قالب وبلاگ

خاطرات من
روز نوشت های من و دخملی 
پیش نوشت: دوستان عزیزم ممنون از الطاف سرشارتون و شماره هایی که دادید و متخصص هایی که معرفی کردید.. بینهایت ممنونم.. و دوم این که یه اشتباه لفظی پیش اومد و چون من معمولا وقت ادیت کردن متنم رو ندارم متوجهش نشدم.. پدر من شهید نشدن.. فوت کردن.. سال هفتاد و نه وقتی که چهارده سالم بیشتر نبود صبح منو به مدرسه میرسونه و ظهر از پیش ما برای همیشه میره..با ایست قلبی سر کارش..برای همین خیلی اذیت میشم وقتی میبینم مادرم هم داره همون بلایی رو سر خودش میاره که بابام آورد.. از بس سر کارش حرص خورد برای بی لیاقتی بعضی از این آدمایی که فقط پول گرفتن براشون مهمه و وجدان کاری ندارن..

و اما پست اصلی..

یک شنبه اینقدر از دست ریحان سر کلاس خندیدم که حد نداشت.. کم مونده بود ولو شم کف کلاس.. یادتونه هفته پیش که سه روز تعطیلی بود و منم از آلودگی هوا هیچ جا نرفته بودم و سه روز خونه مونده بودیم.. سعی میکردم این سه روز کلافه کننده نشه برای ریحانه.. بازی و نقاشی و اینا.. هر روز هم یه دسر خوشمزه درست می کردم که دوست داشته باشه..تا شنبه شب که وقت خواب شد خوش و خرم بودیم ولی من دیگه از بس ریحانه تو دست و پای من لولیده بود و آویزون بود رسما کلافه شده بودم و میخواستم همون ساعت نه بخوابونمش.. ولی خوب اون که ساعت یازده صبح بلند شده بود مطمئنا اون ساعت خوابش نمی برد که..

کلافه شدم و دعواش کردم.. اونم گریه کرد و با گریه خوابید..فردا صبح ولی سرحال بلند شد.. اشتباه من اینجا بود که تو ماشین تو راه رفت بهش گفتم مامانی ببخشید دیشب دعوات کردما... اونم چشاشو عین بچه گربه تو فیلم شرک کرد و نگام کرد!!! صبح سر کلاس از بچه ها دونه دونه می پرسیدم چکار کردین این سه روز تعطیلی.. یکی میگفت همش خوابیدم.. یکی میگفت رفتیم مسافرت.. یکی میگفت بازی کردم.. خلاصه.. رسیدیم به ریحانه.. گفتم ریحانه تو این سه روز چکار کردی؟ گفت من که همشششش مامانم دعوام کرد!!!!! یعنی دقیقا این شکلی شدم.. گفتم یعنی سه روز تعطیل بودین همش مامانت دعوات کرد؟ گفت نه.. گفتم خوب پس چرا میگی همش دعوات کرد؟ گفت دوروزشو همش دعوام کرد!!!!! آقاااا من دیگه نمی تونستم خنده امو نگه دارم از دست این وروجک ناسپاس!!!!!... بچه ها هم میگفتن وای چه مامان بداخلاقی داره..هیچی دیگه اینم از بچه بزرگ کردن ما.. اون همه خوراکی خوشمزه و بازی و نقاشی رو ندیده اون یه بار دعوای موقع خواب رو دیده!!!!!:دی بعد ظهر همون روز یکی از همکارا یه پالتو داشت که برای خودش تنگ بود میخواست بیاره من امتحان کنم اگر برام خوب هست من برش دارم.. ازین پالتو های مشکی .. بعد سر کلاس پوشیدم که ببینم اندازه ام هست یا نه بچه ها هم داشتن نگاه میکردن.. به بچه ها گفتم بچه ها خوشگله به نظرتون.. بعضیا گفتن نه.. بعضیام گفتن آره.. ریحانه قلقلی هم گفت وای خانوم خیلی خوشگله .. شبیه دامادا شدین!!!!!:دی یه سری هم اونجا کف زمین ولو شدم!!!خلاصه که بساطی دارم از دست این وروجک!!!! یادتونه گفتم سرعت عملش پایینه؟ بهتر شده الان.. از نظر سطح علمی و درک و هوشیاری هم بین سه نفر اول کلاسم هست خدارو شکر.

امروز تو اینستا گرام یه عکسی دیدم از یه مدل دختر بچه که لباسای خوشگل رو میخواستن نشون بدن.. اون زیاد برام مهم نبود برام مدل گذاشتن پاهاش روی زمین بود که مهم بود. پاهاش رو  \/ اینجوری گذاشته بود.. یعنی پنجه های پاش رو به هم چسبونده بود.. همه ی ماها عاشق اینجور راه رفتن دختر بچه ها هستیم.. و قربون صدقه میریم که وای با چه نازی راه میره و دخترونه راه میره و حتی گاهی دخترامون رو تشویق میکنیم اینجوری راه برن.. قدیمیا میگفتن از حیاشونه.. جدیدا هم که میگن از عشوه اشونه.. در حالی که خبر نداریم چه بلایی سر شکل پاهای بچه مون میاد.. و چه بسا اصلا بچه دچار اختلالات لگنی یا مفصلی باشه و یا کف پاش صاف باشه و غیره.. خود من در سن پایین بد راه میرفتم.. یعنی /\ راه میرفتم.. خیلی پنجه های پام به بیرون تمایل داشت.. و مادرم تشویقم میکرد که پاهام رو صاف روی زمین بزارم.. دو سه سالی کار من شده بود نگاه کردن پاهام.. یعنی مسیر مدرسه تا خونه و بالعکس سرم پایین بود و مواظب بودم پاهام از خط صاف بیرون نره.. تا این راه رفتن عادتم شد و صاف راه میرفتم.. غافل ازاین که در پاهای من اختلالی وجود داشت که من اونطوری راه میرفتم.. زانو های من پرانتزی بودن.. و به مرور زمان بیشتر هم شدن.. انحراف ساق های پای من با بزرگ شدنم هم بیشتر شد و من در سن بیست سالگی دچار ساییدگی زانو شدم.. و الان ده ساله با درد زانوم سر میکنم.. و حتی الان که سی سالم شده به مخم نرسیده برم ببینم اصلا درمانی براش هست یا نه..

تو آبان ماه از یه کلینیک ارتوپدی برای مدرسه مون اومدن تا اسکن پا بگیرن و اختلالات رو تشخیص بدن.. بماند که بعضی از اسکن ها رو اشتباه وارد کردن و بعضیا که قبلا خودشون میدونستن مشکل دارن زده بود بدون مشکل و کلی منو عصبانی کرد.. ولی بعضیا هم نمیدونستن مشکل دارن و فهمیدن بچه هاشون مشکل دارن و الان رفتن درمانش کنن.. یکی از شاگردام تو هفته بینایی سنجی متوجه شدیم مشکل بینایی داره و رفت دکتر و عینکی شد.. هفته بعدش هم که اسکن پا بود متوجه شد که کف پاش صافه با این که قبلا متخصص رفته بود و متخصص بهش گفته بود مشکلی نداره اینبار که رفته یه متخصص دیگه براش کفش طبی ساختن و 500 هزارتومنم اونجا هزینه کرده.. مادرش میگفت اینقدر گریه کردم اینقدر گریه کردم که حد نداره.. اون از چشمش اینم از پاش.. بهش گفتم خانم عزیز چرا گریه؟ برو خدارو شکر کن که مشکل دخترت رو زود فهمیدی و در پی درمانش رفتی.. اگر در سن ده دوزاده سالگی می فهمیدی مشکل چشم دخترت رو و اونوقت شماره چشمش خیلی بالا رفته بود چی؟ اگر مشکل پاش رو نمی فهمیدی و در سن بیست سالگی با ساییدگی و انواع مشکلات دیگه روبرو میشدی چی؟ اینجور نیست که در قدیم این مشکلات در بچه ها وجود نداشته.. اتفاقا وجود داشته خوبم بوده ولی آگاهی نبوده.. و خیلی ها رجوع نمی کردن به دکتر..یکیش خود من.. که تازه الان میخوام با دختر خودم برم دکتر طب فیزیکی.. البته ریحانه یه صافی خفیف داره ولی چون فرم پاهاش شبیه خودمه میترسم همون باعث انحراف بشه و خدای نکرده به مشکل خودم دچار بشه..

حالا برای چی اینو نوشتم؟ این که یه بچه پاهاشو بد میزاه و به سمت داخل یا به سمت بیرون میزاره قربون صدقه اش نرید که چه خوشگل داره راه میره.. جدی بگیرید چون ممکته اختلالی وجود داشته باشه..البته این دوست ما هم متخصص رفته بود و چشمی معاینه کرده بود و گفته بود مشکلی نیست.. و بعد تو اسکن مشخص شده بود که مشکلی هست.. پس حتما اسکن بگیرید تا مطمئن بشید.. و اگر مشکلی هم بود توروخدا نشینید آبغوره گرفتن.. خدارو شکر کنید که مشکل بچه هاتونو زود متوجه شدید و جلوی پیشرفتش رو گرفتید..

پی نوشت: شماره هاتونو و مراکزی که گفته بودید رو همون روز اول که کامنتا رو خوندم به مامانم دادم ولی دریغا.. هی میگه امروز کار دارم فردا نمیشه.. خلاصه که پی گوش میاندازه و منو حرص میده.. بس که قده این بشر.. بعد که مریض میشه انتظار داره همیشه خدا درکش کنیم..

[ پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 ] [ 13:23 ] [ من و دخملی ] [ ]
امروز مرگ و زندگی جلوی چشمم رژه رفت.

خیلی ترسیدم.. خیلی..

جلوی یه ملتی گریه ام گرفت..

دیروز مامان چشمش یکم سرخ شده بود.. گفتیم واسه آلودگی هواست لابد.. آخر شب بهم گفت ببین بالای پلکم (از داخل چشمش)یه تیکه کاملا به رنگ خون درومده.. نگاه کردم انگار مثلا اون قسمت یه سنگی چیزی خورده باشه قرمززززز شده بود ترسناک.. بهایی بهش نداد و گرفت خوابید.. هی هم دل منو خالی میکرد و میگفت حلالم کن حلالم کن!!!!

فردا صبحش بیشتر سفیدی چشمش قرمز مطلق شده بود.. آدم نگاش میکرد می ترسید.. میگفت سرم هم درد میکنه.. همون صبح بهش گفتم برو دکتر.. گفت حالا میرم.. دوسه بار زنگ زدم تو محل کار و گفتم رفتی دکتر؟ حتما بری ها عین خون آشاما شدی شاگردا ازت میترسن برو دکتر.. دفعه سوم گفت نگران من نباش حالم خوبه.. گفتم خود دانی از ما گفتن بود.. ساعت یازده و نیم که تعطیل شدم و رفتم پیشش فهمیدم خانوم تا مرز سکته پیش رفته تا رضایت بده بره دکتر.. داشته به بچه ها جوایز میداده که احساس میکنه فکش داره قفل میکنه و پشت سرش به شدت گرفته که متوجه میشه اوضاع خرابه.. سریع خودش رو به دکتر میرسونه.. شانس آوردیم نزدیک مدرسه یه درمانگاه هست که مجهزه.. نوار قلبی ازش گرفتن مشکلی نداشت ولی فشارش تا شونزده رفته بود!!!! همونجا سریع بهش یه نصفه قرص زیر زبونی میدن و یه آمپول فشار بهش میزنن.. تا فشارش شروع کنه به پایین اومدن.. از بس که این وجدان کاری اوردوز کرده اش قلمبه است به حرفشون گوش نکرده و تا فشارش رسیده به چهارده پاشده دوباره اومده مدرسه !!!! ترسیدم.. داشتم فکر میکردم اگر دور از جونش اون موقع که فکش قفل کرده قبل این که خودش رو به دکتر برسونه مثلا تو راه سکته ای چیزی میکرد؟ دور از جون مامانم مگه بابام نبود؟ قبل این که بتونن به دکتر برسوننش ایست قلبی میکنه و هر کاری میکنن نمی تونن برش گردونن و یه عمر ما می مونیم و بدبختی های نبودنش و حسرت پدر داشتن؟

اگر دور از جونش دور از جونش ...

من تو این دنیا چکار میکردم؟ تمام دل قرصی من مامانمه.. به امید اون دارم پیش میرم.. دلم محکمه و آرامش دارم فقط و فقط واسه داشتن اونه.. هر کاری میخوام بکنم و بهش میگم می ترسم میگه از چی می ترسی ؟ و بهم امید میده و میگه منم هستم..

تو دفتر که داشت تعریف میکرد داشتم دعواش میکردم که من سه بار بهت گفتم برو دکتر این مدرسه لامصب رو ول نکردی.. فکر کردی چکارت میکنن؟ الان سکته میکردی خونه نشین میشدی یا دور از جونت می رفتی فکر کردی آموزش پرورش میاد بپرسه از ما که حالتون چطوره؟ مادرتون کو؟ فکر کردی اصلا یادی از من و تو می کنن؟ حالا اینا رو با گریه میگفتما..طفلی خودشم گریه می کرد.. جلو همکارا میگفتم همه که رفتن فقط تورو داریم.. چرا مواظب خودت نیستی؟ معاونش هم تایید میکرد.. میگفت شما بیشتر از دینی که به این چهارصد تا بچه دارید به بچه های خودتون و به جسم خودتون دارید..باید مواظب خودتون باشید..

از اون موقع به بعد همش می ترسم.. نفس عمیق میکشه میدوم ببینم چی شده.. ظهری خوابیده بود بالای سرش وایساده بودم ببینم نفس میکشه؟ حرکت می کنه؟ خل شدم به خدا..

همون یه ثانیه تصور نبودنش خل کرد منو.. این که بی کس و تنها تو این دنیای بی همه چیز بخوای دست تنها تازه یه بچه رو با هیچی بزرگ کنی و یه کار درست و درمون هم نداشته باشی و مهم تر از همه پشتیبانی نداشته باشی واقعا ترسوند منو..

ایشالا صد سال بیشتر عمرش باشه الان میفهمم چرا با این که خودش یه آدم مستقله و مادرش رو هم رسیدگی میکرد تازه وقتی مادرش فوت شد. بهم گفت مرگ مادر از مرگ پدر هم سخت تره.. میگفت من سر پدرم خیلی غصه داشتم و تا می تونستم گریه میکردم ولی میتونستم تحمل کنم.. ولی سر مادرم انگای یه تیکه از بدن خودم گم شده دردش تحمل رو ازم گرفته و نمی تونم تحمل کنم.. ازون موقع مرگ مادربزرگ به بعد هم حال مادرم هم حال اون یکی خاله ام که به مادرشون رسیدگی میکردن خیلی خراب شده.حالا اینا 50 سال به بالا هستن تازه..

خدایا میدونم پشت و پناه همه خودتی و لاغیر..عزیزان همه رو حفظ کن یه دونه عزیز مارو هم حفظ کن..

دوستان تهرانی عزیز شماره چشم پزشک خوب و حاذق که نوبت دهی هم زود به زود بده اگر سراغ دارید شماره اش رو بزارید.. از همون ظهر که این اتفاق افتاد تا غروب دنبال متخصص چشم پزشک بودیم.. درمانگاه ها و بیمارستان ها که خدا خیرشون بده تا یه ماه پر بودن.. دکتر قبلی خودم که شماره اش رو دیگه جواب نمیده.. خدا نکنه آدم بیافته تو این دایره پزشکی.. کارش با کرام الکاتبینه..

خدایا پول ندادی ندای.. خونه آنچنانی ندادی ندادی پورشه ندادی ندادی.. ولی سلامتی رو هیچ وقت ازمون نگیر..

پی نوشت: اسم پدرم اومد بیست و دوم صفر تاریخ قمری شهادتشه.. یعنی درست همین امروزی که این بلا سرم اومد!!!!!!!!! البته اون موقعی که این اتفاق افتاد اصلا به یادش نبودما.. ازتون میخوام برای شادی روح پدرم هم یه صلوات بفرستید..

خدا رفتگان همه رو بیامرزه .. مرگ عزیز سخته کلا.. فراموش نمیشه.. زخمش هم التیام پیدا نمی کنه.. فقط باهاش کج دار و مریز تا میکنیم تا عمرمون سر بیاد..

[ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 ] [ 22:39 ] [ من و دخملی ] [ ]
چقدر تعطیلی زمستون وحشتناکه.. هوا هم آلوده است.. ریحانم همچنان سرماخورده است جرات نداریم یه دقیقه بریم بیرون.

از این رو به شدت حوصله مون سر رفته.. نشستیم همش در و دیوار و خودمون رو نگاه میکنیم..

امروز دیگه پیمانه حوصله ام که سر اومده بود به رفت و آمدامون گیر دادم.

بماند..

غرغراسیون ها تموم شدنی نیستن و میدونم که کسی هم اینجا حوصله نداره.. بس که همه غرغر شنیدیم..

این روزا تنها سرگرمیم شده آشپزی.. البته همچینم نمی تونم کاری کنم ولی خوب هر روز سعی میکنم یه چیز جدید بپزم.. دیشب پیتزای تابه ای که به صورت کوکو درست میشه رو درست کردم که به دلم ننشست و به نظرم خوشمزه نشد.

امروزم هی دنبال دستور کیک باقلوا میگشتم بعد دیدم که بادوم و پسته ندارم.. بعد رفتم دونات درست کنم دیدم آردم کمه..

دیگه داشتم نا امید میشدم که با دیدن جعبه بیسکوییت سلامت به شدت هوس تیرامیسو به سرم زد ولی خوب تیرامیسو به بیست و چهار ساعت نیاز داره.. تصمیم گرفتم به صورت ترکیبی یکه پارفه درست کنم من دراوردی.. بیسکوییت سلامت ها رو یا همون پتی بور ها رو خرد کردم ریختم تو لیوان. خامه و شکر و پنیر لبنه رو هم همزدم تا یک مخلوط تقریبا سفت به دست بیاد.. بعدم نسکافه رو با شکلات مخلوط کردم و گذاشتم روی بخار تا شکلاتاش بن ماری حل بشن.. بعدم کمی ژله داشتم اونم تو آب جوش ریختم و گذاشتم کمی سرد بشه.. روی بیسکوییتا از شکلات ریختم.. بعد مخلوط خامه رو روش ریختم.. بعد دوباره کمی بیسکوییت و شکلات ریختم و گذاشتم تو یخچال سرد بشه کمی.. بعد ژله رو ریختم روشون تا بگیره خودشون رو.. میترسیدم اعجوبه ای که امروز درست کردم مثل پیتزای دیشب گند بخوره بهش با اون بلبشو.. ولی وقتی خوردیمش بسیار بسیار خوشمزه بود.. یعنی عالی بود.. من قبلا ها مزه پنیر رو تو چیز کیک ها و تیرامیسو نمی پسندیدم.. اما این لبنه های جدید کاله خیلی بی نمکه و خیلی خوشمزه است برای چیز کیک ها و تیرامیسو ها..

دیگه هیچی دیگه همینا.. روزمره های زمستونی نوشتن نداره که..

از همین الان دارم روز شماری میکنم برای رسیدن عید..بهار.. نو شدن سال..تازه شدن هوا..

 

قیافه اش قشنگ نشده والا.. ولی مزه اش عالی بود.. :دی

تو ایام عزاداری اربعین امام حسین هم هرجا بودید من رو دعا کنید..فعلا..

[ جمعه بیست و یکم آذر 1393 ] [ 20:57 ] [ من و دخملی ] [ ]
تازه عقد کرده بودیم.. شاید سر جمع دوسه ماه نمی شد..اولین عروسی از خانواده اون ها بود که قرار بود من رو به همه جمع معرفی کنن.. من همین طور که الان اعتقاد به چسان فسان بیش از حد ندارم اون موقع هم نداشتم.. موهامو بستم پشت سرم و رفتم بدون هیچ آرایشی.. تازه لباسی هم که مادر شوهرم برام دوخته بود و اصلا باب میل من نبود اندازه ام نبود (تو این دو سه ماه چاااق شده بودم حسابی) و یه لباس ساده ولی شیک پوشیدم و رفتم.. البته یکی از دلایلی که نه آرایشگاه رفتم و نه لباسشون رو پوشیدم این بود که اصلا براشون مهم نبود من اولین باره قراره برم مراسمشون.. منو تهران ول کردن و خودشون رفتن و به من و مامانم و داداشم گفتن که خودمون بریم.. (عروس نوه عموی مامانم بود یعنی ما بیشتر به عنوان فامیل عروس رفتیم تا فامیل داماد که فامیل خانواده شوهرم بود). شوهرم هم از بس بچه ننه بود ..از بس بچه ننه بود فکر نکرده بود که زن گرفته و مثل دوران مجردی با ننه باباش رفته بود.. ما ماشین نداشتیم اون موقع.. داداشم تازه هیجده سالش رو تموم کرده بود.. منم منتظر بودم که اون به سن قانونی برسه و باهم بریم.. مراسم هم نزدیکای دماوند بود. رفتنی تا اونجا مجبور شدیم آزانس بگیریم.. حدود سی چهل تومن هزینه کردیم.. منو کارد میزدی خونم در نمیومد.. این که شوهر هم کردم باید آویزوون ننه ام باشم برام خیلی خفت بار بود.. برای همین گفتم این همه راه تا دماوند مطمئنا یه قطره از آرایش هم روی صورت من نمیمونه.. علاوه بر اون مرض ندارم این همه پول خرج کنم در حالی که شوهرم حتی یک قرونش رو هم نمیده..

جالبه اون جا هم که رفته بودم مادر شوهره با لب و لوچه آویزوون میگفت وااا.. من اگه میدونستم آرایشگاه نمیری خودم میومدم می بردمت!!! منم لبخند ژکوند بر لب هیچی نگفتم و موزم رو گاز زدم!!! با همون ظاهر ساده که البته به نظر خودم از همه چی بهتره رفتم و به همه معرفی شدم و حال و احوال و چشم غمزه کردن یه عده رو هم تحمل کردم که دلشون میخواست دخترشون عروس اونا بشه!!!!!بماند..

عروسی که تمام شد لباسا رو که پوشیدیم و اومدیم بیرون تازه چشمم به جمال شوهرم روشن شد!!!! سلام سردی کردم و مامان هم سلام و علیک کرد.. مادر شوهرم هم همراهمون بود.. گفت وایسید ببینم شوهرم میتونه شمارو تا میدون برسونه یا نه..(دقت کنید تهران هم نه فقط چهارصد متر اونطرف تر تا سر میدون) .. بعد از ده دقیقه که مارو معطل کرد اومد گفت ببخشید توروخدا شوهرم میگه میخوام مامانمو برسونم خونه!!!..

واااای از حال من.. شوهرم که جلو هم نیومد(البته از خجالتش).. من و مامان و داداشم با یه خروار لباس و کفش پاشنه بلند مجبور شدیم تا سر میدون پیاده بریم.. شما موقعیتی رو تصور کن که داماد و عروس تو ماشین عروس بوق بوق زنان از جلومون رد شدن.. خانواده شوهرم هم تو ماشین خودشون پشت سرشون از جلومون رد شدن در حالی که ما داشتیم پیاده میرفتیم سمت ماشینای خطی..احساس میکردم دارم خرد میشم..دلم شکستااااا... بد شکست.. و چون میدونم هر وقت دلم شکسته یه بلایی سر طرف مقابل میاد اصلا نفرین نمی کنم.. با بدبختی اون روز خودمون رو رسوندیم خونه.. و من اینقدررررر خرررر بودم.. اینقدرررر خرررر بودم که از همین جا به شدت بی فرهنگی اونا پی نبرم و در جا ختمش نکنم...

ولی سال تموم نشد که ما ماشین دار شدیم.. یعنی حتی سه ماه هم نکشید.. چون سه ماه بعد از اون قضیه جشن عقد ما بود و من یادمه که داداشم ماشین داشت..

سال بعدش دقیقا در همون روزی که اون عروسیه بود و ما پای پیاده میرفتیم تا میدون درست در همون تالار یک عروسی دیگه دعوت بودیم و این بار ما پشت ماشین عروس بودیم و داشتیم میرفتیم که یهو اون مسیر رو دیدم و جا خوردم.. انگار که خدا بخواد یه تلنگری بهم بزنه.. ناخودآگاه گفتم کی باور میکرد پارسال اونقدر دل شکسته بودم و امسال خدا بدون این که بخوایم دل شکسته مون رو تسکین داد..

گذشت و گذشت.. من ازدواج کردم .. شوهرم ماشین که هیچ کار هم نداشت.. بچه دار شدم.. طلاق گرفتم .. رفتم سرکار .. سال اول سر کارم درست ده دقیقه با محل زندگیمون فاصله داشت و راحت بودم.. سال دوم به بعد دیگه محل زندگیمون عوض شد و مجبور شدیم برای رسیدن به سر کار از ماشین استفاده کنیم.. همون سال سرویس گرفتیم.. سال بعدش نصفش رو سرویس داشتیم نصف بعدش رو هرروز زنگ میزدیم آزانس سرویس بفرسته(مسیرمون تاکسی نمی خوره) اون سال من رفتم تمدید گواهینامه کردم و یک ماهی هم نشستم پشت ماشین داداشم.. ولی از بس که داداشم غر غرو هست و هی میگفت دنده رو داغون کردی و فرمون نمی چرخه و اینا منم عصبانی شدم و عطاش رو به لقاش بخشیدم.. سال بعدش مجبور شدیم همه روز هارو آژانس بگیریم.. راننده ها دیگه مارو میشناختن میدونستن که ما کی میریم و کی میایم و بعضا هنوز زنگ نزده میدیدم اومده دم در.. ولی بین اینا یک راننده تخس وجود داشت که خیلی هم بد اخلاق بود.. هر دفعه که نوبت این میشد دعوا میگرفت که چقدر دیر میایید و چقدر معطل میکنید من تا الان باید سه تا مسیر میرفتم و از این حرفا.. دوسه بار اول با خوش خلقی و ببخشید ما بچه داریم و راه ورودیمون تا کوچه خیلی زیاده و این حرفا آرومش میکردیم.. تا این که یه روزی دوباره نوبت این آقا شده بود.. من نذر کرده بودم برای مهد ریحان الویه درست کنم و ببرم.. یه مقداری هم برای مدرسه درست کرده بودم و برای شاگردای خودم. از شانس خوبم نمیدونم با کسی دعوا کرده بود یا چی.. سوار نشده بودیم که داد و بیداد راه انداخت که این چه وضعشه چرا اینقدر دیر میایید مارو از کار و کاسبی میاندازید و صد سال سیاه این جوری مشتری نمیخوایم و غیره.. من و مامان داااااغ کردیم.. مامان برگشت گفت برید دم آژانس من همچین راننده بد اخلاقی نمیخوام .. گفت باید پول انصرافی رو بهم بدید.. مام مجبور شدیم تحملش کنیم تا مقصد.. تا اونجا غر میزد و من جواب میدادم:دی.. مامان رو که پیاده کرد تا برسیم به مقصد من پدر من رو درآورد از بس زر زد.. میگفت من دیگه برای شما نمیام.. منم گفتم خیلی در حق من لطف میکنی.. چون اول صبحی نمیری رو اعصاب من.. به خودت هم لطف میکنی.. اصلا خواهش میکنم این لطف رو در حق هردومون بکن و هروقت اسم مارو شنیدی از این گوش بگیر ازون گوش در کن و اصلا نیا.. به مهد ریحان که رسیدیم منو روی سر بالایی میخواست پیاده کنه با هفتاد تا ساندویچ.. گفتم من بار دارم باید بری دم در مهد.. میگفت خیلی حالا پول میدین ماشینمونم روی دست انداز باید داغون کنیم.. دیگه هیچی نگفتم ولی اون روز هم اعصابم له شد هم دلم شکست.. اون روز هم از اون روزایی بود که دلم بدجوری شکست.. بازم نفرین نکردم..

امسال دوباره وعده نذرم شدم.. البته حاجتم برآورده نشده ولی همچنان من به نذرم ادامه میدم:دی به امید روزی که برآورده بشه.. داشتم سیب زمینی ها رو میپختم و مواد رو آماده می کردم.. داشتم فکر میکردم که پارسال با چند تا سیب زمینی چند تا ساندویچ درست کردم که یهو یاد اون روز کذایی افتادم.. اون روزی که اون راننده احمق دلم رو شکوند.. درست روزی که من میخواستم نذرم رو ادا کنم.. و فکم افتاد.. باورم نمیشد.. هنوز یک سال نشده بود که خدا بازم نزاشت محتاج همچین راننده هایی باشیم.. بازم انگار خدا خواست یه تلنگری بهم بزنه.. و اینقدر متعجب بودم که حتی نتونستم درست و حسابی شکرش رو به جا بیارم..

خدایا شکرت..

[ سه شنبه هجدهم آذر 1393 ] [ 18:42 ] [ من و دخملی ] [ ]
امروز صبح که داشتیم میرفتیم سر کار یه اطلاعیه با دست خط ناخوش دیدیم که نوشته بود از ساعت 7 صبح تا 3 بعد ازظهر گاز نیست.. یکی هم زیرش با مداد نوشته بود از یک روز قبل باید می گفتین.. یکی دیگه هم بغلش نوشته بود راست میگه دیگه!!!!

گفتم خوب اشکال نداره تا ما بیاییم و استراحت کنیم گاز هم میاد.. وقتی رسیدیم مدرسه یادم افتاد ناهار هم نداریم.. ظهر برگشتنی مغازه هم رفتم ها.. ولی حوصله ام نکرد یه حاضری چیزی بگیرم.. اومدیم خونه ریحان که هیچی نخورد به جز یه لیوان شیر(دوباره سرما خورده:عرررررررر) منم کره مربا و پنیر گردو خوردم.. اما به شدت هوس غذای گرم زده بود به سرم.. تو این دو ماهی که میریم مدرسه بارها شده غذای گرم نداشته باشیم.. اما امروز چون گاز نداشتیم انگار حریص شده بودم.. ولع خاصی افتاده بود به جونم.. عین مرغ پر کنده شده بودماااا... بعد من وقتی ولع چیزی به جانم میافته و نمیتونم برآورده اش کنم شروع می کنم به پرخوری و در واقع هله هوله خوری.. تمام خوراکی های یک هفته ای که واسه ریحانه خریده بودم رو ناخونک زدم..بازم افاقه نکرد.. بعد غذا یه طرف به شدت هوس چایی زده بود به سرم.. مامان که اومد خونه گفتم بهش خنده اش گرفته بود.. میگفت حالا سال تا سال چایی نمی خوری ها امروز که گاز نیست هوس کردی. گفتم دقیقا عین معتادا شدم.. کلافه ام اصلا..ساعت سه هم که نیومد.. تا هفت شب طول کشید.

بعد شروع کردم به ایراد گرفتن که چرا این قدر زندگی ما به صورت یک بعدی وابسته است.. تمام وسایل برقیمون به صورت یک بعدی به برق وابسته است و وقتی برق میره ما از نظر وسایل برقی کاملا افلیج میشیم.. تمام وسایل پخت و پزمون هم وابسته به گازه و اگر گاز نباشه عملا فلجیم.. حتی از نظر آبی هم کاملا به شیر آب وابسته ایم و هیچ مخزن ذخیره آبی نداریم حتی یه کوچولو..حتی من یه بطری آب خنک هم تو یخچال ندارم و همش از آبسرد کن یخچال آب میخورم.. یه روز آب بره من از تشنگی خواهم مرد!!!! همین امروز که گاز رفته بود واقعا هیچ کاری نتونستیم بکنیم.. هم من تو جهیزیه ام پلوپز داشتم هم مامانم دوسه تا مدلش رو خریده بود ولی همشون نیست و نابود شدن.. نمیدونم کجاست واقعا.. حدس میزنم بردیم انباری از بس استفاده نکردیم.. ماکرویو و مشتقاتش رو اصلا نداریم.. چای ساز برقی یه دونه فکسنی داشتیم که داداشم برد ولایت مادری..دیگه آب رو هم نمی تونیم گرم کنیم اگر گاز نباشه.. هیچی دیگه هی غر میزدم که خونه ما مدیریت بحرانش صفر مطلقه.. هر کدوم از منابع رفاهی به یه مدت خاصی قطع بشه ما منگ میشیم و هی میخوریم به در و دیوار و اینقدر خماری میکشیم تا اون منبع دوباره بهمون وصل بشه.. زیادم تقصیر مادرم نیستا.. کلا مدیریت وسایل زندگی رو بلد نیستیم.. مثلا یه بار من به مامان گفتم(چندین سال پیش) که ما که سبزی آماده دوست نداریم و وقت سبزی شستن و خورد کردن نداریم یه سبزی خورد کن بگیریم که حداقل این پروسه سبزی خورد کنی راحت تر انجام بشه.. مامانم هم گوش کردا.. ولی رفت یه خرد کن مولینکس چسان فسانی گرفت که اینقدر دنگ و فنگ داره که فقط به درد دکوراسیون میخوره.. یعنی اگر بخوایم یه پیاز خرد کنیم اینقدر باید در و تخته و خرد کن و مشتقات رو در بیاریم و پیاز رو بزاریم تو مخزن و دوباره همون متعلقات رو بزاریم سرجاش که دیگه پشیمون میشیم و میگیم با دست خرد می کنم.. سبزی هم کلا یه مشت بیشتر توش جا نمیشه و مفت نمیارزه..مامانم هم مقصر نیست ..اونجایی که میخواست بخره بهش انداختن و گفتن اینو ببر که همه کاره است اونم که... بله دیگه..

نتیجه کلامم اینه که تا دلتون بخواد وسیله زاید و غیر لازم و ملزوم کل کابینتای مارو پر کرده و ما همچنان لنگ کوچکترین کار های پیش و پا افتاده ایم.. روزی که مامان میخواست برای این خونه کابینت بزاره با آقاهه گفته بود تا میتونی تو آشپزخونه کابینت بزار.. بعد من خرسند بودم که آشپزخونه اگر کوچیکه عوضش کلی کابینت و جاساز داره.. الان واقعا پشیمونم.. از اون همه کابینت فقط دوتا کابینت کنار گاز قابل استفاده است اونم اینقدر مواد غذایی و چاشنی هامون رو روی هم تلنبار کردیم که گمشون میکنیم.. بقیه اون خروار کابینت رو همین آت و آشغال ها پر کرده که حتی یه بارم استفاده نشده..

بماند..

از کجا رسیدیم به کجا.

بعد حالا جالبش اینه که این مدتی که گاز نبود چپ و راست تو گروه آشپزی خوراکی های خوشمزه میزاشتن که داغ دلم رو تازه می کرد!!!

الان خدارو شکر گاز اومد.. اولین کاری هم که کردم چایی دم کردن بود.. بعدم نیم ساعته یه ماکارونی بار گذاشتم بدون شام دیگه نمونیم..(نصف مایه ماکارونی رو هم همینجوری پخته و نپخته خوردم!!!!)

دارم فکر میکنم قدیمی ها چطور زندگی می کردن؟ قدیمی ها رو ولش کن اونا یه جوری گلیمشون رو از آب کشیدن بیرون.. الانی ها چه میکنن؟ اونایی که تو این سیاه زمستون ته روستاها زندگی میکنن و غول شهر ها بهشون اجازه نمیده گاز برسه و مدااام گازشون قطعه.. اونایی که ته همون روستاها حتی لوله کشی گاز هم ندارن و با کپسول و نفتی که دیگه پیدا نمیشه ارتزاق می کنن..

واقعا زمستون بدون گاز سخته..مواظب باشیم هر یه دونه شعله ای که بدون جهت روشن باشه یعنی یه دونه شعله ته روستا خاموش میشه.. یه دونه بچه از سرما مریض میشه و سینه پهلو میکنه.. دوجفت دست کوچولو از سرما یخ میزنه و گاهی اشک صاحبش رو در میاره..

این زمستون نگیم به من چه میخواست گازو صادر نکنن به فلان جا و بهمان جا من مصرف میکنم تا چشم اونایی که میخورن و میچاپن در بیاد.. ممکنه یه روزی سر خودمون بیاد.. به صرف ظلم دیگران ما هم خودمون رو جایز ظلم کردن ندونیم..

[ شنبه پانزدهم آذر 1393 ] [ 21:4 ] [ من و دخملی ] [ ]
مامان که هوس پختن به سرش میزنه دست و پای من میلرزه..

من نمیدونم چطور میشه یه مادر و دختر این همه در تضاد باشن؟؟ پس چی میگن که مادر رو ببین دختر رو بگیر؟؟؟ اگر میخواست اینطور باشه احتمالا من تا الان میترشیدم:دی

البته مامان من از هر لحاظی گل هستا..فقط در امر آشپزی خدا خیرش بده هیچ استعدادی نداره.. بازم یه البته دیگه این که به قول داداشم وقتی مهمون میاد هی بدک نیست غذاهاش ولی خوب بازم طبع میل من نیست.. یا مثلا مرباهاش عالی میشن ولی در همون عالی بودن هم بازم یه ایرادی هست(البته از نظر من نه از نظر اونا)..

سرزنش نمی کنم ها. هر کسی در یه چیزی استعداد داره دیگه.. مادر من در کار های مدیریتی و سر و سامون دادن به کار عالی هست.. بی نظیره و به همین دلیل آشپزی و خیاطی رو ناچیز و کوچیک می بینه و کلا سمتش نمیره و استعداد هم درش نداره.. (خیاطی که از آشپزی هم بدتر.. البته در این حیطه منم مثل مادرم بی استعدادم ولی بی علاقه نیستم)

آخه بدبختی فقط طعم و مزه و شکل و کیفیت غذا نیست که.. مساله کمیت هم در میونه.. مامان من که شام میپزه ما تا سه روز بعد همون شام و ناهار رو داریم..

و برای همینه که میگم مامانم دست به آشپزی میشه دست و پام میلرزه..

چند شب پیش هوس فسنجون زده بود به سرش.. همش استرس مواد غذایی رو داشتم.. هی میگفتم الان فلان چاشنیمو خراب میکنه یا مثلا رب انارمو تموم میکنه و اینا.. ولی خوب ازونجایی که هوس زده بود به سرش و طاقت نداشت و خودش رفت سراغ گردو ها گفتم ولش کن بزار بپزه.. ولی از دور میپاییدمش:دی مثلا ریحانو برده بودم حموم که بوی پیاز داغ به مشامم خورد.. جیغ و داد کردم از تو همون حموم که یه وقت مرغ رو الان توش نریزی ها.. و چه خوب شد گفتم چون داشت همون اول کاری مرغ رو میریخت تو گردو ها و قرار بود مرغ بدبخت هشت ساعت توی خورشت قل بزنه و یحتمل دیگه از استخوناشم چیزی نمی موند.. جالبه هی هم میگفت چرا؟ آخه چرا الان نریزم .. میخوام بریزم و اینا.. و من حرص بود که میخوردم..و میگفتم مادر من ، من بیست سال از شما کوچیک ترم و اصلا هم تحقیق نکردم خودم طبق تجربه دستم اومده که مرغ خیلی زودتر از اون گردو ها می پزه و رسما آب میشه اگر الان بریزی شما بیست سال بیشتر از من آشپزی کردی چرا همچین چیزی دستت نیومده آخه؟ خلاصه بساطی داشتیم سر اون خورشت فسنجون.. هی میخواست خنزر پنزر بریزده تو غذا و من نمیزاشتم.. آخرش هم بیخیال شدم و گفتم اصلا به من ربطی نداره هر جور خودت دوست داری درست کن.. دیگه جونم براتون بگه برگه قیسی و رب گوجه و هرچیزی که هوس کرده بود توش ریخت و من سر تکون میدادم که کدوم بدبختی میخواد اینا رو بخوره!!!! البته ما تو همون محله خودمون تو فسنجون برگه قیسی میریزیم با اون زیاد مشکلی نداشتم به جز این که شیرینه.. ولی با رب گوجه به شدت مخالف بودم ولی میگفت الا و بلا ما میریزیم توی خورشت!!!

بد مزه نشده بودا.. اتفاقا با برگه قیسی لعاب بیشتری انداخته بود و خوشمزه شده بود(البته اگه از شیرینیش بگذریم .. من خودم روی خورشتم رب انار ریختم ترش بشه من ترش دوست دارم فسنجون رو)

ولی خوب دیگه.. اونی که من میخواستم نشده بود.. داداشمم که دندوناش صاف شد از بس پوست گردو و استخون رفت لای دندونش:دی جاتون خالی تا سه روز میخوردیمش و تموم نمیشد.. هنوزم یه کاسه تو یخچال هست ولی نگاش میکنیم دیگه حالمون بهم میخوره از بس خوردیمش!!!!!

وعده آخری که داشتیم میخوردم و تقریبا سبز شده بودیم همه مون.. بهش گفتم مادر من آخه مگه چند نفریم اندازه یه گردان بار گذاشتی؟؟

این گذشت تا روز جمعه که دوباره مادر جان هوس نون پختن به سرش زد.. همین جوری الکی نزد که.. یه سفر مشهد که رفته بودیم یه تنور گازی خریده بودن ولی با مرگ مادر بزرگه مصادف شد و نتونستیم بازش کنیم.. و چون میخواستن اونو امتحان کنن رفتن سراغ نون پختن..

شما تصور کن تا مادر جان گفت میخوام نون بپزم با اون تفاسیری که بهتون گفتم و با دونستن این مطلب که نون پختن واقعا امر سختیه و کار بلد میخواد من چه حالی شدم..

هی گفتم جان من بیخیال شو بزار حال من بیاد سر جاش خودم خمیر میکنم و درست میکنیم باهم.. ولی به خرجش نرفت که نرفت.. منم گفتم باشه فوقش هدر رفتن یک کیلو آرده دیگه.. بزار انجام بده ببینه ..

دیگه ایشون هی سوال پرسیدن و آب چطور باشه و چه جوری خمیرمایه رو بریزم و این حرفا.. دیدم اینطور نمیشه الان یه جایی رو منفجر میکنه و بلند شدم کمکش.. یه کیسه بزرگ آرد جلوش بود و دو تا دستش خمیری و نمی تونست آرد بریزه.. من گفتم این آرد رو تازه خریدی؟؟ گفت آره دیگه واسه حلوا خریده بودم دیگه.. گفتم اون که سنگک بود.. گفت خوب اینم همونه دیگه.. من خیال کردم منظورش اینه که از همون سنگک دوباره خریده.. گفتم پس چرا سفیده؟ گفت نمی دونم دوتاشو از یه جا خریدم!!!! منم نچ نچ سرم رو تکون دادم که سنگکی ها چه دزد شدن و از آرد سفید واسه نونشون استفاده میکنن و اینا..عرضم به حضورتون بنده چونه گرفتم و پهن کردم و روی یه دم کنی تمیز بر میگردوندم و میدادم به مامانم که عین بچه کوچولو ها ذوق اسباب بازی میکنن اونم ذوق تنورش رو میکرد.. اون میانداخت روی صفحه تنور و از توش در میاورد.. من دیگه خیالم از این قسمت راحت بود یادم نبود که این قسمت هم یه مهارت ریزی میخواد و ولش کردم و رفتم تو خونه..هر وقت که دوباره خمیر میخواست میومدم پهن میکردم میدادم بزنه تو تنور.. خمیرا که تموم شد و ظرفا که شسته شد مادر جان با یه بغل نون(که حدود بیست تا نون میشد) اومد خونه.. خوشحااااال.. خوشحالاا.... که دیگه نون نمیخریم و خودمون نون میپزیم و اینا..

چشمتون روز بد نبینه.. اومدیم نون ها رو تست کنیم ... یکی از یکی سنگ تر.. به ته دیگ گفته بودن زکی... سنگ شده بودن.. بعضیاشون هم از شدت برشته شدن سوخته بودن.. فقط و فقط به درد آبگوشت میخوردن که تیلیت کنیم بلکه یه ذره نرم بشه.. هی گفتم مادر جان خوب چرا زودتر بر نداشتی.. هی بهش بر میخورد که تو به من گیر میدی..تو ذوقم میزنی و اعصابمو به هم میریزی و اینا.. من دیگه چیزی نگفتم.. ولی خوب بیست تا نون و چیزی حدود یک کیلو و نیم آرد هدر رفت دیگه..حالا این که قسمت خوب ماجرا بود..

دیروز هوس شیرینی پنجره ای کردم.. یه دستور پیدا کردم که توش آرد برنج و آرد سفید رو مخلوط میکرد با نشاسته.. گفتم خوبه خانوم فلانی یه عالمه آرد برنج آورده اینجوری اونم مصرف میکنیم.. کمدو باز کردم اول نشاسته رو برداشتم بعد آرد سفید رو.. دیدین که آدم وقتی میدونه یه چیزی رو کجا میزاره دیگه نمیگرده ببینه کجاست چشم بسته دستشو دراز میکنه و برش میداره.. خوب منم همینطورم.. برای آرد برنج هم دستمو دراز کردم ندیده آرد رو برداشتم.. همین که آوردمش بیرون جا خوردم.. گفتم عه این همون آردیه که جلو دست مامانم بود برای خمیر!!!!! اول شک کردم که شاید جای آرد و آرد برنج عوض شده.. بوش کردم دیدم نخیر بوی برنج میده.. و چون محصول شمال هست یه ته مزه برنج دودی هم میده!!!!!!!!!!

حیف که دیوار دم دستم نبود.. وگرنه حتما دو سه بار سرم رو میکوبیدم به دیوار...

[ دوشنبه دهم آذر 1393 ] [ 18:2 ] [ من و دخملی ] [ ]
گاهی وقتا به خودم بدجوری فحش میدم..

دو سه روز پیش هم همین طور شده بود..

به خودم فحش می دادم که چرا رضایت دادم دخملی شاگردم بشه.. که الان مدام حرص بخورم..

حرص خوردنم هم مربوط به دوست هاش میشه.. یه مدت یکی از بچه ها عاشقانه باهاش دوست شده بود و صمیمی شده بود و ریحانم دل بست بهش.. بعد نگو دختره ازونایی بوده که مدت به مدت بچه ها دلش رو میزدن و هی عوض میکرد دوستاش رو.. یه روز دیگه به دخملی محل نمیزاشت..و دخملی من اینو نمی فهمید.. میرفت سمتش که باهاشون بازی کنه اون با دوستای جدیدش میرفت یه سمت دیگه جگر گوشه من تنها می موند و متعجب که چرا این جوری میکنه این..منم حررررص میخوردم.. طفلکی تنها می ایستاد و نگاهشون میکرد و در اون لحظه مظلوم ترین حالت عمرش رو میگرفت!!!! میتونید تصور کنید جای من باشید؟ که بچه تون بغض داره ولی نمی تونید کاری کنید و باید ندیده بگیرید؟؟

فرداش دختره که خواست از کنار دخملی بلند شه استقبال کردم و جاش رو عوض کردم و سعی کردم یکی دیگه که خوب باشه رو کنارش بزارم.. و وقتی اومدیم خونه براش توضیح دادم که اگر یه نفر باهاش نخواست بازی کنه نباید بایسته و غمباد بگیره.. باید بره یک دوست خوبتر پیدا کنه.. کاش این یه مورد رو بتونم یادش بدم حداقل.. که اگر یکی لیاقت داشتنش رو نداشت اون ننشینه به غصه خوردن که چرا نیومده و نشده و اینا.. بلکه بره دنبال یکی بهترش .. یکی که لیاقتش رو داشته باشه..

تا حدی هم انگاری موفق بودم.. ولی بازم کار داره..

کاش یک نفری هم این موضوع رو زودتر به خودم یاد داده بود تا تاوان سنگینی بابتش پرداخت نکنم و بعد یاد بگیرم..

یک گروه آشپزی تو وایبر منو ادد کرده.. انگیزه از بین رفته آشپزیم برگشته ولی نمیدونم وقتش نیست یا چی که فقط انگیزه اش برگشته ولی هنوزم شارژ نشدم..

فقط ژله رولتی درست کردم که به نظرم عالی بود برای مجالس..مخصوصا که حوصله داشته باشی و چند رنگش رو درست کنی...

در مورد ارشد به نتیجه نرسیدم طبق معمول و بیخیالش شدم..همچنان لیسانسه هستم در خدمتتون:دی

امروز برای جلسه که میخواستم برم آژانس نیومد. منم عصبانی و داغون فحش می دادم و میرفتم سمت اتوبوسا که یکی از مادرای شاگردام اومد جلوم ترمز کرد و گفت سلام خانم معلم شما آزانس میخواستید؟ گفتم سلام مگه شما تو آژانس کار میکنید؟ گفت بله با اجازه تون.. سوار شدم و دوباره آروم شدم(طی مسیر با وسایل نقلیه عمومی واقعا معضل بزرگی برای من هست که هنوزم باهاش کنار نیومدم!!!) صحبت باز شد که کار نیست و مجبور شده بیاد تو آژانس و با همین وجود مردای آژانس چشم دیدنش رو ندارن و میخوان کارش رو بقاپن از دستشو اینا.. بهش گفتم بله همه کار ها سخته.. ولی هیچ کاری عار نیست.. کار عزت میاره و شرافت میاره و باید تو کار محجوب بودن و سر به زیر بودن رو قی کرد که اگر حق رو نگیری حق رو بهت نمیدن.. گفتم منم همچین کار خوبی ندارم ولی موندم چون مجبور شدم.. حقوقم رو که گفتم شاخاش درومد.. گفت فکر میکردم تمام شهریه ای که از بچه ها میگیرن به شما میدن.. گفتم نه عزیزم از این فکرا نکن.. نصفش فقط واسه ماست..اونم واسه هشت ماه.. دیگه یه ذره به کاری که می کرد امیدوار شد:دی

خیلی حرف داشتم واسه زدن ولی از بس وقت نمی کنم بیام اینجا یادم میره هی..

راستی آزمون دانشگاه فرهنگیان رو دادم.. اصلا نمی دونستم که منابع اختصاصی هم داره و برای همین کلا برگه سوالای اختصاصی رو همونجور سفید و تا نخورده که تحویل گرفته بودم تحویل دادم.. سوالای عمومی هم یکی در میون اونایی که بلد بودم رو زدم.. همون طور که گفتم اصلا امیدی بهش نیست..:(

اینم ژله رولتی.. این با طعم نوشابه بوده.. با طعم و رنگ های مختلف که بشه کنار هم خیلی خوشگل میشه..

[ چهارشنبه پنجم آذر 1393 ] [ 20:44 ] [ من و دخملی ] [ ]
الان که دارم می نویسم ساعت یازده و پنجاه و پنجه..

گفتم چون ممکنه ساعت تاییدش یه ساعت دیگه باشه..

تا همین ساعتی که گفتم.. یعنی 5 دقیقه مونده به اتمام ثبت نام آزمون کارشناسی ارشد من همچنان دودل وسط دوراهی انتخاب موندم..

دوراهی ای که منو سال هاست درگیر خودش کرده..

گفتم خبرشون امسال تکلیفمون رو معلوم میکنن و با خیال راحت میرم سراغ ادامه تحصیلم..

همه تون هم میدونید دیگه اینجا فوق داشتن به معنی علم بیشتر نیست.. به معنی حقوق بالاتر هست.. و اصولا معنی دیگه ای درش نمی بینم..البته به غیر از یه رشته های خاص و یه آدمای خاص..من که جزو خواص نیستم خوب..

و اما چرا دودل هستم؟

در این که رشته خودم رو به هیچ عنوان رغبت به ادامه اش ندارم.. نه این که علاقه نداشته باشم ها.. کلا زده شدم.. تازه بعد از سی سال عمر باعزت گرفتن از خدا فهمیدم آدم این رشته نبودم.. بی علاقه نبودم ولی خوب آدم رشته نبودم..برای همین اسمش که الان میاد تنم میلرزه..یاد اون بدبختیایی که سرش کشیدم تا مدرک بگیرم میافتم و تا یادش میافتم اون صفحه انتخاب رشته رو میبندم و خلاص..

به درس خوندن علاقه دارم.. دیروزم که داشتم پرونده بچه ها رو بررسی میکردم دیدم مادر و پدر یه خط در میون کارشناسی ارشد دارن و احتمالا دوسه سال دیگه که دخمله بره مدرسه و ازش بپرسن مدرک مادر و پدر چیه باید سرش رو تا ماتحتش بندازه پایین و از بچه ها خجالت بکشه و چه بسا بیاد یقه من رو بگیره که تو بیسوادی!!!(بعید نیست دیگه.. کش..ور درس زده و مدرک گرا رو نمیشه آینده ای غیر این متصور شد براش)

خلاصه این که مصلحت در درس خوندنه ..

و باز از طرف دیگه گفتم در فیلد کاری که واردش شدم برم درسی بخونم و مدرکی و اهن و تلپی و اینا.. ولی بعد ملتفت شدم اگر زیر مجموعه رشته لیسانس با فوق یکی نباشه فوق لیسانس در گروه شغلی محسوب نمیشه و تا ابدالدهر لیسانس میمونیم و اون زحمتی که میخوایم با بچه و کار و خانه داری بکشیم رسما کشک..(آخر شبی سیمام قاطی کرده زدم تو کار چاله میدونی!!! شما به بزرگیتون ببخشید)

خلاصه که تو بد مخمصه ای گیر کردم.. بین دلم و مصلحت موندم.. جو جامعه هم یه جوری شده که انگار جرم کردی لیسانسه موندی..هرکسی یه ته شناختی از قدیما روی من داشته وقتی میفهمه هنوز لیسانس موندم یه نچ نچی و یه چرای کش داری و آخرشم نصیحت که حیف تو نیست درس نخونی و برو پی درس کارو ولش کن به ناف ما می بنده و ما میمونیم و حوضی از خجالت که جلومون سبز شده..

چه کنم به نظرتون؟

کسی از این قانون مسخره هم زیر مجموعه بودن لیسانس و فوق لیسانس خبر موثق تری داره به من بده؟ واقعا راسته؟ در زیر مجموعه لیسانسم درس نخونم فوق لیسانسه رو حساب نمی کنن؟ یعنی سرنوشت من رو با اون صفر و یک ها رقم زدن آیا؟

 

پی نوشت: فردا چهلم مادر بزرگمه.. این فاصله مرگ تا چهلم خیلی زود میگذره چرا؟ یادمه فوت پدرم هم وقتی گفتن چهلمشه باورم نمیشد پدرم چهل روزه که فوت شده.. همش فکر میکردم مثلا یک هفته است رفته..

خدا همه رفتگان خاک رو بیامرزه.. برای ما رو هم همچنین..

[ پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 ] [ 0:17 ] [ من و دخملی ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

می نویسم تا همگان بدانند این جبر زمان و مکان است که یک زن را تبدیل میکند به آن چیزی که نمی خواسته..
می نویسم تا همگان بدانند طلاق امر مخوف و جذام پیشرفته ای نیست که از بازگو کردن آن واهمه دارند...
می نویسم تا همگان بدانند که ازدواج همیشه راه خوشبختی نیست و طلاق هم همیشه راه بدبختی نیست...
امکانات وب