تنهایی گاهی وقتا بدجوری دلت رو آشوب میکنه...

تنهایی گاهی وقتا بدجوری از پشت بهت خنجر میزنه..

تنهایی گاهی وقتا بدترین نقطه های ضعفتو و بهترین نقطه های قوتت رو نشونه میگیره و لامصب چقدم نشونه گیریش دقیقه و همه چیزتو نابود میکنه...


دختر یکی از همکاران سابقم همدرد منه.. با این تفاوت که همون شب عروسی به حجله نرفته با لباس عروس تا دم در خونشون رفت و وقتی مطمئن شد مهمونا همه رفتن نشست تو ماشین باباش و برگشت خونه باباش..

از قضا حسابداری مدرسه بازم دست اونه.. امروز دیدمش.. بعد از سلام اولین سوالش این بود: از شوهر چه خبر؟ شوهر نکردی... پوزخندی زدم و گفتم بابا شوهر کیلو چنده.. از آزادیت لذت ببر.. و بعد گفتم نکنه شوهر کردی تو؟ گفت نه.. میان و میرن ولی به تفاهم نمی رسیم.. و هردو زدیم زیر خنده.. گفت منتظرم امتحانام تموم بشه بگم یه سری بیان.. بهش لبخندی زدم و گفتم تا میتونی از آزادیت استفاده کن.. وقت زیاده..

و بعد هم مشغول کامپیوتر دفتر شدم تا راه اندازیش کنم..

پای سیستم یه هو دلم آشوب شد.. خودم هم نفهمیدم چرا..

سر نخش رو که گرفتم رسیدم به سوال دختره.. دوباره سر نخش رو که گرفتم رسیدم به دوراهی که خودم تو دلم دارم..ازدواج کردن یا نکردن .. مساله این است..

تو دلم انگار داشتن رخت میشستن.. دیگه حواسم به کارم نبود.. حواسم به گذر عمر بود.. حواسم به حرف دوستم بود.. حواسم به دیروز بود.. به نگاه معلمی که ازدواج دوم کرده در حالی که هنوز مادر نشده باید مادری یه پسر بچه تخس و شیطون رو بکنه که مدام بهونه مادر خودش رو میگیره..نگاهش به دخترم غریب بود.. نگاهش به خودم هم غریب بود.. نمیدونم داشت حسرت میخورد یا سرزنش میکرد.. نمیدونم..شایدم داشت فخر میفروخت!!!! نمیتونستم درک کنم دقیقا منظور نگاهش رو..فقط میدونستم با بقیه فرق داره..شایدم اگر خوش بین باشم بگم داشت به همدردش نگاه میکرد..شاید.

تو همین هاگیر واگیر یاد نگاه سرزنش آمیز معاون جدید مدرسه امون افتادم.. که همیشه سعی میکنم از زیر نگاهش در برم.. چون فکر میکنه در همه طلاق ها این زن ها هستند که مقصرند.. و به من به چشم یک مقصر نگاه میکنه.. نه به خاطر ولنگ و بازی.. بلکه میگه تو مقصری که سخت نگرفتی.. مقصری که برنگشتی..مقصری که همین الانم دنبال هزینه ریحان رو نمیگیری اونم فکر میکنه زن گرفتن هلوئه و میره شیش تا دیگه رو بدبخت میکنه!!!!

چه شیر تو شیری شد دلم..

دیگه حواسم به کار نبود که..

بله.. گاهی همین یک سوال ساده تمام دنیای من رو به هم میریزه..و من رو می بره به چهل سالگیم..به پنجاه سالگیم.. اصلا چرا راه دور بریم.. منو میبره به پنج سال بعد.. یا حتی دو سال بعد.. و فکر میکنم توانایی تنها زندگی کردن رو دارم آیا؟ توانایی دارم روز اول مدرسه ریحانه تنها وایسم بین همه زوج هایی که دست در دست هم هستند و از بچه هاشون فیلم میگیرن.. تحمل نگاه غریب بچه ام رو دارم؟ یا حتی سوالی که قراره اون روز از من بپرسه و من در جوابش فقط سکوت دارم و سکوت؟..

و ازون طرف .. باز مغزم فرمان میده که خر نشو.. تو از پس بچه خودت بر نمیایی چطور میخوای یه بچه دیگه رو در کنار بچه خودت فرض کنی و براش هم پای دختر خودت مادری کنی..البته این استنتاج به این دلیل هست که تجربه ثابت کرده مسلما اگر بخوام روزی ازدواجی داشته باشم اینطور ازدواجی باشه. یعنی هردوطرف بچه داشته باشیم تا همدیگه رو درک کنیم..و البته خیلی چطور ها و چگونه ها و اما و اگر های دیگه ای که منو میترسونه از ایجاد ارتباطی دوباره..

بماند...

خدا بگم دختر همکارم رو چکار نکنه که با یه سوال مرداب درونم رو به هم زد و دلم رو آشوب..