X
تبلیغات
خاطرات من

خاطرات من
روز نوشت های من و دخملی 
قالب وبلاگ
تعطیلی ها داره رنگ خودش رو نشون میده.. و من که در بحران بدی قرار گرفتم بیشتر از قبل این بلاتکلیفی تعطیلی ها اذیتم میکنه...

نمیدونم از خصلت مادرم چیزی نوشتم یا نه.. در مورد خواستگاری ها.. کافیه یه نفر بیاد بگه آقا ما دخترتون رو میخوایم... مادر من شروع میکنه به تعریف کردن ازش.و اونو تا عرش بالا بردن.. من بالعکس شروع میکنم به داد و هوار زدن!!!!:دی

بعد با همه مخالفت های من اون آقا میاد و صحبت میکنیم.. دو حالت داره یا همون جلسه اول میگم خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.. یا نه تصمیم میگیرم بیشتر باهاش آشنا بشم.. مورد دوم بیشتر نمود داره.. چون همین که تصمیمم رو به مادرم اطلاع میدم موضعش کااااااااااااااااملا صد و هشتاد درجه تغییر میکنه.. شروع میکنه تمام بدی های کائنات رو به یارو چسبوندن و تو رو از زندگی سیر کردن که این چیه انتخاب کردی باید ردش کنی.. به درد نمیخوره فلان حرف رو زده بهمان چیز رو گفته و الا ماشاءالله..

و خوب اینجا هم دو حالت داره یا تو به مرز جنون خواهی رفت و برگشت.. یا کلا از تصمیمت منصرف میشی.. و جالبش اینجاست که ما باز هم به نکته دوم بیشتر کار داریم!!! همین که میگی خوب من تصمیم گرفتم ردش کنم.. مادر شروع میکنه به سرزنش که اواااا چرا بنده خدا این همه دل بسته.. این همه نکته مثبت داره تو دیگه کیو میخوای.. دیگه هیشکی نمیاد که این همه خوبی رو یه جا داشته باشه..خاک تو مخت تو عرضه نداری و اینا..

البته این جا فقط یه حالت داره و اونم چاره ای نیست جز این که تو افق محو بشی..

حالا الان میفهمید چرا من به زمین و زمان میزنم تعداد این حالت ها رو کم کنم.. یا کلا صورت مسئله رو پاک کنم و جلوی هر گونه خواستگاری رو بگیرم!!!!

حالا این همه فک زدم که به اینجای ماجرا برسم.. اون بحران بدی که گفتم نکته اش همین جاست دقیقا.. من اگر خودم بودم یکه و یالقوز(یالغوز؟ یالغوض؟یالغوظ؟!!!) اتفاق ها برام همون روز خاتمه پیدا میکردن.. اما وقتی مادر گل و گلابی مثل مادر خودم مدام جلوم باشه یک اتفاق تبدیل میشه به فاجعه خاتمه ناپذیر.. فکر کنم دلیلش رو هم میدونید دیگه.. الان من دقیقا تو همون سونامی گیر کردم.. بهش میگم این پول منو بده میخوام باهاش فلان چیزو بخرم.. بر میگرده میگه عه چی شد تو که میخواستی سرویس خواب بخری واسه جهیزیه ات!!!!!(من محو تو افق!!!) من: اون مال قبل از این بود که جواب منفی بدم!!! زنگ میزنم بهش حال و احوال.. میگه چی شد کسی زنگ نزد.. چون از فکرش خبر دارم میگم نخیر اون موضوع دیگه تموم شده.. میگه وا پس میخواستی تموم نشه.. نکنه پشیمون شدی؟ مگه از روی اصول ردش نکردی؟ اگر از روی اصول ردش کردی که الان نباید پشیمون باشی!!!(من همچنان محو در افق!!!)

نشستم تلویزیون میبینم غرق تو فیلمم.. میگه اینقدر فکرش رو نکن.. ردش کردی دیگه.. فکر کردن نداره که.. مگه خودت نخواستی؟ مگه خودت ردش نکردی؟؟؟(من ایندفعه محو در افق فیلممم!!!!!)

خوابیدم تو اتاق .. مادر جان میاد میگه حیف یارو واست میخواست فلان چیزو بخره.. حالا اشکال نداره دیگه ردش کردی دیگه.. حیف شد!!!!!! و میره.. مدیونید اگر فکر کنید ایندفعه هم میتونم محو بشم نخیر این دفعه سرم رو سه چهار باری میکوبم به دیفال!!!!!!

خلاصه کنم براتون.. این پروسه اینقدر ادامه پیدا میکنه که من به غلط کردن میافتم و به صرافت که سریع یه زنگ به یارو بزنم بگم آقا من غلط کردم توروخدا بیا منو بگیر!!!!!! والا.. کارم داره به اونجا میکشه دیگه الان!!!! البته اونم آخه یه مشکل دیگه است خو.. چون به محض این که بهش میگم میگه وااا خاک تو سرت کنن.. نکنی این کار رو ها.. نزنی ها.. چی داره مردک دیوانه.. میخوای لابد بری باهاش به بدبختی برسی!!! و از این قسم حرفا!!!

خدایی من الان دیوونه نشدم از دست پاره تنم باید بهم مدال نوبل بدن.. یا نه دیگه حداقل بزننم به دیفال موزه به عنوان درس عبرت برای سایرین!!!!!

[ جمعه سوم خرداد 1392 ] [ 20:22 ] [ من و دخملی ] [ ]
کوچیک که بودیم سختی های زندگی برامون قابل فهم نبود خوب..

نمیدونستیم چرا خیلی چیز ها برای ما خریده نمیشه.. و فکر میکردیم شاید پدر و مادرمون سخت گیر هستند..

اما با همه این ها هیچ وقت بهمون بد نمیگذشت..

پدرم مارو به پارک های اطراف خونه می برد تا بازی کنیم.. شهر بازی مینی سیتی یکی از خاطره انگیز ترین جاهایی است که من و برادرم و پدرم داریم.. و مادرم که هیچ وقت با ما نمی اومد.. جز یکی دوبار..

پدرم به خاطر شغلش ناچار رنگ گمرنگی در ذهن ما داشت.. اما همون مقدار برامون خیلی باارزش بود..

یادمه شهرک ما اون زمان ها تلفن نیومده بود هنوز.. گاز هم نیومده بود.. و برق هم هر از چند گاهی میرفت اونم به ساعت های زیاد..

پدر که میرفت ماموریت های چند ماهه مادر دلتنگ دست بچه هاش رو میگرفت و تو صف های طولانی تلفن های دوزاری می ایستاد و منتظر 5 دقیقه صحبت با همدمش می شد..

گهگاهی هم یکی دودقیقه ای نصیب ما میشد..

چند سالی که گذشت تلفن های داخلی بروز شدند.. سر از پا نمی شناختیم وقتی پدرم یکی از آن داخلی ها را خریده بود.. گوشی را که بر میداشتی یکی اونور خط منتظر میشد که شماره بهش بگی.. و اونم شماره برات بگیره!!!

دیگه راحت بودیم.. پدر راحت تر تماس میگرفت و بیشتر صحبت می کرد..

چهار سال آخری که انتقالی در یک شهر نه چندان خوش آب و هوا به تورش خورده بود  مردی که همیشه در هوای خوب چمن زار زادگاهش نفس کشیده بود و بزرگ شده بود مثل مرغی شده بود که در قفس زندانی کرده اند..

ما ماندیم تا خانه را از دست ندهیم.. اما دریغ که پدر را از دست میدادیم !!!!

هر سی روز یا چهل روز ده روز مرخصی.. و این ده روز روز عید ما بود.. از وقتی می آمد تا وقتی میرفت روز و شب را نمی شناختیم.. اما همین که میرفت هر یک روز یک سااااال طول میکشید..

سال آخر انتقالی افت تحصیلی شدیدی پیدا کردم.. سرگشته بودم.. اوضاع خانه هم زیاد خوب نبود.. مامان کم آورده بود دیگه.. داداشمم دلتنگی پدر ویرانش کرده بود.. و من هم...

مادر زنگ میزد به پدر و گریه نکن کی بکن.. یا میایی یا ما میاییم اونجا.. پدرم میگفت تحمل کن .. این همه تحمل کردی یه سال دیگه هم تحمل کن.. مادر اما تحمل نداشت.. حقم داشت.. خیلی سخت بود..

پدر همه چیزو ول کرد و اومد.. چه بسا اگر میماند اوضاع مالی بهتری نصیبش میشد.. اما آمد. خودش هم کم آورده بود..

اما محل کارش در تهران با اون نساختند.. ساخت و پاخت کردند و با سر به زمینش زدند.. میدیدم خرد شدن هر روزه پدرم رو. اما نمیفهمیدم مشکل چیه...

یک روز خبر آوردند.. خبر مرگ او را.. خبر مرگ همه ما را...

و این شد پایان تراژدی پدر من...

از آن روز به بعد همان یک ذره طعم خوب پدر را زیر زیانم مزه مزه میکنم تا نرود از یادم..

ولی دریغ..

امروز که دیدم همه دارن از پدر میگن انگار که تلنگری بهم بخوره.. یعنی واقعا منم یه روز پدری داشتم؟

چه بد دختری هستم من که اینقدر زود فراموش کار شدم!!!!!

بابا منو ببخش.. خودت میدونی که این روزا بیشتر از هر روزی به دعای تو احتیاج دارم.. پس تنهام نزار...

روز پدر به همه پدر های دنیا مبارک باشه... قدر پدر هاتونو بدونین.. اونها سنگ زیرین آسیابن.. پس اگر یه وقتی احساس کردید کم براتون وقت گذاشتن بدونید زیر این همه فشار وقتی برای این کار به دست نیاوردن..


[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 20:32 ] [ من و دخملی ] [ ]

امروز با دوست جونم رفتم خرید .. بعد از مدت هااااااااااا بالاخره مانتو خریدم .. دو تا!!!!

آخرین مانتویی که خریدم واسه پاییز بود که واسه مدرسه خریده بودم!!!! دیگه واسه بیرون و اینا هیچی نداشتم تقریبا!!!!

رفتیم تن درست و دو تا مانتو معقول و ماخوذ به حیا خریدم!!!!

یه شلوار بدبختی هم قبل از عید خریده بودم که اصلا مانتوی ست براش نداشتم و مونده بود ویلون و سیلون.. الان دیگه اونم سر و سامون گرفت..

به دوستم داشتم میگفتم حرف هایی که زده اونم جلسه اول!!!!

دوست میگفت نه الان میفهمم همچینم سخت گیر نیستی که اینا رو تحمل کردی!!! اگر من بودم میزدم همونجا تو دهنش!!!!!!

خلاصه این که امروز خوش گذشت خدارو شکر...

هان راستی..

با دوستم رفته بودیم که شلوار لی بخره. بعد نگران بود یه چیز الکی بخره.. بهش گفتم غمت نباشه من اگر دیدم داری زیاده روی میکنی جلوتو میگیرم!!!! رفتیم تو.. اولین شلواری که دوستم انتخاب کردم گفتم خانوم یه دونه از همین شماره فلانش رو هم به من بده!!!! دوستم گفت حالا خوبه میخواستی جلوی منو بگیری تو!!!!! نتیجه هم این شد که دوتایی شلوار هم رنگ و ست خریدیم اومدیم بیرون!!!برام جالب بود که دوستم هم اذعان کرد که من خیلی راحت خرید میکنم!!!!دیگه اعتمادم داره میچسبه به سقف!!!!!:دی

اینقده هی از خریداتون عکس گذاشتین منم یاد گرفتم عکس بزارم!!!!

این همون شلوار بی سرو سامونم بود...


اینم مانتویی که واسش خریدم!!!!

اینم مانتویی که واسه دم دستی خریدم..

از شلوار لی هم یادم رفت عکس بگیرم!!!!:دی

[ چهارشنبه یکم خرداد 1392 ] [ 22:2 ] [ من و دخملی ] [ ]
به این نتیجه رسیدم که مگر خدا معجزه کنه من ازدواج کنم.. :دی

والااااااااا...



ادامه مطلب
[ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 23:47 ] [ من و دخملی ] [ ]
بعدا نوشت مهم: دوستان عزیزم رمز ثابتم که همون تست هوشه است دیگه.. همون که دورقمی بود ولی در واقع یه رقمی محسوب میشد...و به 5 هم بخشپذیر بود..

اول از همه بگم که رمز پست درست شد.. رمزیش کردم که بعدا مشکل ایجاد نکنه..

دوم

ماشالا ماشالا به این همه دوست وفادار و با توجه.. واقعا فکرش هم نمیکردم اینقدر دوست داشته باشم.. چه اونایی که قبلا کامنت میزاشتن چه اونایی که خاموش بودن و روشن شدن..

از تک تکتون ممنونم.. واقعا خوشحالم کردید و بهم حس بودن دادید.. این که اینقدر مهم بودم که بیایید همه تجربه ها و احساساتتون رو برام بیان کنید.. الان نگاه میکردم دیدم بعضی کامنتا تشکر داره بعضی ها نداره.. توروخدا به معنی بدی نگیرید.. یادم میرفته آخرش بنویسم ممنون یا اولش بنویسم.. از صبحم هست نشستم سر کامنتا دیگه تا الان از کت و کول افتادم تا همشون رو جواب بدم و الحق و الانصاف کلمه به کلمه ای که گفته بودید برام مهم بود و سعی میکردم بهش درست فکر کنم..

دوست عزیزی دارم که امروز قبل از این که کامنتا رو ببینم باهاش صحبت میکردم.. خیلی صحبت کردیم.. خیلی نکته ها رو از خودم متوجه خودم کرد.. این که چرا با محبت کردن یک مرد مشکل دارم.. یا این که بعضی موارد که من فکر میکنم غلطه در واقع درسته.(دوست خوشگلم دوستت دارم:-* ). بعدم که اومدم نت دیدم بعضی مطالب رو شما ها هم اشاره کردید که من بهش توجه نکرده بودم..(شماها رو هم دوست دارم)

اما نکته جالب اینجا بود که خانوم هایی که مدتی از ازدواجشون میگذره میگفتن مورد خوبیه و میشه بهش فکر کرد.. برام جالب بود..

خوب دیگه از این موضوع بیاییم بیرون..

امروز ریحانه داشت با خودش صحبت میکرد به عروسکش میگفت تو خدا هستی؟ نه تو خدا نیستی که تو عروسک من هستی منم مامان تو هستم...

اصلا یه لحظه موندمااااا..

یعنی اینقدر زود قراره هویت و ماهیت خدا براش سوال بشه؟ چقدر من بچه ام رو دست کم گرفتم..

و البته بگم که ترسیدما.. چون در واقع هیچ حرف قابل قبولی که در حد فهم بچه ام باشه تو چنته ام نداشتم که برای شناسوندن خدا بهش بگم..

دیروز رفته بودم پیش مرضیه دوستم.. ریحان که همیشه میرفتیم مثل کنه به من میچسبید این دفعه خیلی خوب شده بود..عماد رو بوسش میکرد نازش میکرد باهاش بازی میکرد.. منو مرضی اینقدر تعجب کرده بودیم که با دهن باز به همدیگه نگاه کردیم و گفتیم این ریحانه است یعنی؟؟؟

بعد به این نتیجه رسیدم که اون یه هفته زجری که کشیدم تا ببرمش مدرسه و عادتش بدم اثر کرده و ازون حالت گوشه گیری درومده...


[ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ] [ 17:39 ] [ من و دخملی ] [ ]
بلاگفا پدر منو در آورده.. از صبح نشستم سر کامنتا یه دونه پاسخ میدم هنگ میکنه دوباره ریکانکت میشم و یکی دیگه پاسخ میدم.. البته دلیلش این بود که میخواستم یه پست امرژنسی بزارم(چقد کلمه بیگانه به کار بردم!!!!) الانم هنوز کامنتای دیگه رو تایید نکردم :دی

دوستان قبل از اینکه وارد ادامه مطلب بشید باید بگم که طولانی هست و البته باید یه کامنت درست و درمون و کارشناسانه بزارید.. پس نگید که نگفتما!!!:دی


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 16:14 ] [ من و دخملی ] [ ]
خطاب به همه دوستانی که ازدواج کردن..

خطاب به همه دوستانی که ازدواج کردن و بعدش با سرخوردگی تمام دارن ادامه میدن.. یا نه با سرخوردگی مثل من به بن بست طلاق رسیدن.. شایدم راه رهایی طلاق!!!!

خطاب به همه دوستانی که میخوان ازدواج کنن ولی هنوز فردی رو پیدا نکردن.. خطاب به همه دخترایی که سنشون رفته بالا و تعجب میکنن که چرا همه دوستاشون ازدواج کردن ولی اونا هنوز بین این همه خواستگار فرد مناسبی رو پیدا نکردن..

و خطاب به همه دوستانی که ازدواج موضوع مورد علاقه اشونه و دلشون میخواد در مورد رابطه هاشون بیشتر بدونن

میگم که برید کتاب "آیا تو همان گمشده ام هستی" رو بخونید..نویسنده اش هست باربارا دی آنجلیس ..

انتشاراتشم نمیدونم من پی دی افش رو دارم..:دی

من خودم کامل نخوندمش هنوز ولی با همین بیست سی صفحه ای که خوندم دارم به ریشه همه مشکلاتی که در ازدواج قبلیم داشتم و ترسی که از ازدواج دارم پی میبرم..

از شما هایی هم که بن بست خوردید و نمیدونید که بین طلاق و ماندن کدوم راه رو انتخاب کنید حتما این کتاب رو یا بخرید یا دانلود کنید و بخونید..

البته بگما من شناختم روی کتاب در حد همون سی صفحه اولشه.. ولی به نظر من اگر این کتاب همون سی صفحه اولش به درد بخوره میارزه به خوندنش.. حداقلش اینه که یه شناخت درست و درمون از خودت پیدا میکنی و بعدش میتونی راهت رو درست انتخاب کنی..

مثلا میگم..

دوستی دارم که سی سالشه و ده دوازده سالی هست که با هم دوستیم.. از وقتی یادمه دوستم هر خواستگاری براش میومد سریع میگفت من نامزد دارم و هنوز آشنا نشده ردش میکرد.. بعد یه هو عاشق کسی میشد که اصلا به گروه خونی هم نمیخوردن و بعدش هم سرشکسته میشد و کلا قید ازدواج رو میزد و میگفت من یا با فلانی ازدواج میکنم یا اصلا ازدواج نمیکنم.. و بعد از چند صباح میدیدی دوباره عاشق یکی دیگه شده.. و همین پروسه تا الان ادامه یافته..

یا اصلا همین خودم..

معیار های ازدواجم با کسی که انتخاب کردم متفاوت بود چون فکر من و ذهنیات من اون شخص رو ناخودآگاه به خودم جذب کرده بود.. و بعدش هم درست همونی شد که نمیخواستم.. من کسی رو میخواستم که بهش تکیه کنم و در پناهش باشم و میخواستم که همه احساسات من رو اون ارضا کنه و مدام مراقبم باشه و ازم مراقبت عاطفی و جسمی کنه.. و با این فکر انتخاب کردم.. به طرفم تکیه مطلق کردم و حتی بیرون تنهایی نمیرفتم چون معتقد بودم زن و شوهر باید با هم برن بگردن و خوش باشن.. و درست از همین نقطه آسیب جدی خوردم.. یا میخواستم تکیه گاهی برای خودم انتخاب کنم که از هیچ نظر غصه نخورم.. ولی درست نقطه مقابلش شد.. یه فردی رو انتخاب کردم که من شدم نقطه تکیه گاهش و زیر بار این فشار له شدم..

حالا که این کتاب رو میخونم میبینم تمام این تصمیمات غلط به خاطر تفکرات اشتباه خودم و ضمیر ناخودآگاه خودم بوده..

تو کتاب میگه که انسان با توجه به ضمیر ناخوآگاهش تصمیمات اشتباه و تفکرات اشتباه در مورد رابطه اش پیدا می کنه..

میگه انسان در ناخوآگاهش میخواد همیشه برگرده به خونه و انتخابش همیشه بر این اساسه ولو این که در ذهنش چیز دیگه ای باشه.. من در خونه یه فردی بودم که همیشه باید کارم رو خودم انجام میدادم و مسئولیت کارای خونه بیشترش به عهده من بود.. و در ضمیرم نقش گرفته بود خانه یعنی به عهده گرفتن همه مسئولیت ها.. تنهایی .. الان که به این حرفا دقت میکنم میبینم راست میگه چون درست تو زندگی بعدیم هم من به خونه برگشتم و مسئولیت ها رو به عهده میگرفتم و مدام تنهایی میکشیدم چون ناخودآگاهم فردی رو متناسب با این رفتار ها برایم انتخاب کرده بود..

حالا باید برم ادامه کتاب رو بخونم ببینم باید برای کنار گذاشتن این ضمیر ناخودآگاه کوفتی چه خاکی به سر بریزم تا دوباره از این اشتباه ها نکنه..

یا ترس من از ازدواج دقیقا به خاطر اشتباهاتیه که در قبلی انجام گرفته.. من فکر میکردم که در ظاهر درست همونی رو انتخاب کردم که میخواستم ولی زندگی به بن بست خورد.. برای همین این در ناخودآگاه من شکل گرفته که من نمیتونم درست انتخاب کنم.. یا این که من آدم دوست داشتنی نیستم که طرفم را با همه تلاشم نتونستم برای خودم نگه دارم و همه این ها باعث میشه من از ازدواج کناره بگیرم..

این کتاب فقط برای افرادی نیست که میخوان ازدواج کنن یا شکست خوردن.. به نظر من این کتاب برای دوستانی که دودل هستند که چرا با همه خوبی های همسرشون خوشحال نیستند یا نه چرا اصلا همسرشون خوب نیت هم مناسبه و میتونن تصمیم بگیرن که این زندگی رو درست کنن یا نه اصلا زندگی برای اون ها نیست و کلا جدا بشن..

من قبل از ازدواجم کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی رو خونده بودم.. تو اون کتاب فقط درست کردن ازدواج ها بیان شده.. یعنی اختلاف سلیقه ها زیاد مهم نیست و فقط بخشش و خالی کردن عقده ها و شناخت کلی از زن و مرد ذکر شده.. اما این کتاب داره خودت رو کنکاش میکنه.. تو رو به سفر میفرسته در درونت و ضمیرت.. تا ریشه مشکلات رو پیدا کنی..

راستی قصدم تعریف مطلق از این کتاب نیستا.. من در واقع با نوشتن بهتر میتونم فکر کنم و در واقع الان با نوشتن این ها دارم فکر میکنم و به خودمم هم اینا رو میگم..

امیدوارم به دردتون بخوره کتابه.. راستی دوستانی که ازدواجشون از نظر خودشون موفق بوده بیان بگن که آیا کتابی رو خوندن که به دردشون بخوره یا نه..

پی نوشت: این روزا زیاد در مورد ازدواج و مطلقه بودن و اینا دارم صحبت میکنم.. دوستانی که باهوش هستند احتمالا فهمیدن که چرا..


[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 12:13 ] [ من و دخملی ] [ ]
دیشب میخواستم پست بزارم که حجم سرویسم تموم شد..

ممنون که از ایده آشپزخونه حرفه ای استقبال کردید.. اما من هنوز نه اونقدر پول دارم که بزنمش و نه اونقدر حرفه ای شدم.. اینا فقط در حد حرف و آرزوست..

حشن پایان سال رو گرفتیم و خلاص.

اشتباه بسیار بزرگی کردم و ریحان رو با خودم بردم مدرسه.. یعنی بیچاره ام کرد.. دیگه میخواستم گریه کنم از دستش.. خوب یه هفته ای میشد که من می بردمش مدرسه و با بچه ها بازی میکرد.. ولی اونرووووز...

پدرم اومد جلوی چشمام..اینقر گریه کرد که مادرا با این که روز آخر بود تند تند خدافظی میکردن و زیاد جلوی من نمیومدن که این گریه نکنه!!!! اینقدر تند تند از بچه هاخدافظی کردم که فرصت نشد باهاشون درست و درمون دست بدم و ماچشون کنم و اینا.. یعنی رسما منو به هلاکت رسوند.. دیگه من غلط بکنم این بچه رو با خودم ببرم مدرسه..میدونی البته اشتباه خودمم بود.. من که مربی پیش دبستانم و میدونم بچه ها تو سن پایین هرجایی که مادرشون باشه شدید وابسته میشن پس چرا این موضوع رو نادیده گرفتم؟ ریحان وقتی من از پیشش میرم خیلی مستقل میشه.. مامانم میگه وقتی تو نیستی اصلا منو اذیت نمیکنه ولی همین که من میرسم شروع به گریه و غر غر و اینا..

امسالم با همه بدی ها و خوبی هاش تموم شد..

خودم رو سخت نگه داشته بودم که گریه نکنم.. ولی همکارم گریه کرده بود.. میگفت بچه ها خوب بودن مادرا گریه میکردن میگفتم دلمونتنگ میشه.. گفتم جل الخالق دنیا برعکس شده!!!!

تابستونم شروع شد..

این تابستون هم جنبه های خوب داره هم جنبه های بد..

دعا کنید مثل سال های قبل عذاب آور نباشه برام

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 9:56 ] [ من و دخملی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

می نویسم تا همگان بدانند این جبر زمان و مکان است که یک زن را تبدیل میکند به آن چیزی که نمی خواسته..
می نویسم تا همگان بدانند طلاق امر مخوف و جذام پیشرفته ای نیست که از بازگو کردن آن واهمه دارند...
می نویسم تا همگان بدانند که ازدواج همیشه راه خوشبختی نیست و طلاق هم همیشه راه بدبختی نیست...
امکانات وب