قالب وبلاگ

خاطرات من
روز نوشت های من و دخملی 

پیش نوشت: دوستان عزیز اگر کسی این جا خودش وکالت خونده یا همسرش یا دوستش .. خلاصه اگر می تونه کمک کنه در این زمینه لطفا دریغ نکنه.. می خوام بدونم در این زمینه حقی برای من ثبت شده یا نه..

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 14:36 ] [ من و دخملی ] [ ]
این چند روز به شدت اعصابم به هم ریخته بود..

یعنی چی که نسبت استخدام خانم ها به آقایون شده یک به صد؟

یعنی با این روند و با توجه به اجتماعمون دارن چند زوجیتی رو به صورت نا محسوس و زیر پوستی رواج می دن..

الان واقعا برای زنان بی سرپرست یا زنان سرپرست خانوار چه خوابی دیدن دقیقا؟

یعنی زن بی سرپرست یا سرپرست خانوار حق نداره شغل آبرومند و امن داشته باشه؟ خیلی با شرف و با ایمان باشه باید بره گدایی ؟ اگرم خیلی در بند شرافت و اینا نبود بره اعوذ بالله تن..فروشی؟

دو تا آزمون بزرگ تو همین فروردین اعلام کردن که خدارو شکر اون نسبت صد به یک رو هم اجرا نکرده بودن.. خیلی زووووور زده بودن وسط اون دویست تا مردی که قرار بود استخدام کنن یه دونه زن هم می گرفتن..

همه ی اینا رو دارم به مامانم غرولند کنان می گم.. نه برداشته نه گذاشته میگه واسه همینه که این یکی دختر خاله ات به اون یکی دختر خاله ات سفارش می کرد چی بخوره که بچه اش دختر نشه دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!

(آخه قبلشم کلی اعصابم به هم ریخته بود که تو مهمونی دختر خاله کوچیکه به دختر خاله بزرگه داشت می گفت که من ترشی خیلی دوست دارم و اینا.. من گفتم چه ایرادی داره مگه.. دختر خاله بزرگه گفت ترشی نخور بچه ات دختر می شه ها!!!!!! و من اینقدر مات شدم که کلا بحث رو رها کردم و رفتم کمک بزرگتر ها!!!!!!)

به مامانم توپیدم که تو و همه ی اون هایی که وقتی بهشون خدا دختر میده ناراحت می شن هیییییچ دست کمی از اون عربای جاهلیت ندارید که دختراشونو زنده به گور می کردن... به جای این که مساله رو حل کنید خیلی راحت صورت مساله رو پاک می کنید.

کاری که دقیقا دارن باهامون می کنن.. رسما میخوان خونه نشینمون کنن.. یا نهایت یه سری کار های چیپ با حقوق بسیار ناچیز رو برامون در نظر گرفتن که از گشنگی نمیریم..

درسته که آقایون نان آور خونه هستن و باید برای اونا کار فراهم بشه ولی ما اومدیم به جای این که تولید کنیم و کار آفرینی کنیم داریم از حق و سهم خانوم ها می زنیم و میدیم به آقایون..

یه هفته است سر این مساله به هم ریخته ام..

ولش کن...

من که همین جوریشم کار درست و درمونی ندارم و به یه چیز الکی گیر دادم و الکی هم دارم حرص می خورم.. چیزی که قرار نبود به من بماسه.. حتما خانوما هم از این وضعیت راضی هستن که هیشکی هیچی نمی گه دیگه..

امروز اون مادر فیس فیسوی کلاسم که فکر می کنه بچه اش از دماغ فیل افتاده اومده بود با من صحبت کنه.. من فکر کردم سر قضیه صبح اومده بحرفه.. آخه صبح بچه اش دیر اومد و کلاس فقط یه صندلی باقی مونده بود که اون بشینه و اونم پیش شاگردی بود که دوسش نداشت.. وقتی گفتم دیگه جا نیست و دیر اومدی و چاره ای نیست باید اونجا بشینی زد زیر گریه و چنان عررررر می زد که انگار دو سه بار چکی لقدیش کردم!!!!!!

اول کلی باهاش صحبت کردم که اصلا کارش درست نیست و قرار نیست همیشه همه هر کاری که دوست داره براش انجام بدن و آخرشم مجبور شدم صندلی خودم رو بدم که بشینه!!!!!

ولی مامانه در مورد اون قضیه نیومده بود صحبت کنه..

اومد گفت خانم مربی ببخیشد قصد جسارت ندارم.. دخترم حرفی رو زده که اومدم بپرسم راسته یا نه؟!!!! گفتم بفرمایید. گفت دخترم گفته شما تو کلاس گفتید همه باید قبول کنید که ریحانه از همه تون بهتره!!!!!!!!

آقا شاخای مارو می گی؟ از چند جا زد بیرون!!!! گفتم : من ؟ من گفتم این حرفو؟؟؟؟(مادره می دونه ریحانه دختر منه!)

یه خورده فکر کردم ببینم واقعا همچین خبطی کردم یا نه؟ کمی که به خودم فشار آوردم یادم افتاد من فقط یک بار و فقط یک بار دخترم رو تشویق کردم که واقعا لایق تشویق بوده و اونم وقتی بود که من داشتم تو سر خودم می زدم جدول سودوکو رو به بچه ها بفهمونم و در همین حین که این کار رو می کردم ریحانه خودش تو تنهایی خودش نشسته بود و حل مساله کرده بود و جدول رو بدون این که من قبلا یادش داده باشم حل کرده بود.. و اونجا بود که گفتم آفرین ریحانه زودتر حلش کرد.. و بقیه بچه ها اومدن از روش نگاه کردن و یاد گرفتن و رفتن تقلید کردن و وقتی تموم کردن گفتن خوب خانوم ما هم تموم کردیم دیگه.. و من گفتم بله آفرین ولی قبول کنید که ریحانه زودتر از شما تموم کرده.. و این مادر و بچه اش این رو  تعمیم دادن به همه ی روز ها و حالت ها و این که من دارم به زور به شاگردا می فهمونم که دختر من از همه تون بهترینه!!!!!.. در حالیکه این طفلی رو من همش دعوا می کنم چون می دونم کسی نیست بیاد یقه ی منو بچسبه سختگیر تر از همه هستم براش ..

قضیه رو برای مادره تعریف کردم و گفتم که آهان اون یه دفعه رو گفتید که ریحانه کارش رو زودتر انجام داد؟ خانوم فلانی من فقط ریحانه رو تشویق نمی کنم.. هر کسی که کارش رو بهتر و زودتر انجام بده تشویق می کنم.. فرقی نمی کرد اگر دختر شما یا هر کس دیگه ای اون کار رو زودتر انجام می داد تشویق می شد. کما این که دختر شما همین امروز کارش رو خوب تموم کرد و تشویق شد..

و اونجا بود که دیگه تصمیم گرفتم سفت و سخت وایسم جلوی این مادر و بچه ی ننرش..

بهش گفتم خانوم فلانی یه فکری به حال وضعیت دخترتون بکنید.. مدیریت هیجانش به شدت پایینه و نمی تونه حل مساله کنه.. و براش امروز صبح رو مثال زدم.. مادرش گفت بله خودم هم همین مشکل رو دارم باهاش.. گفتم خوب شما مدام براش مساله رو حل می کنید اون یاد گرفته پشت شما مخفی بشه.. اجازه بدید مشکلاتش رو خودش حل کنه.. مدام راه حل رو تو ذهنش نزارید.. وقتی داره گریه می کنه بهش بها ندید.. و وقتی گریه اش آروم شد بخواید که مساله رو براتون توضیح بده.. این که کجاش ناراحتش کرده رو توضیح بده و به جای این که راه حل بدید ازش بپرسید به نظر خودش برای حل مشکلش باید چه کار کنه.. بزارید راه حل پیدا کنه.. امروز مثل ابر بهار وایساده بود گریه می کرد و مثل بچه های کوچولو شما رو صدا می زد و این در حالیه که 5 ماه دیگه باید بره کلاس اول و با حجمی از مشکلات دست و پا بزنه که تنها حلالش خودش هست و خودش.. مشکل دخترش رو قبول داشت ولی مشکل خودش رو نه.. کلی راه حل دادم بهش بلکه یه ذره از این حالت مهاجم گونه بیاد بیرون .. گمون نکنم ولی این اتفاق بیافته.. بچه ها آیینه ی رفتار مادر و پدر هستند.. و معمولا در این سن مادر.. ما خودمون نمی فهمیم داریم چه شخصیتی برای بچه می سازیم..ولی وقتی بچه جلومون می ایسته تعجب می کنیم که این چرا اینجوری شده..
امروز یه کنفرانس پیدا کردم که عالی بودا عالی... یعنی سخنران هاش اونایی هستن که من قبولشون دارم ولی وقتی رفتم بهای بلیط رو خوندم ترجیح دادم در جهل بمونم تا آگاه بشم!!!! کمترین قیمتش صد و پانزده هزار تومن بود.. یعنی یک سوم حقوق یک ماه من...
من این مبلغ رو بدم بلیط بخرم دیگه تا آخر ماه کم میارم خوب...

بماند..

راستی فکر نمی کردم که مطلب پست قبل اینقدر با استقبال مواجه بشه.. ذوق کردم راستش:دی ممنون از توجهتون..

فقط یه مطلب خیلی خیلی مهم رو در پست قبل یادم رفت ذکر کنم که لازم دونستم اینجا بگم..

ببینید دوستان.. ذائقه ی هر فردی برگرفته از ذائقه ی خانواده اش و سنتش هست..این که ژاپنی ها سوشی و انواع ماهی خام رو درسته می خورن و به به و چه چه می کنن ولی ما حتی به ماهی خام دست هم نمی تونیم بزنیم به خاطر ذائقه ای هست که مادر هامون در بدو تولدمون بهمون القا کردن..

این که من تا همین دو سه سال پیش ماهی نمی تونستم بخورم و حتی نگاه کنم و فقط شب عید به ضرب و زور کلی چاشنی می خوردم به خاطر ذائقه ای بود که در خانواده ام شکل گرفته بود و نفرتی که مادر و مادر بزرگم از بوی ماهی داشتند .. این که هنوز هم در سن سی سالگی نتونستم به میگو نگاه کنم و حتی شکلش هم چندشم می شه به خاطر همون ذائقه خانوادگی هست..

پس یادتون باشه این شما هستید که ضامن سلامتی بچه هاتون در آینده هستید..اگر می خواهید آینده فرزندتون عاری از سرطان ، سکته های قلبی و مغزی و کبد چرب باشه از همین الان باید اقدام کنید.. البته بهترین وقتش از همون شش ماهگی هست که بچه شروع به غذا خوردن می کنه.. ولی همین الان هم دیر نیست.. و اولش هم باید خودتون رو و عادات غذایی خودتون عوض کنید .. اینجور نیست که لب به ماهی نزنید و انتظار داشته باشید بچه بخوره.. این جور نیست که آبگوشت رو پیف پیف کنید و انتظار داشته باشید بچه به به کنه.. راستش رو بخواید من آبگوشت و ماهی دوست نداشتم.. ولی از وقتی بچه دار شدم و دیدم بچه ام داره به واکنش من به غذا نگاه می کنه شروع کردم با ولع خوردن.. آبگوشت رو مخصوصا.. چون قابل تحمل تر بود.. اینقدر تعریف کردم که الانم ریحانه بگه دوست دارم و بخوره..

توی خوراکی گذاشتن هم اون قسمت خلاقیتش خیلی مهمه.. ولی یادتون نره که ما این همه خلاقیت رو برای رسوندن غذا های سالم به بدن بچه و آشنا کردن ذائقه بچه با مواد غذایی سالم داریم خرج می کنیم. درسته که پسته و بادوم رو اگر درسته تو ظرف غذاش بزارید احتمال نود و نه درصد بر می گرده.. ولی اگر تو شیر برنج یا شعله زرد بریزید خورده می شه... درسته که قراره واسه خلاقیت شیر برنج و شعله زرد درست کنید ولی به این معنی نیست که بدن بچه رو پر کنید از چربی ترانس و سم سفید(یعنی شکر).. ما که قرار نیست اندازه ی یه گردان نذری شعله زرد و شیر برنج بپزیم.. قراره واسه یه نفر اندازه یه کاسه کوچیک بار بزاریم .. پس بهترین مواد غذایی رو استفاده کنید..و به جای شکر حتما از عسل استفاده کنید.. اگر تو برنامه خوراکی های میان وعده قراره حلوا بزارید از حلوای هویج ، شیره توت سفید یا شیره خرما استفاده کنید.. و اگر هیچ کدوم در دسترستون نبود می تونید عسل رو آب کنید و به جای شکر استفاده کنید.. آرد هم که حتما سبوس دار باشه دیگه..

اگر می خواید تیرامیسو درست کنید اول این که کیکش رو دست ساز درست کنید .. خامه اش رو خودتون بزنید که کم شکر باشه و وسطش هم می تونید به جای شکلات و نسکافه با شیره خرما یا همون عسل مزه دارش کنید..پودر پسته و پورد فندق در تیرامیسو به شدت جواب می ده و خورده می شه..

آب میوه صنعتی و شیر کاکائو صنعتی رو خواهش می کنم بیخیال بشید..اصلا طرف شیر قهوه نرید .. اصلا و ابدا... بهترین آبمیوه ها همون شربت های خانگی هستند.. ولی یادتونه که گفتم بعضی آبمیوه ها مثل آب پرتقال سریع تلخ می شن.. و وقتی گرم بشن دیگه قابل خوردن نیست.. بهترین گزینه همون شیر هست(البته با تصور همین موضوع که دیگه روغن پالم نداره.. بدبختی یه غذای سالم هم دور و برمون پیدا نمی شه.. باید خودمون بسازیم والا!!!!!)

سبزی ها رو تا جایی که می تونید مستقیم و غیر مستقیم وارد سبد غذایی بچه ها کنید..یادمه مرضیه بچه اش پیاز نمی خورد..و اونم پیاز رو رنده می کرد.. و در سالاد پیاز نمی ریخت... شوهرش هم با مرضیه هماهنگ می کرد ، مرضیه دخترش رو می فرستاد دنبال نخود سیاهی چیزی که باباهه زود بیاد خونه و پیازا رو جاساز کنن دختره نفهمه..مرضیه کار خوبی می کرد که پیاز رو رنده می کرد که دخترش با مزه اش آشنا بشه ولی کاش همین کار رو تو سالاد هم انجام می داد.. اون انجام نداد شما انجام بدید..  دختر منم پیاز نمی خوره من آب پیاز رو با سالادش مخلوط می کنم.. کاهو رو تا اون جایی که می تونید قاطی ساندویچ فلافل و همبرگر و کتلت و کوکو شون قاطی کنید.. گردو رو آسیاب کنید و با پنیر میکس کنید و ریحون رو هم خرد کنید و باهاش قاطی کنید و لای نون تست بمالید..(این مورد رو حتی اگر تو مدرسه نخوردن برای صبحانه پیاده سازیش کنید)

امسال مهر ماه من خیلی برای روز هایی که ناهار نداشتیم غصه می خوردم تا این که تصمیم گرفتم یه سری غذا آماده کنم. برای همین حدود 88 تا فلافل زدم همون اول.. یعنی با یک بسته نخود تونستم اینقدر در بیارم.. و البته هنوز که هنوزه روزایی که ناهار نداریم فلافل می خوریم:دی

کارش یه روزه ولی حدود شش ماه (مخصوصا برای ماها که کم جمعیت هستیم) دوام میاره.. همبرگر و فلافل رو می تونید خودتون تهیه کنید.. چرا آخه آدم از بیرون بخره که معلوم نیست چی توشه..

کوکو و کتلت ها رو با روغن زیتون سرخ کنید.. با حرارت کم برای روغن زیتون  اتفاقی نمیافته..

اگر می خواید از ژله استفاده کنید برای خوراکی حتما با آب میوه طبیعی که خودتون می گیرید استفاده کنید..(اون آب سرد رو نریزید و آب میوه بریزید) میوه ها در ژله به خوبی خورده می شن و چون هوا بهشون نمی رسه کمتر رنگ عوض می کنن و آب میاندازن برای همین شکیل تر باقی می مونن..

از خرما غافل نشید.. توپک های کیکی اگر میخواید درست کنید به جای خامه با خرما مخلوط کنید که حالت چسبندگی بگیرن.. حتی می تونید کمی گردو یا پسته رو هم خوب رنده کنید که زیر دندون نیاد و مخلوطش کنید..و بعد این توپک رو در شکلات آب کرده قرار بدید که یه لایه هم شکلات بگیره و محبوبیتش بیشتر بشه..

 

خلاصه کنم این مفصل رو..

ما مادر ها فرشته های نگهبان بچه ها هستیم.. ما راهنمای راهشون هستیم از الان تااااااا زمان مرگشون..سعی کنیم نگهبان های خوبی براشون باشیم.. همه ی ما خلاق هستیم و من اینایی که گفتم رو می دونم یک درصد چیزایی که به ذهن شما رسیده به ذهن من نرسیده.. فقط مشکل اینجاست که روزمرگی یا مشغله ها اجازه بدن یا نه..

ولی یادتون باشه وسط همه ی مشغله هامون باز هم می تونیم وقت پیدا کنیم برای بچه هامون..

چرا این پست رو مجبور شدم دوباره توضیح بدم؟ برای این که وقتی خودم رفتم خوندمش احساس کردم یه جوری نوشتمش که کلا پنیر و گردو و میوه رو بردم زیر سوال و غذاهای سالم رو نابودشون کردم.. و وقتی هم که به خوارکی های پیشنهادی نگاه کردم و به زیر ساخت های بازاریش دقت کردم دیدم اگر قرار باشه اونجوری که تو بازار هست ساخته بشه واقعا ناسالمه و من دارم سلامتی بچه ها رو به خطر میاندازم..برای همین لازم دونستم توضیح بدم که منظور من از پخت اون غذاها این هست که موارد سالم و مقوی که لازمه به بدن بچه ها برسه رو در حجمی از خلاقیت و زیبایی و در قالب غذاهای دوست داشتنی بهشون بدیم و با مزه شون آشنا کنیم.. تا ایشالا بزرگتر بشن و به سن عقل برسن و خودشون همین غذاهای سالم رو برای خوارکی هاشون انتخاب کنن..

راستی خیلی دوست دارم از خلاقیت شما ها برای خوراکی بچه ها استفاده کنم.. شما از چه چیز هایی برای خوراکی استفاده می کنید که مورد استقبال قرار می گیره ؟

[ یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:31 ] [ من و دخملی ] [ ]

یکی از دغدغه هایی که با مادر شدن به زندگی روزمره ات اضافه می شه دغدغه ی خوراکی گذاشتن برای بچه است در موقع مدرسه رفتنش..

برای مادر های شاغلی مثل من که دلشون نمی خواست بچه ناهار و صبحانه ی مهد کودک هایی رو بخوره که حتی به نظافت محل بازی بچه ها اهمیت نمی دادن این دغدغه فقط مختص زمان مدرسه نیست و به شخصه برای من از دومین سال زندگی دخترک که رسما از من جدا شد و مهد کودکی شد، جزو لاینفک زندگیم شد.

این که خوراکی چی بزاری یه طرف قضیه است و این که دختر بد غذا و بد ادات هم کدومش رو بخوره طرف دیگه ی قضیه است.

حالا فقط مساله دختر خودم هم نیست که.. من با توجه به شغلی که انتخاب کردم هر سال باید نق و نوق یه عالمه بچه و اعتراض و شکایت یه عالمه مادر رو تحمل کنم و مشاوره بدم تا بالاخره بعد از یک سال دوطرف یاد بگیرن به تعاملی مشترک برسن با همدیگه!!!!

مادرانی که بچه هاشون رو مهد کودک نبردن در این مساله واقعا ناشی هستند. و البته این رو هم بگم که گاهی تنبلی و بی حوصلگی قاطی میشه و معظلی میشه!!! وقتی کودکت خوراکی ای رو نمی خوره خلاق بودن در این زمینه خیلی می تونه مفید باشه و به مادرانی که دارن بچه دار میشن یا بچه هاشون در آستانه مدرسه رفتن هست توصیه می کنم خلاقیت خودشون رو پرورش بدن که بعدا به مشکل بر نخورن:دی

خوب می گفتم..

به عنوان مادری که چهار ساله درگیر مهد کودک و مدرسه هستم خیلی مرارت ها در این زمینه کشیدم.. خیلی بغض کردم و اشک ریختم حتی.. زمانی که می دیدم دخترکم با وجود جثه ی کوچیک و نحیفش از شب قبلش که شام خورده تا ظهر روز بعد که میرم دنبالش فقط کمی آب خورده!!!!غم عالم به دلم می نشست.. دختر من عادت های بسیار بدی داشت و البته داره.. مثلا تا دو ساعت بعد از خواب بلند شدن اصلا اشتها نداره و عصبانیه و سریع با کوچکترین تلنگری گریه می کنه.. و برای همین کلا قضیه صبحانه تو خونه منتفیه و چیزی جز جنگ و دعوا بینمون نیست(یادش بخیر خودمم همین طور بودم !!!! برای صبحانه البته) و وقتی با کلی خوراکی روانه ی مهد کودکش می کردم مربی ها می گفتن ما گذاشتیم جلوش ولی هیچی نخورد!!!!

از همون روز های اول که این دغدغه برام به وجود اومد تمام تلاشم رو می کردم که مثل مادرم نباشم. البته مادر من هم خیلی زحمت می کشید و دقیقا مثل من خیلی زجر می کشید وقتی من خوراکی ها رو نمی خوردم ولی خوب مادرم قوه ی خلاقی در خوراکی ها نداشت. زمان ابتدایی یاد ندارم چیزی به غیر از کره و عسل و پنیر و گردو و سیب به مدرسه برده باشم.به جز موارد نادر.. و حالا توضیح میدم که الان که معلم شدم می بینم که فقط من نیستم که طرفدار این گروه غذایی نبودم بلکه کلا این موارد در بچه ها طرفداری نداره..و خوب مادرم در زمینه خوراکی گذاشتن ذهن خلاقی نداشت متاسفانه و با این که معلم بود و در بین بچه ها می چرخید هم از خوراکی بچه های دیگه ایده نمی گرفت و سفت و سخت وایساده بود که برای من لقمه ی نون و پنیر بزاره و بااااید منم بخورم.. دست به دامن همه ی معلم ها می شد که به من سفارش کنند حتما خوراکیم رو بخورم و من هم از گلوم پایین نمی رفت. گاهی دست و پام به لرزه میافتاد از گرسنگی ولی رغبت نمی کردم برم سمت خوراکیم.. چی میشد که دیگه دو سه گاز بزنم از سر ناچاری تا از گرسنگی نمیرم!!!!!

همیشه این مساله در ذهن من بود و حتی بزرگ هم که شدم حرفش که پیش میومد شاکی بودم از این قضیه(البته مامانم هم شاکی بود که چرا نمی خوردم!!!) و وقتی برای خودم این دغدغه به وجود اومد به خودم قول دادم که مثل مادرم نباشم.

خلاصه کنم دیگه.. من چهار سالی می شه که دارم آزمون و خطا می کنم.. خوشبختانه شغلم هم در این زمینه کمکم کرده تا ایده های قشنگ و جالب مادرای خلاق دیگه رو هم پیاده کنم و اگر یه سری چیزاش باب طبع دختری نبود تغییرش بدم..

البته بگم باز هم مشکلات هست و اینطور نیست که دخترک همه ی خوراکی هاش رو بدون ناز و ادا بخوره.. ولی میدونم دیگه براش بهانه ای نزاشتم که بعدا بگه تنوعی در خوراکی های من وجود نداشت و تو بلد نبودی و اینا..

در این 5 سال کارم و آزمون خطای خودم خیلی چیز ها رو از بین بچه ها یاد گرفتم..

یاد گرفتم که نون و پنیر و گردو از کمترین محبوبیت بین بچه ها برخورداره.. به دو دلیل.. اول این که خیلی معموله و هر صبح تو خونه هم همین رو میخورن.. دوم این که پنیر به سقف دهن می چسبه و نیاز داره به مایعاتی مثل شیر آبمیوه یا چایی که معمولا مادر ها این مساله رو در نظر نمی گیرن و برای بچه ها مایعات نمی زارن و بچه مجبوره آب بخوره که کلا یه چیز بی مزه ای از آب در میاد و بعد از دو سه لقمه از خیر نون پنیر می گذرن. بماند که بعضی از مادر ها حجم دهن خودشون رو اندازه می گیرن و به ابعاد اون برای بچه لقمه درست میکنن و بچه حتی نمی تونه اونو با دو تا دستش نگه داره و تو دهنش جا نمی شه( دیروز یکی از بچه ها سر همین لقمه وحشتناکی که مادر درست کرده بود یکی از دندونای شیریش که اصلا لق هم نبود از جا درومد!!!!!! )

یاد گرفتم که کره و عسل لقمه ی بسیار پر زحمتی هست به این دلیل که کره و عسل به دلیل گرمای داخل کیف کودک و تکون های کیف یک کودک بی توجه و شیطون ذوب میشه و تقریبا تمام محتویات از لقمه بیرون می ریزه و کودک که چندشش میشه به لقمه ی عسلی و کره ای دست بزنه یا کلا از کیفش درش نمیاره که بخوره یا خیلی گرسنه باشه تو پلاستیک نگه میداره و نهایت یه گاز بزنه و دیگه رهاش کنه(راستشو بخواید من خودم هم در این سن اگر لقمه ام اونجوری به کره و عسل آغشته بشه و همه چیزش بیرون بزنه رغبت نمی کنم بخورم!!!)

یاد گرفتم که تخم مرغ وقتی از پوستش میاد بیرون و تکه تکه می شه بوی بسیار بدی می گیره که خوردنش رو غیر قابل تحمل می کنه هم برای خود کودک هم برای اطرافیان.. و از بس که بغل دستیا میگن چه بوی بدی چه بوی بدی کلا اعتماد به نفس کودک با خاک کوچه یکی می شه...

یاد گرفتم که میوه ها وقتی پوست گرفته میشن و تکه تکه میشن یا آب میاندازن یا تلخ میشن یا سیاه میشن... و کلا از شکل و شمایل میافتن و بچه دیگه خیلی باید گرسنه باشه یا علاقمند به میوه باشه که اون میوه های لاشه شده رو بخوره...(امسال یه شاگرد دارم که فقط میوه دوست داره و از عجایب جهان هست:دی) ولی خوب به غیر از اون شاگرد تقریبا اکثر میوه ها روانه سطل میشن.از بین همه ی میوه ها موز از همه بدتر هست.. چون هم لاشه میشه هم آب میاندازه و هم سیاه میشه!!!!! و یاد گرفتم که دندون های شیری بچه ها مقاومتشون خیلی کمتر از اونچیزی هست که ما تصور می کنیم و توان گاز زدن لقمه های بزرگ و البته سیب های درسته رو نداره و معمولا سیب های درسته همونجور درسته یا با یه بار گاز زدن روانه ی سطل میشن..

یاد گرفتم که کیک های بسیار بزرگ صبحانه به واسطه ی بزرگ بودنشون و کم بودن ساعت تفریح نصفه می مونن و مهم تر از همه این که به سقف دهن می چسبن و نیاز به مایعات مثل شیر و آبمیوه دارند وگرنه بچه با آب خالی میخوره و ترش می کنه و کلا زده میشه از کیک.. و معمولا مادر ها این دو تا قضیه رو نمی دونن. و بهش بها نمیدن یعنی به این فکر نمی کنن که اگر کیک نصفه بمونه دیگه تو جلد خودش که معمولا تکه تکه شده از دست بچه نمی تونه بمونه و براش پلاستیک یا ظرف غذایی نمی زارن و آبمیوه یا شیری رو هم روانه ی کیف بچه نمی کنن و این میشه که بچه نصف کیک رو میخوره و وقتی تفریح تموم شد و میبینه نمی تونه کیکه رو بخوره میاندازه سطل آشغال..

یاد گرفتم که آجیل ها برای بچه ها واقعا مشکل زا هستند. لای دندوناشون گیر میکنه و به شدت تشنه شون می کنه و چون طبع گرمی دارند مخصوصا در فصل بهار زیاد ازش استقبال نمی شه چون سریع زبونشون رو زخم میکنه و سقف دهانشون رو حساس میکنه.. برای همین اکثرا نمی خورن..

با این تفاسیر احتمالا میگید همون بهتر که هیچی واسه بچه نزاریم که از گرسنگی بمیرن!!!!!:دی

نه اینجورام نیست..

خیلی چیزا می تونن خوراکی های مفرح و سالمی برای بچه بشن که دقیقا جلوی چشم ما هستند ولی ما بهشون بی توجه هستیم.. البته تقصیر خودمون نیست.. چون ما پیرو مادرانمون هستیم و خوراکی هایی که برامون میزاشتن و یه جورایی عرف شده اون خوراکی ها و می ترسیم از خودمون خلاقیت نشون بدیم یا بدتر ازون حوصله ی خلاقیت نداریم و این میشه که تقریبا همه ی مادر ها شاکی هستند از غذا خوردن بچه ها.. کافیه یک کمی به ذائقه ی بچه ها توجه کنیم و وقت و حرصی که برای گذاشتن خوراکی های تکراری با قابلیت دور انداختن بالا  صرف می کنیم خیلی کمترش رو می تونیم بزاریم برای ایجاد تغییرات..

راستش من خودم ایراد زیاد داشتم و به همه حق میدم اگر نتونن تغییر ایجاد کنند. چون سالیان ساله که روند خوارکی گذاشتن یه روند تکراری و ثابت شده (مثل نون و پنیر صبحانه مون که گاهی وقتا اینقدر سر صبحانه تکراری هست که اشتهای من رو کور می کنه) و احساس می کنیم اگر تغییر ایجاد کنیم سنت شکستیم!!!

من اوایل برای این که دخترم یه وقت به دست بچه های دیگه نگاه نکنه و حسرت نخوره به شدت اصرار داشتم که از انواع و اقسام خوراکی های بازاری براش بزارم و به اصطلاح سیراب باشه.. ولی بعد از یه مدت متوجه شدم دخترم داره هله هوله خور میشه.. حتی ناهار و شام هم دوست داشت هله هوله باشه و خوب این خیلی بد بود.. بعد رفتم سراغ خوراکی هایی که در بازار بود و احساس میکردم فایده اشون بیشتره.. مثلا کلوچه های خرمایی.. یا دنت ها.. کلوچه های خرمایی به شدت گرم هستند و خیلی با استقبال مواجه نشد ولی دنت تا دلتون بخواد مورد استقبال قرار گرفت ولی از وقتی متوجه مواد نگهدارنده اش شدم مصرفش رو خیلی محدود کردم..

بعد دیدم اینجوری نمی شه.. ریحانه صبحانه که نمی خوره.. ازونور از خستگی شام درست و حسابی هم که نمی خوره.. مدت زمان مدرسه هم داره خودش رو با هله هوله سیر می کنه وقتی میاد خونه ناهار هم اشتها نداره از بس که هله هوله خورده..

تصمیم گرفتم یه تغییر اساسی ایجاد کنم.. اینجا بود که اون آزمون و خطا به دردم خورد و تجربه های معلمی و البته تجربه های زمان کودکی خودم.. میدیدم که بچه ها نون و پنیر رو با سبزی خوب می خورن چون اون خاصیت چسبندگی رو کم می کنه.. ولی خوب ریحان من سبزی خور نیس که.. چی بشه من با بدبختی بتونم یه پر ریحون بزام گوشه لپش.. و این که بچه ها نون و پنیر و گردو رو هم بهتر می خورن.. این شد که اگر یه روزی دیگه ایده ای به ذهنم نرسید و مجبور شدم نون و پنیر بزارم لقمه های کوچک با پنیر و گردوی میکس شده می زاشتم.. نسبی بود دیگه.. گاهی میخورد گاهی هم که خوراکی هاش زیاد بود نمی خورد..

بعد از مدت ها به این نتیجه رسیدم که قران خدا غلط نمی شه که بچه صبح میوه نخوره.. عوضش میوه خوردن رو گذاشتم بعد از ظهر که داره تلویزیون می بینه یا بازی کرده و گرسنه است.. اینجوری در آرامش میخوره و کثیف کاری هم نمی شه..میوه ی بدبخت هم لاشه نمی شه..

بعد می دیدم که غذاها رو بچه ها خیلی خوب می خورن.. الویه.. کتلت.. کوکو سبزی ..کوکو سیب زمینی..ماکارونی.. سالاد ماکارونی..

البته ماکارونی رو ما وقتی شام درست می کنیم برای ناهار نگه می داریم دیگه برای ریحانه نمی زارمش که خیلی تکراری نشه براش.. ولی بقیه موارد رو گذاشتم و جواب داده واقعا..

و خوب فک ریحانه خیلی ضعیفه (نمیدونم چطور می تونم تقویتش کنم.. یه لقمه رو حدود 5 دقیقه می جوه و هنوزم دونه درشته!!!!!) اینه که به جای باگت و تافتون از تست طلایی استفاده می کنم.. و به نسبت راحت تره دیگه..

و در نهایت به یه موردی رسیدم که خیلی به ندرت در بین بچه ها دیدم ولی به طرز عجیبی استقبال می شه.. اونم دسر هایی هست که می تونیم تو خونه خیلی سریع درست کنیم . شیر برنج.. شعله زرد.. فرنی های برنج و نشاسته..حلوا.. توپک های کیک و شکلات.. تیرامیسو هایی که توش نسکافه ندارند..کیک های خونگی.. پاناکوتا .. ژله های میوه ای که اینجوری میوه ها راحت تر هم خورده می شن..

من اوایل همین امسال یه ظرف غذای بزرگ خریده بودم که کل خوراکی ها رو بزارم اونجا .. دو تا مشکل داشت یکی این که ریحانه نمی تونست درش رو خوب ببنده.. یکی دیگه هم این که نمی تونست تو کیف های فسقلیش درست و درمون جا بده.. و معمولا همه چیز به هم می ریخت اون تو..

هیچی دیگه رفتم یه سری ظرفای کوچیک خریدم که راحت تر باشه.. دسر ها رو در ظرفای کوچیک می ریزم که بتونه حملشون هم بکنه..

و اما یه مورد دیگه که کشفش کردم روی ریحانه هم به شدت جوابه سیب زمینی سرخ کرده است:دی

یه دونه سیب زمینی هم برگشت نداره:دی الان دیگه تقریبا هفته ای یک بار شاید هم دوبار ساعت 6 بلند میشم و یک سیب زمینی سرخ می کنم و یه ذره سس کچاپ گوشه ی کیسه فریزر جوری که بشه از گوشه اش روی سیب زمینی سس ریخت می ریزم و می زارم گوشه ی ظرف با یک چنگال ...(یه وقتایی هم حالم خیلی خوبه و کچاپ درست می کنم و دو سه روزی هم می مونه برامون)

الان دیگه جوری شده که غذاهایی که واسه ریحانه می زارم فرداش خوارکی بچه های دیگه است.. و خوب من خوشحالم که حداقل یه کلاس داره سنت شکنی می کنه و از اون شکایت های هر روزه مادر ها کمتر شده.. البته بازم هستند مادر هایی که هیچ جوره حاضر نیستند تغییر کنند و خلاقیت نشون بدن و با بچه ها درگیر هستند..

بله..

دغدغه های مادری خیلی زیاده.. این موردش هم ازون مورد هاست که در عمل دیده نمی شه ولی با کمی دقت متوجه می شیم که چقدر وقت و اعصاب مادر ها رو درگیر می کنه..ولی خوب میتونیم با کمی فکر کردن و با کمی تنوع هم همه ی مواد غذایی رو به بدن کودکمون برسونیم و درگیری بین خودمون رو کم کنیم..

امروز که از ساعت 6:15 تا 7 درگیر خوراکی ها دخملی بودم تا سیب زمینی ها رو خرد کنم وسرخ کنم و توت فرنگی ها رو بشورم و سر سبزشون رو بگیرم(هان یادم رفت توت فرنگی تنها میوه ای هست که ریحانه تو مدرسه می خوره و منم دریغ نمی کنم ازش) آب میوه درست کنم و اینا رو تو ظرف بچینم و ظرفا رو تو کیف بچینم یهو به ذهنم رسید این دغدغه.. و یادم افتاد که این قسمت از زندگیم با این که خیلی مهمه و خیلی ذهن منو درگیر کرده ولی کاملا فراموش شده.. عکسی به یادگار انداختم و خواستم تجربه هام رو با شما ها شریک بشم..

پی نوشت: عکس در اینستا موجود است..:دی

[ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 22:42 ] [ من و دخملی ] [ ]
سلام.. هزارن سلام و درود به بانوان سرزمینم که یک روز که هیچ همه ی روز های سال رو هم به نامشون کنند و از زحماتشون قدر دانی کنند باز هم کمه.

روز مادر ، روز زن ، و تولد حضرت فاطمه مبارکتون باشه. کادو هایی رو هم که گرفتید نوش جونتون باشه:دی

ما هم امسال یه کاردستی از دختری هدیه گرفتیم که تو پیش دبستان خودم یادشون داده بودم درست کنن و به مادرشون هدیه بدن:دی تازه اونم هی میگفت من اینو دوستش دارم.. نمی خوام به تو بدمش!!!!!!

بماند...

چقدر روز ها طولانی شده .. چقدر گرم شده.. الان اینجوریه خرداد و تیر و مرداد قراره چه جوری باشه؟

تو خونه ی ما که دیگه توان نشستن نداریم.. کولر روشن کردن هم یه خورده ضایعه پیش همسایه ها آخه ..

عرضم به حضورتون که به سرمون اومد از اونچه که می ترسیدیم..

من همیشه اینایی که سگ تو خونه نگه می دارن رو نمی فهمیدم. یه همسایه دو سه سال پیش داشتیم که یه سگ از این پشمالو قد کوتاها داشت که همیشه ی خدا واق واقش از پشت در شنیده می شد و اعصاب خورد کن بود. مخصوصا که میدیدم تو این دوزار باغچه رو به روی خونمون کارشو انجام می ده دیگه اعصابم بیشتر خرد می شد و می گفتم کسی که دوست داره سگ نگه داره مخصوصا تو جامعه ای که اکثریتشون سگ رو حیوون نجس می دونن باید ملاحظه ی جامعه رو بکنن. و سگ رو آزاد نزارن هر جا خواست پی پی کنه..تا این که مقررات وضع شد نگه داشتن هر گونه حیوانی در آپارتمان ممنوعه..و اونا هم مجبور شدن برن از اینجا

عیدی شمال هم که رفته بودیم دیدم یه سگ دست آموزی درست همونجایی که بچه ها توی آب بودن هی پوزشو میکرد تو آب و دستشو می کرد تو آب و خلاصه آب بازی می کرد و ریحانو کلا از اون منطقه بردم ..

اینا رو گفتم که بدونید چقدر حساسم به این موجود. البته بگم در عین حال هم به موجودیتش احترام می زارم و هیچ وقت راضی نشدم که به بهانه ی ولگرد بودن سگ ها اون ها رو بکشن و موجودیتشون رو ازشون بگیرن و این آدم های این جوری رو هم سرزنش می کردم. و معتقد بودم با هزینه ی کمی می تونن این سگ ها رو سامان بدن و از تو شهر جمع کنن. و حتی سگ های گرسنه رو که می دیدم سعی می کردم براشون غذایی تهیه کنم و کسانی که گربه ها و سگ های خیابونی رو تحت حمایت میگیرن و براشون غذا به محل زندگیشون می برن تحسین می کردم.

حالا چی سرم اومده؟

این چهارشنبه خوشحال و خرسند که بهاره و شکوفه ها درومدن و چقد کیف کنیم و اینا رفتیم ولایت مادری. در بطن ورود متوجه شدیم که یه توله سگ ته حیاط وصله !!!!

اینقدر کوچولو بود که به سختی می تونست تعادلش رو نگه داره. البته این عدم تعادلش یه خورده هم به خاطر سوء تغذیه ای که داشت بود. قضیه رو داداشم تعریف کرد .. که وقتی رفته بوده تو کوه و صحرا گردش این طفلی رو در حال احتضار پیدا می کنه که دیگه نفس های آخرش رو داشته می کشیده. سریع اطراف رو می گرده ببینه مادرش کجاست. صاحب داره یا نه. از محلی های اونجا هم می پرسه همه اظهار بی اطلاعی می کنن و میگن صاحب نداره( و برام سواله که چقدر بشر می تونه بی رحم باشه.. حتی نکرده بودن یه تکه نونی یا یه جرعه آبی به این طفلی بدن. ترسیدن پاگیرشون بشه) . هیچی دیگه داداشم که دلش نمیاد یه مورچه رو له کنه و علی رغم ظاهر خشنش دل رحیمی داره حیوون رو می پیچه تو گونی و میاره خونه و براش شیر میریزه تو ظرف. اون طفلی هم یواش یواش جون می گیره. حالا داداشم از من نسبت به فضله این حیوون حساس تره. و تمام تلاشش رو می کرده که این حیوون فضله اش رو یه جای دور از دسترس بریزه.. ولی خوب هر چی باشه بازم نمی تونه همیشه کنترلش کنه که.. داداشم می گفت موندم حیرون و ویروون. دلم نمی گیره وقتی توی باغه ولی دلمم نمیاد به امون خدا ولش کنم..اینقدر دستاشو شسته بود که دستاش پوست پوست شده بود!!!!!.. به شدت هم بامزه است توله سگ!!!!!! یه کارایی میکنه به قول داداشم جاشو تو دلت باز میکنه.. یه بار مامانم رفته بود دعواش کنه که چرا دستشویی تو باغ کرده بعد از دو سه دقیقه دقت کردیم دیدیم داره بچه گانه باهاش صحبت می کنه و با چوب نازش میکنه(از دست زدن بهش فراریه خوب) و باهاش بازی می کنه!!!!!!!! روز اول از دیدنمون خیلی ذوق مرگ شده بود و مدام روی کفشامون ولو میشد که باهاش بازی کنیم و پاچه هامون با دستاش میگرفت و گاهی هم گاز می گرفت. ما هم که جیغ می زدیم و فرار می کردیم و چوب بر میداشتیم دنبالش می کردیم که دنبالمون نیاد. از بسته شدن هم به شدت بدش میاد.. هر کاری میکنه که طنابو باز کنه.. یاد گرفته بود چطوری سرشو از توی طناب بیرون بکشه.. این آخریا که محکم تر می کردیم طنابو یاد گرفته بود با دندونای کناریش گاز می زد طنابو پاره می کرد !!!!

خلاصه این هفته حتی از تو خونه دلمون نمی گرفت بیرون بیاییم. تو باغ که اصلا و ابدا!!!! هر جا قدم میزدیم همش فکر می کردیم که این بچه اونجا ها راه رفته و ممکنه یواشکی دستشویی کرده باشه..

داداشه هم بهش وابسته شده عجیب... قربون صدقه اش میره حتی!!!!! هرچی هم میگیم یه صاحبی چیزی براش پیدا کن گوشش بدهکار نیست. معلومه که دلش نیست از دستش بده.. بهش میگیم حداقل ببرش واکسن بزن قرص انگل بده بخوره و ببرش دکتر مریضی چیزی نداشته باشه .. تنبلیش میاد.. بساطی شده دیگه..

روز اول مامان می گفت ولش کن بزار بره.. دیگه روز آخر خودشم انگاری دلش به حالش می سوخت.. می گفت یه خونه بیرون باغ براش درست کن همون بیرون باشه..

نظریه های مختلفی در مورد مادرش در خانواده شکل گرفته بود.. یکی می گفت مادرشو موقع رد شدن از خیابون ماشین زده.. یکی می گفت مادرش رو کشتن.. پسر خاله ام می گفت اینایی که سگ دارن وقتی توله دار می شن اگر دو تا باشه توله اشون (در واقع چند تا باشه دیگه) یکیشو نگه می دارن (احتمالا اونی که درشت تره و خوشگل تره دیگه) و بقیه رو می برن ول می کنن بیابون تا اون یکی شیر خوب بخوره و قوی بشه. این نظریه آخر واقعا از همه دردناک تر بود. نه؟

امروز اینقدر من و مامانم غر زدیم و من به داداشم گفتم بی مسئولیتی و یا نباید قبولش می کردی یا حالا که قبولش کردی در مقابلش مسئولی و این طفلی هنوز نه خونه ای داره نه مکان ثابتی داره و نه جای دستشویی کردن ثابتی داره و فقط غذا خوردنش نیست که باید به این چیزا هم بها بدی که بالاخره راضی شد رفت یه گوشه انتهایی باغ براش با بلوک یه لونه کوچولو درست کرد و به در بیرون بندشو وصل کرد که از سوراخ کنار در بتونه بره بیرون کارشو بکنه و بیاد تو لونه اش.. یادتونه که گفتم از بسته شدن به شدت بدش میاد؟ وقتی بسته بودش به در هر کاری کرد نتونست خودشو باز کنه.. با طنابه درگیر شده بود حسابی.. واسش غرولند می کرد و خط و نشون می کشید و گازش می گرفت و میکشیدش و داد و بیداد راه انداخته بود حسابی.. آخرشم دید نمی تونه انگاری قهر کرد و رفت تو لک.. لونه اش که آماده شد رفت توش خوابید و هرچی هم صداش میزدیم بهمون بها نمی داد.. باهامون بازی نمی کرد و کلا قهر بود.. که دیگه ما برگشتیم تهران..

دلم ولی برای شیطونی هاش تنگ شده.. میدونم که اینجوری با حساسیت های ما بیشتر عذاب می کشه و دلم میخواد یه خانواده خوب پیدا کنه.. ولی از یه طرفم اون انس و الفتی که بین اون و داداشم برقرار شده بود رو که می دیدم می دونم به این راحتیا راضی نمی شه بده به کسی..

اصن یه وعضی شده ... همه مون تو دوراهی سختی گیر افتادیم.. حالا اگر یاد بگیره فقط یه جای ثابت دستشویی کنه قابل تحمل تره.. ولی تو نت که سرچ کردم نوشته بود حتی سگ های خونگی هم بعد از چند سال تربیت بازهم خطا دارن و ممکنه جاهای ممنوعه دستشویی کنن.. یعنی تربیتشون نسبی هست..

ولی واقعا موجود باهوشیه.. همون روز اول که رفته بودیم خیلی تو دست و بالمون می چرخید و چون پاچه مونو گاز می گرفت ریحان ترسید..و گریه افتاد ، داداشم برای تنبیه یه چوب دستش گرفت و دوبار زد به زمین .. دیگه هر وقت میخواستیم از خودمون دورش کنیم یه چوب می گرفتیم دوبار که می زدیم زمین ازمون فاصله می گرفت.. با یک بار حرکت رو یاد گرفته بود.. جالب بود برام.. لونه رو که داشتیم می ساختیم اول از بلوک های مجزا می ترسید. بعد که سر هم کردیم یه خورده نگاهش کرد و رفت توش ولو شد.. هی گوشه کنارش رو بررسی می کرد و طبق خواسته خودش زیر و زبرش می کرد تا مورد دلخواهش بشه..داداشم میگفت ببین.. حالا اگه مرغ بود.. باید یه هفته به زووووور اون تو جاش می کردی و اونم فرار می کرد تا بعد از یه هفته بالاخره حالیش بشه اونجا مخصوص اونه!!!!:دی

فکر میکنم همین موارده که انسان های تنها رو راغب میکنه از بین حیوون ها سگ رو برای همدم انتخاب کنن. تربیت پذیری زود هنگامش مخصوصا وقتی توله است. و این که نسبت به بقیه حیوونا بامزه کاریش بیشتره.. ولی خوب .. نجاست بدن و فضله اش چیزی نیست که فقط در اسلام گفته شده باشه.. یه چیز ثابت شده است از نظر علمی .. که پاک کردنش محاله..

عکسشو احتمالا بزارم اینستا.. اینجا حوصله ام نمی شه.. واقعا عکس گذاشتن تو وبلاگ پروسه طولانی هست..

راستی ریحانه هم خیلی دوسش داشت. ولی چون به زور خودشو تو پاچه آدم جا می کنه و پای آدم رو به عنوان اسباب بازی در نظر می گیره و یهو گاز می گیره ازش ترسیده و زیاد جلوش نمیره. هر وقت بسته است میرفت می دیدش ولی وقتی باز بود جرات نمی کرد بره نزدیک.. بعد این دفعه آخر که بستیمش و نتونست خودشو باز کنه و قهر کرده بود و غصه از کل هیکلش می بارید، ریحان رفته بود باهاش درد و دل می کرد.. بهش میگفت اینجا خونه توئه برد جون.. ما هم اون جا خونمونه تو می تونی از اینجا مارو ببینی.. منم بابام یه جای دیگه زندگی می کنه!!!!! ما پیشتیم و دوستت داریم.. (بهش گفته بودم که این سگه مامانشو گم کرده و تنها مونده..و حیروون مونده بودم که چه تطبیقی داده بود با باباش..!!!!)

[ جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:22 ] [ من و دخملی ] [ ]
به به .. به به ..

می بینم که با فرا رسیدن سال نو بلاگفا هم تغییرات جدی ایجاد نموده...

راستی...

سلاااااااام .. حالتون چطوره؟ سال نو مجددا مبارک.. صد سال به از این سال ها..

تعطیلات خوش گذشت؟

یه حس غریبی بهم میگه امسال سال خوبی خواهد بود.. شروعش که با اون هوای ابری بارونی و تگرگی عالی بود.. و چون سالی که نکوست از بهارش پیداست احتمالا تا آخرش خوب خواهد بود..

گرچه ما هفته ی اول عید رو از بس که بارون اومد و هوا یخبندان بود و سررررد نتونستیم حتی سرمون رو از پنجره بیرون کنیم.. ولی بازم خدارو شکر که دلش به حال درختا و گل های تازه سر زده سوخت و نزاشت تشنه بمونن و حسابی آبیاریشون کرد..

عرضم به حضورتون که ما همون پنجشنبه راه افتادیم به سمت ولایت .. تا عید اموات رو کنار مزار مادربزرگم باشیم.. اولین سال بود که عید اموات اونجا بودیم.بعد از اولین عید اموات پدرم که تقریبا چهارده سال پیش بود دیگه نرفته بودیم اونجا.. عید اموات بود ولی زنده ها بیشتر فیض می بردن.. جاتون خالی ما حتی آش هم خوردیم!!!! گاهی فکر میکنم اینایی که این همه وقت و انرژی صرف می کنن برای خیرات رفتگانشون ، وقتی که اون ها زنده بودن هم همین قدر ارج و قرب میزاشتن؟ همین قدر هم وقت و انرژی میزاشتن براشون آیا؟

بعد یه نکته اینجاست که مادر بزرگم رو در یک گورستان جدا دفن کردن(به وصیت شفاهی خودش که میخواست محل به دنیا اومدنش دفن بشه) و پدر بزرگ رو جای دیگه.. پدر من و پدربزرگ هام و اون یکی مادر بزرگم همه تو یه گورستان هستن و این مادر بزرگم یه جای دیگه و مجزا در واقع.. خلاصه ما عجله داشتیم که به مزار بقیه هم برسیم و من در گیر و دار بودم که جمعیت سه نفرمون رو جمع و جور کنم تا زودتر بریم.. داداشم رو از یه ور جمع می کردم مامانه گم میشد.. تا می رفتم مامانم رو صدا بزنم داداشم با پسر خاله ام جیم میشدن برای آش و خوراکی هایی که اون طرف گورستان خیر میکردن!!!! اصلا بساطی بود.. دو دفعه هم تا دم ماشین رفتم و برگشتم!!!!! با بچه... بماند.. وقتی همه شون تجمیع شدن که بریم یهو یکی از پشت داداشه به زور راه باز کرد که بره..که باعث شد داداش یه سکندری هم بخوره.. برگشتم غضبناک یارو رو نگاه کردم دیدم پدر شوهر سابقه!!!!!!!!! بلههههههه.. به لطف این مادر بزرگه که فیلش یاد هندوستان کرده بود بعد از 5 سال که قیافه نحس این جماعت یادمون رفته بود دوباره چشممون به جمالشون روشن شد.. البته ایشون رو مطمئن نیستم که مارو دیده باشن یا نه.. که البته احتمال می دم دیده باشن که اونجوری از پشت داداشه رد شد.. منم یه ایشششش حواله کردم و راهمو کشیدم و رفتم.. تا برگشتم هم چشمم به جمال دایی شوهر سابق روشن شد!!! سرمو انداختم پایین که رد بشم دیدم یه دختره دم در گورستان به طرز عجیبی بهم زل زده و از کنارم رد می شه.. با وجود تمام تفاوت هایی که کرده بود شناختمش.. دختر خاله شوهر سابق بود!!!!!!!!!

ای مادر بزرگ ای مادر بزرگگگگگ.. نور به قبرت بباره ... نمی شد بیایی همین ور دل خودمون منو باز نبری تو اون جماعت ؟؟؟؟... (مادر پدر شوهر سابق اونجا دفنه.. پدر مادر شوهر سابق هم گویا همونجا دفنه..اینه که جمیعا ریخته بودن اونجا)

خلاصه با این که خیلی وقته فراموش کردم و دیگه فکرشون رو هم نمی کنم ولی این تجدید دیدار حالمو به هم ریخت که البته دو سه ساعت بعد از بین رفت..

هفته ی اول به شدت حوصله سر بر شده بود برامون.. خصوصا این که روز اول با صله ی ارحامی که از خانه مادر بزرگ مرحوم و دایی ام داشتم ویرووس عجیب و غریبی که گریبانگیر زندایی ام شده بود رو گرفتم و همون روز اول افتادم تو رختخواب.. دو سه روز بعدش هم که ریحانه.. تقریبا هفته ی اول مریض بودیم و همش هم نق میزدم که برگردیم تهران من خودمو برسونم دکتری جایی..

که مورد توافق جمع نبود..

هفته ی دوم با قطع شدن بارون و این که خاله وسطی داشت می رفت شمال ، ما هم هوس افتادیم که بریم مسافرت.. ولی مگه اینا همراه می شدن؟ از اصفهان و شیراز و یزد و کرمان ردیف کردم تا سریلانکا و هند و ترکیه و اینا!!!!! نیومدن که نیومدن.. و بزرگترین مشکل من با خانواده ام هم همینه.. که اصلا اهل گردش و مسافرت وگشت و گزار نیستن.. حالا آدم تهران باشه میشه یه کاریش کرد.. با دوستی فامیلی کسی رفت گردش.. ولی دیگه سفر های بین شهری امکانش صفره واسه من..

هیچی دیگه .. مجبور شدم اتمام حجت کنم.. گفتم یا فردا می ریم شمال .. یا من همون هفت صبح وسایلم رو جمع می کنم میرم تهران!!!!

تا همون فردا هفت صبحم هیچ خبری نبودا!!!! (مامان موافق بود ولی داداش که راننده اصلی بود مخالف.. کلا داداشم ساز مخالفه..) دیگه همون هشت و نیم نه بود که ریحانه سر صبحانه گفت پس چرا گفتیم میریم دریا نرفتیم؟ همین یه جمله کافی بود دل دایی اش آب بشه واسش و راضی بشه بیاد.. سریع جمع و جور کردیم و قبل ناهار راه افتادیم سمت شمال.. همش هم تو دلم آیه الکرسی می خوندم که اتفاقی نیافته که تقصیر من میشه از بس اصرار کردم..

فیروز کوه که رسیدیم دیگه از ناهار داشت می گذشت. رفتیم یه رستوران که به نظر میومد سرش به تنش میارزه.. یه ربعی هم سر جامون نشستیم ولی خبری نشد که نشد.. پرسنلش گیج می زدن.. من و داداشه به اتفاق می گفتیم پاشیم بریم.. ارزش نداره پولمون رو اینجا حروم کنیم با این اخلاق گندشون.. از همون اولم به نیت اکبر جوجه رفته بودیم ولی نمی دونستیم فیروز کوه کجاش اکبر جوجه داره و شهر هم داشت به اتمام می رسید و ترسیدیم دیگه تو مسیر چیزی گیر نیاد و اینا.. خلاصه پاشدیم رفتیم سوار ماشین.. هنوز صد متر نگذشته بودیم که اکبر جوجه رو پیدا کردیم..ذوق زده دیگه..

تعداد ماشینایی که رو به روی رستوران پارک بود قابل شمارش نبود. ما فکر می کردیم الان باید تو صف وایسیم تا نوبتمون بشه ولی اینجور نبود. فضا بزرگ بود و جا هم زیاد..

هنوز درست و درمون جاگیر نشده بودیم که دو تا نوجوون خوش اخلاق خوشامد گویی کردن. فیش رو گرفتن و 5 دقیقه نشده بود که مخلفات رو روی میز گذاشتن.. و چون دیدن مامان رفته دستاش رو بشوره ازمون پرسیدن که الان غذا رو بیارن یا بزارن چند دقیقه بعد که ما گفتیم همین الان بیارن..(گشنمون بود خو!!!!:دی)

بعد به داداشم گفتم راز موفقیت صرفا غذای خوب نیست.. راز موفقیت اون مدیریت کسب و کار و مشتری مداری هست که باعث میشه بین همه ی رستوران های تو راهی اکبر جوجه از همه جا شلوغ تر باشه .. واقعا خیلی مهمه که با طرفت چطور برخورد کنی.. متاسفانه بعضیا خیلی به خودشون مغرور می شن.. البته شنیدم که این اکبر جوجه ی فیروز کوه تازه افتتاح شده و فکر می کنم تا یک سال دیگه اون رستوران مزخرف با اون پرسنل مغرورش مجبورن کاسه و کوزه اشون رو جمع کنن و برن..

با احتساب ترافیک معمول عید تقریبا چهار 5 ساعت تو راه بودیم و دیگه وقتی رسیدیم کنار دریا داشت آفتاب غروب می کرد. ریحانه برای اولین بار بود که دریا به این عظمت می دید. قبلا رودخانه و استخر و حوض بزرگ دیده بود و فکر میکرد اون ها دریا هستند. بهش می گفتیم دریا دیدی تا حالا می گفت آره .. گرده و ازش فواره آب میزنه بیرون!!!!!:)))  کنار دریا که رسیدیم تعجب کرده بود.. فکر نمی کرد این همه آب می تونه یه جا جمع بشه!!! بردمش لب آب ولی شانس ما هوا ابری بود.. سوز سردی می زد و هاپو رو می زدی از لونه اش بیرون نمیومد.. ولی ملت همیشه در صحنه بازم ول کن ماجرا نبودن.. می لرزیدن و همچنان کنار دریا بساط کرده بودن.. و من برام سوال بزرگی پیش اومده بود که اینایی که میخوان تو چادر شب بخوابن اونم با بچه ی کوچیک دقیقا چه وسیله گرمازایی استفاده می کنن؟ تو چادر پلاستیکی که نمیشه آتیش روشن کرد.. برقم که نداره پس چجوری تحمل میکنن؟؟ اونایی که تجربه اش رو دارید تو سرما روشنمون کنید لطفا..

با خاله اینا قرار گذاشتیم.. و یک ساعت بعد همدیگه رو پیدا کردیم.. مثل دو تا آشنا که در ولایت غربت همدیگه رو پیدا کردن!!! انگار که صد ساله همو ندیدیم همچین از دیدن هم ذوق کرده بودیم که بیا و ببین. حالت عادیش اینقدر از دیدن هم خوشحال نمی شیم!!!!:دی

قرار شد شب اول همراه خاله اینا بریم خونه ای که داشتن..(پسر خاله قبلا اونجا درس میخونده و خونه داشته.. بعد که فارق التحصیل شد خونه رو از دست نداد.. پسر عموش هم همونجا قبول شد و خونه رو گرفت.. الانم هنوز مال اوناست) اول به ما گفته بودن دو تا اتاق داره. ما هم خوشحال شدیم که می تونیم زنونه مردونه کنیم راحت باشیم. ولی وقتی رسیدیم اونجا دیدیم یه اتاق داره با یه دیوار نصفه که هیچ حریمی نداره.(واسه همون یه دیوار نصفه می گفتن دوتا اتاقه!!!!). دیگه چاره ای نبود.. سفر بود و باید با سختی هاش می ساختم مخصوصا که خودم گفته بودم.. فرداش نمیدونم به خاطر رطوبت هوا و زمین اونجا بود یا چی که سرفه های من عود کرد. دیگه نفس نمی تونستم بکشم. معذرت می خوام سرفه که می کردم یه خروار خلط رقیق از گلوم دفع می شد...انگار که ریه هام آب آورده باشه!!!!!

با خاله اینا دسته جمعی رفتیم لب دریا..تو خونه قرار گذاشته بودن با هم بریم جنگل و کباب درست کنیم. بعد رفتیم لب ساحل ، داداشم گفت ناهار رو بریم همون جنگل بخوریم.. پسر خاله ام گفت جنگل سرده بابا کی می تونه بره جنگل!!!!

بعد ما برای شب دوم برنامه نداشتیم. قرار بود برگردیم خونه.. ولی هواش بدجوری مستمون کرده بود و دلمون نمیومد به این زودی ترک کنیم اونجا رو.. تصمیم گرفتیم یه پلاژ بگیریم حداقل وسایلمون جا داشته باشن.. یه پلاژ درب و داغون رو اجاره کردیم ولی خوش شانسی طبقه دوم بود و رطوبت اذیت نمی کرد زیاد و بوی نم هم نمی داد. هیچی دیگه همه ی برنامه ها کنسل شد. همونجا کباب درست کردیم و نماز و ناهار رو برگزار کردیم. بعد هم رفتیم خرید برنج و ماهی..

بازار ماهی فروشا رو اولین بار بود که به صورت شفاهی می دیدم!!! همش تو تلویزیون می دیدم.

این چوب خط زدنشون رو هم قسمتون شد حضوری دیدیم(همون مزایده گذاشتن ماهی های تازه صید شده) جالب بود..

ازون. برون مگه ممنوع نیست فروشش؟ پس چرا اینقدر زیاده اونجا؟ یکیش اینقدر بزرگ بود که کل میز رو گرفته بود.. داداشم تا اومد عکس بگیره یارو گارد گرفت که عکس نگیر!!!! کیلویی 95 تومن بود!!!!!!

حالا اون که خوبه.. یکی دیگه یه ماهی آزاد گذاشته بود تو یه جای مجزا روشم سلفون کشیده بود و بالاشم نوشته بود دست نزنید لطفا .. و همه وسوسه می شدن بدتر دست بزنن!!!!:دی یه نفر ازش پرسید چرا اینو اینقدر تحویل می گیرید و مگه چیه و قیمتش چنده و اینا.. گفت 600 تومن!!!! من و داداشم با فک باز تا مدتی در افق محو بودیم.. تصمیم گرفته بودیم کشیک بدیم نوبتی ببینیم کی میاد بالاخره اینو بخره ازش بپرسیم فازش چیه که نشد دیگه.. نزاشتن!!!!:دی

شوهر خاله ام میخواست به زووووور ماهی گردن آویزمون کنه.. ما هم که کلا ماهی خور نیستیم.. سال تا سال همین شب نوروز می خریم و می خوریم و اگر اضافه بیاد هم اینقدر می مونه تو فریزر که بو می گیره و می ریزیم دور!!!!  خلاصه دوتا سفید مجبور شدیم بخریم دیگه..دلم واسه ماهیا می سوخت.. همه شون بالا استثنا تخم داشتن و برای تخماشون دو تومن از روی ماهی کم می کرد..

بازار ماهی فروشا با این که جزو منطقه توریستی شمال محسوب نمی شه ولی برای من جزو قسمت جذاب سفر بود..

برگشتنی هم بازم رفتیم پلاژ با امکانات صفر املت پختیم (یعنی فقط گوجه و تخم مرغ و نمک داشتیم.. املت های من از قورمه سبزی ملاتش بیشتره برای همین میگم امکانات صفر!!:دی)

خاله ام یه زنبیل جادویی داشت.. میگفتیم نمک ..دستشو میکرد تو زنبیل نمک در میاورد. می گفتیم چایی ، چایی در میاورد.. می گفتیم گوجه، گوجه در میاورد، میگفتیم تخم مرغ، تخم مرغ در میاورد، میگفتیم قابلمه ، قابلمه در میاورد!!!!!!!! یعنی تا در قابلمه و کتری هم اون تو بود.. هیچی دیگه کلا مجهز سفر میکنه برعکس ما.. البته ما مشکلمون داداشه است که میگه یه هل پوچم نباید بردارید و همه چیزو باید بخریم تو سفر!!!!

املت رو که خوردیم و ظرفاشو شستیم خاله اینا قصد رفتن کردن به همون خونه خودشون.. همچین خدافظی غمناک و سفر به سلامت اینا حواله می کردن دیدنی..چون قصد داشتیم فرداش هردو حرکت کنیم به سمت ولایت..

حالا ما صبح بلند شدیم بدون هیچ امکاناتی.. شانس آوردیم خاله شب قبلش تو کتریش برامون آب جوش آورده بود و فلاسکمون پر بود.. نون و پنیر هم داشتیم با همون صبحانه رو جمع بندی کردیم.. ولی مگه می شد دل کند؟ تازه هوا داشت صاف می شد.و دریا روی خوش نشون می داد. ما خرید های جانبی رو نکرده بودیم.. رفتیم همون بازار نزدیک دریا و دلی از عزای ترشی ها و رب های مختلف انار و نارنج درآوردیم.. سهم ریحانه هم یه بادبادک و یه زنبیل حصیری بود..و البته لواشک و کلوچه و کوکی های مختلف..

برگشتنی گفتیم بریم از دریا خدافظی کنیم که این خدافظی یه چهار ساعتی طول کشید.. دیگه وقتی دل کندیم که بریم ساعت از دو هم گذشته بود و ناهار و نمازمون مونده بود.. رستوران های برگشت هم که خدا خیرشون بده یکی از یکی بدتر.. خاله اینا قرار بود از خونه خودشون راه بیافتن بیان به ما برسن.. ما هم همچنان در به در ناهار!!!!(شکمو هم خودتونید!!!!)

وسط میدون اومدیم مثلا از یکی بپرسیم در مورد اکبر جوجه(بله.. مشتری مداری تا این حد مشتری رو وفادار می کنه !!!:دی) به غلط کردن افتادیم.. واقعا از بعضی رفتار های زشت آدم از آدم بودن خودش ناراحت میشه!!!

از تاکسی داره پرسیدیم اکبر جوجه این نزدیکا کجاست(میدونستیم نزدیکش هستیم نمی دونسیتم دقیقا کجاست) یارو گفت چیه هی اکبر جوجه اکبر جوجه می کنید. چی داره این اکبر جوجه.. بیایید برید همین آشپزخونه مرکزی ما غذاهای عالی داره اکبر جوجه هم داره اگر بخواید. داداشم گفت اونجا منتظر ما هستن. می گفت خوب بگید بیان اینجا!!! اینجا هزار تا اکبر جوجه داره شما کدومش رو میخواید!!!(خلاصه می خواست بپیچونه که مشتری آشپز خونه خودش بشیم) دیدم داداشم جواب کم آورده گفتم ممنون ما خودمون پیداش می کنیم. و به داداشم فهموندم که گازشو بگیره بره..

پسر خاله که زنگ زده بود آمار مسیر رو بهمون داد و فهمیدیم که چقدر بهش نزدیک بودیم و اون نامرد فقط خواسته بود بپیچونه!!!!

بقیه اش هم قابل حدس زدنه.. خاله اینا مارو پیدا کردن و اومدن پیشمون.. البته بیرون رستوران. شوهر خاله ام گفت ما ایشالا دفعه ی بعد که اومدیم میاییم اینجا.. این بار خیلی دیگه مرغ خوردیم حالمون از مرغ داره به هم میخوره!!!!:دی راستم میگفت بنده خدا.. ما هم که اونجا بودیم به غیر از شام اول که مهمون خاله بودیم ماهی.. همه اش یا مرغ بوده یا محصولات مرغ!!!!

موقع برگشتن هم جاتون خالی یه 5 ساعتی تو ترافیک بیچاره شدیم. خاله اینا میخواستن برگردن فردا صبحش بیان که ما بهشون اطمینان دادیم به خاطر تمام شدن تعطیلات احتمالا همه ساعات روز همینطوری باشه.. بنده خدا ها اونا هم دنبال ما اومدن دیگه..

شب ساعت یازده رسیدیم خونه..

و من و ریحانه سرخوش از خاطرات خوشی که دریا برامون ساخته بود هنوز وارد خونه نشده بودیم دلمون برای وسعت دل دریا تنگ شده بود. و چقدر دلم برای این دریاچه ی تک و تنها می سوزه وقتی اینقدر کثیف می بینمش.. وقتی خودمون به بچه هامون یاد می دیم که بازی با دریا یعنی ریختن آشغال هامون داخل دریا.. دریا موج که می زد بطری های اندازه های مختلف بود که با این موج به ساحل نزدیک میشد و دوباره برمیگشت.

کاش بعد از این همهههه فرهنگ سازی حداقل یه ذره.. یه کوچولو فرهنگمون تغییر می کرد دلمون نمی سوخت..

ولی خوشحالم..

با این که خیلی اصرار کردم و تقریبا بیچاره شدم تا اینا رو راضی کنم به سفر عوضش دخترم وقتی وارد مدرسه شد یه عالمه خاطره خوب از دریا و گوش ماهیاش داشت که برای دوستاش تعریف کنه..

نکته جالبش اینجا بود که همین که وارد کلاس شدیم انگار که من یه فرد غریبه باشم و اصلا با اون نبودم اومد به تعریف کردن مو به موی خاطراتش. به بهانه این که من الان معلم هستم نه مادر..

برای بچه ها هم تعریف می کرد و من خوشحال بودم که دخترم برای تعریف کردن چیزی داره.. حالا دیگه می دونه دریا چیه و با استخر و فواره و حوض و اینا اشتباه نمی گیره..حالا میدونه گوش ماهی یا همون صدف چیه و چه شکلیه و از چی درست می شه..و خیلی اطلاعات دیگه که با ساعت ها حرف زدن و داستان تعریف کردن هم نمی تونستم بهشون دست پیدا کنم.من سفر کردن رو خیلی دوست دارم و واقعا به این موضوع اعتقاد راسخ دارم که با سفر کردن پخته شود خامی.. یکی از فانتزی هام هم ایرانگردی و در وسعت بیشتری (البته اگر بودجه اجازه بده ) جهانگردی هست..

ولی پایه خوب ندارم متاسفانه.. همسرم هم اهل مسافرت نبود. با اون هم پدرم درومد از بس گفتم یه ماه عسل دوروزه که می تونیم بریم و گوشش بدهکار نبود.. اون که دیگه نوبری بود واسه خودش.. ولایت مادری خودش رو هم نمی تونست تحمل کنه و میگفت موهام وز میشه!!!!(مرتیکه قرتی!!!)

البته جایی که ما داریم خیلی ها فقط برای روز های تعطیل می تونن بیان و براشون کلی خاطره میشه ولی چون برای ریحانه تکراری شده دیگه به عنوان تنوع محسوب نمی شه و حوصله اش سر می ره..

سخت بود..ولی نتیجه اش رضایت بخش بود..

دوستان ببخشید اگر حوصله سر بر بود.. ولی دوست داشتم اولین سفر دریایی دخترم یه جایی ثبت بشه که داشته باشه.. ترجیح می دادم که تو وبلاگ خودش باشه..

در پایان امیدوارم همه تون خوشحال و راضی باشید.

امیدوارم امسال را با خوشی شروع کرده باشید و تا پایانش هم همین طور باشه.

امیدوارم بهترین ها در سال نود و چهار براتون رقم بخوره..

 

[ یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 20:25 ] [ من و دخملی ] [ ]
هیاهوی مردم و عجله های آخر سال با این که آدم رو خسته میکنه ولی دوست داشتنیه.خبر از رسیدن بهار میده و نوروز. و فصل دوست داشتنی من که دو سه سالیه با این که تلاش میکنم از تک تک روز هاش استفاده کنم بازم کم میارم و دلم تنگش میشه. سال نود و سه سال خوبی بود برای من.البته مثل سال های قبل بازم کلی عقب موندم از خودم . ولی دو سه سالی هست دیگه خودم رو برای این موضوع اذیت نمیکنم.دارم تلاش میکنم ازون کمال گرایی مسخره ای که گریبانگیرمه نجات پیدا کنم و به جای این که مداااام چشمم به آینده باشه از حال خودم لذت ببرم.و بازم البته باید اعتراف کنم کار بسیار سخت و طاقت فرساییه.و پیشرفتم توش کمه ولی به همینم راضیم. این که مثل گذشته دم عید زانوی غم بغل نگرفتم که خاک بر سرم ارشد امسالم شرکت نکردم طراحی سایت بازم عقب افتاد چرا شغل پردرامدی ندارم چرا همسر خوبی ندارم چرا چرا و هزاران چرای دیگه !! خودش خیلی پیشرفت محسوب میشه. دو سه جا خدا خیلی خوشگل دستم رو گرفت و کشید بالا. جوری که خودمم باورم نمیشد بخواد اینقدر سریع مزد زحمت و شب بیداریم رو بده. نسبت به وضعیت کارم هم امسال راضی تر بودم با این که تابستون بلایی سرمون آوردن که از زندگی سیر شده بودیم و اول مهر واقعا انگیزه رفتن نداشتم ولی الان که به این شش ماه رفته نگاه میکنم میبینم از همش لذت بردم و لازم به ذکره که خودتون میدونید یکی از دلایلش هم وجود پاره ی تنم سر کلاس بود و بامزه بازیایی که در میاورد. اول سال به شدت نگران بودم که به خاطر درونگرا بودنش تنها بمونه و هیچ دوستی پیدا نکنه ولی خداروشکر الان جزو بچه های محبوب کلاس هست که بچه ها دوست دارن کنارش بنشینن و تو حلقه های بازی اولین نفراست که برای بازی انتخاب میشه که جای شکر داره. مادرا میدونن که ریحانه دختر منه و یکی دو تاشون به بچه هاشون گفته بودن که با بدبختی رفع و رجوع کردم. طفلی وروجکم هم هنوز سر کلاس بهم میگه خانوم. این شش ماه پیشرفت خیلی خوبی داشته و من راضیم. تنها اتفاق بدی که امسال افتاد فوت مادربزرگم بود ، خدا رحمتش کنه ، ما خیلی برای رفتنش متاثر شدیم ولی همه میدونستیم که خودش چقدر راضی بود به رفتن .پنج شش سالی میشد که میگفت من مهمون امروز و فردام و دعا میکرد تا زمینگیر نشدهدیگه بره. خدا همه ی رفتگان خاک رو بیامرزه. راستی امسال دو سه تا خواستگار خنده دار هم برام اومده بودن که به زندگی امیدوار شدم از همه جالبترشون یه پسر مجرد بود که زنداداشش بهم معرفیش کرره بود و من فکر میکردم که منطقش چی بوده که احساس کرده ما دوتا بهم میاییم!!! یکیشم یه آقایی بود که 2 تا پسر داشت!!! مستاجر بود و داشت اقساط مهریه خانوم قبلیش رو پرداخت میکرد!!! و همسر دوستش دنبال یه زن خووووووب براش میگشت و به همکارش که دوست و همکار سابق من میشد گفته بود اونم سریع من به ذهنش اومده بود!! رودربایسی دوستیمون نزاشت که بهش بگم عزیزم درسته طرف گفته دنبال یه آدم خوب میگردم ولی دقت کن ببین سطحمون میخوره اول یا نه بعد معرفی کن! نگفتم دیگه. یه آقا پسر مجرد دیگه ای هم معرفی کرده بودن که چون بچه دار نمیشد دنبال کسی بود که بچه داشته باشه خودش! و خواستگاری بیوه ها و مطلقه های بچه دار میرفت. بازم فکریم چرا به این نتیجه ی نامعقول رسیده بود و چرا به ذهنش نرسیده بود که دختر هایی هم هستند که بچه دار نمیشن و میتونه با یه دختر مجرد مطابق شرایط خودش ازدواج کنه و بعد اگر خیلی احساس کمبود فرزند در زندگیشون داشتند میرن فرزند خونده برای خودشون میارن.البته من اصلا باهاش صحبت نکردم ببینم چرا اون موقعیت به ذهنش خطور نکرده و این یکی موقعیت رو داره پیگیری میکنه. اینارو گفتم که دور هم خوشحال باشیم و گپ بزنیم و نتیجه اخلاقی بگیرید که چرا کلا قید ازدواج رو زدم!! بس که آدم تا به تا به تور من میخوره ! یه پی ام برام رسیده بود بر این مبنا که: کاش خدا زمانی که انسان رو میافرید جفتش رو هم در کنارش قرار میداد تا این همه آدم لنگه به لنگه زیر یک سقف ادای جفت بودن رو در نیارن!! و خداییش راست میگه.خیلی از ماها واقعا لنگه به لنگه با هم جفت شدیم و فقط یه زوج نامتعارف و نامتجانسیم که داریم پا رو میزنیم و زخم میکنیم و آخرشم یا از درد و عفونت میمیریم یا مثل من و امثال من مجبور میشیم و درواقع ترجیح میدیم لنگه باشیم. بماند.. سال نود و سه از نظر عاطفی و احساسی برام ارمغانی نداشت و خوب راستشو بخواید ازش توقع همچین چیزی رو هم نداشتم. از نظر کاری هم امسال فشار مضاعفی رومون بود ولی در نهایتش بازم دلنشین بود. از لحاظ اقتصادی هی بدک نبود .گرچه امسال من به خاطر حجم کم شاگردام نمیتونم حقوق کامل بگیرم ولی بازم خداروشکر یه سری کارا جانبی کوچیک انجام دادم که اون کسری رو تاحدودی جبران کرد. از لحاظ اجتماعی هم خیلی خوب بود. تو کارم شاید وضعیت استخدامم مشخص نشده و حقوق چندانی نداشتم ولی اتفاق هایی افتاد که منو bold کرد.مشخص کرد.و در واقع اسمم شناخته شد و این برام خیلی مهم بود که نشون بدم گرچه کارم با شغلم ارتباط نداره ولی من از پسش بر میام. در آخر باید بگم همه ی اینارو مدیون خدا هستم.اینا همونایی بود که اول پست گفتم خیلی خوشگل دست خدارو دیدم و منو خیلی قشنگ پشتیبانی کرد.ازش ممنونم و امیدوارم همچنان به پشتیبانیش در سال 94 هم ادامه بده!:دی و در نهاااایت دوستان خوبم چه اونهایی که روشن هستید و برام کامنت میزارید و چه اونهایی که خاموش و بیصدا میخونید و میگذرید. چه اونهایی که ازم دلگیر هستید و چه اونهایی که بهم لطف دارید. برای همتون سالی پر از سلامتی و شادی آرزو میکنم که خوشبختی واقعی در پس همین دوتا نهفته است.امیدوارم در سال نود و چهار هیچ بشری نا امید از درگاهش نشه و همه به آرزوهایی که به صلاحشون هست برسن.امیدوارم همه ی دختر پسرای مجرد و بیوه و مطلقه ی سرزمینم خوشبخت بشن و جفت خودشون رو پیدا کنن. امیدوارم همه ی کنکوری ها در رشته های مورد علاقه ی خودشون قبول بشن. بی خونه ها خونه دار بشن و بیکار ها یه شغل خوب با درامد مناسب پیدا کنن.اونایی که با همسرشون مشکل دارن مشکلشون به خیر حل بشه.اونایی که بچه دار نمیشن خدا بهشون یه نی نی سالم و صالح بده. اونایی هم که باردارن مثل دخی خاله خودم بارشون رو به سلامت زمین بزارن.امیدوارم همه ی نیرو ها پیمانی و رسمی بشن این مربیای پیش دبستانی ازینجا مونده ازونجا رونده هم سامان بگیرن و رسمی شن منم قاطیشونبرم!:دی امیدوارم سال نود وچهار همون سال رویایی باشه که در انتظارش هستید.و البته برای خودم هم همین ارزو رو دارم.دوسه تا چیز هست که باید خدا امسال بهم بده.برای تحققشون لطفا منو سر تحویل سال دعا کنید. پیشاپیش سال جدید رو بهتون تبریک میگم.عیدتون مبارک.
[ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 22:55 ] [ من و دخملی ] [ ]
سلام. عجیبا غریبا تازه بعد از دو سال گوشیم یادش افتاده قابلیت تایپ پست رو ارایه بده. دوستان ببخشید نگران شدید. لطفا نگران نباشید. من همیشه زمستونا دچار خاموشی وبلاگی میشم. این دو ماه هم به شدت مشغول کار بودم و هستم . وقتم اینقدر پره که گاهی ساعت شش غروب از سر کار میرسم خونه. تازه دوروزه یکم ترافیک کاری کم شده و من وقت کردم به اینجا سر بزنم. ریحانم خوبه و مشغول پیش دبستانیه. برامون دعا کنید ایشالا بهار بشه منم از خمودگی و خواب زمستونی بیام بیرون و بیشتر در خدمت باشم. هر جا هستید موفق باشید و خوشحال.
[ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 22:37 ] [ من و دخملی ] [ ]
این بابای همسایه بغلیمون خیلی بامزه است..

الان داشت دخترش رو می خوابوند.. اولش که کلی قلقلک بازی کردن..بعد دختره یه ریز حرف می زد.. دیگه بعد نیم ساعت باباهه اعصابش خورد شد و بلند داد زد: بابا بگیر بخوااااب دیگه.. اینقدر زر نزن... عزییییزم...

نه به اون زر نزنش.. نه به اون عزیزمش!!!!:دی

واقعا کار کردن با بچه ها اعصاب می خواد.. اعصاب فولادی.. گاهی فکر میکنم با فیلد کاری که انتخاب کردم رسما زدم ریشه خودم رو با تیشه نابود کردم!!!! گاهی هم برعکسش البته..

دوتا شاگرد وسط سال بهمون اضافه شدن و من خبط کردم قبول کردم.. با این که می دونستم چه مشکلاتی پیش میاد وقتی بچه وسط سال بیاد ولی بازم خر درونم عر عر کرد و قبول کردم..

الان هردوتاشون شدن معضل اساسی.. یکیش خودش و خانواده اش کلوپی برام شدن عذاب الیم.. اون یکی مادرش شده عذاب آسمونی..

یکیشون به شدتتتتتت شیطونه و رگه هایی از بیش فعالی داره که البته چون خفیفه می دونم که بهش دارو نمیدن و باید بسوزیم و بسازیم.. یکیشون دقیقا برعکسه اینقدر بی صداست که سال تا سال شاید یه جمله ازش بشنویم.. اونی که به شدت شیطونه پر شده از صفات رذیله اخلاقی که هرچی با مامانش صحبت میکنم هی میگن نه ما تو خانواده مون از این چیزا نداریم.. خواهر بزرگش هم تو مدرسه است و بسیار ساکته.. حالا این یه دونه از کجا اینجوری شده نمی دونم..والا پدر و مادرش که زیر بار نمیرن.. باباهه یه هفته بعد از این که ثبت نام کرد اومده بود دعوا که همه بچه ها همین طورن و بچه نباید زیر هفت سال اصلا تربیت بشه و باید آزاد باشه چرا مدام ازش شاکی هستین و چرا همش بهش می گید بشین !!!!!!.. بهش گفتم اگر عقیده اتون اینه پس چرا زیر هفت سال آوردینش آموزش ببینه؟ میگه آموزش.. پرورش مجبور کرده.. گفتم نخیر اصلا هم اینطور نیست. پیش دبستانی یه پایه غیر اجباریه.. اگر اجباری بود مطمئنا شما یک ماه نمی بردینش مهد کودک بعد خوشتون نیاد بیاریدش مدرسه.. خلاصه بساطی داشتم تا راضیش کنم دخترش مشکل داره.. حالام که دیگه پیداش نیست.. دختره هم هر رووووز مامانه رو آخر وقت می کشه که بابا باید بیاد مدرسه بچه ها رو دعوا کنه.. با مامانه  تقریبا سه روز در هفته دارم مشاوره میدم.. که چطور رفتار کنه. این قدر نگه اولی خوبه دومی اینجوریه جلوی چشم خود بچه.. اینقدر به عنوان کوچکتر ازش یاد نکنه بچه رو رسما دیوانه کرده از بس گفته تو کوچکتری باید احترام بزاری..ولی کو گوش شنوا.. اگر یه درصد.. فقط یه درصد به حرف من گوش داده بودن الان بعد از سه ماه باید حداقل یه تغییر رفتار کوچیک درش ظاهر می شد.. اما دریغ.. همچنان من و اون و بچه های دیگه کشمکش داریم.. چهار شنیه ای با یکی از بچه ها دعواش شده بود و به زور یه کلاهو از دستش می کشید اونم جیغ میکشید که مال خودمه.. اونم میگفت نخیر مال تو نیست!!!! منم داشتم تو اون شلوغی که مادرا دم در بودن و باید می بردمشون کار دستی های نصفه و نیمه بچه ها رو درست می کردم.. که دختره مورد نظرمون اومد با دعوا که خانوووووم این دو تا کلاه برداشته داره می بره خونشون.. بعد آخر وقتا من دیگه روانم قاطیه از دستشون.. بهش گفتم یعنی تو فکر می کنی دوستت اینقدر بچه است که نمی فهمه نباید کلاهی که مال خودش نیست رو برداره؟ یعنی تو فکر می کنی اون کلاه خودش رو نمی شناسه؟ اصلا ازش پرسیدی دو تا کلاه واسه چی داری؟ دیروز کلاهش رو جا گذاشته بود الان داره می بره خونه.. بعد این کوچیکشه ها.. راه میره تو کلاس و هی ایراد می گیره از نقاشی دیگران.. به مسخره می خنده و میگه عه عه عه چقدر زشت کشیدی!!!!! و مدام میره به زور مداد رو از دست بچه ها بگیره کاراشونو مثلا درست کنه.. درحالیکه کار خودش از متوسط کلاس هم پایین تره..

بعدم شاکیه که چرا هیشکی با من دوست نیست..خدایی شما همچین همکلاسی داشته باشید رغبت می کنید باهاش دوست باشید؟

اون یکی هم که از دیوار صدا میاد از این صدا در نمیاد من با خودش مشکل ندارم با مامانش مشکل دارم..

هی میاد امر و نهی می کنه که اینو تو کلاس نگید بچه من حساسه.. اونو نگید بچه من ناراحت می شه.. یه بار میگفت وای دختر من که اینقدر به حرف من گوش می کنه اصلا در این مورد مشکل ندارم. همون موقع دخترش داشت تو کوچه بازی می کرد.. این یه بار بهش گفت ندو.. دخترش گوش نکرد.. بعد یهو مادره پرید سمتش با چنان تحکمی با زبان ترکی باهاش صحبت کرد که من نفهمم چی میگه که دختره جا خورد. ولی خوب از لحن گفتارش مشخص بود دعوا و تهدیده احتمالا.. اینم چهار شنبه با یکی از عوامل مدرسه دعوایی راه انداخته بود بیا و ببین.. البته من سر کلاس بودم نفهمیدم.. بعدا به گوشم رسید.. که خودش و شوهرش خاک مدرسه رو به توبره کشیدن.. که چی.. یکی از عوامل گفته مادرا باید بچه رو پشت در مدرسه رها کنن و اجازه بدن خودش بیاد تو.. الان همه ی بچه های من خودشون میان سر کلا س به جز این یکی..

بعد از ماجرای چهار شنبه عذاب وجدان گرفتم شدید.. این همه مصیبتی که سر این دو تا کشیدیم کل مدرسه سر اون دوزاده تایی که از اول اومدن نکشیدیم.. اگر من زیر بار نرفته بودم و می گفتم دیگه جا نداریم و نمی شه و ظرفیت پر شده این اتفاقا نمیافتاد..

[ جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ ] [ 22:52 ] [ من و دخملی ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

می نویسم تا همگان بدانند این جبر زمان و مکان است که یک زن را تبدیل میکند به آن چیزی که نمی خواسته..
می نویسم تا همگان بدانند طلاق امر مخوف و جذام پیشرفته ای نیست که از بازگو کردن آن واهمه دارند...
می نویسم تا همگان بدانند که ازدواج همیشه راه خوشبختی نیست و طلاق هم همیشه راه بدبختی نیست...
امکانات وب