قالب وبلاگ

خاطرات من
روز نوشت های من و دخملی 
پیش نوشت: دوستان با عرض معذرت این پست قرار بود در دو پست جدا نوشته بشه اما دلم طاقت نیاورد.. هر کسی که فرصت نداره یا حوصله نداره در دو قسمت بخونه.. پیشاپیش از طولانی بودن بیش از حدش معذرت می خوام..

کبوتر بچه بودم مادرم مرد..

مرا با شیر گاو آموخته کردند..

ز بخت بدم گوساله هم مرد..

یک سالش بود که مادرش سر زایمان برادرش فوت کرد.برادرش به دنیا نیومده فوت کرد.. مادربزرگش یعنی مادر مادرش خونه به خونه میگشت و مرثیه سرایی میکرد که این بچه مادر مرده است بهش شیر بدید.. تا شاید مادری که نوزاد یا بچه داشته باشه دلش بسوزه و قدری بهش شیر بده.. تا یواش یواش به غذا عادتش دادند.. سال مادرش سر نشده بود که پدرش زن گرفت.. پدرش تاجر بود و اکثر اوقات به دیار های دیگه سفر می کرد تا اجناس مرغوب بخره..برای همین نگران دو دختری بود که از همسر اولش باقی مونده بود..همسری اختیار کرد تا خیالش از بابت اون ها راحت باشه.. غافل از این که زنی که گرفته دختر بچه ای بیش نیست که خود به مراقبت احتیاج داره و حتی چشم دیدن بچه های شوهرش رو هم نداره.. دختر بزرگتر زبون دار تر و شجاع تر بود و زیر بار زورگویی های زن پدرش نمی رفت.. پدرش اون رو به مدرسه هم فرستاد.. دختر کوچک تر از قضا که شیر مادر هم نخورده بود ریزه تر بود رو نفرستادند مدرسه.. شد کلفت مادر ناتنی.. از سه چهار سالگی 5 صبح بلند میشد..سماور رو روشن می کرد.. چای رو دم میکرد. نان رو داغ می کرد.سفره رو میچید .. خودش و خواهرش صبحانه می خوردند. خواهرش می رفت مدرسه و او می ماند یک خانه بزرررگگگ.. اول خانه را جارو می کرد.. بعد حیاط را آب می پاشید و جارو می کرد..ناهار را بار میگذاشت و ساعت که نه صبح می شد میرفت سر وقت مادر..(به قول خودش او را ننه صدا می زدند) و با مظلومیت مادر ناتنی را صدا می کرد.. ننه پاشو صبحانه بخور.. ننه پاشو داره ظهر می شه.. و اینقدر صدا میزد تا بچه ننه ی ناز نازی که از یک خانه فقیرانه یه یک خانه مجلل آمده بود که حتی کلفت بی جیره و مواجب هم داشت رضایت دهد بیدار شود. آنوقت بود که ماموریت دوم او شروع میشد.. آب آوردن از چشمه.. شستن رخت و لباس این همه آدم..دخترک می گفت از پنج سالگی دیگر من شدم زن تمام و کمال خانه..مادر زن بابایش به واسطه دخترش می دانست که این دختر کی لباس میشوید و کجا لباس می شوید..و ماهیانه تمام لباس هایش را جمع میکرد و به قول معروف بقچه می کرد و روی سر او خراب میکرد..و تهدید میکرد که نباید پدرت بداند..او هم میدانست اگر نشوید زن کوچک و پر ناز و افاده پدرش خانه را برایش جهنم خواهد کرد..گنجه غذاهایشان کلید داشت.. کلیدش هم فقط و فقط دست زن بابا بود.. ظهر ها باید آنقدر یک لنگه پا می ایستاد تا زن بابا برود داخل گنجه و یک قاشق روغن حیوانی بریزد در کاسه و بدهد دست او تا داغ کرده و بریزد روی برنج و ناهار بیاورد.. و وقتی ناهار را میاورد یا شام را، تا وقتی که آتش تنور را خاموش نمی کرد و آب نمیریخت اجازه غذا خوردن نداشت..این موضوع در روز ها و شب های تابستان هیچ مشکلی ایجاد نمی کرد.. اما امان از شب های زمستان.. که باید شجاعت به خرج بدهد و چشمان قرمز رنگ گرگ ها را که منتظر یک شکار تپل هستند را نادیده بگیرد و این مسیر را برود و برگردد.. یک بار سر همین آتش خاموش کردن در زمستان بساطی شده بود.. در که باز مانده بود یک گرگ آمده بود داخل حیاط.. درست بین افراد خانه و این خانوم کوچیک خانه که مجبور بود هر شب و هر روز آتش را خاموش کند..پدرش نگران این کوچک ترین عضو خانه بود .. از طرفی زنش جیغ میزد که در را ببندد و قفل کند و از طرفی یادگاری همسرش بیرون خانه مانده بود و هر لحظه بود که شکار گرگ شود.. اما این کوچک زن شیر مرد روی هر چه زن هست را سفید می کند و با چابکی دور خیز کرده و از سر گرگ می پرد و آنقدر بلند می پرد که به آغوش پدر پرت می شود.. و پدر هم سریع در را بسته و قفل میکند..بعد ها این حرکت او جزو افتخارات خودش و  خانواده اش می شود.. و هر بار که از شجاعت حرفی به میان می آمد میگفت من همانم که از سر گرگ پریدم!!!

اما کار کردن محض در خانه ،دل زن بابا را خنک نمی کرد.. به شدت چشم دیدن اون را نداشت.. از هر فرصتی برای خراب کردن او در چشم پدرش استفاده میکرد.. و پدرش را برافروخته میکرد تا او را کتک بزند.. یک بار که آن یک قاشق روغن را سر تنور گرم میکرد بر روی برنج بریزد ظرف به حدی داغ شده بود که دخترک توانش را از دست داد و ظرف از دستش افتاد و روغن ریخت.. و همین شد اسباب رسوایی.. آنقدر فحش و ناسزا از زن بابا شنید که در عمرش نشنیده است.. آنقدر مادر فوت کرده اش را نفرین کرد و ناسزا روانه قبرش کرد که اشک امان دخترک را برید.. آخر سر هم آنقدر پدر را انگولک کرد که آبرویت را می برد.. ریشت را فلان میکند.. این پتیاره دست و پا چلفتی را تنبیه کن که پدر داغ می کند و عصایش را که بر دیوار تکیه داده بود بر تن نحیف دخترک خرد می کند.. به گفته خودش آنقدر میزند که تکه های عصا اندازه بند انگشت شده بودند.. دخترک با تن نحیف و نزار.. در حالیکه توان بلند شدن نداشت و اشک امان چشمانش را بریده بود تکه های عصا را از روی زمین جمع میکرد.. دید که پدرش بالای سرش ایستاده.. نادم و سرافکنده.. دستی به سرش کشید و گفت بابا جان اگر تورا نمیزدم این زن کاری میکرد که من از این شهر که سهله از ایران باید میرفتم از بی آبرویی..

یک بار دیگر هم همین بلا وقتی سرش آمده بود که پدرش از دیار دور یک قوری بزرگ و برنجی آورده بود.. که نظیرش در شهرشان نبود.. این قوری برنجی در آن زمان یک وسیله تزئینی بود و زن بابایش فخر آن را به زن های فامیل و آشنا می فروخت.. دخترک قصه هم ذوق آن را داشت.. یک روز که با ذوق و شوق قوری را با خود برد سر چشمه تا برای اولین بار با آن آب بیاورد سر پیچی که سراشیبی شدید داشت و جاده خاکی آنهم بر اثر برفی که آمده بود به شدت لغزنده بود لیز خورد و پایش با چوب درختی که سر راه افتاده بود پاره شد.. قوری برنجی هم کمی فرو رفت.. دخترک اما به فکر درد پایش و شرشر خونی که داخل پاپوشش می ریخت نبود.. با اضطراب نگران آن فرورفتگی کوچیکی بود که روی قوری نشسته بود.. با سنگ سعی کرد فرو رفتگی را درست کند.. اما موفق نبود.. با همان پای خون آلود و کفش پر از خون رفت سر چشمه و آب آورد و در بین راه دعا دعا میکرد که زن بابا فرو رفتگی را نبیند.. اما دید.. و قشقرقی که آن روز به پا کرد تا هشتاد سال بعد هم داغ دل دخترک شده بود..و کتکی که آن روز از پدر خورد هم همین طور.. این وسط اما تنها کسی که مرهمی بر دل دخترک بود مادر بزرگش بود.. بهار خانوم.. که دخترک به اون بی بی بهار می گفت.. زنی بسیار پاکیزه و خانه دار .. که همیشه موهایش را دو طرف مثل دخترک های ده ساله می بست و همیشه هم حنا می بست .. همیشه زخم های کتک هایش را او نوازش می کرد.. همیشه اشک های چشمانش را او پاک می کرد.. چون دردانه کوچک دخترش بود و برخلاف دختر بزرگ که خوب از پس خودش بر میامد و زیر بار کار نمی رفت همیشه مورد ظلم واقع بود.. آن روز هم او بود که به فرورفتگی قوری نگاه نکرد و تنها توجهش پارگی سر مچ پای دخترک بود.. و مرهم گذاشت و باند بست..

زن بابا که حامله شد کار دخترک درآمد.. کار ها صد برابر شد..

زن بابا که فارغ شد.. دخترک شد مادر خواهر ناتنی اش.. خواهر ناتنی اش را به دوش می بست و کار های خانه را می کرد.. اما خواهر ناتنی هم انگار فهمیده بود دیواری کوتاه تر از این یتیم پیدا نخواهد کرد و از پشت بدنش را گاز می گرفت!!! دخترک می گوید یک روز که از دستش به ستوه آمده بودم او را بردم کنار تنور داغ و گفتم اگر یک بار دیگر گاز بگیری تورا در تنور می اندازم!!!.. کار ساز شد..

زن بابا اما قدر گوهر دردانه ای که نصیبش شده بود را نمی دانست..مدام در پی خلاص شدن از شرش بود.. تا این که فکر بکری به سرش زد .. و پیشنهاد داد تا او را به عقد برادرش در بیاورند.. نه ساله بود که یک روز در خانه مراسمی بر پا شد.. و او مثل همیشه کلفتی اهل منزل را به عهده داشت.. تا این که زن بابا با مهربانی مشکوکی که تا کنون بر او روا نداشت صدایش زد..او را صدر منزل نشاندند.. تعجب کرده بود.. و آنقدر با او با مهربانی رفتار می کردند که کم کم ترسید.. بدون این که به او بگویند چه اتفاقی افتاده مادر زن بابا (یعنی مادر شوهرش) سکه ای به رسم نشان در کف دست او نهاد.. دخترک دوزاریش افتاد.. فهمید نقشه اشان را.. سریع سکه را به سمت خواهر بزرگش پرت کرد..او هم جیغ جیغ کنان گفت وای من نه .. من نه.. و سکه را از دامن خود پرت کرد.. دخترک از مجلس فرار کرد.. آنقدر دوید تا خود را سر مزار مادرش رساند.. مادری که هیچ وقت ندیده بود..و آنقدر گریه کرد که سر مزار خوابش برد.. و پدرش آمد و او را به خانه برد..دل پدر هم برای دخترکش به درد میامد.. اما یک روز که دخترش در خانه همسر از فرت بیماری در حال جان دادن بود در گوشش خوانده بود که : من خواستم شوهرت بدهم شاید از این همه ظلمی که آن زن به تو روا می داشت نجات بدهم..

دخترک چندسال نشان کرده دایی ناتنی اش بود و می دانست که همه می دانند اون نشان کرده است و برایش دیگر خواستگاری نمی آید.. دختر بزرگ خانه که شوهر کرد نوبت او بود که عقدشان کنند..دوزاده یا سیزده ساله بود که روانه خانه شوهر شد.. همان برادر زن بابایش.. خواهر هایش(چهار خواهر ناتنی و یک برادر ناتنی از زن بابا داشت که البته دو سه تایشان بعد از رفتن او از آن خانه به دنیا آمدند) به شوهر می گفتند دایی.. و به او هم می گفتند زن دایی.. همین اسم دایی و زن دایی روی زن و شوهر باقی ماند تا این که یواش یواش همه اهل محل شوهرش را دایش علی آقا و خودش را زندایی صدا می زدند..

 شوهرش باغدار بود.. و او تنها کارگر او.. تابستان ها به باغ کوچ می بردند (که خود وحشت عظیمی را در بر داشت).. شب های تابستان برایش شده بود رنج عظیم.. باغ بزرگ و بی انتها.. بدون حتی یک همسایه و یک نور چراغ و یک دختر دوازده ساله ی تنها در خانه.. شوهرش اکثرا در ده به سر می برد چون مغازه داشت..و آخر شب به خانه می آمد .. یازده یا دوازده.. گاهی وقت ها که باران میزد به خانه نمی رفت.. و زن تا صبح به امید کورسویی که از سر کوه دیگری می آمد در خانه را قفل می کرد و پلک بر هم نمی گذاشت..کورسو نوری که اگر او تا صبح هم فریاد میزد هیچکس از آن طرف کوه صدایش را نمی شنید..زمستان ها هم به ده میامدند.. برعکس خانه پدری که زمستان برایش عذاب بود این بار در خانه شوهر تابستان برایش عذاب شده بود..همسر یک باغدار بودن بسیار سخت تر از دختر زن بابا بودن بود.. او بود و یک باغ بزرگ که هر لحظه یکی از میوه هایش می رسید و او باید مدیریت می کرد.. وسعشان هم به کارگر نمی رسید. خودش بود دست تنها.. اول تابستان زردآلو ها را میچیدند و خشک می کردند و دسته بندی می کردند و هسته هایش را جدا می کردند.. آخر تابستان هم گردو.. گاو و مرغ و گوسفند هم داشتند.. باید آن ها را هم مدیریت میکرد.. بی بی بهار دلتنگش شده بود..به او گهگاهی سر می زد.. اما کمکی از دستش بر نمیامد.. پدرش اما خیلی کم سر میزد.. دلش برای پدر له له میزد.. چشمش به در سفید میشد تا رنگی از پدر ببیند.. هر وقت هم میامد سر در خانه می نشست.. آن زمان ها برای خانواده عروس عار بود که به خانه داماد بروند و نان و نمک داماد بخورند.. سرپایی حالی از دخترش می پرسید و می رفت.. دختر می ماند و تنهایی.. یک خاطره که همیشه به ذهنش نقش می بست خاطره عروسیش بود.. این که اینقدر سریع و تند مجبور به کار کردن بود بدنش عادت کرده بود به تند تند کار کردن و تند تند راه رفتن .. روز عروسی هر چقدر بهش می گفتند آرام راه برو نمی توانست.. طوری که داماد و بقیه حضار سر کوچه بودند و او ته کوچه..و میگفت اسباب خنده حضار را خوب فراهم آورده بود..

وقتی به خانه بخت رفته بود هنوز عادت نشده بود.. بعد از یک سال عادت شد.. با دومین یا سومین عادتش باردار شد.. با آن قد کوتاه ناشی از تغذیه نامناسب دوران نوزدای(و مقدار کمی ژنتیک)  و سن کمش بارداری برایش بسیار سخت بود.. احساس میکرد هر لحظه است که شکمش به زمین کشیده شود..ماه هشتم بود که شوهرش او را تنها گذاشته بود و به شهر رفته بود تا برای مغازه خرید کند و اجناس خودش را به فروش برساند.. یکی از اقوام آمده بود خانه اشان.. اینقدر بچه بود که بیشتر خاله بازی می کرد در خانه.. برای قوم و خویشش آش آلو بار گذاشت.. و آنقدر آلو ریخته بود که از ترشی به لواشک می مانست.. خوردن این آش همانا و زایمان زود رس همانا.. همان شب دردش گرفت.. دردی که تا به حال تجربه نکرده بود..زمین را گاز می زد تا مبادا صدایش را نامحرم بشنود.. قوم و خویشش رفت سراغ بی بی بهارش.. بی بی بهارش هم فرستاد پی قابله..اما قسمت نبود که اولین فرزندش که یک پسر سرخ و سفید و تپل مپل با گیسوان مشکی بلند بود زنده بماند.. همیشه داغ اولین فرزندش بیشتر از داغ فرزندان دیگر از دست داده اش بر دلش سنگینی می کرد.. بی بی بهارش برای دلداری اش بهش گفته بود که بچه ی اول برای کلاغ است.. سر همان سقط جنین آنقدر خونریزی کرده بود که رمقی برایش نمانده بود.. خونریزی قطع نمی شد.. بیشتر از دوازده سیزده روز خونریزی شدید داشت.. نحیف بود نحیف تر شد.. بی جان بود بی جان تر شد.. بعد از یک ماه خونریزی قطع شد اما سوی چشمانش هم رفت.. دیگر نمی دید.. همه جا را سفید میدید.. در همین حال کار های خانه را هم می کرد.. غذا می پخت.. برنج را در پی  شعورش میریخت.. نمک را حدسی میزد.. و داغی و سردی را با سر انگشتانش محک می زد...از ترس این که از خانه بیرونش کنند میخواست که زن خانه باقی بماند.. چون میدانست که اگر مردش طلاقش بدهد پدرش نمی تواند او را در خانه خود جای بدهد.. زن بابا اجازه این کار را نخواهد داد.. اما بعد از یک ماه کوری مطلق یک روز پدرش سرش را از در خانه داخل کرد و گفت شنیده ام کور شدی..و زن با شنیدن صدای پدرش بغضش ترکید و تا توانست گریه کرد..پدرش همانجا بود که اعتراف سنگینش را کرد.. گفت بهش من گفتم تو را شوهر دهم تا دیگر در خانه من اذیت و آزار نبینی.. فکر نمی کردم قرار است این بلا به سرت آید..گفت بلند شو به خانه خودم می برمت.. زن از خدا خواسته چادر چاقچور کرد و برای این که نیافتد پدرش گوشه چادرش را گرفت و کشید تا او با آن کشش راه را بداند و بیاید..اول از همه دخترش را برد شهر پیش دکتر.. دکتر بعد از شنیدن ماجرای اتفاق افتاده ی سقط جنینش به پدر گفت شما دهاتی ها(اسم روستایی که آن ها زندگی می کرد را نام برد) یک مشت خرید.. بیشعورید.. نفهمید.. و هرچه بد و بیراه بلد بود نثار پدر کرد. که چرا دخترش را به این زودی شوهر داده و چرا  اجازه داده دخترش به این زودی بچه دار شود..و حالا که شده چرا دکتر نیاورده بعد از این ماجرا.. و آخر هم گفت این دختر از کم خونی کور شده است.. بی رمق شده و پلکش افتاده روی چشمش.. و بهش گفت تا می تواند به دخترش جگر و کباب بدهد و شربت آهن هم تجویز کرد.. پدر با شرمندگی و سری افکنده در مطب پزشک فقط به بد و بیراه های دکتر گوش می داد و خود را محق می دانست که همه ی آن ها را بشنود ..

بعد از آن یک جگر درسته برایش خرید از قصابی محل و به اهل منزل خود دستور داد همه ی آن را کباب کنند و به دخترک بدهند.. قدغن کرد که کسی حق ندارد به دخترش کار بدهد و او در این مدت نباید دست به سیاه و سفید بزند..و هر روز هم باید غذایش کباب باشد و چنان محکم اتمام حجت کرده بود که کسی جرات نمی کرد در خانه به او بالاتر از گل بگوید.. اما دخترک که قد گنجشک غذا میخورده معده اش گنجایش آن همه غذا را نداشت.. پدرش بالای سرش می نشست و کباب ها را لقمه می کرد و به او میداد تا بخورد.. و او از ذوق محبت پدر همه را به جان می خرید..شربت آهن خیلی گران بود.. دخترک پیشنهاد داد که تکه های آهن را در آب بیاندازند و وقتی مزه آهن گرفت او آن ها را سر بکشد!!!(حالا واقعا از نظر پزشکی این امر امکان پذیر بود یا نه رو نمی دونم..) شوهرش این مدت خیلی آمده بود سراغش.. اما پدرش به او توپیده بود که دخترم را داشتی به کشتن می دادی و اجازه نداری تابهبودی کامل او را ببری.

بعد از یک هفته یواش یواش نور چشمانش برگشت.. دیگر اجسام نزدیک را می توانست ببیند.. بعد از یک ماه دیگر به خوبی می توانست ببیند..و سر پا بایستد.. تا این که شوهرش با یک جعبه شیرینی به در منزلشان آمد.. پدرش با توپ پر به شوهرش گفت این دختر بر سر من جا دارد. تا هر وقت که خودش بخواهد می تواند این جا بماند. اما اگر خواست که همراهت بیاید باید قول بدهی که از او کار نکشی.. باید خانم خانه باشد و بس.. اگر کار های خانه برایش زیاد است برایش کارگر میگیری..کار های باغ را خودت انجام میدهی و کلی اولتیماتوم دیگر.. شوهرش هم قول داد که هر کاری بخواهد برایش انجام میدهد..

دست دخترک را گرفت و برد خانه.. به گفته دخترک وقتی وارد خانه شد انگار از بازار شام رد می شود.. یک ماه خانه دست یک مردی باشد که حتی یک نیمرو هم برای خودش نمی توانست بسازد.. هیچ چیزی سر جایش نبود.. حرف پدرش یادش رفت و در همان دقیقه اول چارقدش را دور سرش گره زد و یک خانه تکانی اساسی کرد و خانه دسته گل را تحویل شوهرش داد.. شوهرش مرد بدی نبود.. دست بزن نداشت.. عصبانی میشد اما خیلی کم..ولی خوب دستش تنگ بود.. زنش همپای او کارگری می کرد..

از بعد از سقطش دیگر باردار نشد.. تا دو سال.. چه زجر هایی کشید و چه حرف هایی شنید.. حمام زنانه که می رفت همه با انگشت نشانش می دادند و بلند بلند می گفتند که نازاست..مادر شوهر و خواهر شوهرش(که از قضا زن بابایش هم می شد) جلوی چشمش دختر ها را ردیف می کردند که برای پسرشان زن بگیرند و به او اهمیتی نمی دادند.. زیر پای همسرش می نشستند و اینقدر در گوشش می خواندند که این زن دیگر بچه اش نمی شود که یواش یواش شوهرش هم باورش شده بود باید زن بگیرد..و روز و شب دخترک شده بود گریه و التماس و نذر به در گاه خدا.. تا این که خدا به داد دل دردمند دخترک رسید و درست با اولین رضایتی که شوهرش برای خواستگاری از دختر ترشیده یکی از اقوام داده بود دخترک متوجه شد باردار شده است.. شوهرش با شنیدن بارداری همسرش دهن همه ی زن های فامیل را بست که حتی حرف زن دیگر را هم نزنند..همسرش باردار است..دخترک با رضایت خاطر این بار حسابی حواسش را جمع کرده بود.. عاقل تر هم شده بود.. دیگر هفده سالش شده بود و بدنش هم توان حمل یک جنین را داشت.. در نهمین ماه بارداری خدا یک دختر کاکل زری و سفید در دامنش گذاشت.. اسمش را به برکت خانم فاطمه زهرا گذاشتند فاطمه..

دخترک قصه ی ما دیگر مادر شده بود.. از این به بعد حرفش همه جا خوانده می شد.. نظرش را حساب می کردند و خودش را می دیدند چون دیگر کامل شده بود.. یک زن متاهل که الان مادر است.. زن بعد از بارداری دوران شیردهی داشت.. یعنی تا دوسال عادت نمی شد.. بعد از دو سال دوباره باردار شد.. این بار یک پسر که نامش را محمد گذاشتند..محمد دو ساله بود که تابستان به باغ رفتند برای زردآلو چینی.. یک شب محمد تب کرد.. و صبح دیگر نفس نکشید.. جان مادر هم انگار با پسرک دوساله اش رفته بود.. این دومین پسری بود که از دست داده بود.. اما ناامید نشده بود.. فرزند بعدی اش دختر بود.. اما مرده به دنیا آمد.. این سومین فرزندی بود که از دست می داد..باز هم به رحمت خدا امیدوار بود..فرزند بعدی باز هم دختر شد اما زنده ماند..مادر چشمش ترسیده بود و به شدت از دو دخترکش مواظبت می کرد.. اما چه کند که حرف فامیل و اهل محل بر علیه اش بود و باید و باید و باید حتما یک پسر می داشت.. بارداری بعدی یک پسر بود..خوشحال شد.. بالاخره به آرزویش رسید.. پسرک مثل همه ی پسر های از دست داده اش سرخ و سفید و تپل بود.. اما انگار قرار نبود روزگار حتی برای یک بار هم که شده به دل او راه بیاید..در دومین سالگرد تولد پسرک باز هم در یک روز تابستان پسرش تب می کند و به شب نکشیده تلف می شود.. و اینبار مادر دیگر رمقی برای دفن کردن پسرش نداشت.. به قول خودش پسر هایم همه با تب مردند.. بارداری بعدی را به امید پسر دار شدن می گذراند و هر شبش دعا می کرد که پسر باشد..و هر کسی هر غذایی که به او معرفی میکرد می خورد تا شاید این بار پسر باشد و زنده بماند.. اما این بار هم فرزندش دختر بود.. وقتی قابله با دخترک سفیدش بالای سرش ایستاد و گفت دختر است او با هق هق گریه گفت نمی خواهمش ببرید بیاندازیدش در چاه.. تا چند وقت هم به دخترش نگاه نمی کرد.. تا این که دخترکش از فرط گرسنگی زرد شد و بی رمق شد که مادر دلش به رحم آمد و مهرش به دلش نشست و بهش شیر داد و قبولش کرد.. و اما بارداری بعدی .. پسر بود ولی به همان صورت قبل از دستش داد.. یک ساله بود که تب کرد و مرد..بارداری نهم بود یا دهم.. که دختر به دنیا آورد و این بار برایش مقدر شده بود که دختر ها زنده می مانند و پسر ها می میرند.. برای همین دیگر هیچ حسابی روی بچه هایش باز نمی کرد.. بارداری بعدی هم پسر به دنیا آورد که آن هم مرد.. بارداری یازدهم که مرز سی و پنج سالگی را رد کرده بود را می گذراند.. می دانست که وقت زیادی برای بچه دار شدن برایش نمانده.. برای همین این آخرین امیدش بود.. حرف مردم پایه های زندگیش را سست کرده بود.. مرد زندگیش را به ستوه آورده بود و خودش را از زندگی نا امید ساخته بود.. وقتی فارغ شد و قابله گفت که پسر زاییده است انگار بهش دنیا را دادند.. عزمش را جزم کرد تا نگذارد هیچ رقمه این یکی را از دست بدهد.. اما..

پسرک در سن دو سالگی مانند همه ی برادر های از دست رفته اش وقتی تابستان به باغ رفته بودند تب کرد.. مادر پریشان شد.. به شوهرش التماس کرد بچه را ببرند دکتر.. شوهرش اما گفته بود اگر خدا بخواهد زنده می ماند اگر نه که هیچ.. و رفته بود بالای درخت برای گردو چینی..زن از فرصت غیبت شوهر استفاده می کند و چادرش را دور کمرش می بندد و پسر را کول می کند و با خود می برد.. تا گاراژ ماشین ها (یک مسافت بسیار طولانی که همین الان با ماشین هم طولانیه چه برسه به پیاده اونم با یک بچه) پیاده گز می کند.. اولین ماشینی که رد می شود او را سوار نمی کند..صدای ماشین دوم را که می شنود خود را پرت می کند وسط جاده.. راننده که از قضا فامیل دورشان هم هست ترمز می گیرد.. پیاده میشود که زن را فحش باران کند می بیند زندایی است.. میگوید زندایی چه می کنی؟ نزدیک بود بروی زیر ماشین..زن التماس می کند که پسرش را نجات بدهد.. میگوید نگذار این یکی هم مثل بقیه از دستم برود.. راننده سوارش می کند و می گوید زندایی غصه نخور.. من به دایی علی آقا بدهکارم اون پول رو به تو میدم برو خرج بچه ات کن خودمم هر جا بخوای بری می برمت.. نگران نباش.. او را به شهر می برد و به اولین دکتر نشانش می دهند.. دکتر بعد از معاینه کودک سریع او را در ظرف آبی که الکل مخلوطش کرده لخت کرده و میخواباند.. بعد از مدتی پسرک را داخل ملحفه ای پیچیده و به مادر می دهد.. و یک شربت هم به مادر می دهد.. میگوید او را ببر خانه و هر چهار ساعت از این شربت در حلق پسرک بریز.. اگر امشب را به صبح برساند زنده می ماند.. و اگر نرساند که هیچ.. مادر در شهر غربت مهمان خانه اقوام راننده می شود..تا خود صبح بالای سر پسرک گریه می کند و التماس خدا را می کند.. تا چهار صبح با هر نفسی که از سینه پسرک بیرون می آمد یک بار خدا را شکر می کرد..تا چهار صبح بالای سرش بیدار بود که خواب با خودش می بردش.. صبح با صدای نحیف پسرش از جا می پرد که صدایش میزند ننه اینجایی(ننه صدایش میزدند.. به رسم معمول محله آن زمان) که با صدای پسرش انگار خدا دنیا را بهش می دهد.. صبح پسرک را به همان دکتر نشان می دهد.. دکتر یک کیسه دارو برایش می نویسد و کلی دستور و اطمینان میدهد که اگر این کار ها را انجام دهد پسرش زنده خواهد ماند و او را روانه شهرش می کند.. راننده از عیرت بیش از حد شوهر زن خبر داشت.. بهش توصیه می کند که زندایی هرچیزی دایی علی گفت گوش نده.. از این گوش بگیر از اون گوش در کن.. لب از لب برندار.. یک گوشه بنشین و بگذار هر چه می خواهد بگوید.. مهم اینست که فرزندت زنده است بقیه اش را هم بسپر به خدا.. زن به توصیه راننده گوش میدهد.. وارد خانه که می شود مرد غضبناکش را می بیند که هرچه تهمت و افتراست به او می بندد.. و هرچه فحش خواهر و مادر بلد است نثارش می کند.. اما زن لب از لب بر نمی دارد.. و شروع می کند به تمیز کردن خانه و درست کردن ناهار.. کودک در میان خانه بین خواهرانش شیرین زبانی می کرد و خواهرانش دورش می گشتند و قربان صدقه اش می رفتند.. مرد اما غضبناک یک هفته با کل خانواده قهر بوده.. و زن هم صبورانه سکوت اختیار کرده بود.. تا این که بعد از یک هفته پسرک شیرین زبان که این بار جان گرفته بود تاتی تاتی کنان خودش را به بغل پدر می اندازد و دل پدر را آب می کند و او هم شروع می کند به بازی کردن با کودکش..

از این به بعد زن زندگی عادی اش شروع میشود.. زندگی پر از فراز و نشیب .. اما مانند همه ی انسان های دیگر.. با سختی و نداری و بی پولی شوهرش ساخت تا شوهرش هم به نان و آبی برسد.. زن عاشق هنر بود.. گلدوزی و حوله بافی و بافتنی کار هر روزه اش بود.. گلدوزی هایش شهره خاص و عام شده بود.. زن پا به پای همسرش کار کرد و کار کرد و کار کرد.. دخترکانش را بزرگ کرد.و همه اشان را به مدرسه فرستاد و به همه شان توصیه کرد که تا جایی که می توانند تحصیل کنند و درس بخوانند تا مبادا مثل او بیسواد بمانند.. پسرش در در میان جانش حفظ کرد تا مبادا خاری به انگشت پایش برود و از دستش بدهد.. دختران را شوهر داد و برای پسر زن گرفت. خانه خودش را برای دردانه پسرش خالی کرد و آلونکی هیجده متری در حیاط برپا کرد تا زندگی برای پسرش سخت نباشد.. بعد از به دنیا آمدن نوه پسریش که از قضا پسر هم بود شوهرش سکته میکند.. سکته مغزی و نیمی از بدنش فلج می شود.. یکه و تنها با همان قد کوتاه و تن نحیف شوهر را تیمار می کند.. زن که از همان کودکی نان پختن را از بی بی بهار یاد گرفته بود همیشه نان خانه اشان را خودش می پخت این بار برای همسرش نان بی نمک می پخت تا تن بیمار همسرش نیازمند نان نمک سود دکان ها نباشد..یک سال و نیم لگن زیر همسرش گذاشت و براشت و به سختی کار های فیزیو تراپی را برای همسرش انجام میداد تا این که یک صبح دل انگیز تابستانی از خواب بلند شد و صبحانه همسرش را داد.. همسرش دایی علی آقا بهش گفت از مردن من می ترسی؟ زن گفت تو شوهر منی من از هیچ چیز تو نمی ترسم.. گفت اگر می ترسی برو بیرون.. اگر نمی ترسی کنارم بایست و چشمانم را برایم نگه دار.. زن از حرف های مرد تعجب کرده بود.. اما مرد که مرد با خدایی بود(زن می گوید در اوج غضبی که بیشترینش همان روزی بود که پسرش را برده بود دکتر حتی دست به روی من بلند نکرد) پاهایش را دراز کرد و اشهدش را خواند و ناگهان سرد شد.. زن می گوید هر چه صدا کردم دایی علی آقا.. دایی علی آقا او جواب نداد.. با دست و پایی لرزان رفتم مغازه تا پسرم را صدا کنم ..

و وقتی مطمئن شد که همسرش دار فانی را به همین راحتی وداع گفته تمام مو های سرش را در فراق همسرش کند.. از آن روز به بعد هجوم تنهایی امانش را برید.. و بعد از هجده سال غبار فراموشی اندک اندک ذهن کوچکش را تار کرد.. اما زمین گیر نشد.. یک شب.. که دختر کوچکش آمده بود تا پیشش بخوابد .. درد سرش امانش را برید.. دخترش که ترسیده بود به برادرش که در طبقه بالا  زندگی می کرد اطلاع داد تا او را به بیمارستان برسانند.. در بیمارستان هیچ کس کوچکترین شکی به اتمام زندگی او نکرده بود.. افت فشارش باعث شد تا به او سرم بزنند.. اما نمی دانستند که نامه زندگی او را تا همان روز و همان ساعت نوشته اند .. و او در سن هشتاد و سه سالگی در آرامش دار فانی را وداع گفت.. گویی که انگار هرگز در این دنیا نبوده است..

 

 

پی نوشت:آن زن نامش اکرم است.. مادر بزرگ مادری بنده.. و آن دختری که تا یک روز به او شیر نمیداد چون می خواست که فرزندش پسر باشد و اما دلش به رحم آمد و قبولش کرد هم مادر بنده است که بعد ها هزاران بار ذکر کرد که این دخترش نقش برادر را برای پسرش پر کرده.. و حتی تا وقتی پسرش بزرگ نشده بود این دختر جای خالی پسر را برای پدرش هم پر کرده..

مادر بزرگم در شب عید غدیر در سن هشتاد وسه سالگی بعد از کشیدن این همه سختی فوت کرد و بالاخره به آرزوی دیرینش یعنی دیدار مادرش رسید.. این سه روز همه خانواده در فقدان این زن هنرمند و زحمت کشیده سوختیم و گریستیم.. از همه کسانی که وبلاگ منو می خونند خواهش میکنم برای شادی روحش براش فاتحه ای بخونن.. ممنون

شعری که اول پست نوشتم شعری بود که مادر بزرگم همیشه.. همیشه.. همیشه.. بر لب زبانش بود و این نشون میداد که چقدر نبود مادرش اذیتش کرده.. تقریبا تمام عمرش حسرت داشتنش رو داشت..

پی نوشت دوم: من از کجا رنج نامه مادر بزرگم رو می دونم؟ از اونجایی که تمام زندگی نامه اش رو فیلم گرفتم تا یادگار بمونه.. البته حدود هشت سال پیش.. این دو سال اخیر مادر بزرگم در اثر فند خون کمی فراموشی گرفته بود..

پی نوشت سوم:یک یادگاری بزرگ مادر بزرگم برام به جا گذاشت.. این که بهم گلدوزی کردن رو یاد داد.. البته خیلی وقت بود انجامش نداده بودم.. ولی چند شب پیش قبل از فوتش اسم ریحانه رو روی مقنعه اش گلدوزی کردم و قصد داشتم ببرم به مادر بزرگم نشون بدم و ازش تشکر کنم که عمرش قد نداد..

[ جمعه بیست و پنجم مهر 1393 ] [ 17:52 ] [ من و دخملی ] [ ]
الهی ی ی ی ی بگردم...

یه خانوم اجازه میگه.. صد تا خانوم اجازه از بغلش میزنه بیرون...

به حدی شیرین میگه خانوم اجازه که خیلی جلوی خودم رو میگیرم نپرم نچلونمش..

دلمم میسوزه گاهی وقتا..

صبحا میشم خانوم مربی.. ظهر ها میشم مامان..

مامانم میگه فرق نزاری ها..(همون کاری که خودش فکر می کرد داره انجام میده!!!!یه عمر خاطره بد تو ذهن من کاشت)

میگم فرق نمی زارم ولی جاهایی که بچه ام احساس نیاز پیدا میکنه به وجود مادر نمی تونم خودم رو منکر بشم.. چون در اون لحظه بچه ی شش ساله هیچ مصلحتی حالیش نیست..و فقط مامان می خواد..

البته تا حالا پیش نیومده که این اتفاق بیافته..ولی توی جشن که همه ی مامانا بودن و جایزه های بچه ها که سخت بود تو دستشون بگیرن رو به ماماناشون حواله می کردن دختر من  مستاصل جایزه به دست مونده بود.. نمی دونست بین مادر و مصلحت کدوم رو باید انتخاب کنه..که خودم همونجا تصمیم رو براش راحت کردم و جایزه هاش رو از دستش گرفتم و گذاشتم کنار وسایل خودم..

تا اونجایی که بشه سعی می کنم کسی از بچه ها نفهمه که دخملی بچه ی منه.. چون اگر بفهمن ممکنه بهش حسودی کنن.. خودشم توجیه شده..  البته فعلا.. تا ببینیم بعد چی پیش میاد..

بعد چون احساس امنیت می کنه دیگه از اون ترس و کم رویی خبری نیست.. با همه بچه ها صحبت می کنه و موقع خدافظی با همه بچه ها خدافظی می کنه..امروز ناراحت بود می گفت با فلانی خدافظی نکردم..!!!!!

تجربه خیلی شیرینیه.. به شخصه نمی دونستم اینقدر شیرینه.. تعجب میکنم که چرا قبلا بهش فکر نکرده بودم.. البته می دونم که الان شیرینه که هیشکی نمی دونه.. اگر بدونن احتمال داره که دیگه اینقدر شیرین نباشه !!!!..

ولی فعلا قصد دارم تا می تونم از این شیرینی موقعیت فعلی نهایت استفاده رو کنم..

باهاش صبحا میرم کلاس.. صبحانه رو زیر نظر خودم میخوره(وقتی میگم خوب بچه ها الان صبحانه هاتونو در بیارید بخورید با اعتماد به نفس در کیفش رو باز می کنه و ظرفش رو میاره و کلی هم با بغل دستیش صحبت می کنه که چه خوراکیایی داره..ذوقی میکنما.. همش یاد حرف اون مربی احمق مهد کودک میافتم که خیلی احساس بلد بودن بهش دست داده بود و میگفت با این وضعیت دخترت سال دیگه به مشکل بر میخوره و خوب نمیشه.. منم با عصبانیت برگشتم گفتم اگر پیش دبستان واقعا پیش دبستان باشه خوب میشه!!) ..زنگ تفریح ها خوراکیا رو بهش میدم که بخوره و مثل اون چهار سالی که می رفت مهد کودک نیست که وقتی ساعت دوازده می رفتم دنبالش میدیدم دخترم از گرسنگی زرد شده و یه عالمه خوراکی تو کیفش فاسد شده!!!!و هیشکی نبوده که یه ذره دلش بسوزه و این خوراکی رو بده دستش تا بخوره..(البته من به دست همه ی شاگردام خوراکی میدم..نه فقط دخملی )

بچه های کلاس هم بدک نیستن.. امسال حجم شاگردا کم شده.. و کار من راحت شده.. با این حال روز اول خیلی سخت بود.. یکی رو میگرفتم اون یکی از زیر دستم در میرفت.. هنوز قانون مدار نیستن..  حالا حالا ها مونده تا از فردیت محض و مطلقشون  فاصله بگیرن و به انسان های اجتماعی و متمدن تبدیل بشن..

مشکل اینجاست که مادر ها بچه ها رو توجیه نمی کنن.. و بچه ها انتظار کار مدرسه رو ندارن.. فکر میکنن مثل مهد کودک فقط بدو بدو کنن و جیغ بزنن و بپرن و خراب کنن و از دیوار برن بالا..همون روز اول مشخص بود بعضی هاشون یکم پکر شدن..

بغل دستی دخملی از همه شاگردا کوچیکتره. هم از نظر ظاهر هم از نظر سنی..مامانش هم به شدت حساسه.. از قصد گذاشتمش کنار دخملی که بیشتر مواظبش باشم..

یه مادر دارم امسال که سه تا بچه داره.. دوتا شیر به شیر که 5 ساله و چهار ساله هستند.. و یکی هم شیرخواره.. و وقتی سنش رو شنیدم دو تا شاخ روی سرم سبز شد .. فکم افتاد پایین.. و هنوز باورم نمی شه هر وقت می بینمش..دیگه شهره خاص و عام شده این مادر.. هر وقت میاد مدرسه معاونمون سریع با ذوق و شوق به همه نشون میده و میگه این همونه که سه تا بچه داره ها!!!! اینقدرم تابلو میگه که من معذب میشم چه برسه به اون بنده خدا...

سنش رو هم خودتون حدس بزنید..:دی (بعدا میگم )

امسال بنا به مصلحتی باید دیرتر از موعد بیام خونه.. با خودم ناهار می برم.. که هم خودم بخورم هم دخملی.. دیروز نتونستم ناهار ببرم چون از شام چیزی نمونده بود و منم بی حال بودم که دوباره غذا درست کنم.. خوراکی های تو خونه هم تموم شده بود و بازم حال نداشتم برم مغازه خوراکی بخرم.. خلاصه تا غروب گشنه و تشنه موندیم اونجا.. البته دخملی رو هی با شیرینی و شکلات نگه می داشتم که زنده بمونه..ولی خودم دیگه ضعف کرده بودم..امروز ولی ناهار داشتیم.. دیشب یه تغاااار ماکارونی بار گذاشتم که ببرم .. بعد امروز از در و دیوار واسمون خوراکی میرسید.. حلیم.. کیک.. روز عید بود دیگه.. خلاصه تا ساعت دو گرسنه مون نشد.. همیشه همین جوره ها.. روزایی که غذا و خوراکی با خودم نمی برم دقیقا عین قحطی زده ها می مونیم.. ولی روزایی که خوراکی می برم از در و دیوار می ریزه که لذت داشتن اون خوراکی رو کور می کنه:دی

به بچه ها تکلیف دادم واسه روز تعطیل.. بعد الان خودم واسه تکلیفم عزا گرفتم!!!! دارم خودم نفرین میکنم که روز تعطیلیه خودم رو هم خراب کردم!!!! و باید با دخملی بشینیم مشق بنویسیم!!!!:دی یعنی سال های قبل هم همین قدر واسه خودم نفرین خریدم آیا؟؟

پی نوشت: اینقدر عکس گذاشتن برای من سخت هست که کلا دارم بیخیالش میشم دیگه. هی باید با بدبختی.. یا با بلوتوث یا با ایمیل عکسا رو وارد کامپیوتر کنم.. بعد حجم بالاش رو چون فتو شاپ ندارم باید با پینت درست کنم که خودش یه پروژه است.. بعدم سه چهار جا آپلود کنم بلکه یکیش عکس رو تو بلاگفا نشون بده.. خلاصه پروسه عکس گذاشتن برای من یه سه چهار روزی طول میکشه..واسه همینه که دیگه عکس نمیزارم هرچند بی کیفیت.. حالا با بدبختی عکس دخملی رو بعد از یک شبانه روز خاموش و روشن کردن کامپیوتر و انجام دادن هرمرحله در تایم جدا بالاخره موفق شدم آپ کنم..هرچند که بعد از آپ کردم فهمیدم عکس تار می باشد.. اما عمرا دیگه این مراحل رو طی کنم. شمام به همین بسنده کنید لطفا..

ماشالا هم یادتون نره..

 

پی نوشت دوم: الان وبلاگم رو باز کردم پست رو ببینم دیدم قالبم نیستتتت.. یعنی چییییی؟؟؟ بلاگفا قالبمو پس بده ه ه ه ه ...

پی نوشت سوم: بلاگفا مال خودت قالب قبلیه.. اینو بیشتر دوست می دارم.. فقط جاااان مادرت دیگه اینو نخور...:دی


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیستم مهر 1393 ] [ 22:12 ] [ من و دخملی ] [ ]
دیشب تا ساعت هفت شب!!(یادش بخیر همین دو سه روز پیش بود که هفت بعدازظهر بودا..!!) مدرسه بودم.. کارای هماهنگی و جلسه و از این دست کارا..

دیگه برگشتنی رفتم که با مامان برگردم خونه..

وقتی رسیدم خونه بسیار گرسنه بودم.. و از طرفی هیچ چیزی راضیم نمی کرد الا یک غذای گرم خونگی.. به شدت هوس غذا کرده بودم .. هر کی جای من بود و اینقدر گرسنه و خسته رسیده بود خونه دیگه نهایت یه نیمرو میزد خلاص.. ولی من راضی نمی شدم.. در یک لحظه یادم به غذایی افتاد که خونه دوستم خوردم اون چند روزی که خونشون بودم.. اونم چون حوصله غذا پختن و وقتش رو نداره غذای حاضری همش داد خوردیم!!! کباب تابه ای..

سریع دست به کار شدم.. یک تکه گوشت چرخ کرده انداختم تو آب جوش!!! که سریع باز شه یخش.. و چون همیشه گوشت رو پهن و نازک میکنم و بعد فریز میکنم برای همین عملیات باز شدن یخش زمان کمی می بره.. در همین حین که منتظر باز شدن یخش بودم دو پیمانه برنج هم خیس نخورده ریختم تو آب!!! این وسط مسطا هم یا لباس در میاوردم یا به ریحان امر و نهی میکردم یا دستا رو میشستم .. یا میوه میخوردم!!! برنج رو که دم کشی گذاشتم یخ گوشتم هم باز شده بود.. با پیاز رنده شده و ادویه کاری و زرد چوبه و فلفل و نمک و نعناو مرزه و ترخون و گرد غوره(که هم بسیار خوشمزه است هم بسیار چربی سوز) مزه دارش کردم.. ته تابه ام رو هم کمی روغن ریختم و گوشت رو قلمبه انداختم وسط ظرف و با دست پهنش کردم جوری که کل تابه رو در بر بگیره.. لازمه بگم که تابه حتما باید نچسب باشه.. من گوشتم کم بود و نازک شد و برای همین کمی تکه تکه شد. باید گوشتش ضخیم تر باشه که انسجام داشته باشه.. بعدم تا زیرش داغ بشه سریع یه سیب زمینی و یه هویج و نصف یه فلفل دلمه رو خرد کردم ریختم روی گوشت و دربش رو گذاشتم.. و زیرش رو هم کم کردم و رفتم سراغ سالاد!!!(بله.. پس چی فکر کردین!!! من وقتی هوص غذا می کنم هوس خود غذا نیست فقط که.. هوس یک سفره پر و پیمون هست!!) تا سالاد و بقیه مخلفات رو درست کنم و سفره رو بچینم آب گوشت هم کشیده شد و مواد روش رو برداشتم و زیر و زبرش کردم که اونطرفش هم سرخ بشه.. یه نصفه کره از این کره های 50 گرمی هم گذاشتم روی برنج که یواش یواش آب بشه.. ساعت هفت و ربع شروع به کار کردم ساعت هشت و ربع سفره ام آماده بود..

حالا غرض از گفتن اینا سوزوندن دل شما نبود!!! دو تا هدف داشم واسه تعریفش.. یکی این که یه غذای سریع و راحت و بی دردسر یادتون بدم که بسیار خوشمزه هم هست.. حالا من هوس کرده بودم و برنج و مخلفات هم آماده کردم.. ولی این کباب رو با این ورژنی که گفتم می تونید با نون سرو کنید.. بری خانم هایی که مثل دوست من حوصله غذا پختن ندارن.. یا مثل من کارمند هستند و وقت ندارن..

و دومی این که.. بگم بدونید برای چی من در به در دنبال یه کار هستم با امنیت شغلی و ثابت.. برای این که از نظر روحی اصلا نمی تونم عدم ثبات شغلی رو تحمل کنم.. سه ماه تمام از آشپزی و کار هایی که علاقه داشتم هیچ لذتی نمی بردم.. انگیزه ای براش نداشتم و هر کاری می کردم صرفا از سر اجبار بود..حالا که کمی از وضعیتم مطمئن شدم باز امید به زندگیم زیاد شده و دیشب با این که از خستگی چشمام باز نمی شد ولی با چنان عشقی آشپزی میکردم واز ترکیب مواد لذت می بردم که انگار همین الان از خواب بلند شدم!!!! دو شب پیشم من ساعت شش و هفت رسیدم خونه ولی بازم چون اطمینان بهم برگشته بود خیارشور و ترشی لیته و اینا درست کردم.. کاری که اگر یک هفته قبل به من می گفتن حتما میگفتم برو بابا کی حال داره.. اگر غر میزنم .. نگید که خودش نمی ره دنبال کار.. برای من اگر بخوام کر کنم مطمئنا کار زیاده.. ولی روحیه من به هم میریزه.. این که فردا چه کاره ام و فکر و خیالش روانم رو به هم میریزه.. چیزی که این مدت بودم.. الانم هنوز هیچی به هیچی نیست.. ولی وقتی وضعیت تا حد نرمالی به حالت قبل برگشت با این که از کارم دو دل بودم ولی دو دستی چسبیدم.. چون دیگه نه روحم و نه جسمم توان بلا تکلیفی رو نداشت..

در مورد غذا هم بگم من سماق نداشتم.. برای همین گرد غوره به کباب زدم و دیدم بسیار خوشمزه تر از سماق عمل می کنه.. گرد غوره کلا موجود جالبیه.. پیشنهاد می کنم تو لیست ادویه هاتون قرار بگیره..من که تو سالادم میزنم..تو کتلت و کباب و انواع سرخ کردنی های گوشتی پایه کار هست..چربی سوزی عالی داره..             

                                      

دوربین من تو شب اصلا عکسای خوبی نمی اندازه.. و علاوه بر اون بی رنگ و لعابی سیب زمینی ها به خاطر بخار پز شدنشون هست.. هویجم با این سبک پخت نیم پخت میشه اگر کاملا پخته دوست دارید نریزید.. من گوجه یادم رفته بود بزارم.. گوجه هم میشه گذاشت روش.. یا به طور کامل.. یا نصفه..

 

پی نوشت: یه موضوع دیگه ای که خودش یه پست جداگونه میشه ولی ننویسم یادم میره هست باید بگم.. امشب مامان از تو نت آمار ثبت احوال رو در اسم های عجیب و غریبی که مردم روی بچه هاشون گذاشتن خوند.. پیرزن، میمون، حیاط، میخ ،تخت، مجنون،.. و خیلی چیزای دیگه که حضور ذهن ندارم الان..

بعد داشتم فکر می کردم این پدر و مادر در آینده قرار چطور جواب ظلمی که به بچه اشون کردن رو بدن؟ وقتی که بچه اشون از مدرسه با چشم اشک آلود میاد و کیفش رو محکم می زنه زمین و میگه امروز فلانی بازم مسخره ام کرد و با عصبانیت بهشون نگاه می کنه قراره چطور از زیر اون نگاه سرزنش بار در برن؟ اصلا چطور میخوان دلداریش بدن؟ عیب نداره میخ جان.. هر کسی مسخره ات کرد برو به معلمت بگو مثلا؟؟؟ یعنی هیچ احساس گناهی از طرف خودشون احساس نمی کنن؟ خوب اگر می کردن که روز تولد بچه خوش و خرم و خنده و شوخی کنان نمی رفتن ثبت احوال بگن ما میخوایم اسم بچه مونو میخ بزاریم!!! چون میخوایم خاص باشه.. هیشکی این اسم رو نزاشته باشه روی بچه اش.!!!!

این بیماری خاص گرایی چیه افتاده به جونمون؟ هر چی غیر قابل تلفظ تر باشه خاص تر باشه.. بچه هر کسی براش خاص هست.. ولی نباید به خاطر ثابت کردن این خاص بودن سرنوشت بچه رو به بازی بگیره که.. بعضیا حتی اسمی که روی بچه میزارن رو معنیش رو نمی دونن.. همین جوری چون خاصه میزارن.. خوب جد و آباء ت خوب .. اومدیم و اون اسم معنیش میشد پی پی!!! میشد گاو.. تو نباید بدونی چه مهری به سرنوشت و شخصیت بچه ات می کوبی؟ (چند سال پیش تو تحقیقی خوندم که اسم انسان ها روی شخصیتشون تاثیر می زاره) یکی از وظایف پدر و مادر گذاشتن اسم نیکو بر روی بچه هست.. مطمئنا اون بچه ای که اسمش رو گذاشتن میخ!!! در نوجوونی سر پدر و مادر فریاد میکشه که چرا..مگه چه گناهی کردم که این کارو با من کردین.. موندم دقیقا میخوان چه جوابی بدن؟؟؟ 

من خودم به شخصه اسم دخترم یکی از اسم های خطرناک بود.. من نمی خواستم این اسم باشه.. و شوهرم اول پیشنهاد داد و دیگه هر اسمی من پیشنهاد می دادم میگفت نه.. ناراحت بودم.. با خیلی ها مشورت کردم.. به خیلی ها گفتم و نظرشون رو پرسیدم.. به هر کسی می گفتم ریحانه.. میگفتن به به "بوی خوش" .. مادر شوهرم هم در اولین برخورد گفت واااای بوی بهشتی.. این شد که نظرم تغییر کرد.. چون دیدم نظر عامه نسبت به این اسم مثبت هست.. و بعد که انتخابش کردم و این اسم ملکه ذهنم شد دیدم تو جامعه هم خیلی ها این اسم رو دوست دارن و انتخاب کردن و همش میگن اسم قشنگیه.. و خلاصه که رضایت دادم و الانم راضیم..

یادمه یکی از اطرافیان ما به خاطر این که خواهر اولش فاطمه بود و این هم دختر شده بود مادر بزرگش دنبال اسمی میگشت که اولش ف باشه.. و گذاشت فروه.. و از کجا این اسم رو آورده بود؟ اسم مادر یکی از ائمه که الان یادم نیست دقیقا کدام امام هست ام فروه بود(حالا بماند که قدیما زن ها رو به اسم پسرشون صدا می زدند و احتمالا فروه اون زمان ها پسر بوده و یکی از برادر های بزرگ امام بوده که مادر رو ام فروه صدا می زدند.. و خلاصه تمام دوران دبستان این دختر اعصاب و روانش به هم ریخته بود که بچه ها مسخره اش می کنن میگن فربه .. شانسی که آورده بود .. مادرش زیر بار این اسم نرفته بود و اسم شناسنامه ایش رو زهرا گرفته بود.و خودشم که به سن عقل رسید دیگه تو مدرسه همه جا خودش رو زهرا معرفی می کرد..

فقط من موندم مادر بزرگه دیکتاتور چرا اسم فهیمه.. فرزانه.. فروزان.. فرخنده.. فتانه..فائزه..فروغ..به ذهنش نرسیده.. که همه شون ف دارن و خیلی هم شکیل تر هستند و قابل فهم تر..

توروخدا دقت کنید در اسمی که انتخاب می کنید.. دچار بیماری خاص گرایی نشید.. شاگرد دارم که خودش نمی تونه اسم خودش رو درست تلفظ کنه..خودش معنی اسمش رو نمی دونه.. این که خوبه مامانش هم معنی اسمش رو نمی دونه.. حتی اگر خواستید خاص هم باشید اول تحقیق کنید.. از عامه مردم سوال کنید..ببینید نظر عامه چیه.. و بعد اسم بزارید.. نه این که هی بگید خصوصیه.. نمی خوایم تا روز تولد کسی بدونه اسم بچه مون چیه و بعد وقتی اسم رو گفتید و تو شناسنامه حک کردید ببینید چقدر مورد تمسخر قرار گرفته و دیگه تو پیشونی بچه بیگناه از همه جا بی خبر حک شده.. حالا درسته که مسخره کردن اسم چیز بدیه.. ولی جلوی مردم رو که نمی شه گرفت..ولی جلوی خودمون رو میشه..

[ پنجشنبه دهم مهر 1393 ] [ 23:15 ] [ من و دخملی ] [ ]
تموم شد..

تصمیم گرفته شد..

تکلیفمون امسال هم ناتموم باقی موند..

خواستن همه رو بریزن بیرون..

و دوباره دیدن دستشون مونده تو پوست گردو و به سختی رضایت دادن که برگردیم سر جامون..خیلی به سختی..

کار بهتری با ساعت کاری کم و حقوق مناسب پیدا نکردم..

و نتیجه همه این راه ها و کار ها این شد که..

دوباره برگردم سر جام..

امسال البته یه فرق عظیمی هست..

امسال من هم مربی هستم هم مادر..

هم موضع بالا دارم هم پایین..

هم نگرانم و هم مطمئن..

هم سفارش کردم هم شفارش شدم..

امسال سال سختی رو در پیش دارم..

هم باید حق ریحان رو از بین نبرم و هم حق دیگران رو..

هرجوری حساب کردم دیدم هم از نظر اقتصادی و هم از نظر زمانی نمی کشه زندگیم..

و با وجود همه ی معایبی که در این کار هست مجبوووور شدم که انجامش بدم..

البته این کار همونقدر که معایب داره مزایا هم داره و تقریبا بالانسه..

ولی خوب چون من قسمت اولش رو کشیده بودم میخواستم که این کار انجام نشه.. اما الان که نقشم متفاوت شده و از دختر بودن رفتم تو نقش مادر بودن دارم به قسمت دومش و مزایاش فکر میکنم ..

حدس زدید دیگه؟

ریحان امسال شاگرد خودم شده!!!!!!!

فقط موندم من که قبلا همه چیز رو بهش یاد دادم سر کلاس دیگه باید چی بهش یاد بدم؟

باید تحقیق و تفحص کنم تا راه مناسب رو پیدا کنم که هیچ آسیبی نه بچه ام ببینه و نه بچه های مردم.. به هردوتا هم زمان حق بدم و تا اونجایی که میشه ریحانم رو مستقل بار بیارم..

امروز که رفتم مدرسه به مدت سه ساعت اصلا از ریحان خبر نداشتم.. اصلا با من کاری نداشت..و همش تو حیاط بود با بچه ها.. بعد از سه ساعت که کارم تموم شد یهو یادم افتاد بهش.. گفتم عه من یک دختری هم داشتما برم ببینم کجاست..تمام امیدم اینه که در سال تحصیلی هم همین طور باشه..

امسال شاگرد شیطون و مادر حساسسسس زیاد دارم..خدا به دادم برسه..

البته اینم بگم که هنوز دست از گشتن نکشیدم.. هنوزم هر روز چک میکنم و کار هایی که مناسب می بینم رو زنگ میزنم و رزومه میفرستم.. ولی واقعیت اینه که ساعت کاری زیاد نمی خوام به خاطر ریحان که در مقطع حساسی هست.. یادمه یکی از معلم ها به خاطر دخترش که رفته بود پیش دبستان مرخصی گرفته بود که تمام مدت با دخترش باشه.. و میگفت سال اول هم مرخصی گرفتم که خیالم ازش راحت بشه..

ترجمه هم هست در کنارش..

نگرانم..

استرس دارم..

خوشحالم ..

هیجان دارم..

به دخملی که نگاه میکنم نگران میشم.. اما وقتی به روز هایی که باهم میریم سر کلاس و باهم میاییم خونه فکر می کنم هیجان زده میشم که میتونم خودم پایه های تحصیلی دخترم رو مطمئن و ایمن بچینم..این چند روز هم ریحان رو بردم مدرسه تا آزمون خودش رو پس بده.. بدک نبود.. از آزمونش نمره قبولی گرفت..:دی

برامون دعا کنید.. آرامش نسبی تو خونه حکمفرماست..امیدوارم زودگذر نباشه..

[ چهارشنبه نهم مهر 1393 ] [ 21:31 ] [ من و دخملی ] [ ]
نگووووووووووو

من فکر می کردم پیشرفت تکنولوژی سریع باشه که نسل بعدی از تکنولوژی های داغون زمان ما خنده اشون بگیره.. همونطوری که ما از تکنولوژی های قدیمیا خنده مون میگیره!!!! ولی دیگه فکر نمی کردم پیشرفت تکنولوژی اینقدرررررر سریع باشه که به گرد پاش هم نرسیم!!!!! یعنی چیزی با فاصله یک سال!!!! زمین و زمان اینجوری زیر و رو بشه...

دیشب دخملی موبایل قدیمی ام رو پیدا کرده.. همونی که یک سال پیش دستم بود و با این گوشی جدیدم تعویضش کردم..

بعد دستش گرفته و با تعجب نگاهش میکنه.. میگه مامان این چیه؟؟!!!! میگم موبایله دیگه.. موبایل قبلیم..

بعد هی باز و بسته اش میکنه و زیر و زبرش میکنه.. بعد میگه مامان این چرا دکمه داره؟؟؟!!!!!!!!

و من با فک افتاده نگاهش میکنم..

اگر هنوز یک سال نگذشته دکمه های موبایل که روزگاری باهاش زندگی ها کردیم چنان از مد افتاده که بچه هامون هم نمیشناسنش.. وای به ده بیست سال دیگه.. احتمالا خودمون هم اون زمان شگفت زده خواهیم شد از تکنولوژی هایی که یه زمانی باهاش عشق میکردیم!!!!

یادمه زمانی که گوشی قبلی رو میخواستم بخرم تمام دغدغه ام این بود که کوچکترین و ظریف ترین مدل رو بخرم که مثلا روی مد باشم.. گوشی قبل تر از این که اولین گوشی من هم محسوب میشد از این هم ظریف تر بود.. و اینقدر کوچیک بود که تو مشت قشنگ جا میشد و میتونستیم مشتمون رو ببندیم بدون مزاحمتی!!!!!

و حالا..
 هرچی موبایل وسیع تر باشه و سنگین تر باشه رو مد تره.. حالا دارم فکر میکنم که سال های دیگه قراره چه چیزایی مد بشه..؟

همکارم کنار من نشسته بود تو جلسه موبایلش زنگ خورد. وقتی گوشیش رو درآورد صفحه اش دقیقا دوبرابر گوشی من بود.. و من دیگه از جلسه هیچی نفهمیدم که.. چون همش دنبال اسم و مشخصات گوشیه بودم که ببینم چیه که از تبلت هم بزرگتره!!!:دی

دختره رو بگوووو... هنوزم اون تعجبش و علامت سوالای توی چشمش یادم نرفته.. و هنوزم یک سال نگذشته..

البته یه چیزی هم هست.. من احساس میکنم ریحانه خاطرات گذشته اش رو فراموش کرده.. بعضی وقتا از گذشته یاد میکنه .. ولی بعضی وقتا هم که من یه خاطره میگم میگه یادم نمیاد و واقعا هم میبینم که تعجب کده از چیزایی که میگم..ولی خوب موبایل دکمه دار هنوزم تو دست مردم هست.. تو دست من ندیده باشه تو دست دوستام و معلما و بقیه آدما که دیده!!!!!

کاش با پیشرفت تکنولوژی خصیصه های خوب رفتاری از دست نره..و یادمون نره یه روزی با فداکاری و ایثار عشق میکردیم.. با کمک کردن به دیگران حال خوبی بهمون دست میداد.. با مهربونی برای همدیگه برادری و خواهری میکردم و تمام هم و غممون مشکلات دوستامون بود و از چیزی که بودیم راضی بودیم..

اما..

همون قدر که صفحه های گوشی هامون بزرگتر شد قلبمون تنگ تر شد.. همون قدر که تکنولوژی تاچ و نانو پیشرفت کرد انسانیت پسرفت کرد..امروز دیگه به مادری که به بچه اش میگه خوراکیتو به هیشکی نده و خوت تنها بخور خرده نمیگیریم.. و تازه تشویقش هم میکنیم..و خیلی راحت بذر خودخواهی رو میکاریم و افتخار هم میکنیم.. امروز دیگه گوشی ها اصلا تو مشت جا نمیشن..ولی مهربونی هم دیگه تو قلب ها جا نمیشه...

 

پی نوشت: گوشی مورد سوال مذکور!!!

                                              Sony Ericsson W580 سونی اریکسون

[ سه شنبه هشتم مهر 1393 ] [ 9:46 ] [ من و دخملی ] [ ]
دوستان عزیز...

ممنون که بهم روحیه میدین ..

منم دقیقا فقط برای شما خودم رو لوس میکنم:دی

چون میدونم غر غرام اینجا بیشتر خریدار داره..:دی

و البته دوست هم ندارم که هی ناراحتتون کنم..

و یه نکته دیگه که لازمه بگم اینه که وقتی اینجوری منفی میشم و میزنم جاده خاکی یعنی یکی از راه هایی که رفتم به بن بست خورده و من به دیوار خوردم و مخم هنگ کرده..:دی

دیروزم اینجوری شده بود دیگه.. راهی رو رفتم و به بن بست خوردم..برای همین اعصابم دوباره به هم ریخته بود...

ببخشید به هر حال..

و این که رمز گذاشتم واسش برای این که پشیمون شدم از نوشتنش.. خودمم دیگه از نوشته هه بدم اومده بود..چیز خوندنی نداره.. افه و کلاس هم نزاشتم.. عشوه خرکی هم نیومدم.. فقط نخواستم دیگه کسی بخونه.. برای همین لطف کنید رمز نخواید..

خوب.. بریم سر اصل مطلب..

عرضم به حضورتون که..

کیا گردوزنی فصل پاییز باغدار ها رو دیدن؟؟؟

خیلی پروسه باحالیه..

یک آدم بسیار شجاع.. که تقریبا از زندگیش سیر شده!!! از یک درخت ده متری.. شایدم بیشتر چهارده پونزده متری میره بالا.. بدون هیچ جای پای مناسب و امنی.. بدون هیچ وسایل ایمنی خاصی.. و یک چوب درااااااز هم دستش میگیره تا بتونه سر شاخه های درخت رو بزنه..(تجربه ای که در بلند کردن اون چوب مخصوص گردوزنی داشتم بهم میگه که طرف علاوه بر شجاع بودن باید خیلی هم خر زور باشه.. چون واقعا چوب سنگینه و وقتی از تهش میگیری اونم با یه دست.. باید رضا زاده باشی!!!!)

و از اینجا به بعد تازه کار شروع میشه!!!!! که باید وسط اون همه رنگ سبز بگرده تا گردو ها رو که زیر برگ ها قایم شدن پیدا کنه و با اون چوب اینقدر بزنه بهش تا گردوهه راضی بشه از درخت بیافته پایین..

حالا اون پایین چه خبره؟

یه عده از زن و مرد و بچه.. بیکار وایسادن و دست به کمر سقف آسمون رو نگاه می کنن و هی به اون بدبختی که نمیدونه اون بالا خودش رو نگه داره یا چوب رو دستور میدن که فلان جا یه دونه گردو هست.. اونجا هم هست.. و طرفی که بالاست علاوه بر این که باید خیلی شجاع باشه و خیلی خرزور باشه خیلی هم باید حواسش جمع باشه و چشماشم تیز باشه که اون انگشتی که اشاره کرده به یه جایی و از اون پایین تقریبا دیده نمیشه رو ببینه و بفهمه دقیقا کجا رو میگن..

و بعد از یک ساعت تقریبا کار گردوزنی اون بالا تموم میشه.(بسته به پر حجم بودن شاخه های درخت ممکنه تا سه ساعت هم برسه حتی ممکنه طرف مثلا اون بالا ناهار هم بخوره!!!!).

و این که طرف زنده برسه پایین یا نه دیگه کسی بهش اهمیت نمیده!!! و بهش نگاه هم نمی کنه!!!و طرف خودش با تکیه بر توانایی ها و مهارت های خودش باید جا پا پیدا کنه بیاد پایین.. و اون عده ای که دیگه به طرف اهمیت نمیدن ایندفعه به جای سقف آسمون به زمین نگاه میکنن.. بعضا با یه چوب تو دستشون و زیر علف ها رو میگردن تا دوباره همون گردو های سبزرنگی که خودشون رو این بار زیر علف های همرنگ مخفی کردن پیدا کنن..

این وسط بعد از چند ساعت گشتن و پیدا کردن و جمع کردن پیرزن ها و مسن تر ها که سر کار نمیرن یا اگرم میرن براشون مهم نیست رنگ دستشون به سیاهی زغال بشه..دیگه حوصله گشتن و جون راه رفتن رو ندارن و یه جای صاف پیدا میکنن و خودشون رو جاسازی میکنن و شروع میکنن به جداسازی.. جداسازی خود گردو از پوست سبز گردو..بعد از دو سه ساعت طرف رو باید به زور از زیر خروار گردو ها و پوست سبز گردو ها پیدا کنی..

و من از کجا اینا رو به این دقت میدونم؟

چون پدر بزرگم باغدار بوده..و دوسه تا باغ بزرگ گردو داشت.. و تقریبا تا یازده سالگی من هم زنده بود خدابیامرز.. و تا سال آخری که سکته کرده بود هم سرپا بود و همیشه آخر شهریور و اول مهر این پروسه در خانواده ما موجود بود.. و چه عشقی میکردیم ما فنچول های فامیل.. و البته از همه کارآمد تر بودیم..چون ریزه میزه بودیم و تو هر سوراخی جا میشدیم و مارو جاهایی که دست بزرگتر ها نمیرسید میفرستادن که گردو ها رو جمع کنیم..و از همه مهم تر این که چشمامون تیز بین تر بود.و گردو هایی که بزرگتر ها از سر بی حوصلگی و خستگی نمی دیدن ما می دیدیم و جمع میکردیم.. مادر بزرگ و خاله بزرگه هم که دیگه سنشون گذشته بود و توان راه رفتن نداشتن مینشستن وسط گردو های جمع شده و همون جداسازی رو انجام میدادن.. و بعد از چند وقتی از دور که نگاهشون میکردیم چیزی جز رنگ سبز نمی دیدم و باید گردو ها رو کنار میزدیم تا خاله و مادربزرگ رو پیدا کنیم..

این دور همی های خانوادگی و این اتحاد فامیلی برام خیلی شیرین بود.. با دخی خاله میگشتیم و شیطونی میکردیم و اینقدر گردو میخوردیم که زبونمون زخم میشد!!!! مامانم و خاله ام با هم .. داداشم و پسر خاله ام باهم.. شوهر خاله ها باهم.. و هر کسی جفتی داشت برای این پروسه.. یه چیز دیگه هم از قدیم به ما رسیده بود کباب کردن گردو بود.. گردوی تازه ی کبابی محشری بود به خدا.. میانداختیم تو آتیش و بعد از 5 دقیقه تقریبا درش میاوردیم و میشکستیم و داغ داغ میخوردیم(ایش و ویش راه نندازین ها.. وقتی من ِ شکمو میگم خوشمزه بود بدونید که حتما خوشمزه بوده!!!!:دی)

اینایی که واستون تعریف کردم برای تقریبا بیست و سه سال پیشه.. هفت یا هشت سالم بود.. و با این حال همین قدر واضح یادمه.. الان دیگه از این خبرا نیست.. پدر بزرگی نیست.. باغ آبادی نیست.. گردو درخت چنانی نیست.. و گردو درخت هایی هم که هستند دیگه پیر شدن و بار چندانی ندارن..و از همه مهم تر این که دیگه برای ما نیستن..(انحصار. ورثه که شد به خاله هام افتاد و ما دیگه سهمی از اون باغ ها نداشتیم)

برای همین تقریبا سیزده ساله که فصل گردوزنی که میشه فقط صدای تق و تق ناشی از برخورد چوب با شاخه درخت ها سهم ماست ..و یاد اون زمان ها.. اون خوشی ها..اون بیخیالی ها..

دیگه حتی خاله هام هم که مالک اون باغ ها شدن اون گردو و گردوزنی رو به معنای قدیم ندارن..و برای اون ها هم حسرت شده .. مطمئنم که درخت ها هم برای اون زمان ها دلشون تنگ شده.. کاش قدر طبیعت رو بیشتر بدونیم.. و به جای تصرف و حذف کردن کلونی های طبیعتش و از بین بردن و منقرض کردن گونه های زیستی اونجا سعی کنیم زمین رو زنده نگه داریم..هی درخت قطع میشه و جاش ویلا و ساختمون سبز میشه..و اونی هم که ویلا سازی میکنه به جای این که حداقل بقیه باغ رو زنده کنه به جاش استخر و جکوزی و فضاسازی بلا استفاده می سازه.. چون نه حوصله رسیدگی به باغ رو داره و نه سواد این کار رو داره..میترسم همین جور اگه پیش بره از اون درختا هیچی نمونه و عین شهر پردود و ترافیک بشه بدون حتی یک گونه جانوری..

غرض از گفتن همه ی این ها این بود که این هفته که رفته بودم خوب فصل گردوزنی بود و از گوشه گوشه ی شهر صدای گردوزن ها میپیچید.. شاید یکی از اون دلگیری های عجیبم برای همین خاطرات بود!!!

پی نوشت: الان فکر نکنید پدر بزرگ من چقدر پولدار بودا.. اون زمان ها گردو اینقدر گرون نبود.. یه خوراکی خیلی معمولی محسوب میشد.. و درآمد باغدار های گردو از باغدار های سیب و زردآلو و انگور کمتر هم بود.. یهو گردو قیمت گرفت..الان چند سال بیشتر نیست که خوار و بار قیمت گرفته.. گردو زن ها هم دیگه مثل سال های قبل نیستن.. دیگه کسی آنچنان جرات نمی کنه جونش رو کف دستش بگیره و بره بالا..(زمان های قدیم خیلی عادی بود که یه نفر از بالای درخت گردو بیافته و جونش رو از دست بده.. فک کن علت مرگ رو می نوشتن افتادن از درخت گردو..)

و اونایی هم که موندن قدیمی هستن و خیلی هم گرون میگیرن تا این کار رو انجام بدن..

[ یکشنبه ششم مهر 1393 ] [ 17:52 ] [ من و دخملی ] [ ]
پیش نوشت: قبل از این که پست رو بخونید باید هشدار بدم که این پست صرفا برای تخلیه منفی نگرانه روحم هست.. و هیچ چیزی به غیر از غر غر و منفی نگری و حس بد نداره.. پس دوستانی که خودشون حالشون بده یا حوصله منفی بافی و غم و غصه رو ندارن لطفا نرن بخوننش و از همین جا اون ضربدر رو بزنن و برن وبلاگای دیگه..ترجیح میدم نخونید تا هی بیایید انتقاد کنید که چرا اینقدر منفی هستی و فلان و اینا..من فعلا زندگیم روی روالی افتاده که هیچ راهی به جز این جلوی پام نیست.

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه پنجم مهر 1393 ] [ 17:3 ] [ من و دخملی ] [ ]
ای خدااااااا....

باورم نمیشه ه ه ه ه ....

من آمادگیشو ندااااااارممممم....

از وقتی فهمیدم استرس گرفتم...

خدایا چقدر قدیمی ها راست گفتن که دختر بوته کدو هست و شب رشد میکنه!!!!!:دی

الان من باید چکار کنم دقیقا؟ من اینقدر این موضوع رو ندید گرفته بودم که حتی در موردش تحقیق هم نکرده بودم و الان سوادم صفره.. زیر صفر.. تنها سوادی که ازش دارم همون 5 سالگی خودم هست و خاطرات خودم دراین مورد و این که چقدر ازش میترسیدم.. برای همین همون ترسه منو ترسونده بازم..

البته به روی خودم نیاوردم جلوی ریحان.. و کلی هم تعریف کردم که چقدر بزرگ شده که این اتفاق واسش افتاده.. و الان دیگه مشخص شده که باید بره پیش دبستان.. کلی هم خاطرات خوب سرهم کردم که یه وقت نترسه ازش..ولی حقیقتش اینه که خیلی زود اتفاق افتاد .. خیلییییی زود.. با توجه به این که دخترم نیمه اولی هست انتظارم برای بعد از عید بود.. اما شش ماه زودتر اتفاق افتاد..

دیگه الان همه تون حدس زدید اتفاق مورد نظر رو .. مگه نه؟؟؟؟!!!!

بله درست حدس زدید دندوناش لق شده ه ه ه

هر وقت دندوناش رو نگاه میکنم یاد اون ترس بی حد و حصرم از دندون افتادنام میافتم.. مخصوصا که من یکی از دندونام رو اشتباهی جای هسته پرتقال خوردم!!!! (یعنی دقیقا همون اولین دندونم که لق شده بود)

و با توجه به این که پرتقال اون زمان وجود داشت و من هم شهریوری هستم میشه حدس زد که تقریبا مثل ریحان دندونام شروع کرده به لق شدن حالا یکی دوماه اینور تر یا اون ور تر.. ولی بازم نمیدونم چرا انتظارش رو نداشتم و الان هول شدم!!!!!

دوشب پیش بود تقریبا.. ریحان حرف میزد احساس میکردم دندوناش نامرتبه.. به خودم گفتم که ریحان دندوناش همیشه مرتب بود چرا الان حس میکنم کج شده و عین پیرزنا شده!!!! به دندون جلویی هاش دست زدم و جا خوردم .. قشنگ لق شده بود.. و تکون میخورد.. بغلیش هم همینطور.. دوتا احتمالا باهم میافته.. یا با فاصله زمانی خیلی کم..

خدایا.. چقد زود..

من هنوز مزه اون شیرینی که با اولین مرواریدی که تو آفتاب برق میزد و با دستم حسش میکردم از زیر زبونم بیرون نرفته که حالا داره همون مرواریدا میافته برای همیشه..تا یه سری مروارید دیگه در بیاد..

دندوناش هم همینقدر بی سر و صدا درومدن.. برعکس بچه های دیگه که تب میکنن و اسهال میگیرن و اینا نبود.. فقط علاقه اش به خوردن شصتش و دهن گذاشتن وسایل بیشتر شده بود.. دو سه روز بعد که بهش غذا میدادم قاشق تو دهنش میزاشتم صدا میداد.. اینقدر دندوناش کوچولو بودن که دیده نمی شدن.. دست کشیدم و حسشون کردم.. یادمه هنوز که چقدرررر  چلوندمش که بچه ام بزرگ شده و دندون درآورده..

اصولا بچه خود داری بوده و هست.. سر همین دندوناش هم یه هفته پیش انگاری به مامان جونش گفته بود غذا که میخوردم دندونام درد میگیره و مور مور میشه!!!! همین.. دیگه هیچ ابراز ناراحتی نکرده بود..

الان که خودم مادر یه بچه 5 ساله هستم نمیتونم بی احساسی بعضی مادرا نسبت به تفاوت های بزرگی که در بدن کودکشون رخ میده رو درک کنم.. خیلی از مادر های کلاسم اصلا متوجه نمی شدن که دندون بچه هاشون افتاده.. یا اگرم میفهمیدن میگفتن خوب اشکال نداره.. ولی الان من تو ذهنم کلی برنامه ریزی میکنم.. که هدیه براش چی بخرم.. آش بزارم یا نه.. و از این دست مسائل...

از الان دارم جای خالی دندونش رو تصور میکنم.. و این که لبخندش تا مدتی چقدر کج و معوج و بامزه میشه!!!! از الان باید حواسم باشه غذاها رو نرم تر درست کنم.. و لقمه ها رو با نون های سبک براش بگیرم..

خدایا...

من تحمل این همه تغییر یهویی رو ندارم..

کار خودم.. پیش دبستانی دخملی (که از نظر من بزرگترین تحول محسوب میشه) .. و الانم دندوناش.. احساس میکنم از زندگیم دارم جا می مونم..

[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 18:15 ] [ من و دخملی ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

می نویسم تا همگان بدانند این جبر زمان و مکان است که یک زن را تبدیل میکند به آن چیزی که نمی خواسته..
می نویسم تا همگان بدانند طلاق امر مخوف و جذام پیشرفته ای نیست که از بازگو کردن آن واهمه دارند...
می نویسم تا همگان بدانند که ازدواج همیشه راه خوشبختی نیست و طلاق هم همیشه راه بدبختی نیست...
امکانات وب