قالب وبلاگ

خاطرات من
روز نوشت های من و دخملی 
الان که دارم می نویسم ساعت یازده و پنجاه و پنجه..

گفتم چون ممکنه ساعت تاییدش یه ساعت دیگه باشه..

تا همین ساعتی که گفتم.. یعنی 5 دقیقه مونده به اتمام ثبت نام آزمون کارشناسی ارشد من همچنان دودل وسط دوراهی انتخاب موندم..

دوراهی ای که منو سال هاست درگیر خودش کرده..

گفتم خبرشون امسال تکلیفمون رو معلوم میکنن و با خیال راحت میرم سراغ ادامه تحصیلم..

همه تون هم میدونید دیگه اینجا فوق داشتن به معنی علم بیشتر نیست.. به معنی حقوق بالاتر هست.. و اصولا معنی دیگه ای درش نمی بینم..البته به غیر از یه رشته های خاص و یه آدمای خاص..من که جزو خواص نیستم خوب..

و اما چرا دودل هستم؟

در این که رشته خودم رو به هیچ عنوان رغبت به ادامه اش ندارم.. نه این که علاقه نداشته باشم ها.. کلا زده شدم.. تازه بعد از سی سال عمر باعزت گرفتن از خدا فهمیدم آدم این رشته نبودم.. بی علاقه نبودم ولی خوب آدم رشته نبودم..برای همین اسمش که الان میاد تنم میلرزه..یاد اون بدبختیایی که سرش کشیدم تا مدرک بگیرم میافتم و تا یادش میافتم اون صفحه انتخاب رشته رو میبندم و خلاص..

به درس خوندن علاقه دارم.. دیروزم که داشتم پرونده بچه ها رو بررسی میکردم دیدم مادر و پدر یه خط در میون کارشناسی ارشد دارن و احتمالا دوسه سال دیگه که دخمله بره مدرسه و ازش بپرسن مدرک مادر و پدر چیه باید سرش رو تا ماتحتش بندازه پایین و از بچه ها خجالت بکشه و چه بسا بیاد یقه من رو بگیره که تو بیسوادی!!!(بعید نیست دیگه.. کش..ور درس زده و مدرک گرا رو نمیشه آینده ای غیر این متصور شد براش)

خلاصه این که مصلحت در درس خوندنه ..

و باز از طرف دیگه گفتم در فیلد کاری که واردش شدم برم درسی بخونم و مدرکی و اهن و تلپی و اینا.. ولی بعد ملتفت شدم اگر زیر مجموعه رشته لیسانس با فوق یکی نباشه فوق لیسانس در گروه شغلی محسوب نمیشه و تا ابدالدهر لیسانس میمونیم و اون زحمتی که میخوایم با بچه و کار و خانه داری بکشیم رسما کشک..(آخر شبی سیمام قاطی کرده زدم تو کار چاله میدونی!!! شما به بزرگیتون ببخشید)

خلاصه که تو بد مخمصه ای گیر کردم.. بین دلم و مصلحت موندم.. جو جامعه هم یه جوری شده که انگار جرم کردی لیسانسه موندی..هرکسی یه ته شناختی از قدیما روی من داشته وقتی میفهمه هنوز لیسانس موندم یه نچ نچی و یه چرای کش داری و آخرشم نصیحت که حیف تو نیست درس نخونی و برو پی درس کارو ولش کن به ناف ما می بنده و ما میمونیم و حوضی از خجالت که جلومون سبز شده..

چه کنم به نظرتون؟

کسی از این قانون مسخره هم زیر مجموعه بودن لیسانس و فوق لیسانس خبر موثق تری داره به من بده؟ واقعا راسته؟ در زیر مجموعه لیسانسم درس نخونم فوق لیسانسه رو حساب نمی کنن؟ یعنی سرنوشت من رو با اون صفر و یک ها رقم زدن آیا؟

 

پی نوشت: فردا چهلم مادر بزرگمه.. این فاصله مرگ تا چهلم خیلی زود میگذره چرا؟ یادمه فوت پدرم هم وقتی گفتن چهلمشه باورم نمیشد پدرم چهل روزه که فوت شده.. همش فکر میکردم مثلا یک هفته است رفته..

خدا همه رفتگان خاک رو بیامرزه.. برای ما رو هم همچنین..

[ پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 ] [ 0:17 ] [ من و دخملی ] [ ]

مامانش بهم ندا داده بود که افسردگی داره..

باور نمی کردم البته..

تو فرمی که بهشون داده بودم چیزی در این مورد ننوشته بود و ظاهر کودک هم چیزی نشون نمی داد.. دختری که با همه بچه ها بازی میکرد و میخندید و شادی میکرد و افسردگی؟؟؟ اصلا با هم جور در نمیومد..

گفتم این هم بازیه مامانه است لابد.. مثل همون نشستنش پشت در که میگفت باید بمونم پشت در در حالیکه دخترش هیچ مشکلی نداشت و وقتی همون روز اول تونست بره خونه باورش نمی شد و ظهر اومد و گفت خانوم من نمیدونم چطور باید ازتون تشکر کنم من سفره نذر کردم که دخترم بیاد مدرسه و بمونه.. باورم نمی شه اینقدر راحت خو گرفته باشه..

و من همون موقع بهش شک کردم که شاید داره بازی در میاره مادره.. گفتم این افسردگی هم انگیه که مادره چسبونده به دخترش و زیاد بهش بها نمی دادم..

تا این که دو هفته بعد از مدرسه ها اومد و گفت بچه ام دو بار عمل جراحی شده و تنبلی روده داره و الانم دوباره پبوست گرفته و هر وقت گفت دستشویی دارم حتما به من زنگ بزنید من بیام..که این اتفاق هم نیافتاد..

روزگار خوب میگذشت.. شاگردم به شدت بهم وابسته شده بود جوری که حتی یک ثانیه زودتر مادرش اجازه نداشت بیاد ببرتش و مادرش هم خوشحال بود از این قضیه که بالاخره به مدرسه خو گرفته و مدرسه رو دوست داره.. حتی روز هشتم امام حسین که دیگه قرار بود مدرسه تعطیل بشه تا شنبه هفته بعد مامانش نیم ساعت زودتر اومد دنبالش که ببرتش شهرستان مثل ابر بهار گریه میکرد که من هیچ جا نمیام و به مامانش هم میگفت برووو.. و مادرش هاج و واج مونده بود که همون دختریه که یک ثانیه ازش جدا نمی شد؟..

شنبه هفته بعد نیومد مدرسه.. یک شنبه ساعت یازده اومد.. مادرش هم اومده بود گفت خانوم مربی ما تازه همین الان از شهرستان اومدیم هنوز پامونو خونه نزاشتیم که میگه الا و بلا حتما باید بیاییم مدرسه.. اصلا به عشق اینجا منو کشته که از شهرستان زودتر راه بیافتیم.. از شما چه پنهون منم ته دلم قنج میزد که یه شاگردم اینجوری عاشقانه دوستم داره و کلاس براش جذابه و به خودم هم غره شدم که چقدر کارم رو بلد بودم که جذب کردم!!!!

اما از همون یک شنبه این دختر دختر قبلی نبود.. مات بود..دختری که با همه بچه ها بازی میکرد و گروه بازی تشکیل میداد و به یک دوست قانع نبود حالا یک گوشه می نشست و فط به زمین خیره میشد.. هرچی صداش میزدم یه نگاهم میکرد و یه لبخند میزد و نگاهش رو میدزدید... دوروز به همین منوال گذشت تا یک روز که بچه ها موقع خداحافظی خیلی تو راهرو مدرسه سر و صدا کردند و معاون مدرسه به حساب زهر چشم گرفتن دو سه تا تشر زد بچه ها رو.. همین تشر کلی که هیچ بچه ای هم به طور خاص نشونه گرفته نشده بود و کلی بود همانا و اشک این دختر روانه شدن همانا.. انگار دیوار بتونی درونش فرو ریخته باشه و بالاخره سیلی که پشتش هست سرازیر بشه..البته من اینقدر سرم شلوغ بود اون روز که متوجه این موضوع نشدم و فرداش مادرش بهم گفت.. گفت که دخترم امروز صبح همش گریه می کرد و نمیومد و میگفت اون خانم چاقه منو زندانی میکنه و دستمو می بنده و من دیگه نمی تونم ببینمت.. اونجا بود که مادرش بهم گفت دختر من کمبود محبت داره .. توروخدا نزارید کسی دعواش کنه من سفره حضرت رقیه نذر کردم که این بیاد مدرسه.. میترسم سال دیگه نیاد کلاس اول ..و من هم قول دادم دیگه کسی دعوا نکنه.. فرداش دوباره دور از چشم من معاونه اومد زهر چشم بگیره که سریع من رسیدم و متوجه شاگردم شدم..سرش رو تو دستام گرفتم و وقتی بغض کرده بود بهش گفتم دخترم تو فقط منو نگاه کن..ولی فایده نداشت.. دیدم اگر اینجوری پیش بره فردا این دختر نمیاد مدرسه.. دستم رو از پشت به بدنش حلقه کردم و بردمش آروم آروم پیش معاون.. خیلی ترسیده بود ازش و اشکاش روانه شده بود.. یه چشمک به معاون زدم و گفتم خانوم معاون ما کسی رو تو مدرسه نگه میداریم؟ معاون متوجه وخامت اوضاع شد و گفت نه.. گفتم ما اینجا کسی رو دعوا می کنیم؟ گفت بچه مودبا و مهربونا و خوشگلا رو اصلا.. گفتم خانوم معاون این دخترمون اینقدر مودب و خانومه که حد نداره.. معاونمون گفت آفرین چه دختر خوشگلی هم هست.. اسمت چیه. اونم همونجور که های های گریه میکرد گفت اسمش رو.. معاون یکم باهاش ملاطفت کرد و گفت که چقدر دخترای مهربون رو دوست داره و دخترای مودب رو مبصر می کنه و ازین به بعد این دخترمون میشه مبصر و منتظره که فردا بیاد و از این حرفا..

من تا دیروز که این اتفاق با معاون افتاد فکر میکردم افسردگی این دختر در همین حده و حل میشه و دیگه هیچ مشکلی نداره..مادرش هم گفت که مشکل خانوم معاون حل شده و الان دیگه علاقه اش به مدرسه برگشته..

اما...

امروز این دختر از همه روز ها بدتر بود.. امروز کلا مات بود.. یک جا خیره بود.. دریغ از یک لبخند.. من که نقاشی به بچه ها دادم وسط نقاشی کشیدن بودیم که بغل دستیش یهو گفت چی شده؟ چرا داری گریه می کنی؟ متوجهش شدم دیدم سرش رو پایین گرفته و مداد شمعی دستش هست و عین ابر بهار گریه میکنه.. ترسیدم راستش.. گفتم نکنه خشونتی چیزی از طرف من بوده.. میز رو کشیدم کنار و مداد رو از دستش گرفتم و سرش رو تو بغل گرفتم و گفتم چی شده عزیزم؟ هیچی نمی گفت.. فقط گریه میکرد.. اونجا بود که من عمق فاجعه رو متوجه شدم..  فهمیدم این افسردگی یه افسردگی خفیف نیست و افسردگی حادی هست که نیاز به درمان داره.. دختری که بی هیچ دلیلی اینجور گریه میکنه حتما از مورد حادی داره رنج میبره .. و اونجا هم تموم نشد.. این دختر در اون سه ساعت و نیمی که شاگرد من بود چهار بار گریه کرد و آروم شد.. و وقتی آروم بود یک جا نشسته بود و خیره به یک جا مونده بود.. نه خوراکی خورد و نه کارش رو انجام میداد.. نه با بچه ها صحبت میکرد و نه با من حرف میزد.. بهش لبخند میزدم با لبخند جوابم رو نمیداد و فقط نگاهش رو میدزدید.. خیلی نگرانش شدم خیلی...

ظهر مادرش رو خواستم و بهش گفتم جریان افسردگی این دختر رو برای من باز کن.. من به عنوان مربی باید بدونم مشکل رو.. گفت این دختر من کمبود محبت داره.. پدرش بسیار فحاش و بد دهن و بد رفتاره.. و بسیار خسیس..و یک برادر بزرگتر داره که اونم به پدرش رفته.. تو خونه ما مدام جنگ و تحقیر و فحاشیه.. دخترم به شدت از پدرش بدش میاد.. یک روز که بهش نگهبانی میخوره انگار دنیا رو به این دختر دادن و اون روز خوشحاله..

و بعد از این ها گفت چطور مگه چرا می پرسید؟ گفتم دخترتون از اول صبح که اومد تا همین الان که بیاد پیش شما یک ریز اشک ریخته.. مادرش وا رفت.. گفت چرا؟ گفتم نمی دونم.. هرچی هم پرسیدم جواب نداد.. من با معاون مدرسه هم صحبت کردم و مشکل رو بهش گفتم و اونم داره جذبش میکنه و میدونم دیگه مشکل این چیزا نیست ولی اصلا بهم نمی گه مشکل چیه..فقط گریه کرده..مادرش هم نمی دونست چرا..به مادرش گفتم اون طرف محبت نمی کنن شما باید محبتت رو بیشتر کنی.. گفت من خیلی بهش محبت می کنم..اینقدر اسباب بازی براش خریدم که هیچ بچه ای اینقدر اسباب بازی نداره..گفتم فقط اینا نیست.. دختر بچه ها از طریق گوش محبت رو جذب میکنن.. همیشه سرش رو تو بغلتون بگیرید و بهش بگید که چقدر دوسش دارید و چقدر براتون مهمه که هست و چقدر بهش امید دارید.. چقدر بهش افتخار می کنید و این حرفا.. گفت چشم اینا رو هم میگم.. گفت باور کنید به شما اینقدر وابسته شده به من میگه خوبه من مدرسه رو دارم هروقت دعوا بشه من میرم اونجا.. اینو که گفت مادره هم اشکش سرازیر شد..

گاهی وقتا پدر نداشتن خیلی بهتر از پدر داشتنه.. مطمئنم این شاگردم از خداشه که پدر نداشته باشه ولی این پدر رو بالای سرش نباشه.. اما مادر حتی فکر طلاق رو هم نمی کنه.. دو تا بچه داره و هیچ پشتوانه مالی نداره.. وقتی گفتم شما به خاطر این دو تا بچه که برچسب طلاق نخوره بهشون دارید تحمل می کنید یهو جا خورد اسم طلاق رو شنید.. گفت بله واقعا.. فهمیدم که حتی به این موضوع فکر هم نکرده که برای نجات دخترش جدا بشه.. البته با قا..نون های مزخرف جا.. معه ی ما حق هم داره بسوزه و بسازه و روان بچه رو فدا کنه.. چون میدونه که از نظر قا..نونی صلاحیت رو بهش نمیدن و بدتر بچه میره زیر دست اون پدر بدتر از ناپدری..

به مادر گفتم خدا بهتون صبر بده.. خیلی مواظب دخترتون باشید..

و ازون موقع است که دیگه از فکر شاگردم بیرون نمیام..

خدا گاهی وقتا آزمایش های سختی رو جلوی آدم میزاره.. این دختر اگر در اون خونه بمونه عنقریبه که روانی بشه و کارش به بیمارستان بکشه.. مادره هم توان مالی نداره که این دختر رو از زیر دست اون پدر و برادر بیرون بکشه..

و بعد که به دختر خودم و عقده های نداشتن پدرش فکر می کنم میگم کدوم عقده بدتره؟ نداشتنش؟ یا بدترین داشتنش؟؟؟

برای این شاگردم دعا کنید.. 

[ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ] [ 23:13 ] [ من و دخملی ] [ ]
داداشم رفته بالای سر مربا و دور از چشم من چشیده..

بهم میگه مربات خوشمزه شده..

تو دلم ذوق می کنم.. چون مربای به برام خیلی سخته.. یعنی پختنش سخت نیستا.. خوشرنگ درآوردنش خیلی سخته.. قلق داره انگاری.. دفعه قبلی که اصلا رنگ نداشت این دفعه هم البته قرمز نشده یه قرمز کمرنگ شده .. ولی هل و گلاب و دارچین زدم حسابی مزه بگیره:دی

حیف...

این همه مربا تو یخچال هست و کسی نیست بخوره.. خانواده کم جمعیت این مشکلات رو هم داره دیگه.. تابستون کلا نیم کیلو توت فرنگی گرفتم و مربا کردم هنوز نصفش یخ زده تو فریزر مونده.. مرباهای زردآلومون که هر ساله کپک میزنه و میریزیم دور.. مربای آلبالو به واسطه ریحان که دوست داره و این که مربای ترشی هست و کپک نمی زنه بیشتر خورده میشه.. و تازه این که بیشتر خورده میشه مثلا تا فصل بعدی که آلبالو میرسه طول می کشه.. انجیر امسال من نگرفتم ولی زندایی ام که یه درخت انجیر دارن اندازه ربع کیلو بهمون داده بود نوبرونه که مامان جانم نزاشت بفهمیم مزه اش چطوریه و سریع مربا کرد..اونم هنوز یکمیش مونده با این که اندازه یه کاسه هم به زور میرسید.. خاله ام یه عالمه گیلاس تابستون بهمون داده بود که نمی دونستیم چکارش کنیم.. من مرباش کردم ولی گند زدم.. داداشم هی گفت شیرینش کن و من هی شکر ریختم.. الان از شدت شیرینی تلخ شده و قابل خوردن نیست:|||| .. مربای به هم که امسال درست کردم ماجراش اینجوری بود که مامانم دو تا دونه به گرفته بود گفت میخواد مرباش کنه.. اما خورد به محرم و تعطیلی ها و نشد که بشه.. دیدم داره کپک میزنه دست به کار شدم..البته مرباهای مادرم از مرباهای من خوشمزه تر میشه..مربای به هم وقتی اون درست میکنه قشنگ قرمز میشه ولی برای من نه..

ولی چه فایده .. این همه مربا داریم و هیشکی نمیخوره.

مامانم میگه سنم بالاست و خیلی کم میخوره.. من دوست ندارم زیاد.. خیلی به ندرت میلم به مربا میکشه..ریحانه فقط آلبالو دوست داره.. تنها کسی که میمونه داداشمه..

هر سال هم میگم مربا درست نکنیم امسال .. نمیشه که.. مثلا اون گیلاسایی که خاله ام داده بود خیلی زیاد بود و داشت میپلاسید.. آلبالو ها ترشن و ما نمی تونیم خام بخوریم..(البته امسال ترشی آلبالو هم گذاشتم) بقیه اش هم پیش میاد دیگه..:دی

از شب تاسوعا که ریحانه حالش بد شد و تب کرد تا همین الان ریحان تب داره.. از همون شب سرفه های شدیییید و عجیب و غریب با خلط زیاد جوری که نمی تونست نفس بکشه.. تا دیشب که اینقدر سرفه کرده بود گلوش زخم شده بود و با هر سرفه گریه اش میگرفت تو خواب.. الانم که تار های صوتیش ورم کردن و صداش در نمیاد و پچ پچی صحبت می کنه.. تعطیلات کوفتمون شد .. دلم خوش بود که ریحان استقامت بدنیش بالا رفته و کم سرما میخوره.. پارسال هم خیلی کم سرما خورده بود .. در حد دو یا سه بار.. پارسال تنها سالی بود که تو این 5 سال از پاییز و زمستون خاطره خوب داشتم. اما هرچی پارسال سرما نخورد امسال تلافیشو درآورد.. هنوزم تب داره و گلوش بسته شده.. البته همون شنبه دکتر برده بودمش و کلی هم دارو داده بود ولی خوب شده بود .. این سرد و گرم شدن تو مراسم ها فکر کنم کار دستم داد..داشتم به ها رو مربا میکردم یادم افتاد تخم به برای گلو خوبه.. ریختمشون تو آب جوش تا لعاب بندازه.. و هر یک ساعت یک بار یک قاشق به زور تو حلقش میریزم.. حالا خوبه تلخم نیست واینقدر ادا در میاره واسه خوردنش.. آویشن دم میکنم با عسل بهش میدم. یه بارم چای با عسل و لیمو خوردش دادم..نشاسته هم دوسه بار گذاشتم رو گاز لعاب که انداخته کمی عسل زدم تا بتونه بخوره و بهش دادم.. همه ی این ها رو به زوووور تهدید و قسم آیه بهش دادم..این سه روزم هیچی به غیر از اینا و سوپ و حلیم نخورده.. ولی بازم انگاااار نه انگاااار...

اینقدر شربت تو گلوش ریختم بچه ام حالش دیگه داره بهم میخوره.. دکتر دکسترو داده بود و پدی کاف.. خودمم پروسپان داشتم.. خلاصه کنم.. اینقدرررر بهش داروی گیاهی و شیمیایی دادم که خودمم خسته شدم و حالت تهوع گرفتم ولی برای دخترک انگار هیچی ندادم.. هرکی بچه رو ببینه و سرفه هاشو بشنوه به من لعنت میفرسته که چه مادر بی فکریه.. نمیدونه که دیگه مامانه هم کم آورده...

مامان میگفت ببرش پنی سیلین بزنه.. یعنی از گفتن گذشته بود دیگه پدرمو درآورده بود از بس گفت.. ولی نمی تونم.. یعنی نه میتونم نه میخوام.. دوسال پیش که سرماخوردگی شدید داشت دکتر پنی سیلین نوشت.. هرکاری کردیم حتی یه مرد گنده هم اومد دستشو بگیره حداقل تست رو بتونن بزنن نشد که نشد.. تزریقاتیه ترسید سوزن بشکنه.. دکتر هم میگفت الا و بلا باید تست بشه این پنی سیلین ها چینی هستند و بهشون اعتباری نیست.. منم دیدم هیچ جوری ریحان راضی به آمپول نمیشه بیخیال شدم و آنتی بیوتیک خوردنی بهش دادم(البته همون که دکتر داده بود.. باز نیایین بگین خودتو از دکترا وارد تر میدونی!!!!:|)

دلم براش میسوزه.. بچه ها هر وقت مریض میشن ماماناشون میگن تو خونه بخوابه و استراحت کنه تا خوب بشه.. ولی من نمیدونم  پیش کی بزارم بچه مریضم رو.. خودش که تنهایی نمی مونه..داداشمم کارش اصلا معلوم نیست یه بار صبح زود میره یه بار بعد ازظهر..اعتبار نداره بزارمش و بعد یهو صبح زنگ بزنه بیا بچه تو وردار ببر!!! خودمم که...


[ جمعه شانزدهم آبان 1393 ] [ 22:2 ] [ من و دخملی ] [ ]
سلام

عزاداری هاتون قبول باشه..

امسال امام حسین خوب مهمان داریی از ما کرد..اتفاق های خوب خیلی برام افتاد..

البته از یه طرف هم یه اتفاق بد افتاد اونم این که از سرمای هوا و بارونی که خوردیم ریحان تب کرد و مریضیش که هنوز کامل خوب نشده بود عود کرد و کلا عاشورا رو مریض بود..

چهار شنبه هشتم به سرعت خودمون رو رسوندیم به خونه تا خودمون رو برسونیم به ولایت مادری..

ولی اینقدر کار داشتیم که تا برسیم ساعت چهار شد و به آخرای مراسم رسیدیم..

تاسوعا من میخواستم فقط غروب برم بیرون که دختر خاله ام زنگ زد بریم بیرون.. باید یه مسیر طولانی رو باید میرفتیم با ماشین.. و تازه ماشینشون با احتساب خودشون و مامان من دیگه جایی برای من و ریحانه نبود.. اولش دو دل بودم که برم یا نه.. ولی دختر خاله گفت بیا یه جوری جا میشیم و با بدبختی خودمون رو تو ماشین جا کردیم:دی ولی چشمتون روز بد نبینه به محض این که به محل رسیدیم و پیاده شدیم هوا سرررررد... و بارونی.. به یک چشم هم زدنی سر تا پا خیس شدیم..و وقتی به مراسم رسیدیم فهمیدیم که به دلیل بارونی بودن هوا ظهر قرار نیست اجرا بشه:| .. شوهر خاله ام گفت حالا بریم نماز بخونیم و بعد بریم خونه.. رفتیم حسینیه که دیدیم نماز هم تموم شده:|.. هیچی دیگه دست از پا درازتر میخواستیم برگردیم که یهو سفره انداختن برای غذا!!!!:دی.. ما هم شکموووو... تا سفره رو بندازن تند تند نمازمون رو خوندیم و نشستیم پای سفره.. و بیشتر از غذا در شدت نظم و ادب دست اندر کاران حسینیه و مهم تر از همه مردمی که نشسته بودن در حیرت بودیم.. در بهترین مجالس تهران هم این همه سکوت و ادب و نظم رو ندیده بودم..حتی بچه ها هم سر و صداشون نمیومد.. بعد سفره انداختن و خیلی با کلاس ماست و نوشابه و غذا توی ظرف (نه ظرف یک بار مصرف بلکه ظرف غذای معمولی) بهمون دادن.. بعد حسینیه از این حسینیه کوچیکا نبود که بگیم تعداد کمه و برای همین ظرف دادن.. به راحتی میشد گفت دوهزار تا غذا پخش کردن.. بعد من یک علامت سوال بزرگ تو ذهنم بود که این ظرفا رو کی میشوره؟ و جالب تر از همه این که تمام خرج اون مراسم رو یک نفر تقبل کرده بود.. تازه یه خانومی هم کنارمون نشسته بود که یه پلاستیک پر سبزی شسته بود برای خودش آورده بود به کناری هاش هم تعارف می کرد.. به ماها هم داد!!:دی

البته قابل ذکره که حسینیه محله ولایت ما هم تاسوعا و عاشورا بیشتر از سه هزار تا غذا پخش می کنن.. حسینیه ما دوبرابر اون حسینیه است.. ولی نظمی که اونجا حاکم بود. آرامشی که دست اندر کارانش داشتن.. و حتی سرویس بهداشتی هاشون که اجازه نمی دادن کفش ببریم و خودشون دمپایی تدارک دیده بودن و برای همین سروی اصلا کثیف نبود و آدم به دلش می نشست!!:دی، همه و همه باعث میشد در نظر یک مهمان اونجا خیلی بهتر نظر بیاد.. تو حسینیه ما متاسفانه یه عده هستند که جو رو متشنج میکنن.. (بین خودمون باشه یکیشون هم عمه شوهر سابق من هست که همه از دستش خون میخورن اونجا.. اگه یادتون باشه همون بود که منو تو یکی از همین سالا تو شب تاسوعا میپسنده و به برادرش میگه و باعث میشه یه عمر مهر طلاق بر گرده من سوار بشه، فقط من نمیدونم چرا همون موقع چشمم رو باز نکردم و یه ذره دقت نکردم اخلاق گند اونو ببینم شک کنم بهشون) بماند.. همین یه عده آدم باعث میشن یکم نظم حسینیه به اون بزرگی متشنج بشه.. و از بدشانسی و بد اقبالی من همانا که هر ساااال.. عین هر سال باید قیافه نحس خانواده شوهر سابق رو ببینم.. صد البته خدارو شکر که مادر شوهر و پدر شوهر و برادر شوهر و خود شوهر سابق کلا ترک محل کردن و اونجا پیداشون نمیشه.. ولی فک و فامیلشون همه جا ولو هستند.. به جرات می تونم بگم که هیچ تایمی از مراسم نبود که من چشمم به جمال یکیشون روشن نشه و حرص نخورم.. دختر عمه ی دختر خاله ام هم یه هفته مرخصی گرفته بود و باهامون بود.. کلا سه تایی بیشتر دوستیم تا فامیل.. خلاصه تو مراسم تاسوعا یهو دیدم یه آقایی جلوم ایستاده و قیافه اش به شدت آشناست.. جرقه در ذهنم زده شد و یادم افتاد دایی شوهر سابقه.. پدر جاری سابق..و اصلا هم تغییر نکرده.. به دختر خاله ام داشتم میگفتم بیا اینم از مراسم تاسوعا اینم دایی شوهرمه دختر عمه اش شنید و گفت ایشششش خدا از رو زمین برشون داره!!! و کلی نفرین دیگه.. دختر خاله ام خنده اش گرفت و گفت به من تو که نفرین نمی کنی ولی ما جات نفرین می کنیم!!!:دی گفتم نفرین نکنید.. من به خدا واگذار کردم.. 

شبش هم عمه هه خوب دست اندر کاره اونجاست دیگه.. شما بخون همه کاره در واقع.. بعد ما به شام دیر رسیده بودیم(جا مونده بودیم و ماشین پشت دسته ها گیر کرده بود و اینا).. دم در من فقط یه بشقاب غذا گرفتم چون ریحان و من کلا با هم اون یه ظرف رو هم نمی تونستیم تمومش کنیم..اونم یهو منو که دید دستی به سر دخترم کشید و یه نگاه به دستم انداخت دید یه ظرف غذا دستمه.. گفت خانوم بچه تون غذا داره؟ منم حرصم گرفت و گفتم بچه من غذا نمی خواد.. گفت عه نمیشه که بچه غذا نخوره.. بگیر اینو برای بچه ات(حالا با دعوا و داد و بیداد میگفتا.. فکر نکنید با محبت اعلام میکرد:|) خیلی جلوی خودموگرفتم سنگ روی یخش نکنم جلوی اون همه مردم.. فقط تند تند دست ریحانو کشیدم اونم هی با اون یه غذای اضافه دنبالم میومد که بزاره تو دستم و منم از دستش در میرفتم:دی ازدحام جمعیت زیاد بود و ریحانم طفلی گریه اش گرفت از بس کشیدمش که تند تر بیاد از وسط جمعیت.. دیگه نشسته بودیم از عصبانیت سرخ شده بودم.. به دختر عمه دختر خاله ام گفتم بابای بچه ام دوساله یه قرون پول بچه اش رو نداده بعد این زنیکه کاسه داغتر از آش شده واسه من.. دخی خاله گفت چرا بهش نگفتی خیلی دلواپسشی به باباش بگو بیاد بدهیش رو بده؟

دیگه سرتون رو درد نیارم که غرغر زیاده..

اینم یکی از آزمایشات سخت الهی هست که نمیدونم کی قراره تموم بشه.. اون طرف طلاق گرفته و ازدواجم کرده و رفته .. سال تا سال هم هیشکی رو نمی بینه.. بعد من بدبخت باید هر سال و هر روز یکی از اون فک و فامیل پر مدعاش رو ببینم و تازه حرصم هم بدن..

دوسال پیش که شوهر سابق هنوز ازدواج نکرده بود این عمه هه هروقت سر ما میرسید غذا یا میوه یا هرچیزی که پخش میکردن یدونه مخصوص میزاشت تو دامن ریحان و میگفت اینم واسه بچمون.. یه بار که سر ما رسیده بود یه خانومی روبه روی ما نشسته بود گفت به این بچه هم غذا بده.. اونم بلند بلند گفت معلومه که بهش غذا میدم ناسلامتی بچه خودمونه ها!!!!!!!!! مامان من دیگه آمپرش رفت بالا. و گفت بچه مون؟؟؟؟ سه ساله(همون دو سال پیش دیگه.. ) ما داریم بزرگش میکنیم و خرجشو ما میدیم و ما بهش محبت می کنیم.. اونوقت یکی دیگه ادعاش رو داره.. ازون به بعد دیگه دهنشون بسته شده و هر وقت می بینه مارو میگه بچه تون .. بچه تون غذا خورده..بچه تون میوه گرفته.. بچه تون چایی میخوره؟:دی...

اصلا اینا رو نمی خواستم بنویسما..

یهو یادم اومد و نوشتم.. میخوام تا جایی که میشه یه کنترل شیفت دیلیت بگیرم و اینا رو کلا از تو ذهنم پاک کنم.. البته اگر خدای باریتعالی بزاره و هی اینا ناخواسته جلوی من رژه نرن هر دفعه که میرم اونجا..

تاسوعا به شدت سرد بود و بارونی.. همون شب ریحان تب کرد .. با این که مدام مواظب بودم خیس نشه.. فرداش میخواستم نرم مراسم چون مراسم در ولایت مادری جوریه که هر روز یه قسمتی از محله اجرا میشه و پای پیاده با بچه خیلی سخته مگه این که ماشین ببری و از قضا هر کسی هم ماشین نمی بره.. داداش منم که کلا اون شبا پیداش نیست.. گفتم اگر ماشین پیدا بشه منو تا مراسم برسونه که فبها.. اگر نرسوند که برمیگردم خونه.. امام حسینم راضی نیست بچه مریض سختی بکشه..

که خوب میدونید دیگه.. امام حسین در مهمانداری کردن بی نظیره..ماشین رسوند برام.. یکی از فامیل های دورمون..

شاید براتون سوال باشه که با وجود خانواده شوهر و جولانی که در محله میدن من چرا هی زرت و زرت تاسوعا و عاشورا میرم اونجا..

پاسخش واضح و مبرهنه.. من عاشق مراسم های اونجام.. باهاشون بزرگ شدم.. خو گرفتم و با این که اونجا متولد نشدم ولی مثل وطنم می مونه ..البته نظمی که مراسم ها داره برامون معنی دار شده و برامون لذت بخشه.. چون میدونیم هر روز قراره چکار کنیم.. ولی جاهای دیگه مدام گیج میزنیم که الان باید چکار کنیم و کجا بریم.. 

امروز هم که صبح بلند شدم دیدم از آسمون تگرگ می باره.. میخواستیم بیایم تهران.. گفتیم الان قطع میشه دو دقیقه دیگه قطع میشه.. اما قطع که نشد هیچ تبدیل به برف شد و چهار ساعت تمام یک ریز برف بارید.. در ناباوری کامل وسط پاییز یک برف بازی حسابی کردیم.. حتی آدم برفی هم ساختیم..البته ریحان مریض بود به شدت و فقط 5 دقیقه بیشتر بیرون نبودیم..به ریحانه گفتم مامانی خوب این برفا رو تماشا کن که دیگه تهران همچین چیزی نمی بینی:دی


آدم برفیمون قشنگه؟؟؟:دی

[ چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ] [ 21:5 ] [ من و دخملی ] [ ]
سلام

ما خوبیم.. شما خوبید؟

ما که مشغول پیش دبستانی هستیم.. ریحان صبحا تا الان خوب بلند میشه.. ایشالا که بعدش هم خوب باشه.. تا وقتی که خسته نشده و خوشش میاد از پیش دبستانی مشکلی نیست..

از لحاظ یادگیری مشکلی ندارم.. ولی خوب هنوزم بی حوصله است..و رنگ آمیزی رو به سختی رضایت میده..

دو تا شاگرد اضافه شد بهمون..

یکیشون اول سال ثبت نام کرده بود مدرسه ما .. بعد پشیمون شده بود رفته بود مهد کودک اسمش رو نوشته بود..دخترش رو زده کرده بودن..بس که دعواشون کرده بودن و قولای دروغ تحویلشون داده بودن و جایزه های متفاوت به بچه ها داده بودن و حس تحقیر رو درشون برانگیخته کرده بودن بچه دیگه نمیرفت.. اومد که با من صحبت کنه.. و بعد که از من مطمئن شد بزارتش کلاسمون..

من نمیدونستم قبلا تو مدرسه ثبت نام کرده و بعد رفته و دوباره برگشته.. اگر میدونستم این طوره حتما کمی سخت گیری می کردم.. چون امسال نزدیک بود کلاس من منحل بشه .. همه شون به خاطر این که مهد کودک بچه ها رو بیشتر نگه میداره و راحت تر میتونن به کاراشون برسن بچه ها رو بردن مهد و کلاس من به مرز انهدام پیش رفت.. اونم مهد کودکی که مجوز آموزش و پرورش نداره..

دیگه گذشت و الان خیلی راضیه و دخترش دل نمی کنه خدارو شکر..

من همون موقع که نمی دونستم و باهاش صحبت می کردم می گفت این کارا رو کردن و زده شده.. بهش گفتم بله دیگه بعضی وقتا تصمیمای اشتباه ما به ضرر بچه هامون میشه.. روی ماها کار کردن.. بهمون تعلیم دادن.. کلی کلاس گذاشتن تا بدونیم با بچه ها باید چطور رفتار کنیم..

(همین جا تا یادم نرفته بگم.. دوستانی که بچه هاشون پیش دبستانی هستند یا سال دیگه پیش دبستانی میشن..اگر میخواید برای پیش دبستانی مهد کودک ها و مهد های قرآنی ثبت نام کنید اول ازشون بپرسید و بخواید که مجوز آموزش و پرورش رو نشونتون بدن.. این مراکز عنقریبن که بسته بشن..مگر این که روال عوض بشه و آموزش و پرورش با بهزیستی به تفاهم برسه.. تا الان که اینطور نبوده و مهد ها هم هر کسی که با حقوق کمتری کار کنه رو میزارن سر بچه هاتون.. میشه نتیجه این شاگرد من)

دو ساعت نگذشته بود که دیدم یکی دیگه هم اومد که ثبت نام کنه.. فهمیدم دوست همون خانوم قبلیه است.. خنده ام گرفت و گفتم چشم و هم چشمی کردین؟!!!!

کلا جایی که من کار می کنم مشکل چشم و هم چشمی بیداد می کنه.. اگر یکیشون مثلا پول کمک مردمی فلان قدر تومن بده همه شون میخوان حداقل همون قدر رو کمک کرده باشن.. یا مثلا برای کلاس پنجم یک کلاس مادرا بسیج شدن و خودشون کلاسشون رو هوشمند کردن به دوروز نکشید که کلاس هم پایه بغلیشون هم نماینده اشون بدو بدو اومد و به مدیر گفت ما هم هوشمند میخوایم باشیم و حتی یک روزم نباید دیرتر از اون کلاس هوشمندمون بیاد!!!! یعنی تا این حد حتی!!!!

بدک نیست. به قول قدیمیا هر سال دریغ از پارسال.. هر سال بچه ها نا توان تر میشن.. هم از نظر سرعت یادگیری و هم از نظر توانایی حرکتی.. می ترسم اینجور که پیش میریم از چند سال بعد دیگه بچه ها با ماشین شارژی فقط توانایی حرکت داشته باشن و هرکدوم یه لبتاب جلوشون باشه و حرف بزنن لب تابه واسشون رنگ کنه و بنویسه و حل کنه!!!!! والا...

فعلا در مفاهیم فوق ابتدایی و پیش و پا افتاده داریم درجا می زنیم.. مثلا دایره کشیدن و خط راست کشیدن و اینا.. بعد همین مادرا که بچه هاشون هنوز قدم هاشون رو درست بر نمیدارن و مداد درست دست نمی گیرن و خط راستم بلد نیستن بنویسن انتظار دارن  بچه ها علامه دهر بشن ...بماند .. بازم کلاسا شروع شد و خون دل من از سر گرفته شد..

مامانم نگران بیخیالی ریحانه است.. میگه کلاس اول مشکل زا میشه.. میگم ریحانه از نظر هوشی و یادگیری مشکلی نداره.. میگه باهاش از همین الان کار کن.. میگم ولش کن بابا.. بزار بچه ام بچگی کنه.. میترسم بدتر از اون ور بوم بیافتم!!!:دی بس که در بچگی به خودم سخت گرفته شده الان همش میخوام ریحانو آزاد بزارم.. میدونم که دختره و دخترا یه روزی به شدت حس رقابت پیدا می کنن و به شدت درس خون میشن.. پس چرا من اذیتش کنم..من فقط میخوام تلاش کنم یادش بدم هر کاری رو شروع کرد به بهترین نحو ادامه بده و توش بهترین بشه..دلم میخواد زندگی کنه.. درس خوندن زندگی نیست.. درس خوندن چاشنی زندگیه..

الان دلم برای همون دختری می سوزه که مامانش به حرف یک روانشناس که از دخترش آزمون وکسلر گرفته و گفته دخترت نابغه است میسوزه.. چون مامانه به شدت روش زوم کرده و در به در دنبال اینه که دخترش جهشی بخونه.. اونم کلاس اول رو..(خدارو شکر که اداره اجازه نداده ) و مدام میاد میگه کتاب معرفی کنم که یاد بگیره دخترش.. در حالی که از نظر من دخترش در حد نرمال کلاسه. یعنی از دخترای باهوش پارسال من حتی گیراییش کمتره.. البته منکر آزمونش نمیشم.. ولی احتمال میدم هوشش به صورت یک بعدی پیشرفت کرده باشه.. و از همه مهم تر مگه بچه نابغه نیاز به بچگی نداره؟ برادر خود من هوشش صد و چهل بود.. یعنی در مرز نابغه ها.. خودمم هی بد نبودم.. 127..پس با اینجور بچه ها نا آشنا نیستم.. میدونم که این بچه ها هم نیاز به بچگی دارن.. هرچند قوه درکشون بالاتر باشه.. بازم نیاز دارن.. بعد تازه این جور بچه ها رو باید خیلی مواظب بود.. چون با همسن و سالانشون نمی تونن رابطه برقرار کنن و تنها می مونن.. چون فکر میکنن اونا خیلی خنگن و حرفاشون رو نمی فهمن..

خیلی حرف زدم..

چند بار اومده بودم که بنویسم .. هی تا نصفه می نوشتم هی حوصله ام نمی گرفت و کلا ضربدر رو میزدم .. حتی حوصله ام نمی گرفت که ثبت موقتش کنم..

این هفته هم اگر خدا بخواد و زنده باشیم میریم ولایت مثل همیشه..

این روزا هر جایی که رفتید و هر جایی دلتون دریایی شد یادی هم از من و دخملی بکنید و برامون دعا کنید..

ممنون...

[ شنبه دهم آبان 1393 ] [ 18:50 ] [ من و دخملی ] [ ]
فیلم ها و عکس ها و صوت هایی که از مادرش داره میزاره و می بینه و میشنوه و گریه می کنه..

مادرم رو میگم..

میگه من پدرم رو خیلی دوست داشتم و سر مرگش فکر می کردم دیگه خرابتر از این نمیشم و زندگیم نابود تر از این نمیشه.. اما وقتی مادرم مرد انگار یه تیکه از قلبم رفت.. مادر یه چیز دیگه است..

میگه خیلی یتیم شدم..

به شدت احساس تنهایی میکنه..

درسته سنی ازش گذشته ولی بچه همیشه بچه است.. با رفتن مادرش دیگه هیچ کدوم از پایه های خانواده اش تو این دنیا نیستن و احساس لق بودن بهش دست داده.. یه حس معلق ناخوشایند..

خدا همه ی مادر ها و پدر ها رو برای عزیزانشون حفظ کنه..

دوستی از سرنوشت نامادری و خواهر بزرگه مادر بزرگم پرسیده بود..

عرضم به حضورتون که زن بابای مادر بزرگم چهار تا دختر و یک پسر به دنیا آورد..و بعد از این که همه شون رو بزرگ کرد هر کدوم رفتن یه لنگه دنیا.. یکی مشرق یکی مغرب.. و شوهرش هم که پدر مادر بزرگم بشه سر یه بیماری خیلی زود فوت کرد. زن بابا تنها شد.. تنهای تنها.. و مونسش شد مادر بزرگ من و بچه هاش.. مادر بزرگم مقید بود که هیچ وقت زن باباش تنها نمونه.. هر روز غروب یکی از بچه هاش رو میفرستاد پیش زن باباش که تنها نمونه.. زن بابا هم که سنی ازش گذشته بود کمی عاقل تر شده بود و از اون حالت بچگی و خامی درومده بود.. بعد از یه مدت که دو تا خواهر بزرگتر مادرم یکیشون ازدواج کرد و دیگری هم رفت دانشسرا .. مادرم جور همه شون رو به دوش کشید.. چیزی حدود هفت هشت سال خودش تنهایی وظیفه مراقبت از مادربزرگ ناتنی اش رو به عهده داشت..هر روز آفتاب غروب نکرده میرفت خونه اش..و صبح هم از همونجا میرفت مدرسه.. مادر بزرگم هم همیشه بهش سر میزد تا کم و کسری نداشته باشه.. مادر بزرگم با همه سختی هایی که از دستش کشیده بود ولی اونو مادر خودش می دونست..

یادتونه که گفتم مادربزرگم رو در سن نه سالگی نشون کردن. ولی خوب مجبور بودن تا ازدواج دختر بزرگه صبر کنن .. و برای همین تا سیزده سالگیش نشون کرده تو خونه پدر موند.. تا این که خواهر بزرگه ازدواج کرد..و بعد این دو تا رو عقد کردند..خواهر بزرگه زیاد با مادر بزرگم خوب نبود.. رو چه حسابی خبر ندارم..فقط میدونم خیلی کم به هم سر میزدند.. البته همدیگه رو دوست داشتند ولی الفتی که باید بین دو خواهر باشه ندیدم زیاد.. خواهر بزرگه البته برای پسر اولش دختر همین خواهر کوچیکه رو گرفت(یعنی خاله بزرگه من) .. راستش رو بخواید از خاله بزرگ مادرم خیلی اطلاعی ندارم.. شاید در کل سی سال عمرم سه یا چهار بار دیده باشمش.. اونم تو مراسم هایی که مربوط به خاله خودم میشد و اینم به عنوان مادر شوهرش حضور داشت..

دیشب بود یا دو شب پیش دقیقا یادم نیست..

داداشم داشت خاطره ای تعریف می کرد خانوادگی.. هر اسمی که نام می برد یه خدا بیامرز می گفتیم.. بابا.. خدا بیامرزتش.. پدر بزرگ خدا بیامرز.. عزیز خدا بیامرز.. اون یکی عزیز خدا بیامرز..

بغض عجیبی گلوم رو گرفت.. گفتم یعنی از این به بعد هر خاطره ای میخوایم بگیم باید همه رو بگیم خدا بیامرز...

خدا همه رفتگان رو بیامرزه.. ولی منم مثل مامان با رفتن مادربزرگ یه حس تنهایی عجیبی بهم دست داده.. با این که موقعیت زندگیمون اجازه نمی داد زیاد برم پیشش ولی نبودنش یه تلخی عجیبی داره..

بگذریم..

از پیش دبستانی بگم..

دخملی کمی تو نقاشی کشیدن بی حوصله است.. رنگ آمیزی رو هم بی دقت انجام میده.. این در حالیه که تا قبل از این تابستون همیشه هم رنگ آمیزی و هم نقاشی رو به نحو عالی میکشید.. لقب پیکاسو رو تو خانواده گرفته بود بس که همه چیز رو با دقت و با ظرافت می کشید. یادتونه که تو خونه دختر خاله این قدر دختر خاله و شوهرش رو با جزئیات کشیده بود همه عاشقش شده بودن.. ولی الان وقتی میخواد یه آدم بکشه یه کله میکشه و یه خط و دو تا خط واسه دست و دو تا خط واسه پا.. همین.. از این حد بی حوصلگیش تعجب می کنم..رنگ آمیزی رو هم دیوانه می کنه منو تا یه ذره رنگ آمیزی کنه.. سر کلاس تقریبا آخرین نفر میشه از بس لفتش می ده.. یکم نگرانم کرده این موضوع.. و همش فکر می کنم آیا به خاطر وجود منه یا نه...بقیه چیز ها خوبه.. خوارکی هاش رو میخوره.. با بچه ها بازی میکنه.. و مشکل دیگه ای نداره.. وابستگیش به من هم کم شده..

البته سر همین موضوع که داشتیم با مامان بحث می کردیم گفتم اصلا نمی خوام دخترم مثل خودم بشه.. یه عمر نه کودکی کردم نه بازی کردم نه خوشی کردم و فقط خوندم و خوندم و خوندم.. سرم از کتاب ریاضی میچرخید تو کتاب شیمی.. از شیمی سر می خوردم تو فیزیک.. و آخرشم شد هیچی..آخرشم یه اشتباه مسخره کردم و همه رو به باد فنا دادم.. الانم دارم کاری رو می کنم که می تونستم خیلی راحت با درس خوندن کمتر و تفریح بیشتر هم به دستش بیارم.. برای همین نمی خوام دخترم محدود به خواندن و نوشتن بشه.. بیشتر تلاشم اینه که از همین الان استعدادش رو پیدا کنم و بفرستمش تو همون خطه .. تا به سرانجامی برسه ..

 

امروز بالاخره باران رحمت الهی بارید.. درست و حسابی بارید..میدونید.. بارون ها قشنگ مشخصن که کدوم رحمت هستند و کدوم عذاب.. امروز با این که یه دقیقه اومدم تو حیاط مدرسه.. فقط یه دقیقه.. و مثل موش آبکشیده برگشتم داخل.. ولی یه حس خوب داشت.. بعدش پرنده ها می خوندن و جشن گرفته بودن.. مشخص بود که رحمته.. نفسی تازه کردیم.. خدارو شکر..کاش فقط یه کم مدیریت آب بهتری داشتیم تا این قدر نگران کم آبی نباشیم.. کاش اینقدر چاه های غیر قانونی و قاچاقی ملت نزده بودن تا با هر قطره ای که می باره هی نگیم اینا فایده نداره سیل هم بیاد بازم کم آبی دست از گریبانمون بر نمی داره..

خدایا شکرت بابت همه چیز..

پی نوشت: راسته میگن خط فقر در تهران شده دو ملیون و پانصد هزار تومن؟؟؟؟!!!!! یعنی من در خط قحطی زده ها قرار دارم با این حساب...

[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 19:33 ] [ من و دخملی ] [ ]
پیش نوشت: دوستان با عرض معذرت این پست قرار بود در دو پست جدا نوشته بشه اما دلم طاقت نیاورد.. هر کسی که فرصت نداره یا حوصله نداره در دو قسمت بخونه.. پیشاپیش از طولانی بودن بیش از حدش معذرت می خوام..

کبوتر بچه بودم مادرم مرد..

مرا با شیر گاو آموخته کردند..

ز بخت بدم گوساله هم مرد..

یک سالش بود که مادرش سر زایمان برادرش فوت کرد.برادرش به دنیا نیومده فوت کرد.. مادربزرگش یعنی مادر مادرش خونه به خونه میگشت و مرثیه سرایی میکرد که این بچه مادر مرده است بهش شیر بدید.. تا شاید مادری که نوزاد یا بچه داشته باشه دلش بسوزه و قدری بهش شیر بده.. تا یواش یواش به غذا عادتش دادند.. سال مادرش سر نشده بود که پدرش زن گرفت.. پدرش تاجر بود و اکثر اوقات به دیار های دیگه سفر می کرد تا اجناس مرغوب بخره..برای همین نگران دو دختری بود که از همسر اولش باقی مونده بود..همسری اختیار کرد تا خیالش از بابت اون ها راحت باشه.. غافل از این که زنی که گرفته دختر بچه ای بیش نیست که خود به مراقبت احتیاج داره و حتی چشم دیدن بچه های شوهرش رو هم نداره.. دختر بزرگتر زبون دار تر و شجاع تر بود و زیر بار زورگویی های زن پدرش نمی رفت.. پدرش اون رو به مدرسه هم فرستاد.. دختر کوچک تر از قضا که شیر مادر هم نخورده بود ریزه تر بود رو نفرستادند مدرسه.. شد کلفت مادر ناتنی.. از سه چهار سالگی 5 صبح بلند میشد..سماور رو روشن می کرد.. چای رو دم میکرد. نان رو داغ می کرد.سفره رو میچید .. خودش و خواهرش صبحانه می خوردند. خواهرش می رفت مدرسه و او می ماند یک خانه بزرررگگگ.. اول خانه را جارو می کرد.. بعد حیاط را آب می پاشید و جارو می کرد..ناهار را بار میگذاشت و ساعت که نه صبح می شد میرفت سر وقت مادر..(به قول خودش او را ننه صدا می زدند) و با مظلومیت مادر ناتنی را صدا می کرد.. ننه پاشو صبحانه بخور.. ننه پاشو داره ظهر می شه.. و اینقدر صدا میزد تا بچه ننه ی ناز نازی که از یک خانه فقیرانه یه یک خانه مجلل آمده بود که حتی کلفت بی جیره و مواجب هم داشت رضایت دهد بیدار شود. آنوقت بود که ماموریت دوم او شروع میشد.. آب آوردن از چشمه.. شستن رخت و لباس این همه آدم..دخترک می گفت از پنج سالگی دیگر من شدم زن تمام و کمال خانه..مادر زن بابایش به واسطه دخترش می دانست که این دختر کی لباس میشوید و کجا لباس می شوید..و ماهیانه تمام لباس هایش را جمع میکرد و به قول معروف بقچه می کرد و روی سر او خراب میکرد..و تهدید میکرد که نباید پدرت بداند..او هم میدانست اگر نشوید زن کوچک و پر ناز و افاده پدرش خانه را برایش جهنم خواهد کرد..گنجه غذاهایشان کلید داشت.. کلیدش هم فقط و فقط دست زن بابا بود.. ظهر ها باید آنقدر یک لنگه پا می ایستاد تا زن بابا برود داخل گنجه و یک قاشق روغن حیوانی بریزد در کاسه و بدهد دست او تا داغ کرده و بریزد روی برنج و ناهار بیاورد.. و وقتی ناهار را میاورد یا شام را، تا وقتی که آتش تنور را خاموش نمی کرد و آب نمیریخت اجازه غذا خوردن نداشت..این موضوع در روز ها و شب های تابستان هیچ مشکلی ایجاد نمی کرد.. اما امان از شب های زمستان.. که باید شجاعت به خرج بدهد و چشمان قرمز رنگ گرگ ها را که منتظر یک شکار تپل هستند را نادیده بگیرد و این مسیر را برود و برگردد.. یک بار سر همین آتش خاموش کردن در زمستان بساطی شده بود.. در که باز مانده بود یک گرگ آمده بود داخل حیاط.. درست بین افراد خانه و این خانوم کوچیک خانه که مجبور بود هر شب و هر روز آتش را خاموش کند..پدرش نگران این کوچک ترین عضو خانه بود .. از طرفی زنش جیغ میزد که در را ببندد و قفل کند و از طرفی یادگاری همسرش بیرون خانه مانده بود و هر لحظه بود که شکار گرگ شود.. اما این کوچک زن شیر مرد روی هر چه زن هست را سفید می کند و با چابکی دور خیز کرده و از سر گرگ می پرد و آنقدر بلند می پرد که به آغوش پدر پرت می شود.. و پدر هم سریع در را بسته و قفل میکند..بعد ها این حرکت او جزو افتخارات خودش و  خانواده اش می شود.. و هر بار که از شجاعت حرفی به میان می آمد میگفت من همانم که از سر گرگ پریدم!!!

اما کار کردن محض در خانه ،دل زن بابا را خنک نمی کرد.. به شدت چشم دیدن اون را نداشت.. از هر فرصتی برای خراب کردن او در چشم پدرش استفاده میکرد.. و پدرش را برافروخته میکرد تا او را کتک بزند.. یک بار که آن یک قاشق روغن را سر تنور گرم میکرد بر روی برنج بریزد ظرف به حدی داغ شده بود که دخترک توانش را از دست داد و ظرف از دستش افتاد و روغن ریخت.. و همین شد اسباب رسوایی.. آنقدر فحش و ناسزا از زن بابا شنید که در عمرش نشنیده است.. آنقدر مادر فوت کرده اش را نفرین کرد و ناسزا روانه قبرش کرد که اشک امان دخترک را برید.. آخر سر هم آنقدر پدر را انگولک کرد که آبرویت را می برد.. ریشت را فلان میکند.. این پتیاره دست و پا چلفتی را تنبیه کن که پدر داغ می کند و عصایش را که بر دیوار تکیه داده بود بر تن نحیف دخترک خرد می کند.. به گفته خودش آنقدر میزند که تکه های عصا اندازه بند انگشت شده بودند.. دخترک با تن نحیف و نزار.. در حالیکه توان بلند شدن نداشت و اشک امان چشمانش را بریده بود تکه های عصا را از روی زمین جمع میکرد.. دید که پدرش بالای سرش ایستاده.. نادم و سرافکنده.. دستی به سرش کشید و گفت بابا جان اگر تورا نمیزدم این زن کاری میکرد که من از این شهر که سهله از ایران باید میرفتم از بی آبرویی..

یک بار دیگر هم همین بلا وقتی سرش آمده بود که پدرش از دیار دور یک قوری بزرگ و برنجی آورده بود.. که نظیرش در شهرشان نبود.. این قوری برنجی در آن زمان یک وسیله تزئینی بود و زن بابایش فخر آن را به زن های فامیل و آشنا می فروخت.. دخترک قصه هم ذوق آن را داشت.. یک روز که با ذوق و شوق قوری را با خود برد سر چشمه تا برای اولین بار با آن آب بیاورد سر پیچی که سراشیبی شدید داشت و جاده خاکی آنهم بر اثر برفی که آمده بود به شدت لغزنده بود لیز خورد و پایش با چوب درختی که سر راه افتاده بود پاره شد.. قوری برنجی هم کمی فرو رفت.. دخترک اما به فکر درد پایش و شرشر خونی که داخل پاپوشش می ریخت نبود.. با اضطراب نگران آن فرورفتگی کوچیکی بود که روی قوری نشسته بود.. با سنگ سعی کرد فرو رفتگی را درست کند.. اما موفق نبود.. با همان پای خون آلود و کفش پر از خون رفت سر چشمه و آب آورد و در بین راه دعا دعا میکرد که زن بابا فرو رفتگی را نبیند.. اما دید.. و قشقرقی که آن روز به پا کرد تا هشتاد سال بعد هم داغ دل دخترک شده بود..و کتکی که آن روز از پدر خورد هم همین طور.. این وسط اما تنها کسی که مرهمی بر دل دخترک بود مادر بزرگش بود.. بهار خانوم.. که دخترک به اون بی بی بهار می گفت.. زنی بسیار پاکیزه و خانه دار .. که همیشه موهایش را دو طرف مثل دخترک های ده ساله می بست و همیشه هم حنا می بست .. همیشه زخم های کتک هایش را او نوازش می کرد.. همیشه اشک های چشمانش را او پاک می کرد.. چون دردانه کوچک دخترش بود و برخلاف دختر بزرگ که خوب از پس خودش بر میامد و زیر بار کار نمی رفت همیشه مورد ظلم واقع بود.. آن روز هم او بود که به فرورفتگی قوری نگاه نکرد و تنها توجهش پارگی سر مچ پای دخترک بود.. و مرهم گذاشت و باند بست..

زن بابا که حامله شد کار دخترک درآمد.. کار ها صد برابر شد..

زن بابا که فارغ شد.. دخترک شد مادر خواهر ناتنی اش.. خواهر ناتنی اش را به دوش می بست و کار های خانه را می کرد.. اما خواهر ناتنی هم انگار فهمیده بود دیواری کوتاه تر از این یتیم پیدا نخواهد کرد و از پشت بدنش را گاز می گرفت!!! دخترک می گوید یک روز که از دستش به ستوه آمده بودم او را بردم کنار تنور داغ و گفتم اگر یک بار دیگر گاز بگیری تورا در تنور می اندازم!!!.. کار ساز شد..

زن بابا اما قدر گوهر دردانه ای که نصیبش شده بود را نمی دانست..مدام در پی خلاص شدن از شرش بود.. تا این که فکر بکری به سرش زد .. و پیشنهاد داد تا او را به عقد برادرش در بیاورند.. نه ساله بود که یک روز در خانه مراسمی بر پا شد.. و او مثل همیشه کلفتی اهل منزل را به عهده داشت.. تا این که زن بابا با مهربانی مشکوکی که تا کنون بر او روا نداشت صدایش زد..او را صدر منزل نشاندند.. تعجب کرده بود.. و آنقدر با او با مهربانی رفتار می کردند که کم کم ترسید.. بدون این که به او بگویند چه اتفاقی افتاده مادر زن بابا (یعنی مادر شوهرش) سکه ای به رسم نشان در کف دست او نهاد.. دخترک دوزاریش افتاد.. فهمید نقشه اشان را.. سریع سکه را به سمت خواهر بزرگش پرت کرد..او هم جیغ جیغ کنان گفت وای من نه .. من نه.. و سکه را از دامن خود پرت کرد.. دخترک از مجلس فرار کرد.. آنقدر دوید تا خود را سر مزار مادرش رساند.. مادری که هیچ وقت ندیده بود..و آنقدر گریه کرد که سر مزار خوابش برد.. و پدرش آمد و او را به خانه برد..دل پدر هم برای دخترکش به درد میامد.. اما یک روز که دخترش در خانه همسر از فرت بیماری در حال جان دادن بود در گوشش خوانده بود که : من خواستم شوهرت بدهم شاید از این همه ظلمی که آن زن به تو روا می داشت نجات بدهم..

دخترک چندسال نشان کرده دایی ناتنی اش بود و می دانست که همه می دانند اون نشان کرده است و برایش دیگر خواستگاری نمی آید.. دختر بزرگ خانه که شوهر کرد نوبت او بود که عقدشان کنند..دوزاده یا سیزده ساله بود که روانه خانه شوهر شد.. همان برادر زن بابایش.. خواهر هایش(چهار خواهر ناتنی و یک برادر ناتنی از زن بابا داشت که البته دو سه تایشان بعد از رفتن او از آن خانه به دنیا آمدند) به شوهر می گفتند دایی.. و به او هم می گفتند زن دایی.. همین اسم دایی و زن دایی روی زن و شوهر باقی ماند تا این که یواش یواش همه اهل محل شوهرش را دایش علی آقا و خودش را زندایی صدا می زدند..

 شوهرش باغدار بود.. و او تنها کارگر او.. تابستان ها به باغ کوچ می بردند (که خود وحشت عظیمی را در بر داشت).. شب های تابستان برایش شده بود رنج عظیم.. باغ بزرگ و بی انتها.. بدون حتی یک همسایه و یک نور چراغ و یک دختر دوازده ساله ی تنها در خانه.. شوهرش اکثرا در ده به سر می برد چون مغازه داشت..و آخر شب به خانه می آمد .. یازده یا دوازده.. گاهی وقت ها که باران میزد به خانه نمی رفت.. و زن تا صبح به امید کورسویی که از سر کوه دیگری می آمد در خانه را قفل می کرد و پلک بر هم نمی گذاشت..کورسو نوری که اگر او تا صبح هم فریاد میزد هیچکس از آن طرف کوه صدایش را نمی شنید..زمستان ها هم به ده میامدند.. برعکس خانه پدری که زمستان برایش عذاب بود این بار در خانه شوهر تابستان برایش عذاب شده بود..همسر یک باغدار بودن بسیار سخت تر از دختر زن بابا بودن بود.. او بود و یک باغ بزرگ که هر لحظه یکی از میوه هایش می رسید و او باید مدیریت می کرد.. وسعشان هم به کارگر نمی رسید. خودش بود دست تنها.. اول تابستان زردآلو ها را میچیدند و خشک می کردند و دسته بندی می کردند و هسته هایش را جدا می کردند.. آخر تابستان هم گردو.. گاو و مرغ و گوسفند هم داشتند.. باید آن ها را هم مدیریت میکرد.. بی بی بهار دلتنگش شده بود..به او گهگاهی سر می زد.. اما کمکی از دستش بر نمیامد.. پدرش اما خیلی کم سر میزد.. دلش برای پدر له له میزد.. چشمش به در سفید میشد تا رنگی از پدر ببیند.. هر وقت هم میامد سر در خانه می نشست.. آن زمان ها برای خانواده عروس عار بود که به خانه داماد بروند و نان و نمک داماد بخورند.. سرپایی حالی از دخترش می پرسید و می رفت.. دختر می ماند و تنهایی.. یک خاطره که همیشه به ذهنش نقش می بست خاطره عروسیش بود.. این که اینقدر سریع و تند مجبور به کار کردن بود بدنش عادت کرده بود به تند تند کار کردن و تند تند راه رفتن .. روز عروسی هر چقدر بهش می گفتند آرام راه برو نمی توانست.. طوری که داماد و بقیه حضار سر کوچه بودند و او ته کوچه..و میگفت اسباب خنده حضار را خوب فراهم آورده بود..

وقتی به خانه بخت رفته بود هنوز عادت نشده بود.. بعد از یک سال عادت شد.. با دومین یا سومین عادتش باردار شد.. با آن قد کوتاه ناشی از تغذیه نامناسب دوران نوزدای(و مقدار کمی ژنتیک)  و سن کمش بارداری برایش بسیار سخت بود.. احساس میکرد هر لحظه است که شکمش به زمین کشیده شود..ماه هشتم بود که شوهرش او را تنها گذاشته بود و به شهر رفته بود تا برای مغازه خرید کند و اجناس خودش را به فروش برساند.. یکی از اقوام آمده بود خانه اشان.. اینقدر بچه بود که بیشتر خاله بازی می کرد در خانه.. برای قوم و خویشش آش آلو بار گذاشت.. و آنقدر آلو ریخته بود که از ترشی به لواشک می مانست.. خوردن این آش همانا و زایمان زود رس همانا.. همان شب دردش گرفت.. دردی که تا به حال تجربه نکرده بود..زمین را گاز می زد تا مبادا صدایش را نامحرم بشنود.. قوم و خویشش رفت سراغ بی بی بهارش.. بی بی بهارش هم فرستاد پی قابله..اما قسمت نبود که اولین فرزندش که یک پسر سرخ و سفید و تپل مپل با گیسوان مشکی بلند بود زنده بماند.. همیشه داغ اولین فرزندش بیشتر از داغ فرزندان دیگر از دست داده اش بر دلش سنگینی می کرد.. بی بی بهارش برای دلداری اش بهش گفته بود که بچه ی اول برای کلاغ است.. سر همان سقط جنین آنقدر خونریزی کرده بود که رمقی برایش نمانده بود.. خونریزی قطع نمی شد.. بیشتر از دوازده سیزده روز خونریزی شدید داشت.. نحیف بود نحیف تر شد.. بی جان بود بی جان تر شد.. بعد از یک ماه خونریزی قطع شد اما سوی چشمانش هم رفت.. دیگر نمی دید.. همه جا را سفید میدید.. در همین حال کار های خانه را هم می کرد.. غذا می پخت.. برنج را در پی  شعورش میریخت.. نمک را حدسی میزد.. و داغی و سردی را با سر انگشتانش محک می زد...از ترس این که از خانه بیرونش کنند میخواست که زن خانه باقی بماند.. چون میدانست که اگر مردش طلاقش بدهد پدرش نمی تواند او را در خانه خود جای بدهد.. زن بابا اجازه این کار را نخواهد داد.. اما بعد از یک ماه کوری مطلق یک روز پدرش سرش را از در خانه داخل کرد و گفت شنیده ام کور شدی..و زن با شنیدن صدای پدرش بغضش ترکید و تا توانست گریه کرد..پدرش همانجا بود که اعتراف سنگینش را کرد.. گفت بهش من گفتم تو را شوهر دهم تا دیگر در خانه من اذیت و آزار نبینی.. فکر نمی کردم قرار است این بلا به سرت آید..گفت بلند شو به خانه خودم می برمت.. زن از خدا خواسته چادر چاقچور کرد و برای این که نیافتد پدرش گوشه چادرش را گرفت و کشید تا او با آن کشش راه را بداند و بیاید..اول از همه دخترش را برد شهر پیش دکتر.. دکتر بعد از شنیدن ماجرای اتفاق افتاده ی سقط جنینش به پدر گفت شما دهاتی ها(اسم روستایی که آن ها زندگی می کرد را نام برد) یک مشت خرید.. بیشعورید.. نفهمید.. و هرچه بد و بیراه بلد بود نثار پدر کرد. که چرا دخترش را به این زودی شوهر داده و چرا  اجازه داده دخترش به این زودی بچه دار شود..و حالا که شده چرا دکتر نیاورده بعد از این ماجرا.. و آخر هم گفت این دختر از کم خونی کور شده است.. بی رمق شده و پلکش افتاده روی چشمش.. و بهش گفت تا می تواند به دخترش جگر و کباب بدهد و شربت آهن هم تجویز کرد.. پدر با شرمندگی و سری افکنده در مطب پزشک فقط به بد و بیراه های دکتر گوش می داد و خود را محق می دانست که همه ی آن ها را بشنود ..

بعد از آن یک جگر درسته برایش خرید از قصابی محل و به اهل منزل خود دستور داد همه ی آن را کباب کنند و به دخترک بدهند.. قدغن کرد که کسی حق ندارد به دخترش کار بدهد و او در این مدت نباید دست به سیاه و سفید بزند..و هر روز هم باید غذایش کباب باشد و چنان محکم اتمام حجت کرده بود که کسی جرات نمی کرد در خانه به او بالاتر از گل بگوید.. اما دخترک که قد گنجشک غذا میخورده معده اش گنجایش آن همه غذا را نداشت.. پدرش بالای سرش می نشست و کباب ها را لقمه می کرد و به او میداد تا بخورد.. و او از ذوق محبت پدر همه را به جان می خرید..شربت آهن خیلی گران بود.. دخترک پیشنهاد داد که تکه های آهن را در آب بیاندازند و وقتی مزه آهن گرفت او آن ها را سر بکشد!!!(حالا واقعا از نظر پزشکی این امر امکان پذیر بود یا نه رو نمی دونم..) شوهرش این مدت خیلی آمده بود سراغش.. اما پدرش به او توپیده بود که دخترم را داشتی به کشتن می دادی و اجازه نداری تابهبودی کامل او را ببری.

بعد از یک هفته یواش یواش نور چشمانش برگشت.. دیگر اجسام نزدیک را می توانست ببیند.. بعد از یک ماه دیگر به خوبی می توانست ببیند..و سر پا بایستد.. تا این که شوهرش با یک جعبه شیرینی به در منزلشان آمد.. پدرش با توپ پر به شوهرش گفت این دختر بر سر من جا دارد. تا هر وقت که خودش بخواهد می تواند این جا بماند. اما اگر خواست که همراهت بیاید باید قول بدهی که از او کار نکشی.. باید خانم خانه باشد و بس.. اگر کار های خانه برایش زیاد است برایش کارگر میگیری..کار های باغ را خودت انجام میدهی و کلی اولتیماتوم دیگر.. شوهرش هم قول داد که هر کاری بخواهد برایش انجام میدهد..

دست دخترک را گرفت و برد خانه.. به گفته دخترک وقتی وارد خانه شد انگار از بازار شام رد می شود.. یک ماه خانه دست یک مردی باشد که حتی یک نیمرو هم برای خودش نمی توانست بسازد.. هیچ چیزی سر جایش نبود.. حرف پدرش یادش رفت و در همان دقیقه اول چارقدش را دور سرش گره زد و یک خانه تکانی اساسی کرد و خانه دسته گل را تحویل شوهرش داد.. شوهرش مرد بدی نبود.. دست بزن نداشت.. عصبانی میشد اما خیلی کم..ولی خوب دستش تنگ بود.. زنش همپای او کارگری می کرد..

از بعد از سقطش دیگر باردار نشد.. تا دو سال.. چه زجر هایی کشید و چه حرف هایی شنید.. حمام زنانه که می رفت همه با انگشت نشانش می دادند و بلند بلند می گفتند که نازاست..مادر شوهر و خواهر شوهرش(که از قضا زن بابایش هم می شد) جلوی چشمش دختر ها را ردیف می کردند که برای پسرشان زن بگیرند و به او اهمیتی نمی دادند.. زیر پای همسرش می نشستند و اینقدر در گوشش می خواندند که این زن دیگر بچه اش نمی شود که یواش یواش شوهرش هم باورش شده بود باید زن بگیرد..و روز و شب دخترک شده بود گریه و التماس و نذر به در گاه خدا.. تا این که خدا به داد دل دردمند دخترک رسید و درست با اولین رضایتی که شوهرش برای خواستگاری از دختر ترشیده یکی از اقوام داده بود دخترک متوجه شد باردار شده است.. شوهرش با شنیدن بارداری همسرش دهن همه ی زن های فامیل را بست که حتی حرف زن دیگر را هم نزنند..همسرش باردار است..دخترک با رضایت خاطر این بار حسابی حواسش را جمع کرده بود.. عاقل تر هم شده بود.. دیگر هفده سالش شده بود و بدنش هم توان حمل یک جنین را داشت.. در نهمین ماه بارداری خدا یک دختر کاکل زری و سفید در دامنش گذاشت.. اسمش را به برکت خانم فاطمه زهرا گذاشتند فاطمه..

دخترک قصه ی ما دیگر مادر شده بود.. از این به بعد حرفش همه جا خوانده می شد.. نظرش را حساب می کردند و خودش را می دیدند چون دیگر کامل شده بود.. یک زن متاهل که الان مادر است.. زن بعد از بارداری دوران شیردهی داشت.. یعنی تا دوسال عادت نمی شد.. بعد از دو سال دوباره باردار شد.. این بار یک پسر که نامش را محمد گذاشتند..محمد دو ساله بود که تابستان به باغ رفتند برای زردآلو چینی.. یک شب محمد تب کرد.. و صبح دیگر نفس نکشید.. جان مادر هم انگار با پسرک دوساله اش رفته بود.. این دومین پسری بود که از دست داده بود.. اما ناامید نشده بود.. فرزند بعدی اش دختر بود.. اما مرده به دنیا آمد.. این سومین فرزندی بود که از دست می داد..باز هم به رحمت خدا امیدوار بود..فرزند بعدی باز هم دختر شد اما زنده ماند..مادر چشمش ترسیده بود و به شدت از دو دخترکش مواظبت می کرد.. اما چه کند که حرف فامیل و اهل محل بر علیه اش بود و باید و باید و باید حتما یک پسر می داشت.. بارداری بعدی یک پسر بود..خوشحال شد.. بالاخره به آرزویش رسید.. پسرک مثل همه ی پسر های از دست داده اش سرخ و سفید و تپل بود.. اما انگار قرار نبود روزگار حتی برای یک بار هم که شده به دل او راه بیاید..در دومین سالگرد تولد پسرک باز هم در یک روز تابستان پسرش تب می کند و به شب نکشیده تلف می شود.. و اینبار مادر دیگر رمقی برای دفن کردن پسرش نداشت.. به قول خودش پسر هایم همه با تب مردند.. بارداری بعدی را به امید پسر دار شدن می گذراند و هر شبش دعا می کرد که پسر باشد..و هر کسی هر غذایی که به او معرفی میکرد می خورد تا شاید این بار پسر باشد و زنده بماند.. اما این بار هم فرزندش دختر بود.. وقتی قابله با دخترک سفیدش بالای سرش ایستاد و گفت دختر است او با هق هق گریه گفت نمی خواهمش ببرید بیاندازیدش در چاه.. تا چند وقت هم به دخترش نگاه نمی کرد.. تا این که دخترکش از فرط گرسنگی زرد شد و بی رمق شد که مادر دلش به رحم آمد و مهرش به دلش نشست و بهش شیر داد و قبولش کرد.. و اما بارداری بعدی .. پسر بود ولی به همان صورت قبل از دستش داد.. یک ساله بود که تب کرد و مرد..بارداری نهم بود یا دهم.. که دختر به دنیا آورد و این بار برایش مقدر شده بود که دختر ها زنده می مانند و پسر ها می میرند.. برای همین دیگر هیچ حسابی روی بچه هایش باز نمی کرد.. بارداری بعدی هم پسر به دنیا آورد که آن هم مرد.. بارداری یازدهم که مرز سی و پنج سالگی را رد کرده بود را می گذراند.. می دانست که وقت زیادی برای بچه دار شدن برایش نمانده.. برای همین این آخرین امیدش بود.. حرف مردم پایه های زندگیش را سست کرده بود.. مرد زندگیش را به ستوه آورده بود و خودش را از زندگی نا امید ساخته بود.. وقتی فارغ شد و قابله گفت که پسر زاییده است انگار بهش دنیا را دادند.. عزمش را جزم کرد تا نگذارد هیچ رقمه این یکی را از دست بدهد.. اما..

پسرک در سن دو سالگی مانند همه ی برادر های از دست رفته اش وقتی تابستان به باغ رفته بودند تب کرد.. مادر پریشان شد.. به شوهرش التماس کرد بچه را ببرند دکتر.. شوهرش اما گفته بود اگر خدا بخواهد زنده می ماند اگر نه که هیچ.. و رفته بود بالای درخت برای گردو چینی..زن از فرصت غیبت شوهر استفاده می کند و چادرش را دور کمرش می بندد و پسر را کول می کند و با خود می برد.. تا گاراژ ماشین ها (یک مسافت بسیار طولانی که همین الان با ماشین هم طولانیه چه برسه به پیاده اونم با یک بچه) پیاده گز می کند.. اولین ماشینی که رد می شود او را سوار نمی کند..صدای ماشین دوم را که می شنود خود را پرت می کند وسط جاده.. راننده که از قضا فامیل دورشان هم هست ترمز می گیرد.. پیاده میشود که زن را فحش باران کند می بیند زندایی است.. میگوید زندایی چه می کنی؟ نزدیک بود بروی زیر ماشین..زن التماس می کند که پسرش را نجات بدهد.. میگوید نگذار این یکی هم مثل بقیه از دستم برود.. راننده سوارش می کند و می گوید زندایی غصه نخور.. من به دایی علی آقا بدهکارم اون پول رو به تو میدم برو خرج بچه ات کن خودمم هر جا بخوای بری می برمت.. نگران نباش.. او را به شهر می برد و به اولین دکتر نشانش می دهند.. دکتر بعد از معاینه کودک سریع او را در ظرف آبی که الکل مخلوطش کرده لخت کرده و میخواباند.. بعد از مدتی پسرک را داخل ملحفه ای پیچیده و به مادر می دهد.. و یک شربت هم به مادر می دهد.. میگوید او را ببر خانه و هر چهار ساعت از این شربت در حلق پسرک بریز.. اگر امشب را به صبح برساند زنده می ماند.. و اگر نرساند که هیچ.. مادر در شهر غربت مهمان خانه اقوام راننده می شود..تا خود صبح بالای سر پسرک گریه می کند و التماس خدا را می کند.. تا چهار صبح با هر نفسی که از سینه پسرک بیرون می آمد یک بار خدا را شکر می کرد..تا چهار صبح بالای سرش بیدار بود که خواب با خودش می بردش.. صبح با صدای نحیف پسرش از جا می پرد که صدایش میزند ننه اینجایی(ننه صدایش میزدند.. به رسم معمول محله آن زمان) که با صدای پسرش انگار خدا دنیا را بهش می دهد.. صبح پسرک را به همان دکتر نشان می دهد.. دکتر یک کیسه دارو برایش می نویسد و کلی دستور و اطمینان میدهد که اگر این کار ها را انجام دهد پسرش زنده خواهد ماند و او را روانه شهرش می کند.. راننده از عیرت بیش از حد شوهر زن خبر داشت.. بهش توصیه می کند که زندایی هرچیزی دایی علی گفت گوش نده.. از این گوش بگیر از اون گوش در کن.. لب از لب برندار.. یک گوشه بنشین و بگذار هر چه می خواهد بگوید.. مهم اینست که فرزندت زنده است بقیه اش را هم بسپر به خدا.. زن به توصیه راننده گوش میدهد.. وارد خانه که می شود مرد غضبناکش را می بیند که هرچه تهمت و افتراست به او می بندد.. و هرچه فحش خواهر و مادر بلد است نثارش می کند.. اما زن لب از لب بر نمی دارد.. و شروع می کند به تمیز کردن خانه و درست کردن ناهار.. کودک در میان خانه بین خواهرانش شیرین زبانی می کرد و خواهرانش دورش می گشتند و قربان صدقه اش می رفتند.. مرد اما غضبناک یک هفته با کل خانواده قهر بوده.. و زن هم صبورانه سکوت اختیار کرده بود.. تا این که بعد از یک هفته پسرک شیرین زبان که این بار جان گرفته بود تاتی تاتی کنان خودش را به بغل پدر می اندازد و دل پدر را آب می کند و او هم شروع می کند به بازی کردن با کودکش..

از این به بعد زن زندگی عادی اش شروع میشود.. زندگی پر از فراز و نشیب .. اما مانند همه ی انسان های دیگر.. با سختی و نداری و بی پولی شوهرش ساخت تا شوهرش هم به نان و آبی برسد.. زن عاشق هنر بود.. گلدوزی و حوله بافی و بافتنی کار هر روزه اش بود.. گلدوزی هایش شهره خاص و عام شده بود.. زن پا به پای همسرش کار کرد و کار کرد و کار کرد.. دخترکانش را بزرگ کرد.و همه اشان را به مدرسه فرستاد و به همه شان توصیه کرد که تا جایی که می توانند تحصیل کنند و درس بخوانند تا مبادا مثل او بیسواد بمانند.. پسرش در در میان جانش حفظ کرد تا مبادا خاری به انگشت پایش برود و از دستش بدهد.. دختران را شوهر داد و برای پسر زن گرفت. خانه خودش را برای دردانه پسرش خالی کرد و آلونکی هیجده متری در حیاط برپا کرد تا زندگی برای پسرش سخت نباشد.. بعد از به دنیا آمدن نوه پسریش که از قضا پسر هم بود شوهرش سکته میکند.. سکته مغزی و نیمی از بدنش فلج می شود.. یکه و تنها با همان قد کوتاه و تن نحیف شوهر را تیمار می کند.. زن که از همان کودکی نان پختن را از بی بی بهار یاد گرفته بود همیشه نان خانه اشان را خودش می پخت این بار برای همسرش نان بی نمک می پخت تا تن بیمار همسرش نیازمند نان نمک سود دکان ها نباشد..یک سال و نیم لگن زیر همسرش گذاشت و براشت و به سختی کار های فیزیو تراپی را برای همسرش انجام میداد تا این که یک صبح دل انگیز تابستانی از خواب بلند شد و صبحانه همسرش را داد.. همسرش دایی علی آقا بهش گفت از مردن من می ترسی؟ زن گفت تو شوهر منی من از هیچ چیز تو نمی ترسم.. گفت اگر می ترسی برو بیرون.. اگر نمی ترسی کنارم بایست و چشمانم را برایم نگه دار.. زن از حرف های مرد تعجب کرده بود.. اما مرد که مرد با خدایی بود(زن می گوید در اوج غضبی که بیشترینش همان روزی بود که پسرش را برده بود دکتر حتی دست به روی من بلند نکرد) پاهایش را دراز کرد و اشهدش را خواند و ناگهان سرد شد.. زن می گوید هر چه صدا کردم دایی علی آقا.. دایی علی آقا او جواب نداد.. با دست و پایی لرزان رفتم مغازه تا پسرم را صدا کنم ..

و وقتی مطمئن شد که همسرش دار فانی را به همین راحتی وداع گفته تمام مو های سرش را در فراق همسرش کند.. از آن روز به بعد هجوم تنهایی امانش را برید.. و بعد از هجده سال غبار فراموشی اندک اندک ذهن کوچکش را تار کرد.. اما زمین گیر نشد.. یک شب.. که دختر کوچکش آمده بود تا پیشش بخوابد .. درد سرش امانش را برید.. دخترش که ترسیده بود به برادرش که در طبقه بالا  زندگی می کرد اطلاع داد تا او را به بیمارستان برسانند.. در بیمارستان هیچ کس کوچکترین شکی به اتمام زندگی او نکرده بود.. افت فشارش باعث شد تا به او سرم بزنند.. اما نمی دانستند که نامه زندگی او را تا همان روز و همان ساعت نوشته اند .. و او در سن هشتاد و سه سالگی در آرامش دار فانی را وداع گفت.. گویی که انگار هرگز در این دنیا نبوده است..

 

 

پی نوشت:آن زن نامش اکرم است.. مادر بزرگ مادری بنده.. و آن دختری که تا یک روز به او شیر نمیداد چون می خواست که فرزندش پسر باشد و اما دلش به رحم آمد و قبولش کرد هم مادر بنده است که بعد ها هزاران بار ذکر کرد که این دخترش نقش برادر را برای پسرش پر کرده.. و حتی تا وقتی پسرش بزرگ نشده بود این دختر جای خالی پسر را برای پدرش هم پر کرده..

مادر بزرگم در شب عید غدیر در سن هشتاد وسه سالگی بعد از کشیدن این همه سختی فوت کرد و بالاخره به آرزوی دیرینش یعنی دیدار مادرش رسید.. این سه روز همه خانواده در فقدان این زن هنرمند و زحمت کشیده سوختیم و گریستیم.. از همه کسانی که وبلاگ منو می خونند خواهش میکنم برای شادی روحش براش فاتحه ای بخونن.. ممنون

شعری که اول پست نوشتم شعری بود که مادر بزرگم همیشه.. همیشه.. همیشه.. بر لب زبانش بود و این نشون میداد که چقدر نبود مادرش اذیتش کرده.. تقریبا تمام عمرش حسرت داشتنش رو داشت..

پی نوشت دوم: من از کجا رنج نامه مادر بزرگم رو می دونم؟ از اونجایی که تمام زندگی نامه اش رو فیلم گرفتم تا یادگار بمونه.. البته حدود هشت سال پیش.. این دو سال اخیر مادر بزرگم در اثر فند خون کمی فراموشی گرفته بود..

پی نوشت سوم:یک یادگاری بزرگ مادر بزرگم برام به جا گذاشت.. این که بهم گلدوزی کردن رو یاد داد.. البته خیلی وقت بود انجامش نداده بودم.. ولی چند شب پیش قبل از فوتش اسم ریحانه رو روی مقنعه اش گلدوزی کردم و قصد داشتم ببرم به مادر بزرگم نشون بدم و ازش تشکر کنم که عمرش قد نداد..

[ جمعه بیست و پنجم مهر 1393 ] [ 17:52 ] [ من و دخملی ] [ ]
الهی ی ی ی ی بگردم...

یه خانوم اجازه میگه.. صد تا خانوم اجازه از بغلش میزنه بیرون...

به حدی شیرین میگه خانوم اجازه که خیلی جلوی خودم رو میگیرم نپرم نچلونمش..

دلمم میسوزه گاهی وقتا..

صبحا میشم خانوم مربی.. ظهر ها میشم مامان..

مامانم میگه فرق نزاری ها..(همون کاری که خودش فکر می کرد داره انجام میده!!!!یه عمر خاطره بد تو ذهن من کاشت)

میگم فرق نمی زارم ولی جاهایی که بچه ام احساس نیاز پیدا میکنه به وجود مادر نمی تونم خودم رو منکر بشم.. چون در اون لحظه بچه ی شش ساله هیچ مصلحتی حالیش نیست..و فقط مامان می خواد..

البته تا حالا پیش نیومده که این اتفاق بیافته..ولی توی جشن که همه ی مامانا بودن و جایزه های بچه ها که سخت بود تو دستشون بگیرن رو به ماماناشون حواله می کردن دختر من  مستاصل جایزه به دست مونده بود.. نمی دونست بین مادر و مصلحت کدوم رو باید انتخاب کنه..که خودم همونجا تصمیم رو براش راحت کردم و جایزه هاش رو از دستش گرفتم و گذاشتم کنار وسایل خودم..

تا اونجایی که بشه سعی می کنم کسی از بچه ها نفهمه که دخملی بچه ی منه.. چون اگر بفهمن ممکنه بهش حسودی کنن.. خودشم توجیه شده..  البته فعلا.. تا ببینیم بعد چی پیش میاد..

بعد چون احساس امنیت می کنه دیگه از اون ترس و کم رویی خبری نیست.. با همه بچه ها صحبت می کنه و موقع خدافظی با همه بچه ها خدافظی می کنه..امروز ناراحت بود می گفت با فلانی خدافظی نکردم..!!!!!

تجربه خیلی شیرینیه.. به شخصه نمی دونستم اینقدر شیرینه.. تعجب میکنم که چرا قبلا بهش فکر نکرده بودم.. البته می دونم که الان شیرینه که هیشکی نمی دونه.. اگر بدونن احتمال داره که دیگه اینقدر شیرین نباشه !!!!..

ولی فعلا قصد دارم تا می تونم از این شیرینی موقعیت فعلی نهایت استفاده رو کنم..

باهاش صبحا میرم کلاس.. صبحانه رو زیر نظر خودم میخوره(وقتی میگم خوب بچه ها الان صبحانه هاتونو در بیارید بخورید با اعتماد به نفس در کیفش رو باز می کنه و ظرفش رو میاره و کلی هم با بغل دستیش صحبت می کنه که چه خوراکیایی داره..ذوقی میکنما.. همش یاد حرف اون مربی احمق مهد کودک میافتم که خیلی احساس بلد بودن بهش دست داده بود و میگفت با این وضعیت دخترت سال دیگه به مشکل بر میخوره و خوب نمیشه.. منم با عصبانیت برگشتم گفتم اگر پیش دبستان واقعا پیش دبستان باشه خوب میشه!!) ..زنگ تفریح ها خوراکیا رو بهش میدم که بخوره و مثل اون چهار سالی که می رفت مهد کودک نیست که وقتی ساعت دوازده می رفتم دنبالش میدیدم دخترم از گرسنگی زرد شده و یه عالمه خوراکی تو کیفش فاسد شده!!!!و هیشکی نبوده که یه ذره دلش بسوزه و این خوراکی رو بده دستش تا بخوره..(البته من به دست همه ی شاگردام خوراکی میدم..نه فقط دخملی )

بچه های کلاس هم بدک نیستن.. امسال حجم شاگردا کم شده.. و کار من راحت شده.. با این حال روز اول خیلی سخت بود.. یکی رو میگرفتم اون یکی از زیر دستم در میرفت.. هنوز قانون مدار نیستن..  حالا حالا ها مونده تا از فردیت محض و مطلقشون  فاصله بگیرن و به انسان های اجتماعی و متمدن تبدیل بشن..

مشکل اینجاست که مادر ها بچه ها رو توجیه نمی کنن.. و بچه ها انتظار کار مدرسه رو ندارن.. فکر میکنن مثل مهد کودک فقط بدو بدو کنن و جیغ بزنن و بپرن و خراب کنن و از دیوار برن بالا..همون روز اول مشخص بود بعضی هاشون یکم پکر شدن..

بغل دستی دخملی از همه شاگردا کوچیکتره. هم از نظر ظاهر هم از نظر سنی..مامانش هم به شدت حساسه.. از قصد گذاشتمش کنار دخملی که بیشتر مواظبش باشم..

یه مادر دارم امسال که سه تا بچه داره.. دوتا شیر به شیر که 5 ساله و چهار ساله هستند.. و یکی هم شیرخواره.. و وقتی سنش رو شنیدم دو تا شاخ روی سرم سبز شد .. فکم افتاد پایین.. و هنوز باورم نمی شه هر وقت می بینمش..دیگه شهره خاص و عام شده این مادر.. هر وقت میاد مدرسه معاونمون سریع با ذوق و شوق به همه نشون میده و میگه این همونه که سه تا بچه داره ها!!!! اینقدرم تابلو میگه که من معذب میشم چه برسه به اون بنده خدا...

سنش رو هم خودتون حدس بزنید..:دی (بعدا میگم )

امسال بنا به مصلحتی باید دیرتر از موعد بیام خونه.. با خودم ناهار می برم.. که هم خودم بخورم هم دخملی.. دیروز نتونستم ناهار ببرم چون از شام چیزی نمونده بود و منم بی حال بودم که دوباره غذا درست کنم.. خوراکی های تو خونه هم تموم شده بود و بازم حال نداشتم برم مغازه خوراکی بخرم.. خلاصه تا غروب گشنه و تشنه موندیم اونجا.. البته دخملی رو هی با شیرینی و شکلات نگه می داشتم که زنده بمونه..ولی خودم دیگه ضعف کرده بودم..امروز ولی ناهار داشتیم.. دیشب یه تغاااار ماکارونی بار گذاشتم که ببرم .. بعد امروز از در و دیوار واسمون خوراکی میرسید.. حلیم.. کیک.. روز عید بود دیگه.. خلاصه تا ساعت دو گرسنه مون نشد.. همیشه همین جوره ها.. روزایی که غذا و خوراکی با خودم نمی برم دقیقا عین قحطی زده ها می مونیم.. ولی روزایی که خوراکی می برم از در و دیوار می ریزه که لذت داشتن اون خوراکی رو کور می کنه:دی

به بچه ها تکلیف دادم واسه روز تعطیل.. بعد الان خودم واسه تکلیفم عزا گرفتم!!!! دارم خودم نفرین میکنم که روز تعطیلیه خودم رو هم خراب کردم!!!! و باید با دخملی بشینیم مشق بنویسیم!!!!:دی یعنی سال های قبل هم همین قدر واسه خودم نفرین خریدم آیا؟؟

پی نوشت: اینقدر عکس گذاشتن برای من سخت هست که کلا دارم بیخیالش میشم دیگه. هی باید با بدبختی.. یا با بلوتوث یا با ایمیل عکسا رو وارد کامپیوتر کنم.. بعد حجم بالاش رو چون فتو شاپ ندارم باید با پینت درست کنم که خودش یه پروژه است.. بعدم سه چهار جا آپلود کنم بلکه یکیش عکس رو تو بلاگفا نشون بده.. خلاصه پروسه عکس گذاشتن برای من یه سه چهار روزی طول میکشه..واسه همینه که دیگه عکس نمیزارم هرچند بی کیفیت.. حالا با بدبختی عکس دخملی رو بعد از یک شبانه روز خاموش و روشن کردن کامپیوتر و انجام دادن هرمرحله در تایم جدا بالاخره موفق شدم آپ کنم..هرچند که بعد از آپ کردم فهمیدم عکس تار می باشد.. اما عمرا دیگه این مراحل رو طی کنم. شمام به همین بسنده کنید لطفا..

ماشالا هم یادتون نره..

 

پی نوشت دوم: الان وبلاگم رو باز کردم پست رو ببینم دیدم قالبم نیستتتت.. یعنی چییییی؟؟؟ بلاگفا قالبمو پس بده ه ه ه ه ...

پی نوشت سوم: بلاگفا مال خودت قالب قبلیه.. اینو بیشتر دوست می دارم.. فقط جاااان مادرت دیگه اینو نخور...:دی


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیستم مهر 1393 ] [ 22:12 ] [ من و دخملی ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

می نویسم تا همگان بدانند این جبر زمان و مکان است که یک زن را تبدیل میکند به آن چیزی که نمی خواسته..
می نویسم تا همگان بدانند طلاق امر مخوف و جذام پیشرفته ای نیست که از بازگو کردن آن واهمه دارند...
می نویسم تا همگان بدانند که ازدواج همیشه راه خوشبختی نیست و طلاق هم همیشه راه بدبختی نیست...
امکانات وب