین خاطر نمی تونم به کسی رمز بدم متاسفانه.. ولی انگار یه سری ناراحت شدن از دستم.. من از همین جا معذرت خواهی می کنم.. و اگر دوستم دارید از این جا به بعد منو همراهی می کنید.. گذشته ها گذشته.. اگر چیزی از گذشته رو بخوام به یاد بیارم و یا بگم اینجا دوباره ذکر می کنم..

پی نوشت سوم: دوستان عزیزی که لطف می کنید و برام لپ تاب معرفی می کنید.. من باید تا شهریور ماه صبر کنم برای خرید لب تاپ..به دو دلیل.. یکیش این که ببینم واقعا بحث پیش دبستانی قراره چی بشه.. جزو دبستان قراره بشه یا نه حرفه و اصلا در تهران قرار نیست عملی بشه.. دوم این که پیش دبستان خوب گیرم میاد یا نه .. اگر دولتی خوب گیرم نیاد باید غیر دولتی پیدا کنم که هزینه برداره.. برای همین نمی تونم ریسک کنم و الان پس اندازم رو خرج کنم..ممنون که بهم لطف دارید..

[ چهارشنبه هجدهم تیر 1393 ] [ 1:57 ] [ من و دخملی ]
تازه که عقد کرده بودم یه دختر بودم که تازه به سن جوانی رسیده.. و هنوز با چم و خم دانشگاه آشنا نشده..تو خونه درسته که غذا درست می کردم معمولا.. اما سحری درست کردن دیگه با مامان بود.. قبل از ازدواحم یادم نمیاد که غذایی به عنوان سحری درست کرده باشم.. شاااید اگر مامان خسته می بود یا خودم حوصله می کردم همون ساعت نه و ده شب یه چیزی سر هم می کردم و می زاشتم روی گاز بمونه تا برای سحر گرمش کنیم بخوریم..

خوب مامانم هم شاغل بود و خودم هم دانشجو بودم.. هر دو ساعت یازده شب ولو می شدیم.. به ندرت می رسیدیم که سریال ساعت یازده رو ببینیم.

عقد که کردم ماه رمضان مادر شوهرم که دعوتم کرد خونشون و شب هم به زور نگهم داشت(بر عکس مادر شوهرای دیگه که دوست ندارن عروسشون قبل از عروسی خونه اون ها بمونه مادر شوهر من اصرار عجیبی داشت که عروس هاش بمونن خونشون!!!!) خلاصه اون شب از تق و توق مادر شوهر نتونستم بخوابم.. به شوهره گفتم مامانت چرا نمی خوابه.. گفت که اون شبای ماه رمضون اصلا نمی خوابه.. یادمه بسیار بسیار تعجب کرده بودم!!! طوری که شاخام سبز شده بود.. گفتم مگه می شه؟ چکار می کنه این همه مدت؟ گفت سحری می پزه.. دعا و قرآن می خونه.. و یادمه اون شب صدای رادیوش هم تمام مدت تو گوشم بود.. به عنوان دختری که مادرش بیست و دو سال تمام دیر تر از ساعت ده شب بیدار نمونده برام خیلی عجیب بود.. مادر من از سر کار که میومد اینقدر خسته بود که تا هشت شب هم به زور خودش رو نگه می داشت.. تا سحر بیدار موندن که واویلا.. تازه برای شب های قدر هم که می خواست بیدار بمونه حتما غروب دو سه ساعتی باید می خوابید و شب هم تمام مدت تو دستشویی بود که به صورتش آب بزنه و به خاطر همین خستگی بیش از حد نمی تونست به مسجد و مراسم های عمومی بره..چون مدام باید به صورتش آب می زد..

خلاصه این معمای عجیب زمانی حل شد که خودم خانوم خونه شدم و اولین ماه رمضون عمرم بیکار تو خونه موندم.. دانشگاهم تموم شد.. کار آموزیم تمام شد..کلاس شبکه ام فقط سه روز در هفته بود اونم سه ساعت.. شوهرم اکثرا خونه نبود و من بودم و در و دیوارای خونه و بیکاری که صبح ها تا ساعت دوازده و یک ظهر می خوابیدم و شب ها هر کاری می کردم خوابم نمی برد..و تا دو و سه نصفه شب بیدار بودم.. اون موقع این معمای بزرگ برام حل شد .. یک خانوم خونه دار ناخودآگاه برنامه زندگیش با یک خانوم شاغل فرق می کنه..

حالا اینا همه به کنار...

امروز داشتم فکر می کردم چه زود مثل اون شدم.. یک خانم خونه.. که کار های منزل به دوششه.. و ماه رمضان هم شب تا سحر بیداره.. و یه فرق بزرگ هم این که مادر شوهر من مذهبی بود و مدام قرآن و دعا می خوند.. من یا سرم تو گوشیمه یا بازی می کنم یا فیلم می بینم.. شاااید این وسط مسطا به قرآن هم سر بزنم.. و البته سحری هم می پزم..

دو شب قبل ماه رمضان که مامان روزه بود.. من سفره براش چیدم.. موقع جمع کردن گفت ماه مضان یه بار سحر با تو افطار بامن فرداش افطار با تو سحر با من..حالا زده زیرش!!!!! از وقتی اومدن تهران همش من بشور و بساب و بپز دارم.. امشب بهش گفتم دیگه امکان نداره خودت گفتی باید سحر درست کنی.. باورتون نمیشه اگه بگم زد بازم زیرش؟!!!!! به خاطر بالا رفتن سنش بعد از افطار به شدت حالش بد می شه.. اینقدر خراب می شه که فقط ناله می کنه.. امشب که فشارشم رفته بود بالا.. هیچی دیگه غر زدم و برنج پاک کردم.. غر زدم و سحری درست کردم.. اصن یه بساطی.. البته اون وسط هم یادم افتاد به خانوم های خونه داری مثل مادر شوهر سابق من که چها تا نره غول با شوهرش میشه 5 تا نره غول رو باید هر افطار و سحر سیر می کرد بدون این که کمکی داشته باشه.. بچه هاش نهایت کمکشون این بود که سفره رو بندازن و جمع کنن..شوهرش همین کار رو هم که انجام نمی داد.. رو صندلی می نشست و پاهاش رو روی پاهاش می انداخت و میگفت خانوم شام.. خانوم ناهار.. و یادم افتاد اکثر خانوم ها تو خونه هیچ کمکی ندارن..

امروز ریحان بدجوری کبابم کرد..

بعد از افطار گفت مامان پس چرا آرزوی من برآورده نمی شه..؟!!! گفتم کدوم آرزو؟ گفت این که من یه ستاره داشته باشم که دسته داشته باشه و بعد اینجوری بزنم تو هوا و همه آرزو هام برآورده بشه(بچه ام فیلم تخیلی زیاد دیده!!!!).. گفتم مامان هزار بار بهت گفتم اون مال قصه هاست تو واقعیت وجود نداره.. مامانم بهش گفت حالا مگه چه آرزویی داری.. اونم که از واقعیت گرایی تلخ من بغض کرده بود با بغض جواب داد : این که اتاقم بزرگ بشه و من بتونم تخت داشته باشم!!!!! منم که حوصله قربون صدقه نداشتم و جنبه واقع گرایی و منفی گراییم البته به اوج خودش رسیده بود بهش گفتم آرزوی تو با این چیزا حل نمیشه.. فعلا پولش رو نداریم...

آقا این جمله از دهن من درومدن همانا و بغض دخملی شکستن همانا.. تازه وقتی ریحان گریه کرد فهمیدم چقدر تلخ و منفی باهاش صحبت کردم.. مامانم بغلش کرد و شروع کرد باهاش صحبت کردن.. که باید پولمونو جمع کنیم.. باید فلان کنیم.. اصلا بیا خودت پولاتو جمع کن که تخت بخری و این حرفا.. و تمام مدتی که داشت گریه می کرد من داشتم دندون قروچه می کردم .. نه به خاطر نداشتن تخت و نداشتن بودجه  و این چیزا.. نه.. به خاطر این که ریحان تخت داره.. یه تخت خوشگل نارنجی هم داره..ولی به دلیل این که اتاقمون کوچیکه و جا نداریم که تختش رو بزاریم حالا تبدیل شده به یه آرزوی دست نیافتنی دخترم..

تازه دارم فکر می کنم ریحان سال دیگه که بخواد بره مدرسه حتما به یک میز کار نیاز داره.. یادمه خودم تا اول راهنمایی میز کار نداشتم..و چقدر همه چیزم به هم ریخته بود .. و وقتی تازه میز تحریر خریدم کتابا و دفتر ها و مداد هام جا پیدا کردن!!! و تونستم تمرکز بیشتر روی درس خوندنم داشته باشم.. و نه برای تخت و نه برای میز تحریر جا ندارم.. حالا همه اینا به کنار.. دارم فکر می کنم ریحان وقتی وارد مدرسه بشه و جمع دوستان قراره چه چیز هایی رو از من طلب کنه...

خدایا هیچ پدر و مادری رو شرمنده بچه هاش نکن.. من که دارم برنامه میریزم هر جوری شده یه تخت تاشو چند کاره براش جور کنم .. حالا یا امسال یا همون سال دیگه.. ولی پدر و مادرایی هستن که خواسته های خیلی ساده تر از اینو نمی تونن برای بچه هاشون جور کنن.. حتی نمی تونن براش برنامه ریزی کنن..

 

[ جمعه سیزدهم تیر 1393 ] [ 1:26 ] [ من و دخملی ]
قسمت اولش رو نصفه دیدم.. بعد در همون طول دیدن نصفه فیلم هی فکر می کردم که چقدر صحنه ها برام آشناست.. سریالی که تازه برای ماه رمضون درسته شده و ساختش به چند ماه نکشیده چرا برای من اینقدر آشنای قدیمی بود؟ بعد هر صحنه ای که میگذشت یه حسی بهم می داد.. از اون حسا که وقتی یه صحنه آشنا تو زندگیت می بینی میگی عه من انگار اینو قبلا تو خواب دیده بودم!!!! همش می گفتم انگار اینو قبلا تو خواب دیدم!!!! بعد هر چی میگذشت می گفتم نه امکان نداره.. من تا حالا اینقدر طولانی یه چیزی رو اینقدر دقیق خواب ندیدم!!!!:دی

بعد یه چیزایی هم تو سریال اذیتم می کرد.. متناجس نبود.. از جنس خودمون انگاری نبود.. حس قرابت بهم نمی داد.. اولش فکر کردم خوب شاید کارگردانش داره تابو شکنی می کنه.. و خلاقیت به خرج داده..

قسمت دومش هم تا نصفه هاش هی گفتم من اینو یه جایی دیدم.. دیگه داشت اعصابم به هم می ریخت.. که یهو رسید به قسمت دوچرخه!!! اونجا جرقه ذهنم جلیز ولیز کرد و یادم افتاد یه فیلمی هم داستان مشابهی داشتا با این قضیه دوچرخه.. بعد هر چی داستان جلو تر می رفت شباهتش که چه عرض کنم دقیقا همون بود.. یه واو هم جا نیافتاده بود.. فقط مشکل اینجا بود که می دونستم یه فیلمی دقیقا این شکلی دیدم و همین داستان رو روایت کرده ولی اسمش یادم نمیومد.ولی همون جا تمام ذوقم برای سریال از بین رفت.. چقد به خودم وعده داده بودم واسه سریال های ماه رمضون که فلان است و بهمان.. چقدر خوشحال بودم که بهنام تشکر برای ماه رمضون هست و هر جا باشه حتی طنز هم بازی نکنه چهره اش منو می خندونه.. ولی دیگه از وسطای قسمت دوم به بعد فقط یه نگاه عاقل اندر سفیه بود که نثار تلویزیون می کردم و آه و ناله برای از دست دادن اون وعده وعید ها.. من سکانس به سکانسش رو می تونستم حدس بزنم و بگم و هیییییچ جذابیتی دیگه برام نداشت.. من نمی دونم واقعا چه هنریه که بیاییم دقیقا.. بدون این که واو جا بندازیم.. از روی سریال ها و فیلم های خارجی تقلید کنیم.. حالا تئاتر اونم از بازی های قدیمی و بازسازی اون ها اشکال نداره ولی این که دیگه مال همین امساله.. چرا باید یه ذره ابتکار و نوآوری نداشته باشیم از خودمون. درسته که همه ی داستان های دنیا تموم شدن و همه به فیلم تبدیل شدن ولی حداقل می تونیم داستان رو بگیریم و تغییرات و اندیشه ها و سنت ها و عرف های خودمون رو توش بزاریم که..

این آقا حتی سنت ها رو هم عوض نکرده..عرف ها رو عوض نکرده.. آخه آقای کارگردان عزیز کدوم پدر ایرانی به بچه اش یاد میده با سوت زدن همدیگه رو صدا بزنن؟ تا اونجایی که یادمه همه خانواده ها به شدت بچه های ایرانی رو از سوت زدن مخصوصا تو محافل عمومی منع می کنن و میگن کار مناسب و در شانی نیست.. بعد به بچه واسه این که خانواده اش رو متوجه خودش کنه بیاد سوت بزنه و چند دقیقه بعد هم پدر همین کار رو تکرار کنه..

کدوم مادر ایرانی اونم مادر ایرانی که سنبل فداکاری برای بچه اشه و حاضره بمیره ولی خط روی پای بچه اش نیافته حاضره به بچه اش شلیک بشه چون اونم این کار بد رو از غیر عمد انجام داده.. میگید خوب این قانون رو قبلا گذاشته بودن که اگر به کسی شلیک کرد ما هم به اون شلیک می کنیم؟ شما خودت رو بزار یه مادر.. مادر ایرانی.. همچین تنبیهی رو اصلا وضع می کردی برای بچه ای که نا خلفی می کنه؟ من بودم احتمالا تفنگ رو برای یه ماه ازش می گرفتم.. و میدونم که اکثر مادرا همین کار رو می کنن ولی به بچه اشون شلیک نمی کنن!!!! این ها همون چیز های غیر هماهنگه که منو اذیت کرد و احساس قرابت با فیلم نداشتم و وقتی از داداشم پرسیدم قضیه چیه و اون هم اسم سریالی که اینا از روش کپی کردن.. اونم نه کپی معمولی.. کپی برابر اصل.. رو بهم گفت فهمیدم چرا برام اینقدر نا مفهوم بوده و احساس آشنایی باهاش نداشتم. چون مربوط به فرهنگ ما نمی شه..

آقای کارگردان عزیز که کوچکترین ابتکاری در تغییر رویه داستان به خرج ندادی.. حداقل فکر می کردی یه داستانی رو روایت می کردی که یه ذره حداقل به فرهنگ ما و رسومات ما نزدیک باشه.. یا نه نزدیکم نبود خودت نزدیکش می کردی.. البته دستتون درد نکنه که زوج  هم... جنس.. بازی که تو این فیلم بودن و فرزندی رو به فرزندی قبول کردن رو تبدیل کردی به زوج مسلمونی که پدره بچه دار نمی شه و اینا به خاطر عشقشون رفتن بچه به فرزندی قبول کردن.. دستتون درد نکنه که دختر بزرگ فامیل رو که تو جشن تولد با یه پسر آشنا شده بود تبدیل کردی به پسر که وقتی اون پسره نره غول میاد خونشون مشکل شرعی ایجاد نشه..و به رویه داستان هم آسیبی وارد نکنه.. دستتون درد نکنه که اون زن خوشگل و چسان فسان کرده رو تبدیل به پیرزن پیر و فرسوده کردین که وقتی مرده از دیوار خونشون میره بالا مشکل شرعی پیدا نکنه و صرفا بحث کمک در میون باشه..

ولی به این فکر کردین که تغییر یک روایت داستان فقط این چیزا نیست؟ تغییر روایت یک داستان باید هم خوانی به همون ملیت داشته باشه؟ اصلا چرا باید از یه سریالی که هنوز فصل سومش کامل عرضه نشده رو باید مو به مو تقلید کنید؟ اصلا ایرانی جماعت که سنبل ابتکار و نوآوریه و زبانزد خاص و عامه چرا باید بیاد کور کورانه تقلید کنه از سریالی که خود سریاله وجودش مورد سواله.. این همه سریال .. چرا باید سریالی تبلیغ بشه که توش رواج هم. . جنس.. گرایی اونم به اشد اوضاع داره تبلیغ می شه..؟ فکر می کنید کسی این سریال رو ندیده؟ کاااملا در اشتباهیدد.. اتفاقا شما با این کارتون همه رو سوق می دید به دیدن همون سریال..

تقلید در این سریال تا جاییه که حتی طرز نگاه کردن حرف زدن و حتی چشم دریدن اون مادر سه تا بچه ها.. حتی آقا منش رفتار کردن اون پسر خونده پیرمرده کاااملا تقلید شده است و مصنوعی.. ولی از اونجا می گم با ملیت ما هم خوانی نداره چون وقتی بابای همون پسره نمیاد دنبالش و پدر خونده غصه پسره رو می بینه تو داستان اصلی یه ماشین مدل بالای شیک رو سفارش میده که بیاد دنبالشون برن خوش بگذرونن.. اینجا تو سریال ما یه ون مسافر کشی میاد دنبالشون که صرفا از نظر بزرگی فقط شبیهن..در حالی که اون ماشین خارجی جزو تشریفات اونا محسوب میشه ولی ون مسافر کشی تو کشور ما جزو ماشین های عمومی حساب می شه و محبوبیت چندانی نداره...

حرف خیلی داشتم و انتقادم قرار بود خیلی خیلی کوبنده تر از اینا باشه.. جمله های کوبنده ای هم آماده کرده بودم.. ولی وقتی شروع کردم به نوشتن یادم رفت!!!!:دی و بعدش هم گفتم هر چی باشه یه بودجه ای خرج شده .. و یه عده چشم امید دارن به این سریال.. اونایی که سریال اصلی رو ندیدن با خیال راحت بنشینن و نگاه کنن و لذت ببرن و این نا هم خوانی ها رو هم بزارین به حساب این که کارگردان نتونسته بین دو تا فرهنگ مختلف هماهنگی ایجاد کنه.. اونایی هم که دیدن مثل من اشکال نداره دیدن ورژن ایرانیش خالی از لطف هم نیست.. هر چند گند می زنه به ورژن اصلی و صد البته به خودش!!!!

راستی کسی نمی دونه چرا اسمش رو گذاشتن هفت سنگ؟ دقیقا ربطش چیه؟

بعدا نوشت: این فیلم رو بچه های دنیای مجازی ساختن.. دیدنش خالی از لطف نیست.. برای همین مقایسه جز به جز دو تا سریال و کیفیت هر دو تا هست..

[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 14:20 ] [ من و دخملی ]
یکی از مشکلات روزه در روز های اول ماه رمضون ورای گرسنگی و تشنگی که هنوز بدن بهش عادت نکرده مساله مهمی هست به اسم فراموشی..  تا سه روز اول من به طور مداوم فراموش می کنم که روزه هستم و چون قبلا سابقه داشته که حتی غذا هم خوردم از ترس این که تکرار نشه(البته فراموشی روزه رو باطل نمی کنه ولی عذاب وجدانش همیشه با آدمه و همش فکر میکنه که کار بدی انجام داده ولو غیر عمد) از ترس تکرارش این سه روز اول رو هر سه دقیقه یک بار تکرار می کنم که روزه ام..روزه ام.. روزه ام...:دی مخصوصا وقتایی که واسه ریحان خوراکی می برم یا صبحانه و ناهار میدم بهش .. هی میگم من روزه ما. اینا واسه ریحانه است.. خلاصه بساطیه.. اوجش هم همین صبحانه امروز بود که با وجود تکرار هی یادم می رفت و تدارک واسه خودم هم داشتم میدیدم.. که هی میگفتم بیچاره تو روزه ای!!!

درگیری عجیبیه!!!!

و مساله دوم هم اینه که حوصله ام نمی شه واسه خودم چیزی بسازم..دیروز که اصلا هوس هیچی نمی کردم.. گرسنه ام بود و رفته بودم تو سایتا دنبال یه چیز خاص می گشتم.. ولی هرچی اسم غذا می خوندم و طرز تهیه می خوندم بازم هوس نمی کردم و میلم نمی کشید.. ولی امروز هوس کردم و دلم میخواد همه چی داشته باشم.. ولی حوصله اش رو ندارم.. راست میگن آدم وقتی می رسه به سی سال دیگه میافته تو سرازیری عمر.. و هر سال توانایی اش از سال قبل کمتر می شه..پارسال یادمه من دو نوع غذا میزاشتم. یکی شیرین یکی هم غذای معمولی.. البته مامان هم همش غر می زد که مواد غذایی رو حروم می کنی.. ولی من دست بردار نبودم و انرژیم گاهی زیاد می شد و سه نوع غذا میزاشتم .. دسر های مختلف رو امتحان می کردم.. غذاهای نونی مختلف رو هم همین طور.. ولی دیروز کلا خیلی زور زدم و هنر کردم یه سوپ آماده جو ریختم تو آب و رب و سیب زمینی بهش زدم تا بپزه..واقعا تنهایی گاهی وقتا اذیت کننده می شه..

تازه سحری هم غذای سحری مونده روز قبل رو خوردم!!!:دی

ماه رمضون و روزه هاش رو دوست دارم.. حس خوبی به آدم می ده.. مخصوصا افطارش. انگار از جنگ بزرگی به سلامت عبور کردی و الان خدا با یه لبخند به پهنای صورت نشسته و نگات می کنه و سفره برات چیده و میگه نه خسته عزیز من. حالا بیا یه چیزی بخور جون بگیری..

یادمه تازه ازدواج کرده بودم و کلی برای ماه رمضونا ذوق و شوق داشتم.. از وقتی مجرد بودم خوب مثل همه دخترا تو ذهنم زندگی دونفره ساخته بودم و برنامه برای همه مناسبت هاش ریخته بودم.. و وقتی ازدواج کرده بودم دلم می خواست همه ذهنیاتم رو پیاده کنم.. سفره های دو نفره.. سحر ها و افطاری های دو نفره.. دعوت هایی که فامیل میکنن و دعوت هایی که ما انجام می دیم.. ولی درست سه چهار روز قبل از ماه رمضون اولمون متوجه شدم قراره همه رویا های من همون رویا بمونه.. چون همسر سابق عادت داشت همیشه.. همیشهههههه هاااا.. ماه رمضونا بره مراسمی که خودشون داشتن و حتی افطار هم نمی موند.. و به شدت هم اصرار داشت این عادتش از بین نره..اولین افطار ماه رمضون با چنان بغضی روزه ام رو باز کردم که فکر کنم خدا هم بغض کرد با بغض من.. اون سال اولین و آخرین سال من بود که تنها روزه ام رو باز می کردم.. البته سحر ها با هم بودیم.. ولی افطار رنگ خاص دیگه ای داره که تو زندگی مشترکم زهر مارم شد.. سال بعدش نصف بیشتر ماه رمضون رو رفتم خونه مادرم(از لجم.. هر وقت هم مادر شوهر می گفت چرا نیستی.. منم می گفتم دوست ندارم تنها افطار کنم) و بقیه اش رو هم سعی می کردم یا جایی دعوت بشیم یا دعوت کنم کسی رو که تنها نباشم.. سال بعدش هم که طلاق و البته ریحان رو شیر می دادم که روزه نگرفتم.. سال بعدش هم باز شیر می دادم روزه نگرفتم.. و سال بعدترش  که روزه گرفتم وقتی که مامان اینا هم ولایت بودن  و نبودن پیشم دیگه سفره من خالی نبود و تنها نبودم.. چون عصاره وجودم پا به پای من سر سفره می نشست و اگر هم غذا نمی خورد ولی رنگ و بو به سفره ام می بخشید.. خدارو شکر... بابت همه چیز هایی که داشتم و اون چیزایی که صلاح ندید و نداد  ونداشتم..

حالا چرا این خاطره رو تعریف کردم؟ دیشب اولین افطار ماه رمضون امسال بود و مامان اینا نبودن.. برعکس اون سال اول ازدواجم اصلا احساس تنهایی نداشتم.. مثل همون موقع هایی که مامان اینا هستن خوشحال بودم و ذوق می کردم.. بعد از افطار داشتم دنبال دلیل این همه تغییر می گشتم.. یهو چشمم به هم سفره ام افتاد که با اشتیاق هر چی سر سفره گذاشته بودم رو ناخونکی می زد.. و همون موقع بود که خاطره بالا و مسائل بعدش یادم افتاد..

خدایا... ماه مهمونی تو فرا رسیده.. خودت به آدما سفارش کردی مهمون نواز خوبی باشن.. حالا نوبت میزبانی خودت رسیده.. به بنده هات نشون بده که از هر میزبانی مهمون نواز تری.. هر کسی تو این ماه سر سفره دستش رو برد بالا وحاجتی خواست بر آورده کن..

دوستایی که سر این سفره مهمون هستین.. منو یادتون نره وقتی دستاتون بالاست برای دعا.. منم یاد همه شما هستم..

 

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 12:55 ] [ من و دخملی ]
*. خیلی خیلی خوشحالم.. امروز دومین فیلم انیمیشنی رو دیدم که بسیار امیدوار کننده بود.. مدت ها بود که برای ریحانه هر انیمیشنی می خریدم خودم می نشستم پاش تا سیل بوسه های فرانسوی و مسائل خاک بر سری که وقیحانه به تصویر می کشیدن رو یا بزنم جلو یا یهو استاپ کنم و ریحان رو بفرستم پی نخود سیاه تا اون صحنه رو بزنم جلو.. دیگه این اواخر ترجیح میدادم دوبله شده بخرم. هر از چند گاهی هم که دایی اش برای فیلم های روز رو دان می کرد من غصه ام می شد و از طرفی هم روم نمی شد که بهش بگم اینا رو بهش نشون نده چون مناسب نیستن واقعا.. اما امروز خوشحالم.. چون فیلمی رو دیدم که قسمت شماره یکش به معنای واقعی کلمه درخور رنج سنی زیر دوازده سال نبود.. ولی قسمت دومش کااااملا متفاوت با قسمت یکش بود و کااااملا عاری از هر گونه صحنه ای.. اولش که داداشم فیلمو واسه ریحان گذاشت و اسمش رو برد گفتم هی وای منننن .. این یکی رو چجوری جمع و جورش کنم.. رفتم نشستم پاش که مواظب باشم و چشامم چهار تا کرده بودم که زودتر از موعد بفهمم و خدشه ایجاد کنم درش:دی.. ولی تا آخر فیلم هی این لبخند گشاد من عریض تر می شد و هی آفرین آفرین بود که تو دلم می گذشت.. و آخرش هم یه خدارو شکر بلند گفتم.. انگار فیلم سازان اون ور آبی هم دارن یواش یواش می فهمن که روح بچه ها پاکه و این چیزا براشون نه تنها جذابیتی نداره بلکه باعث بیداری زودرس جنسی و مسائل حاشیه ایش می شه.. انگار یه اتفاقایی داره میافته .. هر چی هست خوشحال کننده است... فیلم اولی هم که دیده بودم واقعا زیبا بود.. و بر عکس این صد سال اخیر و شاید این هزار سال اخیر که عشق واقعی و محبت واقعی رو فقط عشق و محبت زن و مرد می دیدن بالاخره یه نفر تابو رو شکست و بذر عشق واقعی و محبت واقعی رو در نهاد خانواده پاشید.. خدارو شکر.. انگار واقعا داره اتفاقای خوب خوبی می افته.. کاش همین روند ادامه داشته باشه و مقطعی نباشه...

*. خوشحالم.. امروز روز خوبی بود برام.. یکی از دوستانم رو بعد از دو سال تو شهرک پیدا کردم.. دوسال پیش با هم قرار گذاشته بودیم که دخترامون چون همسن هستن باهم بازی کنن.. ولی دوستم نمی دونم چی شد که قرار رو کنسل کرد و بعد از دوسال امروز بازم دیدمش.. دخترامون هنوزم همسن و هم قد هستن..:دی تازه فهمیدم یکی از همکارام هم در شهرک ساکن هست و این یعنی من اینجا تنها نیستم:دی

*. ناراحتم.. امروز به خاطر یه قراری که اجرا هم نشد نتونستم مثل همه سال ها پیشواز برم.. تقصیر خود بی اراده ام هم بود.. ترسیدم کم آبی هلاکم کنه تو راه رفت و برگشت گفتم حالا که ماه رمضون نیست روزه نگیرم یه وقت نمیرم.. ولی قراره کنسل شد..و من موندم و حوضم..

* عصبانیم.. خون خونم رو می خوره.. دلم میخواد داد بزنم.. فریاد بزنم.. دلم میخواد وسط دنیا وایسم و بگم اونایی که فکر می کنید دین یعنی فقط نماز لطفا بکشید کنااااار.. امروز برای دومین بار رفتم مسجد محل.. نه برای مسجد رفتنش و نه برای خودشیرینی.. فقط برای اون حس خوبی که حیاط و اسلیمی های روی گنبد و طاقچه ها بهم میدن.. برای اون آرامشی که نشستن تو خنکای اونجا روی فرش های منقش به محراب میدن.. راستش اولین بار نیمه شعبان بود که به شدت محتاج آرامش بودم.. به طرز عجیبی بی قرار بودم و دلم میخواست های های گریه کنم.. نمی دونم چرا ولی همه غم های عالم ریخته بود تو دلم .. یاد حرف دوستم افتادم که اصلا هم مذهبی نیست و گفت من هر وقت دلم می گیره میرم مسجد نماز می خونم.. نفهمیدم چطور شد که راهم به سمت مسجد  شد.. و چه حس خوبی داشت .. این بار هم دوستم تا گفت می خوام برم مسجد دویدم دنبالش و گفتم منم میام.. دلم یه دنج می خواست.. یه آرامش.. و به دست آوردم.. ولی یه بیشعوری زد پوکوندش.. دوستم آخر نماز گفت یه ذره بشینیم اون آخر مسجد.. منم که بیکار.. گفتم باشه.. هنوز جاگیر نشده بودیم که یه وحشی سمت ما اومد و چون جمعی که بودیم بچه زیاد داشت بهمون گفت خانومایی که می خواید به بچه هاتون چایی بدین مدیونید اگه یه قطره روی فرش بریزه ها.. و اینقدر به طرز بدی گفت که حالم همون لحظه گرفته شد.. اعصابم به هم ریخت.. یواش گفتم حالا بزار اول چایی بدیم بعد.. گذشت و رفت این خانوم.. یه خانومی کنار ما نشسته بود که یه دختر همسن دختر من داشت..دختره رفت کمک کنه و استکانای چایی که ملت خورده بودن و جمع نکرده گذاشته بودن و رفته بودن رو جمع کرد و آورد بده به آبدارخونه.. آقا این کولی نمیدونین چه کرد!!!!! به اون همه آدمی که استکانا و مهراشون رو جمع نکرده بودن گیر نداده بود به این طفلک که داشت کمک می کرد گیر داده بود.. سمت ما داد زد خانوما واسه چی به بچه هاتون پفک میدین و خوراکی میدین.. واسه چی بچه هاتون میان استکانا رو جمع می کنن لکش روی فرش موند..همه جا جای پفک و قطره های چایی موند.. واسه چی فلان واسه چی بهمان.. بعد اینجوری که نمی گفت.. چاک دهنش رو باز کرده بود و داد می زدااااا.. یعنی آبرو نه این طرف نه اون طرف واسمون نزاشته بود.. منو میگی خونم به جوش اومد.. داد زدم این چه طرز رفتاره تو مسجد خانوم؟ ولی اصلا به هیچ جاش نبود زنیکه.. عربده می کشید.. بچه هاتونو جمع کنید.. واسه چی میان همه جا رو کثیف میکنن و اینا.. منم داد زدم همین کارا رو می کنی هیشکی مسجد نمیاد دیگه..

یه خانومی کنار ما نشسته بود واسه کلاسای ماه رمضون ثبت نام میکرد به من گفت خانوم این همین جور بداخلاقه .. ولش کن.. گفتم یعنی چی..؟ زمان ما هم همین آدما میومدن مسجدو مارو زده می کردن از هرچی نماز و مسجده.. حالا نوبت بچه من شده؟ حالا بلند بلند سمتش می گفتما..گفت این همین طوره همه رو رونده از اینجا.. تو بس..یج هم بود همه رو از اونجا رونده می کرد.. گفتم من آردمو بیختم الکم رو هم آویختم.. حالا میخوام به بچه ام یاد بدم و با همه چیز آشناش کنم این درسته؟ گفت این همینجوره هیچ کارش هم نمی شه کرد. گفتم واسه چی اصلا یه همچین آدمی باید متصدی مسجد باشه.. واسه چی نمیاندازنش بیرون؟ داره گند می زنه به هرچی که هست.. دیگه هیچی ساکت شدم و البته بعدش فهمیدم همین که دارم باهاش یکی به دو می کنم همکارمه!!!! خخخخ.. دیگه به روی خودم نیاوردم.. بعدا که داشتیم می رفتیم یه زنه گفت ببین این یه چیزی میگه و میره به دل نگیر.. گفتم ببین عزیزم این هرچی دلش میخواد بیاد به من بگه.اصلا منو بزنه ولی حق نداره به بچه من یا به بچه های ما توهین کنه و براشون خط و نشون بکشه.. دلم واسه اون طفلکی که داشت کمک می کرد اینقدر سوخت.. فکر کنم تا آخر عمرش دیگه دست به سیاه و سفید نزنه ...و هنوزم که هنوزه مثل اسفند رو آتیش می سوزم که چرا نرفتم قشنگ تو صورتش و بهش بگم ببین تو اگر هوچی و بی دک و دهن و بی آبرو هستی منم بلدم فقط دارم به بچه ام یاد می دم با فرهنگ باشه پس لطفا جلو دهنت رو بگیررر...

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 1:12 ] [ من و دخملی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

می نویسم تا همگان بدانند این جبر زمان و مکان است که یک زن را تبدیل میکند به آن چیزی که نمی خواسته..
می نویسم تا همگان بدانند طلاق امر مخوف و جذام پیشرفته ای نیست که از بازگو کردن آن واهمه دارند...
می نویسم تا همگان بدانند که ازدواج همیشه راه خوشبختی نیست و طلاق هم همیشه راه بدبختی نیست...
امکانات وب