قالب وبلاگ

خاطرات من
روز نوشت های من و دخملی 
هیاهوی مردم و عجله های آخر سال با این که آدم رو خسته میکنه ولی دوست داشتنیه.خبر از رسیدن بهار میده و نوروز. و فصل دوست داشتنی من که دو سه سالیه با این که تلاش میکنم از تک تک روز هاش استفاده کنم بازم کم میارم و دلم تنگش میشه. سال نود و سه سال خوبی بود برای من.البته مثل سال های قبل بازم کلی عقب موندم از خودم . ولی دو سه سالی هست دیگه خودم رو برای این موضوع اذیت نمیکنم.دارم تلاش میکنم ازون کمال گرایی مسخره ای که گریبانگیرمه نجات پیدا کنم و به جای این که مداااام چشمم به آینده باشه از حال خودم لذت ببرم.و بازم البته باید اعتراف کنم کار بسیار سخت و طاقت فرساییه.و پیشرفتم توش کمه ولی به همینم راضیم. این که مثل گذشته دم عید زانوی غم بغل نگرفتم که خاک بر سرم ارشد امسالم شرکت نکردم طراحی سایت بازم عقب افتاد چرا شغل پردرامدی ندارم چرا همسر خوبی ندارم چرا چرا و هزاران چرای دیگه !! خودش خیلی پیشرفت محسوب میشه. دو سه جا خدا خیلی خوشگل دستم رو گرفت و کشید بالا. جوری که خودمم باورم نمیشد بخواد اینقدر سریع مزد زحمت و شب بیداریم رو بده. نسبت به وضعیت کارم هم امسال راضی تر بودم با این که تابستون بلایی سرمون آوردن که از زندگی سیر شده بودیم و اول مهر واقعا انگیزه رفتن نداشتم ولی الان که به این شش ماه رفته نگاه میکنم میبینم از همش لذت بردم و لازم به ذکره که خودتون میدونید یکی از دلایلش هم وجود پاره ی تنم سر کلاس بود و بامزه بازیایی که در میاورد. اول سال به شدت نگران بودم که به خاطر درونگرا بودنش تنها بمونه و هیچ دوستی پیدا نکنه ولی خداروشکر الان جزو بچه های محبوب کلاس هست که بچه ها دوست دارن کنارش بنشینن و تو حلقه های بازی اولین نفراست که برای بازی انتخاب میشه که جای شکر داره. مادرا میدونن که ریحانه دختر منه و یکی دو تاشون به بچه هاشون گفته بودن که با بدبختی رفع و رجوع کردم. طفلی وروجکم هم هنوز سر کلاس بهم میگه خانوم. این شش ماه پیشرفت خیلی خوبی داشته و من راضیم. تنها اتفاق بدی که امسال افتاد فوت مادربزرگم بود ، خدا رحمتش کنه ، ما خیلی برای رفتنش متاثر شدیم ولی همه میدونستیم که خودش چقدر راضی بود به رفتن .پنج شش سالی میشد که میگفت من مهمون امروز و فردام و دعا میکرد تا زمینگیر نشدهدیگه بره. خدا همه ی رفتگان خاک رو بیامرزه. راستی امسال دو سه تا خواستگار خنده دار هم برام اومده بودن که به زندگی امیدوار شدم از همه جالبترشون یه پسر مجرد بود که زنداداشش بهم معرفیش کرره بود و من فکر میکردم که منطقش چی بوده که احساس کرده ما دوتا بهم میاییم!!! یکیشم یه آقایی بود که 2 تا پسر داشت!!! مستاجر بود و داشت اقساط مهریه خانوم قبلیش رو پرداخت میکرد!!! و همسر دوستش دنبال یه زن خووووووب براش میگشت و به همکارش که دوست و همکار سابق من میشد گفته بود اونم سریع من به ذهنش اومده بود!! رودربایسی دوستیمون نزاشت که بهش بگم عزیزم درسته طرف گفته دنبال یه آدم خوب میگردم ولی دقت کن ببین سطحمون میخوره اول یا نه بعد معرفی کن! نگفتم دیگه. یه آقا پسر مجرد دیگه ای هم معرفی کرده بودن که چون بچه دار نمیشد دنبال کسی بود که بچه داشته باشه خودش! و خواستگاری بیوه ها و مطلقه های بچه دار میرفت. بازم فکریم چرا به این نتیجه ی نامعقول رسیده بود و چرا به ذهنش نرسیده بود که دختر هایی هم هستند که بچه دار نمیشن و میتونه با یه دختر مجرد مطابق شرایط خودش ازدواج کنه و بعد اگر خیلی احساس کمبود فرزند در زندگیشون داشتند میرن فرزند خونده برای خودشون میارن.البته من اصلا باهاش صحبت نکردم ببینم چرا اون موقعیت به ذهنش خطور نکرده و این یکی موقعیت رو داره پیگیری میکنه. اینارو گفتم که دور هم خوشحال باشیم و گپ بزنیم و نتیجه اخلاقی بگیرید که چرا کلا قید ازدواج رو زدم!! بس که آدم تا به تا به تور من میخوره ! یه پی ام برام رسیده بود بر این مبنا که: کاش خدا زمانی که انسان رو میافرید جفتش رو هم در کنارش قرار میداد تا این همه آدم لنگه به لنگه زیر یک سقف ادای جفت بودن رو در نیارن!! و خداییش راست میگه.خیلی از ماها واقعا لنگه به لنگه با هم جفت شدیم و فقط یه زوج نامتعارف و نامتجانسیم که داریم پا رو میزنیم و زخم میکنیم و آخرشم یا از درد و عفونت میمیریم یا مثل من و امثال من مجبور میشیم و درواقع ترجیح میدیم لنگه باشیم. بماند.. سال نود و سه از نظر عاطفی و احساسی برام ارمغانی نداشت و خوب راستشو بخواید ازش توقع همچین چیزی رو هم نداشتم. از نظر کاری هم امسال فشار مضاعفی رومون بود ولی در نهایتش بازم دلنشین بود. از لحاظ اقتصادی هی بدک نبود .گرچه امسال من به خاطر حجم کم شاگردام نمیتونم حقوق کامل بگیرم ولی بازم خداروشکر یه سری کارا جانبی کوچیک انجام دادم که اون کسری رو تاحدودی جبران کرد. از لحاظ اجتماعی هم خیلی خوب بود. تو کارم شاید وضعیت استخدامم مشخص نشده و حقوق چندانی نداشتم ولی اتفاق هایی افتاد که منو bold کرد.مشخص کرد.و در واقع اسمم شناخته شد و این برام خیلی مهم بود که نشون بدم گرچه کارم با شغلم ارتباط نداره ولی من از پسش بر میام. در آخر باید بگم همه ی اینارو مدیون خدا هستم.اینا همونایی بود که اول پست گفتم خیلی خوشگل دست خدارو دیدم و منو خیلی قشنگ پشتیبانی کرد.ازش ممنونم و امیدوارم همچنان به پشتیبانیش در سال 94 هم ادامه بده!:دی و در نهاااایت دوستان خوبم چه اونهایی که روشن هستید و برام کامنت میزارید و چه اونهایی که خاموش و بیصدا میخونید و میگذرید. چه اونهایی که ازم دلگیر هستید و چه اونهایی که بهم لطف دارید. برای همتون سالی پر از سلامتی و شادی آرزو میکنم که خوشبختی واقعی در پس همین دوتا نهفته است.امیدوارم در سال نود و چهار هیچ بشری نا امید از درگاهش نشه و همه به آرزوهایی که به صلاحشون هست برسن.امیدوارم همه ی دختر پسرای مجرد و بیوه و مطلقه ی سرزمینم خوشبخت بشن و جفت خودشون رو پیدا کنن. امیدوارم همه ی کنکوری ها در رشته های مورد علاقه ی خودشون قبول بشن. بی خونه ها خونه دار بشن و بیکار ها یه شغل خوب با درامد مناسب پیدا کنن.اونایی که با همسرشون مشکل دارن مشکلشون به خیر حل بشه.اونایی که بچه دار نمیشن خدا بهشون یه نی نی سالم و صالح بده. اونایی هم که باردارن مثل دخی خاله خودم بارشون رو به سلامت زمین بزارن.امیدوارم همه ی نیرو ها پیمانی و رسمی بشن این مربیای پیش دبستانی ازینجا مونده ازونجا رونده هم سامان بگیرن و رسمی شن منم قاطیشونبرم!:دی امیدوارم سال نود وچهار همون سال رویایی باشه که در انتظارش هستید.و البته برای خودم هم همین ارزو رو دارم.دوسه تا چیز هست که باید خدا امسال بهم بده.برای تحققشون لطفا منو سر تحویل سال دعا کنید. پیشاپیش سال جدید رو بهتون تبریک میگم.عیدتون مبارک.
[ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 22:55 ] [ من و دخملی ] [ ]
سلام. عجیبا غریبا تازه بعد از دو سال گوشیم یادش افتاده قابلیت تایپ پست رو ارایه بده. دوستان ببخشید نگران شدید. لطفا نگران نباشید. من همیشه زمستونا دچار خاموشی وبلاگی میشم. این دو ماه هم به شدت مشغول کار بودم و هستم . وقتم اینقدر پره که گاهی ساعت شش غروب از سر کار میرسم خونه. تازه دوروزه یکم ترافیک کاری کم شده و من وقت کردم به اینجا سر بزنم. ریحانم خوبه و مشغول پیش دبستانیه. برامون دعا کنید ایشالا بهار بشه منم از خمودگی و خواب زمستونی بیام بیرون و بیشتر در خدمت باشم. هر جا هستید موفق باشید و خوشحال.
[ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 22:37 ] [ من و دخملی ] [ ]
این بابای همسایه بغلیمون خیلی بامزه است..

الان داشت دخترش رو می خوابوند.. اولش که کلی قلقلک بازی کردن..بعد دختره یه ریز حرف می زد.. دیگه بعد نیم ساعت باباهه اعصابش خورد شد و بلند داد زد: بابا بگیر بخوااااب دیگه.. اینقدر زر نزن... عزییییزم...

نه به اون زر نزنش.. نه به اون عزیزمش!!!!:دی

واقعا کار کردن با بچه ها اعصاب می خواد.. اعصاب فولادی.. گاهی فکر میکنم با فیلد کاری که انتخاب کردم رسما زدم ریشه خودم رو با تیشه نابود کردم!!!! گاهی هم برعکسش البته..

دوتا شاگرد وسط سال بهمون اضافه شدن و من خبط کردم قبول کردم.. با این که می دونستم چه مشکلاتی پیش میاد وقتی بچه وسط سال بیاد ولی بازم خر درونم عر عر کرد و قبول کردم..

الان هردوتاشون شدن معضل اساسی.. یکیش خودش و خانواده اش کلوپی برام شدن عذاب الیم.. اون یکی مادرش شده عذاب آسمونی..

یکیشون به شدتتتتتت شیطونه و رگه هایی از بیش فعالی داره که البته چون خفیفه می دونم که بهش دارو نمیدن و باید بسوزیم و بسازیم.. یکیشون دقیقا برعکسه اینقدر بی صداست که سال تا سال شاید یه جمله ازش بشنویم.. اونی که به شدت شیطونه پر شده از صفات رذیله اخلاقی که هرچی با مامانش صحبت میکنم هی میگن نه ما تو خانواده مون از این چیزا نداریم.. خواهر بزرگش هم تو مدرسه است و بسیار ساکته.. حالا این یه دونه از کجا اینجوری شده نمی دونم..والا پدر و مادرش که زیر بار نمیرن.. باباهه یه هفته بعد از این که ثبت نام کرد اومده بود دعوا که همه بچه ها همین طورن و بچه نباید زیر هفت سال اصلا تربیت بشه و باید آزاد باشه چرا مدام ازش شاکی هستین و چرا همش بهش می گید بشین !!!!!!.. بهش گفتم اگر عقیده اتون اینه پس چرا زیر هفت سال آوردینش آموزش ببینه؟ میگه آموزش.. پرورش مجبور کرده.. گفتم نخیر اصلا هم اینطور نیست. پیش دبستانی یه پایه غیر اجباریه.. اگر اجباری بود مطمئنا شما یک ماه نمی بردینش مهد کودک بعد خوشتون نیاد بیاریدش مدرسه.. خلاصه بساطی داشتم تا راضیش کنم دخترش مشکل داره.. حالام که دیگه پیداش نیست.. دختره هم هر رووووز مامانه رو آخر وقت می کشه که بابا باید بیاد مدرسه بچه ها رو دعوا کنه.. با مامانه  تقریبا سه روز در هفته دارم مشاوره میدم.. که چطور رفتار کنه. این قدر نگه اولی خوبه دومی اینجوریه جلوی چشم خود بچه.. اینقدر به عنوان کوچکتر ازش یاد نکنه بچه رو رسما دیوانه کرده از بس گفته تو کوچکتری باید احترام بزاری..ولی کو گوش شنوا.. اگر یه درصد.. فقط یه درصد به حرف من گوش داده بودن الان بعد از سه ماه باید حداقل یه تغییر رفتار کوچیک درش ظاهر می شد.. اما دریغ.. همچنان من و اون و بچه های دیگه کشمکش داریم.. چهار شنیه ای با یکی از بچه ها دعواش شده بود و به زور یه کلاهو از دستش می کشید اونم جیغ میکشید که مال خودمه.. اونم میگفت نخیر مال تو نیست!!!! منم داشتم تو اون شلوغی که مادرا دم در بودن و باید می بردمشون کار دستی های نصفه و نیمه بچه ها رو درست می کردم.. که دختره مورد نظرمون اومد با دعوا که خانوووووم این دو تا کلاه برداشته داره می بره خونشون.. بعد آخر وقتا من دیگه روانم قاطیه از دستشون.. بهش گفتم یعنی تو فکر می کنی دوستت اینقدر بچه است که نمی فهمه نباید کلاهی که مال خودش نیست رو برداره؟ یعنی تو فکر می کنی اون کلاه خودش رو نمی شناسه؟ اصلا ازش پرسیدی دو تا کلاه واسه چی داری؟ دیروز کلاهش رو جا گذاشته بود الان داره می بره خونه.. بعد این کوچیکشه ها.. راه میره تو کلاس و هی ایراد می گیره از نقاشی دیگران.. به مسخره می خنده و میگه عه عه عه چقدر زشت کشیدی!!!!! و مدام میره به زور مداد رو از دست بچه ها بگیره کاراشونو مثلا درست کنه.. درحالیکه کار خودش از متوسط کلاس هم پایین تره..

بعدم شاکیه که چرا هیشکی با من دوست نیست..خدایی شما همچین همکلاسی داشته باشید رغبت می کنید باهاش دوست باشید؟

اون یکی هم که از دیوار صدا میاد از این صدا در نمیاد من با خودش مشکل ندارم با مامانش مشکل دارم..

هی میاد امر و نهی می کنه که اینو تو کلاس نگید بچه من حساسه.. اونو نگید بچه من ناراحت می شه.. یه بار میگفت وای دختر من که اینقدر به حرف من گوش می کنه اصلا در این مورد مشکل ندارم. همون موقع دخترش داشت تو کوچه بازی می کرد.. این یه بار بهش گفت ندو.. دخترش گوش نکرد.. بعد یهو مادره پرید سمتش با چنان تحکمی با زبان ترکی باهاش صحبت کرد که من نفهمم چی میگه که دختره جا خورد. ولی خوب از لحن گفتارش مشخص بود دعوا و تهدیده احتمالا.. اینم چهار شنبه با یکی از عوامل مدرسه دعوایی راه انداخته بود بیا و ببین.. البته من سر کلاس بودم نفهمیدم.. بعدا به گوشم رسید.. که خودش و شوهرش خاک مدرسه رو به توبره کشیدن.. که چی.. یکی از عوامل گفته مادرا باید بچه رو پشت در مدرسه رها کنن و اجازه بدن خودش بیاد تو.. الان همه ی بچه های من خودشون میان سر کلا س به جز این یکی..

بعد از ماجرای چهار شنبه عذاب وجدان گرفتم شدید.. این همه مصیبتی که سر این دو تا کشیدیم کل مدرسه سر اون دوزاده تایی که از اول اومدن نکشیدیم.. اگر من زیر بار نرفته بودم و می گفتم دیگه جا نداریم و نمی شه و ظرفیت پر شده این اتفاقا نمیافتاد..

[ جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ ] [ 22:52 ] [ من و دخملی ] [ ]
دیروز ریحانه تنبیه شد..

البته این تنبیه برای اون سخت نبودا.. برای من مادر سخت بود..

بعد از شش سال پا گذاشتم روی همون قسمت از مغزم که هی بهم می گفت اگر الان غذا نخوره می میره!!!! میدونم همه ی مامانا هم این قسمت مغزشون به شدت فعاله.. همون قسمت:"اگه الان بچه ات غذا نخوره می میره " رو میگم..

خلاصه..

من شش سال جرات نکردم روی این قسمت پا بزارم و با هر ترفندی بود به ریحانه غذا می خوروندم.. البته بازم نسبت به مادر های دور و اطرافم بهتر بودم و بعد از دو سالگیش که دیدم دیگه این همه استرس رو نمی تونم تحمل کنم و نمی کشم و کمی خودم رو رها کردم و سعی کردم به خودم بقبولونم بچه الان نمی میره.. دو ساعت دیگه گرسنه میشه میاد می خوره..و از دو سالگی کمی بهتر شدم.. ولی بازم استرس به جونم بود دیگه..

دیروز ریحانه رو که با یه عالمه ناز و قربون صدقه بلند کردم گفت میخوام کیف اردکی رو ببرم مدرسه.. گفتم پس خوراکیاتو از اون یکی کیف بردار بزار تو کیف اردکیت.. حالا با کلی ذوق و شوق هم ساندویچ درست کرده بودم و توت فرنگی کیلویی خدا تومن خریده بودم براش گذاشته بودم تو ظرف خوشگل و شیر موز و کیک دوقلوی توت فرنگی شکلاتی و شیرین عسل هم گذاشته بودم( معمولا زیاد تر از معمول خوراکی میزاشتم که اگر یکی رو دوست نداشت اون یکی رو بخوره.. دقیقا همون اشتباه رایج همه ی مادر ها) گفت نه من گرسمه ام نیست فقط یه شیرین عسل می برم .. گفتم الان گرسته ات نیست دو ساعت دیگه گرسنه ات می شه..میگفت نه.. من همین شیرین عسل رو نصف می کنم نصفشو واسه زنگ تفریح نگه می دارم.. همون موقع فهمیدم که با اون کارم نزاشتم ریحان اصلا گرسنگی رو درک کنه و بفهمه گرسنگی یعنی چی!! وقتی میگم گرسنه ات می شه نمی فهمه چون تا حالا حسش نکرده و همیشه خدا سیر بوده چون من خوراکی به دست مراقب بودم یه وقت معده اش خالی نمونه.. همون روز تمام سعیم رو کردم تا پا روی اون احساس مسخره بزارم(البته همچینم موفق نبودم چون خوراکی ها رو یواشکی گذاشتم تو کیف خودم که اگر گرسته اش شد بیاد بخوره!!!!) ولی خوب تمام ساعت های کلاس بهش اعتنایی نکردم و حتی بهش نگفتم که تو کیفم خوراکی هست(این قسمتش خیلی سخت بود)

همون اول ساعت که زنگ صبحانه است شیرین عسلش رو باز کرد .. اول نصفش رو نگه داشت ولی ده دقیقه دوام نیاورد و اون نصفه رو هم خورد.. دیگه زنگ تفریح اول و دوم فقط بچه ها رو نگاه می کرد.. خوراکی های اونا رو که می دید هوس خوراکی به سرش می زد و گرسنه اش می شد و میومد سراغم و می گفت خانوم من گرسنمه.. اونجا هم من مربیم دیگه.. بهش گفتم مگه خوراکی نداری؟ می گفت نه.. می گفتم خوب چرا نیاوردی.. میگفت نمیدونم چرا نیاوردم(دیگه نزدیک بود بپوکم از دستش!!!!) خلاصه دوام آوردم و تمام تلاشم رو کردم اون قسمت مزخرف هی آلارم نده و مقاومتم رو نشکنه.. ساعت یازده و نیم که تعطیل می شن ریحانه میره تو اتاق معلما می شینه.. رفتم دیدم دختر سرایدار هم اومده پیشش نشسته و یه بشقاب پررررر شیرینی خامه ای روی میز هست..ریحانه هم با حسرتی اینا رو نگاه می کنه!!!!! منو که دید دلش رو می مالید و گفت مامان خیلی گشنمه.. گفتم بهش از این به بعد خوراکی هاتو که میزارم برات ور می داری میاری ها.. گفت باشه..و منم تحریم رو شکستم و یه دونه شیرینی خامه ای بهش دادم.. در نیم ساعت بعدش هم کل خوراکی هایی که تو کیفم داشتم رو به غیر از کیکش خورد.. ولی واقعا کمر شکن بودااااا.. انگار که یه غریزه باشه و پا گذاشتن روش جهاد اکبر باشه.. ولی خوب گاهی لازمه بچه ها عواقب کاری که خودشون میکنن رو ببینن.. و واقعا هم ریحان نیاز داشت به این عاقبت اندیشی...حالا امروز مامانم منتظر بود ببینه روشم جواب داده یا نه.. دید که ریحان دو تا کیف برداشته یکی اردکیش رو یکی هم همون معمولی رو.. بهم میگه دیدی روشت جواب نداد.. گفتم چرا فکر میکنی جواب نداد؟ مگه نمی بینی دو تا کیف هاش رو برداشته که مبادا اونجا بی غذا بمونه؟

 

پی نوشت: شاگرد کوچولو امسال زیاد دارم. هم از نظر جثه هم از نظر سن تقویمی.. تقریبا 60 درصد بچه های کلاسم تابستونی هستند.. بعد یکیشون که برای بیست و هفت شهریورره.. خودشم کوچولو موچولو. اینقدم با نمکه هر کی میبنتش دلش میخواد بچلونتش.. بماند.. امروز جشن داشتیم.. مولودی بود در واقع.. یهو وسطش معاون اومد بلند گو رو گرفت و گفت ذوالفقاز(یا یه همچین چیزی .. یادم نیست دقیق) کیه دستشو ببره بالا..؟ ذوالفقار کیه؟ دم در کارت دارن.. بعد هی میگفت ذوالفقار کیه دستشو ببره بالا..بعد دیدم دو سه تا از شاگردای من که همون اول هم نشسته بودن سریع دستشون رو بردن بالا!!!!!! یعنی کل معلمای پایه ها غش کرده بودن از خنده!!!!! چون کلمه رو نمی فهمیدن چیه و فقط دستشو ببره بالا رو می فهمیدن دستشونو برده بودن بالا!!!! یعنی بساطی داشتیم از دستشون.. حالا یکی از بچه ها ول نمی کرد که.. بقیه فهمیده بودن قضیه رو .. این همچنان مصرانه دستش رو برده بود بالا!!!!! رفتم کنارش بهش گفتم عزیزم اسم تو ذوالفقاره مگه؟ یهو فهمید قضیه چیه.. با خنده گفت نه.. و دستشو آورد پایین.. گفتم ذوالفقار یه فامیلیه.. مثل فامیلیه تو که فلانیه بهمانیه.. هنوزم یاد اون اصرارش تو بالا بردن دستش که میافتم خنده ام میگیره..

[ چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ ] [ 15:46 ] [ من و دخملی ] [ ]
اصن پیشونی نوشت من نوشته که تنها باشم

بعد از ظهری با مامانه دعوامون شد اساسی... یه گیر نامربوطی داده بود منم بی اعصاب.. داد و هوارم رفت بالا.. این وسط مامان اومد که بیاد تو اتاق ما در مورد همون موضوع یه چیزی بگه ریحان کنار در نشسته بود تا مامان درو باز کرد دیدیم جیغ ریحان رفت بالا.. نگو پاش لای در گیر کرده.. قشنگ پیچ خورد.. گفتم هیچی یا در رفت یا شکست.. عصبانیتم از مامان دوبرابر شد..

پریدم بیرون که بگم دست از سرم برداره و ولم کنه و اینا..(لازم به ذکره که مامان هم ترسیده بود ولی جرات نمی کرد بیاد نزدیک ما :دی) ریحان شروع کرد جیغ زدن.. ترسیدم برگشتم تو اتاق ببینم چیزیش شده یا نه.. با همون گریه و درد و اینا بهم میتوپه که چرا با مامان جونم این جوری میکنی؟!!!!!!

بعدم با همون گریه سرشو گذاشت رو شونه ی من و گفت مامان جوووونممممم!!!!!!!

یعنی شانس من به خر گفته زکی!!!!!

حالا جالبه مامان جونش پاشو گذاشته بود لای در ها.. بعد من شدم آدم بده!!!!!

بهش میگم چرا گریه میکنی؟ میگه اگه تو در رو محکم بستی مامان جون لای در می موند می مرد چی؟؟؟ میگم به نظرت مامان جونت با اون هیکلش لای در می مونه؟؟؟ اصلا مامان جون لای در بمونه در بسته میشه که حالا بخواد دور از جونش بمیره؟؟؟

ده دفیفه بعد که من همچنان عصبانی ام.. و مامان هم طبق معمول گیرش ول نمیشه... دارم بلند بلند از تو اتاقم جواب میدم ریحان خانوم دست به کمر و اخمالو وایساده جلوی من به دعواااا میگه چرا با مامان جون من اینجوری میکنی؟ مامان جونم مهربونه..

آی حرص می خوردم.. آی حرص میخوردممممم.. بچه پررو.. واسه من زبون دراورده اونم نیم مترررر...

 تازه به اینجا ختم نشده که..

غروب بردمش حموم.. بعد که اومده بیرون رفته پیش مامان جونش صفحه پشتم گذاشته که اینقدر منو کم شسته.. تو زیاد منو می شوری.. خوب می شوری!!!!!!!!

گفته بودم شانسم به خر گفته زکی ؟نه؟؟؟

[ جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ ] [ 20:10 ] [ من و دخملی ] [ ]
سن 5-6 سالگی بچه ها سن لغت سازیشون هست.. علاوه بر این که برای خودشون اسم انتخاب میکنن و هر روز یه اسم جدید دارن و یا عروسک هاشون اسماشون ساعت به ساعت عوض میشه سعی میکنن لغت های جدید هم اختراع کنن.. این بازی با حروف و لغات هست که نشون میده رشد کلامی اون ها داره روند طبیعیش رو طی میکنه.. پس نگران نباشید اگر دخترتون یا پسرتون هر روز اسم جدید داره و فکر نکنید که از اسمش خوشش نمیاد و غصه بخورید..  حالا اسم گذاشتن به کنار.. اون لغت سازیشون منو کشته..

گاهی وقت ها این کلمه های ساخته شده اینقدر از طرف بچه هانون استفاده میشه که دیگه جزوی از دایره لغات خانواده میشه و یواش یواش از دایره خانواده گسترده میشه و به سطح جامعه میرسه.. احساس میکنم یه سری از همین لغات بی سرو ته که برای همه مون معنی داره ولی در عمل ساختار زبان فارسی نداره هم همین جوری وارد جامعه مون شده:دی

یکی از لغاتی که اینقدر از طرف ریحان مورد استفاده قرار گرفته و خودش هم اختراع کرده و دیگه تو خانواده ما جا افتاده و ما هم در همون مواقع ازش استفاده میکنیم کلمه ی " پـَک و پیله " هست.. :دی

معنی هم نداره ولی هر وقت یه چیزی کج و معوج باشه و ساختار صاف و صوف نداشته باشه یا مثلا نقاشی خراب بشه و مساوی نباشه شکل ها. یا دستمال کاغذی مچاله بشه یا گوشه اش پاره بشه.. یا لباسمون روی بدنمون کج و معوج بشه یا کیفمون کثیف بشه و لک بیافته از این کلمه استفاده میکنه.. ما هم دیگه عادت کردیم.. البته بیشتر من:دی دیگه این کلمه در ذهنم نهادینه شده و قبل از ریحان خودم استفاده میکنم.. امروز که با ریحان داشتیم بازی میکردیم و نمیدونم کدوم وسیله بود که کج و معوج شده بود ریحان ازم پرسید عه وا این چرا اینجوری شده و من گفتم میبینی پک و پیله شده!!!! یادم افتاد در موردش بنویسم..شما ها هم دقت کنید میبینید در زندگی و روزمره کلمه هایی هستند که بچه ها تون اختراع کردن و شما هم ازش خوشتون اومده و ازش استفاده میکنید.. یکی از اقوام  من بعد از سی و سه سال هنوز پسرش رو که میبینه میگه بشنه دوبه(همون بچه گربه!!!) چرا؟ چون وقتی پسرش کوچیک بود به بچه گربه میگفت بشنه دوبه.. و هنوز بعد از سی و سه سال از زبون این بزرگوار نیافتاده.. :دی

بردم دخملی رو دکتر.. اینبار دکتری که نشسته بود خانوم بود.. از اون خانوم مهربون خوش اخلاقا که آدم دلش میخواست همش بشینه باهاش درد و دل کنه و اونم با خوش رفتاری گوش بده. یه جورایی منو یاد مرضیه میانداخت:دی قیافه اش هم شبیه مرضیه بود اتفاقا:دی خلاصه گفت باید مقاومت بدنش رو ببری بالا.. گفتم خدا خیرتون بده دکتر تمام این کارایی که میگید رو من دوبل انجام میدم برای ریحانه.. ولی بازم سرماخوردگی رهاش نمی کنه.. فقط تنها چیزی که هنوز امتحان نکردم شربت امگا 3 هست که بوی زحم ماهی میده و نخریدم براش.. ولی خوب تخم مرغ و زرده اش رو میخوره همونو میدم..

یک هفته ای هست نرفتم جلوی گاز.. یه جورایی در قهر آشپزی به سر می برم.. از دست خانواده ام.. هر چیزی درست کنم بلا استثنا یکیشون یه ایرادی روش میزاره.. و تمام انگیزه من رو از بین میبره..  شنبه خسته و کوفته و مریض و بیمار با سردرد شدید دیر هم رسیدیم خونه عین حمار وایسادم به آشپزی .. چشمام باز نمی شد از خستگی و سردرد.. وقتی برنج رو آبکشی کردم یادم رفت یه دور آب بگیرم روش و شوریش به خودش موند.. البته نه زیاد.. فقط کمی خوش نمک شده بود.. این مامان من همچین پرید بهم  که نگو.. تویی که داری منو به کشتن میدی.. من اینو بخورم میرم بیمارستان..مواد غذایی رو حروم میکنی.. و خیلی چیزای دیگه.. اون شب که غذا از گلوم پایین نرفت ولی با خودم عهد کردم که تا مدتی نرم سر گاز و الکی وقت و انرژی و انگیزه ام رو هدر ندم.. حالا مامانم یه بار یا دوبار این کار رو میکنه.. داداشم بدون استثنا هر غذایی باشه یه ایرادی توش میزاره..و یه غری میزنه به جونت.. اونا که دیگه گفتن نداره واقعا اینجا.. بماند..

منم گفتم بیکار نیستم.. منو و ریحان با یه مرغ سرخ کرده و سیب زمینی و کته و چیزای ساده هم سیر میشیم خدارو هم شکر میکنیم..بعد غذاهایی که واسه اینا میپزم همینجوری نیست که.. مثلا عدس پلو باید همه مخلفات رو داشته باشه از پیاز سرخ کرده و گوشت چرخ کرده سرخ کرده و بعضا کشمش.. بعد داداشم که کشمش دوست نداره کشمش رو جدا میزارم کنار برنج که اگه نخواست نخوره.. یا زرشک پلو با مرغ باید کامل باشه.. یعنی پلو زعفرانی داشته باشه و زرشک و اگر پسته نداشتم باید گردو سرخ کنم بریزم روش و اینجوری.. و بازم غر میزنن.. و امان از روزی که حوصله نداشته باشم و بخوام یه چیزی سر هم کنم.. کلا جزو غذا محسوب نمیشه اون غذا.. در حالی که دخملک به سیب زمینی سرخ کرده هم راضیه.. مرغ رو هم خالی سرخ کنم و بزارم جلوش بازم به بهش به راهه(چشمش نزنم حالا بعدا ایراد گیر نشه!!!:دی)

خلاصه که فعلا خانواده تو تحریمه.. خودمونم ناچارا در تحریم هستیم. البته تحریم غذا نیستیم.. مامانم درست میکنه.. گاهی دلم براش میسوزه ولی میگم ولش کن بزار باب طبع خودش بپزه بلکه یه ذره دلشون واسه طعم غذای من تنگ بشه از غر غر دست بکشن..

شوهر سابقم هر بدی داشت این یه دونه جزو خوبی هاش بود. هر غذایی.. هررررر غذایییییی میزاشتم جلوش بدون غر غر می خورد.. به جز مواردی که باهم دعوا داشتیم و میخواست رومو کم کنه و یا تعریف نمی کرد یا نمی خورد!!!! خانواده اش هم همیشه از دستپخت من تعریف میکردن.. برادر شوهرم هر وقت خونه ما دعوت بود دوبار شام میخورد.. یه بار میخورد و می نشست عقب و بعد آخر غذا دوباره یه سری میکشید و میخورد!!!:دی با این که درست بعد از ما ازدواج کرده بود جلوی همسرش از دست پخت من تعریف میکرد و حرص اون بنده خدا رو در میاورد:دی ولی خانواده خودم...بماند..

یه نکته جالب رو دقت کردید.. خانواده ها در کنار همدیگه که هستن میخوان همدیگه رو خفه کنن و مدام از دست همدیگه شاکین ولی وقتی مشکلی پیش میاد از ته قلب هم دیگه رو دوست دارن و میمیرن واسه هم.. به نظرتون انسان موجود خلی هست آیا؟؟؟؟:دی

 

[ جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ ] [ 15:26 ] [ من و دخملی ] [ ]
 بازم ریحان سرما خورد.. باورتون میشه؟ هنوز سه روز از مریضی قبلی نگذشته..

دیگه دارم دیوونه میشم.. پارسال خیلی خوب بود.. کلا دوسه بار سرما خورد از این دو تا یکیش خیلی سخت بود و تب کرد که فقط یه روزش رو درگیرم کرد. اما امسال ... پدرم دیگه درومده و بد تر از همه پدر خودش درومده.. امسال خودمم خیلی سرما میخورم.. این سرما خوردگی رو من دو هفته قبل از خودش گرفتم.. دو سه روز بود تازه خودش خوب شده بود ولی من هنوز خوب نشده بودم که دوباره گرفته..امسال انگاری سرما خوردگی دست از سرمون نمی خواد برداره..

دکتر پارسال بهم گفته بود با شروع فصل سرماخوردگی بهش قرص ویتامین سی بده بزار مقاومت بدنش بره بالا.. ولی انگار این ویتامین سی هم هیچ کاری نمی کنه.. بس که این طفلکی ها غذاهای هورمون دار و وایتکس دار و کوفت و زهر مار دار خوردن بدنشون ضعیفه..

مامان کوچولوی کلاس امسالم که یادتونه؟ گفتم سه تا بچه داره .. البته سنش رو نگفتم چون میدونم اگر بگم همتون هنگ میکنین..:دی بگم؟ بیست و یک سالشه..

میدونم باور کردنش سخته.. همسن و سالای اون دارن با کنکور دست و پنجه نرم میکنن.. یا نه تازه وارد دانشگاه شدن.. ولی این مامان کوچولوی کلاس ما سه تا بچه داره که بچه بزرگش شاگرد منه..البته درس هم میخونه ها..

اوایل زیاد از دخترش خوشم نمیومد.. حرص میداد چون خیلی خود مختار و حرف گوش نکن بود. و سریع هرچی میشد میگفت من دیگه نمیام مدرسه و به نظرم میومد که خیلی لوس هست!!! ولی یواش یواش که با خودش و منش خانواده اش آشنا شدم به شدت به دلم نشست ..و فهمیدم که برخلاف تصورم اصلا هم لوس نیست.. طوری که الان دو سه روزه غایبه من دلم براش تنگ شده..

این دختر به شدت خود مختاره.. و تعجبی هم نداره که خود مختار باشه.. چون خودش رو از بقیه بزرگتر می بینه.. یه روز اومد گفت خانوم کار خوب یعنی چی که هی مامان و بابام میگن کار خوب بکن.. گفتم چطور مگه؟ گفت آخه دیروز مامان بابام دعوام کردن و رو زبونم فلفل ریختن!!!!!!! من دقیقا اینجوری شدم..(هان یه چیز دیگه یادم رفت باباش از مامانش بیست و سه سال پیر تره! کلا خانواده جالبی هستند!!) گفتم مگه چکار کرده بودی؟ گفت پستونک داداشم رو گذاشتم تو دهنم.. گفتم خوب ببین پستونک یه وسیله شخصی هست مثل مسواک می مونه تو خوشت میاد مسواکت رو خواهرت به دهنش بزنه. گفت نه.. گفتم خوب این خودش میشه یه کار خوب.. یعنی به وسایل شخصی دیگران دست نزنی. یه کار خوب دیگه هم اینه که به حرف مامان و بابا گوش بدی و هر کاری میگن انجام بدی.. خلاصه اون روز حسابی دلم برای این دخترک سوخت..زنگ تفریح دستم رو انداختم رو شونه اش و گفتم خوب حالا به من بگو ببینم با اون فلفل که ریختن رو زبونت چکار کردی؟ قیافه اش رو کج و کوله کرد و گفت قورتش دادم و یه ادای بامزه ای درآورد.. خنده ام گرفته بود از دستش!!!!

بعد این دختر خیلی بی سرو صذا و نا محسوس کلاس رو تمیز میکنه.. اون اوایل که دور و بر من می پلکید من احساس مزاحمت می کردم و همش میگفتم بشین.. بعد که دقت کردم دیدم به طور نا محسوس داره دور و بر من و روی میز و وسایل رو مرتب میکنه و بعد از دو سه دقیقه یه میز کار تمیز و مرتب تحویلمون میده!!!:دی یا همون اوایل من فکر میکردم این کشو  و کمد ها رو که باز میکنه داره فضولی میکنه و هی صداش میکردم بیاد بشینه ولی بعدا میرفتم سراغ کمد ها میدیدم عه چه همه چیز مرتب و خوشگل شدن!!!:دی هفته های اول که بچه ها بلد نیستن کت و مقنعه و اینا بپوشن کار من خیلی سخته مخصوصا موقع رفتن به خونه.. همه با هم میریزن سر من که خانوم کتمو بپوشون مقنعه امو بپوشون و اینا.. بعد من دونه دونه که اینا رو میفرستادم بیرون و مدام باید یه چشمم بیرون باشه که اینا به جای صف گرفتن یه وقت خودشونو از جایی نندازن و یه چشمم هم مواظب بچه های تو کلاس باشه که چیزی جا نزارن هی همه رو صدا می کردم این نمیومد بیرون.. دیگه حرصم میگرفت از دستش و میرفتم صداش میکردم با اوقات تلخی که بدو دیگه همه منتظر تو هستیم و اینا.. بعد که همه ی بچه ها رو میدادم دست ماماناشون (که البته جا داره بگم دختر قصه ما خودش تنهایی میره خونه و از خیابون هم رد میشه)و خیالم راحت میشد و برمی گشتم تو کلاس می گفتم عه چقد همه چیز مرتبه.. چه بچه های مرتبی امسال دارم و اینا!!!!:دی ولی بعد که حجم کارم کمتر شد و بچه ها به قانون های مدرسه عادت کردن و تمرکز من بیشتر شد دیدم نخیر تمامش کار این وروجکه.. تمام صندلی ها رو صاف میکنه و میزا رو صاف میکنه میده تو صندلی ها و آشغالای روی زمین رو جمع میکنه میریزه تو سطل آشغال .. خیلی خلاصه بگم که امسال من خیلی راحتم تو کلاس از این نظر:دی

حالا این یه چشمه از این وروجک شش ساله است.. دو سه روز قبل یعنی آخرین روزی که دیدمش صبحش یکم دیر اومد مدرسه.. وسط کلاس اومد گفت خانوم ببخشید دیر اومدما.. امروز هر کاااااری میکردم مامانم از خواب بلند نمی شد!!!!!! هی من صداش کردم مامان من آماده ام برم مدرسه؟ اصلا جواب نمی داد!!!!!!! من بازم گفتم مگه تو خودت آماده میشی؟ یخورده مکث کرد و با ناراحتی خاص خودش گفت بابام گفته از این به بعد حق نداری مامانتو از خواب بیدار کنی.. گفتم خوب خودت چجوری بیدار میشی؟ گفت یهو از خواب بلند میشم میگم وای مدرسه ام.. گفتم مگه میشه؟ چجوری میفهمی الان که بلند شدی باید بری مدرسه و مثلا زودتر یا دیر تر بلند نشدی؟ نتونست جواب بده .. خودم احساس کردم شاید پدرش صداش میکنه و این یهو از خواب می پره و برای همین فکر میکنه خودش از خواب پریده.. گفتم یعنی توخودت همه ی همه ی لباساتو می پوشی؟ گفت بله خانوم.. بعد مامانمو صدا می کنم میگم برم مدرسه اونم میگه برو... یعنی من از اون روز تا حالا فکم افتاده.. نه تنها بچه ی من .. امروزه تا حالا بچه ای رو تا این حد مستقل در این سن ندیدم.. یاد خودم میافتم که جوراب و شلوار بچه مو تو خواب می پوشونم .. بعد با کلی ناز و ادا بیدارش میکنم اگر خانوم دلش خواست بلند میشه اگر نخواست سر دوش من خوابه تا من ببرمش دستشویی و آب بدم دستش و بعد مانتوش رو بپوشونم و کفش بپوشونم و بعدم اگر دلش نخواست راه بره مجبورم سر دوشم تا ماشین ببرمش!!!!!!

ظهرش مادرش اومد دنبالش گفت میخوایم بریم مسافرت.. بهش گفتم خانوم فلانی خیلی دخترتون ماهه.. ماشالا خیلی خود کفاست.. بهم گفته همه وسایلش رو خودش آماده می کنه خودش آماده میشه.. بعد اصلا مادرش تعجب نکرد .. گفت بله این دو تا خواهر چون خیلی باهم رقابت هم میکنن در این زمینه سعی میکنن از هم جلو بزنن.. بعد داشتم فکر میکردم اون یکی که تقریبا یک سال از این کوچیکتره هم اندازه این خود کفاست؟!!!!! حالا مامانای شاگردای من میان میگن توروخدا لقمه ی بچه منو بده دستش این تا لقمه تو دستش نباشه نمی خوره!!!!!!! شب داشتم راجع بهش صحبت میکردم داداشم کنجکاو شد که درمورد کی داریم صحبت میکنیم.. گفتم درمورد این دختر که مامانش بیست و یک سالشه.. گفت هان؟ برو بابا چرت نگووو... سر کارتون گذاشته خواسته کلاس بزاره.. گفتیم نه بابا چرت چیه.. بچه اش پرونده داره کپی شناسنامه بابا و مامانش هست.. گفتم حالا مامانه به کنار دختره این خصوصیات رو داره و همه چیزای بالا رو براش تعریف کردم.. داداشم میگفت چه اعجوبه ایه این!!!! فکر کنم مامانش هم همینجوری بود که چهارده سالگی شوهرش دادن!!! اینو که گفت نگران شدم.. گفتم نکنه این طفلی رو هم 14 سالگی شوهر بدن!!!!والا با این روندی که این دختر داره طی میکنه 14 سالگی یه زن تمام عیار خونه است!!!:دی

و یه نکته دیگه که نظر منو جلب کرد اینه که بچه های ما قابلیتش رو دارن همه مثل دختر قصه ما بشن.. این که میگفتیم قدیما بچه ها اینجور بودن و الان نمی تونن و نمی کشن و اینا نیست .. خودمونیم که بچه ها رو لوس کردیم.. البته من شیوه تربیتی اون مادر و پدر و فلفل ریختن به سبک قدیم رو اصلا نمی پسندم ولی مستقل بار آوردن بچه ها رو خیلی قبول دارم.. مخصوصا که این بچه ذره ای کمبود محبت نداره.. سیرابه از محبت مادر ..روزای اول مادرش اومد گفت من مادر اینا نیستم من خواهرشونم.. باهاشون بازی میکنم کاردستی درست میکنم و کلی چیزای دیگه.. تمام کار های کلاس من رو بدون انداختن یک واو به مادرش گزارش میده و امکان نداره چیزی جا بمونه. روز اول که خودم با عروسک نمایش اجرا کردم فرداش درست عین همون عروسک رو با کمک مادرش درست کرده بود آورده بود.. درحالی که مادرای دیگه هنوز که هنوزه سه ماه از سال میگذره میان التماس که بچه های ما نمیگن چه تکلیفی دادید.. خودتون برامون بنویسید...

قبول کنید ما خودمون بچه ها رو داریم متکی و لوس بار میاریم.. بچه های ما قابلیت های زیادی دارند.

یکیش  خود من.. من خودم خیلی دخترم رو لوس و وابسته بار آوردم و میدونم که اشتباه کردم.. خیلی جاها دلم نیومد که بزارم روی پای خودش وایسه.. جلوی گریه هاش و عجز و لابه هاش کم آوردم و چون حوصله غر غر نداشتم سریع کوتاه اومدم . بی حوصلگی نسل ما داره به ضرر بچه هامون تموم میشه.. من وقتی واسه مادرا صحبت میکنم میگم این کارا رو باید بدید به بچه ها هی دلشون میسوزه و میگن وای نه بچه مون گناه داره.. وای این فسقله مگه چقد جون داره فلان کار رو بکنه.. مگه بچه آوردیم که ازش بیگاری بکشیم.. ؟ در حالیکه نمی دونیم داریم دوستی خاله خرسه میکنیم برای بچه هامون..من امسال جایزه دادن و کارت امتیاز رو کاملا حذف کردم و به مادر ها هم گفتم لطفا حذف کنن و از همین بدو ورودشون به مدرسه شرطی بار نیارن که تا دیپلم مجبور باشن باج بدن تا بچه ها درس بخونن.(البته تشویق چیزی نیست که قابل حذف شدن باشه و نباید هم حذف بشه و در کلاس من هم حذف نشده.. فقط نوعش تغییر کرده و از حالت مادی بیرون اومده اتفاقا بهتر هم داره جواب میده.) گفتم بهشون به بچه ها از همین الان القا کنید که درس خوندن جزو وظیفه بچه هاست نه لطفی در حق پدر و مادر.. البته که نه با دعوا و تشر.. با مهربونی و قصه هایی که میگیم.. این که میگیم بهترین هدیه برای من اینه که درست رو بخونی یعنی داری بهم لطف میکنی درس میخونی..و بچه اونو لطف می بینه و فکر میکنه الان خیلی داره ایثار میکنه و الان باید پدر و مادر طلا به پاش بریزن داره درس میخونه.. نه لطفا این جمله رو بزارید کنار.. وقتی بچه ها هدیه براتون میخرن یا میخوان بخرن بزارید بخرن تا قدر دانی رو یاد بگیرن و بدونن احترام به پدر و مادر هم وظیفه است و باید باشه.. میدونم شمام میگید اخی طفلی بچه مون.. گناه داره.. منم گفتم و هنوزم میگم متاسفانه.. میدونم که ذات مادری اینجوریه.. ولی روش پا بزارید..و لطفا اینا رو با تشر و دعوا قاطی نکنید.

ما واحد کار خانواده رو که داشتیم اجرا می کردیم در مورد وظایف اعضای خانواده صحبت می کردیم. بچه ها وظایف پدر و مادر رو خووووب بلد بودن.. ولی وقتی گفتم خوب حالا وظیفه بچه توخانواده چیه هنگ کردن.. نمی دونستن اصلا وظیفه ای هم دارن.. فکر میکردن الان پدر و مادر باید هی کار کنن و هی کار کنن و هی کار کنن اینا هم هی بخورن و بیاشامن و استراحت کنن و اون دوتا غلام رو هم خدا براشون فرستاده که مواظبشون باشه.. تا دو سه دقیقه همدیگه رو نگاه میکردن.. بهشون گفتم یعنی شما فکر میکنید هیچ وظیفه ای تو خونه ندارید؟ مگه میشه؟ یکی گفت کمک کردن به مادر.. گفتم خوب دیگه؟ هر کسی یه چیزی گفت.. گفتم همه اینا جزو وظایف بچه هاست ولی اصلیش نیست.. گفتم وظیفه اصلی بچه ها گوش دادن به حرف پدر و مادر و درس خوندنه..

تو فرمی که به خانواده ها دادم تا پر کنن یه نفر نوشته خانم فلانی دختر من تو خونه خیلی رییسه .. اصلا به حرف من گوش نمیده.. خود مختاره و میگه من رییسم.. ولی بیرون از خونه کمی خجالتیه.. دو سه هفته ای این دختر رو مورد تحقیق رفتاری قرار دادم.. تو کلاس مشکل خاصی نبود.. حرفی رو که میزدم گوش میکرد و حتی چشم هم میگفت.. موقع اردو شد و قرار شد بچه ها مبلغی رو برای اردو بیارن.. یکی از بچه ها گفت وای خانووووم چقد زیااااد(حالا مفهوم پولو نمیدونه چیه و چقدره ها.. فقط چون هروقت تو خونه بحث پول شده اینو شنیده تکرار میکنه!!!) پول مامان و بابامون تموم میشه خوب.. که اون دختر مورد نظر گفت من که مامانم اینقدر پول داره هرچی میخوام برام میخره.. اونجا بود که فهمیدم چرا رییسه.. حق هم داره رییس باشه.. منم هم بودم رییس میشدم و فکر میکردم مامانم یه کیف پوله!!!! فقط این مادره چون همیشه ی خدا سر کاره و مادر بزرگش میاد دنبالش من هنوز فرصت نکردم در مورد این موضوع باهاش صحبت کنم..

بماند..

نتیجه اخلاقی: ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است.. توروخدا دوستی های خاله خرسه رو کنار بزارید.. به خدا بچه هاتون اگر حارو بکشن و ظرف بشورن و سفره بندازن ازشون کم نمیشه.. ما هم نیازی به کار بچه ها نداریم که بگن بیگاری میکشیم ازشون.. بزارید مستقل بشن.. بچه ها در مقابلش مطمئنا اول مقاومت میکنن چون کاخ تنبلیشون قراره خراب بشه ولی بعدش عادت میکنن.. و لازمه کار هم صبوری و متانت هست نه دعوا و تشر و فحش کاری و سرزنش و تحقیر.. اونا بدتر کار رو خراب میکنه.. کسی موفقه که بتونه در این زمینه با صبر و حوصله بچه رو به سمت استقلال هدایت کنه.. بحث در مورد موضوعی که گفتم خیلی زیاده و شاخه هاش هم خیلی زیاده.. دوست دارم نظر شما دوستان رو هم بدونم.. اگر هم دوست داشتید بگید تا شاخ و برگ هاش رو باز کنیم و بیشتر به مورد های جزیی تر بپردازیم.. من برای ریحانم از تابستون شروع کردم.. پیشرفتش به دلیل این که خونه مطلق دست خودم نیست و دونفر هستند که مدام در پی دوستی های خاله خرسه هستند کم بوده و کار من هم خیلی سخت بوده..ولی من کنار نمی کشم..سعی میکنم ریحان رو در حالی که سیراب میکنم از محبت خودم در عین حال استقلال و روی پای خودش ایستادن رو یادش بدم.. مثلا تو این سه ماهی که میریم مدرسه فقط یک بار من کیفش رو آوردم اونم چون خیلی گریه کرد و بقیه روز ها خودش کیفش و وسایلش رو میاره و می بره مدرسه.. این اولین قدم من بود.

پی نوشت: دوستان من عکس گذاشتن برام اینجا خیلی خیلی مشکل هست.. اول باید ایمیل کنم برای خودم بعد دان کنم بعد دوباره آپلود کنم اونم نه یه بار دو سه بار بلکه یکیش جواب بده.. بعدم با بدبختی بزارم تو صفحه که آیا جواب بده آیا نده.. آیدی اینستا رو میخواستم بزارم که دیدم یه پیج خصوصی و خانوادگی میاد روی صفحه عمومی و خوب نیست.. بهتر دیدم از دوستانم آیدیشونو بگیرم و من اددشون کنم. لذا در صورت تمایل آیدیتونو خصوصی برام ارسال کنید تا اددتون کنم.. با عرض تشکر..

[ دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳ ] [ 23:43 ] [ من و دخملی ] [ ]
پیش نوشت: دوستان عزیزم ممنون از الطاف سرشارتون و شماره هایی که دادید و متخصص هایی که معرفی کردید.. بینهایت ممنونم.. و دوم این که یه اشتباه لفظی پیش اومد و چون من معمولا وقت ادیت کردن متنم رو ندارم متوجهش نشدم.. پدر من شهید نشدن.. فوت کردن.. سال هفتاد و نه وقتی که چهارده سالم بیشتر نبود صبح منو به مدرسه میرسونه و ظهر از پیش ما برای همیشه میره..با ایست قلبی سر کارش..برای همین خیلی اذیت میشم وقتی میبینم مادرم هم داره همون بلایی رو سر خودش میاره که بابام آورد.. از بس سر کارش حرص خورد برای بی لیاقتی بعضی از این آدمایی که فقط پول گرفتن براشون مهمه و وجدان کاری ندارن..

و اما پست اصلی..

یک شنبه اینقدر از دست ریحان سر کلاس خندیدم که حد نداشت.. کم مونده بود ولو شم کف کلاس.. یادتونه هفته پیش که سه روز تعطیلی بود و منم از آلودگی هوا هیچ جا نرفته بودم و سه روز خونه مونده بودیم.. سعی میکردم این سه روز کلافه کننده نشه برای ریحانه.. بازی و نقاشی و اینا.. هر روز هم یه دسر خوشمزه درست می کردم که دوست داشته باشه..تا شنبه شب که وقت خواب شد خوش و خرم بودیم ولی من دیگه از بس ریحانه تو دست و پای من لولیده بود و آویزون بود رسما کلافه شده بودم و میخواستم همون ساعت نه بخوابونمش.. ولی خوب اون که ساعت یازده صبح بلند شده بود مطمئنا اون ساعت خوابش نمی برد که..

کلافه شدم و دعواش کردم.. اونم گریه کرد و با گریه خوابید..فردا صبح ولی سرحال بلند شد.. اشتباه من اینجا بود که تو ماشین تو راه رفت بهش گفتم مامانی ببخشید دیشب دعوات کردما... اونم چشاشو عین بچه گربه تو فیلم شرک کرد و نگام کرد!!! صبح سر کلاس از بچه ها دونه دونه می پرسیدم چکار کردین این سه روز تعطیلی.. یکی میگفت همش خوابیدم.. یکی میگفت رفتیم مسافرت.. یکی میگفت بازی کردم.. خلاصه.. رسیدیم به ریحانه.. گفتم ریحانه تو این سه روز چکار کردی؟ گفت من که همشششش مامانم دعوام کرد!!!!! یعنی دقیقا این شکلی شدم.. گفتم یعنی سه روز تعطیل بودین همش مامانت دعوات کرد؟ گفت نه.. گفتم خوب پس چرا میگی همش دعوات کرد؟ گفت دوروزشو همش دعوام کرد!!!!! آقاااا من دیگه نمی تونستم خنده امو نگه دارم از دست این وروجک ناسپاس!!!!!... بچه ها هم میگفتن وای چه مامان بداخلاقی داره..هیچی دیگه اینم از بچه بزرگ کردن ما.. اون همه خوراکی خوشمزه و بازی و نقاشی رو ندیده اون یه بار دعوای موقع خواب رو دیده!!!!!:دی بعد ظهر همون روز یکی از همکارا یه پالتو داشت که برای خودش تنگ بود میخواست بیاره من امتحان کنم اگر برام خوب هست من برش دارم.. ازین پالتو های مشکی .. بعد سر کلاس پوشیدم که ببینم اندازه ام هست یا نه بچه ها هم داشتن نگاه میکردن.. به بچه ها گفتم بچه ها خوشگله به نظرتون.. بعضیا گفتن نه.. بعضیام گفتن آره.. ریحانه قلقلی هم گفت وای خانوم خیلی خوشگله .. شبیه دامادا شدین!!!!!:دی یه سری هم اونجا کف زمین ولو شدم!!!خلاصه که بساطی دارم از دست این وروجک!!!! یادتونه گفتم سرعت عملش پایینه؟ بهتر شده الان.. از نظر سطح علمی و درک و هوشیاری هم بین سه نفر اول کلاسم هست خدارو شکر.

امروز تو اینستا گرام یه عکسی دیدم از یه مدل دختر بچه که لباسای خوشگل رو میخواستن نشون بدن.. اون زیاد برام مهم نبود برام مدل گذاشتن پاهاش روی زمین بود که مهم بود. پاهاش رو  \/ اینجوری گذاشته بود.. یعنی پنجه های پاش رو به هم چسبونده بود.. همه ی ماها عاشق اینجور راه رفتن دختر بچه ها هستیم.. و قربون صدقه میریم که وای با چه نازی راه میره و دخترونه راه میره و حتی گاهی دخترامون رو تشویق میکنیم اینجوری راه برن.. قدیمیا میگفتن از حیاشونه.. جدیدا هم که میگن از عشوه اشونه.. در حالی که خبر نداریم چه بلایی سر شکل پاهای بچه مون میاد.. و چه بسا اصلا بچه دچار اختلالات لگنی یا مفصلی باشه و یا کف پاش صاف باشه و غیره.. خود من در سن پایین بد راه میرفتم.. یعنی /\ راه میرفتم.. خیلی پنجه های پام به بیرون تمایل داشت.. و مادرم تشویقم میکرد که پاهام رو صاف روی زمین بزارم.. دو سه سالی کار من شده بود نگاه کردن پاهام.. یعنی مسیر مدرسه تا خونه و بالعکس سرم پایین بود و مواظب بودم پاهام از خط صاف بیرون نره.. تا این راه رفتن عادتم شد و صاف راه میرفتم.. غافل ازاین که در پاهای من اختلالی وجود داشت که من اونطوری راه میرفتم.. زانو های من پرانتزی بودن.. و به مرور زمان بیشتر هم شدن.. انحراف ساق های پای من با بزرگ شدنم هم بیشتر شد و من در سن بیست سالگی دچار ساییدگی زانو شدم.. و الان ده ساله با درد زانوم سر میکنم.. و حتی الان که سی سالم شده به مخم نرسیده برم ببینم اصلا درمانی براش هست یا نه..

تو آبان ماه از یه کلینیک ارتوپدی برای مدرسه مون اومدن تا اسکن پا بگیرن و اختلالات رو تشخیص بدن.. بماند که بعضی از اسکن ها رو اشتباه وارد کردن و بعضیا که قبلا خودشون میدونستن مشکل دارن زده بود بدون مشکل و کلی منو عصبانی کرد.. ولی بعضیا هم نمیدونستن مشکل دارن و فهمیدن بچه هاشون مشکل دارن و الان رفتن درمانش کنن.. یکی از شاگردام تو هفته بینایی سنجی متوجه شدیم مشکل بینایی داره و رفت دکتر و عینکی شد.. هفته بعدش هم که اسکن پا بود متوجه شد که کف پاش صافه با این که قبلا متخصص رفته بود و متخصص بهش گفته بود مشکلی نداره اینبار که رفته یه متخصص دیگه براش کفش طبی ساختن و 500 هزارتومنم اونجا هزینه کرده.. مادرش میگفت اینقدر گریه کردم اینقدر گریه کردم که حد نداره.. اون از چشمش اینم از پاش.. بهش گفتم خانم عزیز چرا گریه؟ برو خدارو شکر کن که مشکل دخترت رو زود فهمیدی و در پی درمانش رفتی.. اگر در سن ده دوزاده سالگی می فهمیدی مشکل چشم دخترت رو و اونوقت شماره چشمش خیلی بالا رفته بود چی؟ اگر مشکل پاش رو نمی فهمیدی و در سن بیست سالگی با ساییدگی و انواع مشکلات دیگه روبرو میشدی چی؟ اینجور نیست که در قدیم این مشکلات در بچه ها وجود نداشته.. اتفاقا وجود داشته خوبم بوده ولی آگاهی نبوده.. و خیلی ها رجوع نمی کردن به دکتر..یکیش خود من.. که تازه الان میخوام با دختر خودم برم دکتر طب فیزیکی.. البته ریحانه یه صافی خفیف داره ولی چون فرم پاهاش شبیه خودمه میترسم همون باعث انحراف بشه و خدای نکرده به مشکل خودم دچار بشه..

حالا برای چی اینو نوشتم؟ این که یه بچه پاهاشو بد میزاه و به سمت داخل یا به سمت بیرون میزاره قربون صدقه اش نرید که چه خوشگل داره راه میره.. جدی بگیرید چون ممکته اختلالی وجود داشته باشه..البته این دوست ما هم متخصص رفته بود و چشمی معاینه کرده بود و گفته بود مشکلی نیست.. و بعد تو اسکن مشخص شده بود که مشکلی هست.. پس حتما اسکن بگیرید تا مطمئن بشید.. و اگر مشکلی هم بود توروخدا نشینید آبغوره گرفتن.. خدارو شکر کنید که مشکل بچه هاتونو زود متوجه شدید و جلوی پیشرفتش رو گرفتید..

پی نوشت: شماره هاتونو و مراکزی که گفته بودید رو همون روز اول که کامنتا رو خوندم به مامانم دادم ولی دریغا.. هی میگه امروز کار دارم فردا نمیشه.. خلاصه که پی گوش میاندازه و منو حرص میده.. بس که قده این بشر.. بعد که مریض میشه انتظار داره همیشه خدا درکش کنیم..

[ پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ ] [ 13:23 ] [ من و دخملی ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

می نویسم تا همگان بدانند این جبر زمان و مکان است که یک زن را تبدیل میکند به آن چیزی که نمی خواسته..
می نویسم تا همگان بدانند طلاق امر مخوف و جذام پیشرفته ای نیست که از بازگو کردن آن واهمه دارند...
می نویسم تا همگان بدانند که ازدواج همیشه راه خوشبختی نیست و طلاق هم همیشه راه بدبختی نیست...
امکانات وب