روز های اول

آدم نمی دونه از دست بلاگفا دقیقا چه غلطی بکنه...

بعد ما ایرانیا رو هم خوووووب شناخته.. که چه آدمای وفادار و ایثار گر و تنبلی هستیم!!!!!!!

هی میزنه پست ها رو می ترکونه.. هی ما میگیم اشکال نداره..

هی میزنه وبلاگا رو گم و گور می کنه هی ما میگیم اشکال نداره..

این سری دیگه به لبم رسیده بود!!!!

جوری که دیگه خواستم بزنم بترکونم کل وبلاگ رو خودم رو خلاص کنم...

ولی تنبلی نمی زاشت..

هی می گفتم امروز و فردا...

حوصله ی رفتن به جای جدید و دنگ و فنگ های اسباب کشی رو هم ندارم..

فعلا که هستیم..

از اخبار این روز های ما اگر بخواید. البته اگر تا زمانی که دارم این پست رو به روز میکنم بلاگفا جان دوباره قورتش نده!!! بگم که خوبیم..

ریحان میره مدرسه جدیدش و نمیدونم راضی هست یا نه.. تا دیروز که صبحا بلند می شد میگفت نمی خوام برم.. امروز ولی نگفت..ولی من به شدت حرص می خورم.. باید روی این حرص خوردنم کار کنم یه ذره.. این جوری تا دوازده سال دیگه که درس این بخواد تموم شه چیزی ازم نمی مونه!!

دیشب خسته بود حوصله نداشت مشق بنویسه.. پیرم کرد تا بنویسه.. دیگه کار به تهدید کشید حتی!!!!

امروزم اینقدر فس و فس می کرد که دیگه دلم آشوب شد از دستش..

چون ترافیک داره راهی که باید بریم ساعت تقریبا از دستم خارجه و وقتی تایم دستم نباشه استرس می گیرم..

روز اول جشن شکوفه هاشون بغض عجیبی داشتم.. وسط جشن ملت دست می زدن بعد من گوله گوله اشک می ریختم.. البته که اشک شادی بود ولی چون با بغض همراه شده بود یه خورده ضایع بود!!!!!:دی

میگفتم یعنی این ریحان کوچولوی منه که اینقدر ضعیف بود موقع دنیا اومدن گریه نمی تونست بکنه؟ الان رسیده به سن مدرسه؟ یعنی من تونستم از پسش بربیام؟

روزی که ریحان رو می خواستم حضانتش رو به عهده بگیرم همش می ترسیدم از عهده اش بر نیام.. فکر می کردم این همه مسئولیت برای دوش های نحیف من زیاده.. روزایی که تنهایی از این دکتر به اون دکتر میکشیدمش و فقط از خدا توان مضاعف می خواستم رو هنوز یادمه..و الان تمام زحمت هام به ثمر نشسته..و دخملکم رفته کلاس اول..

روزای اول خیلی دلتنگ می شدم.. روز اول یواشکی رفتم پشت پنجره اشون نشستم ببینم معلمشون بهشون چیا میگه.. طاقت نداشتم اصلا.. انگار از گوشه ی قلبم یه تیکه گم شده بود.. روز های بعد این دلتنگی کمتر شد ولی هنوزم جای خالیش کنارم حس می شه..

معلمش توانا ولی کمی سخت گیره.. شانس دخترکم همش آدمای سختگیر به پستش می خورن..

امیدوارم امسال سال پر از برکت و موفقیت برای دانش آموزان و مخصوصا کلاس اولی ها باشه که یک تجربه ی ناب و دست اول رو دارن تجربه می کنن..

برای دخملک من هم دعا کنید..

امیدوارم این پست بمونه دیگه..

هعی

هی پست نوشتم و هی ثبت موقت کردم و هی بازم بروزش نکردم..

علت هم داشته..

علتش هم این بوده که همش غرغر بوده و اعصاب خوردی..

 

بروزشون نکردم شاید برای این بوده که خجالت می کشیدم بگم کم آوردم..

خجالت می کشیدم بگم همه ی سختی هایی که در طول عمرم بهم وارد شد اینجوری منو نشکسته بودن که کارم منو شکست..

خجالت می کشیدم بگم این مدت با عالم و آدم سرجنگ و دعوا داشتم..

خجالت می کشیدم بگم اعتماد به نفسم در عرض دو هفته به لجن کشیده شد سر این موضوع و آ.پ کاری کرد با من که حتی به توانایی های خودم هم اعتماد ندارم.. احساس می کنم هیچ کاری بلد نیستم..

خجالت می کشیدم بگم تمام برنامه هایی که برای خودم ریختم مثل کلاف سر در گم به هم پیچیده شده چون انگار منو ول کردن تو یه چاهی که ته نداره و من هی دارم توش فرو می رم و نمیدونم کی قراره بخورم زمین و قراره چقدر دردم بیاد..

سر مرگ پدرم، سر طلاق اجباریم.. سر هر مصیبتی که وارد شد بهم من سریع خودم رو پیدا کردم و مبارزه کردم.. ولی انگار کارم یه نقطه عطفی بود تو زندگیم .. نقطه مقاومتم بود انگار..که وقتی شکسته شد درست مثل تابع سینوس دارم سقوط می کنم.. تا حالا خودم رو اینطور درمانده و وحشت زده ندیده بودم.. اینقدر عصبی و پریشان..این هفته دوبار دعوام شده با ملت.. موقعیت هایی که شاید در شرایط معمول حتی نگاهشون هم نمی کردم..

با مادرم به شدت بگو مگو دارم..اینقدر که قلبم درد می گیره و آسپرین می خورم..

هر روز صبح از خواب بلند می شم و میگم امروز دیگه وقت تحوله و باید شروع کنم و این حرفا.. ولی به ظهر نمی کشم.. و فقط یه جمله تو ذهنم وول می خوره:"من هیچی بلد نیستم"..

در حالی که می دونم چیزی که من بلدم رو هرکی بلد بود الان میلیونر شده بود..

هرکاری می کنم احساس می کنم فایده نداره..

از کی تا حالا من اینقدر ضعیف شدم؟

برای خودم هم عجیبه.. انگار با یه نفر غریبه رو به رو شدم.. دیگه خودم رو هم نمی شناسم..

مگه میشه ؟ مگه داریم؟

هرکی بهم می رسه می فهمه چقدر به هم ریخته ام.. دایی ام اینا دیروز اومده بودن.. بعد فهمیده بودن چقدر به هم ریخته و عصبی ام.. میخواستن بهم قوت قلب بدن.. بعد میگفتن چه کارایی می تونم انجام بدم.. کجا ها می تونم برم سراغ کار.. حتی برادرم هم برام یه کار پیدا کرده بود.. ولی من عین این تو سری خورده ها فکر می کنم دیگه از پسش بر نمیام..

چرا اینطوری شدم واقعا؟..

فکر کنم دیگه برای زمین خوردن زیادی پیر شده بودم که بلند شدن برام اینقدر سخت شده..

برام دعا کنید زودتر خودم رو پیدا کنم و روی پای خودم بایستم..

جفنگیات

کارتون سیندرلا رو یادتونه؟

من که در کودکی ندیدم..

یعنی در کودکی اکثر فیلم های خاطره انگیزی که همه دارند رو ندیدم..

فقط همون کارتون های صدا و سیما رو می دیدیم

بماند

بزرگتر که شدم دیدم و فهمیدم سیندرلا دو تا خواهر بدجنس داشته..

وقتی سندرلا کفش بلورینش رو جا میزاره و شاهزاده میاد دنبال شاهدخت مرموزش ، نامادری محترمه سیندرلا رو حبس می کنه تو اتاق و به جاش به دختراش میگه تا می تونن زور بزنن که کفشه بره تو پاشون.. البته یه روایت نامعتبر دیگه ای هم تو یه فیلم تخیلی دیگه بود که کار به بریدن پاشنه و پنجه هم رسید..

یادتونه چقدرررر زووووور می زدن تا شاید بره تو پاشون؟

 حتی یکیشون با بدبختی پاشو توی کفش برد ولی از بس تنگ بود کفشه از توی پاش مثل فشنگ در رفت...

الان من حس اون دو تا خواهر رو دارم..

بله

حتما همتون فهمیدید که بالاخره بعد از کش و قوس های فراوون و قوس و غمزه های بی شمار و ناز و اداهایی که عروس تو حجله در نمیاره اینا در میارن، بالاخره راضی شدن آز..مونی برگزار کنن..

اونم چه آزمونی.. مسلمان نشنود کافر نبیند..

هفت خوان رستمیه برا خودش..

تازه بعد از این همه سال باید ثابت کنیم توانایی و سوادش رو داشتیم!!!!!

یک سال براش تبلیغ کردن و تو بوق و کرنا... بعد که قشنگ همه ملت فهمیدن اینا قراره آزمون بگیرن اومدن سهمیه بندی کردن.. بعد مثلا خوزستان بالای چهار هزار تا نیرو لازم داره.. در صورتی که کل استخدامی کشور فقط 5000 تاست..

تهران که اصلا خانوم لازم نداره فقط مرد..اونم تعداد بالا ...

همه ی اینا به کنار..

مشکل این جاست که همه جور رشته ای هست به جز رشته ی من!!!!!!!!!

حتی نرم افزارم هست.. ولی سخت افزار نچ...!!!!

بعد الان حس آناستازیا رو دارم که به زور میخواست کفشه رو پاش کنه..

 

اینم سرنوشت ما بود دیگه..

میدونید زندگی من تشکیل شده از یه سری تصمیمات اشتباه و های ریسک که تقریبا همه شون هم به شکست انجامیده!!!!!

حالا جالبه زمانی که من داشتم اون تصمیمات رو می گرفتم اینقدر درصد ریسکشون بالا نبود که.. در واقع داشتم دنبال یه موقعیت امن و ثبات پذیر می گشتم ولی همین که من تصمیم گرفتم برم سمتش یهو دریا طوفانی شد و سیل اومد و سونامی شد و کلا همه چیز کن فیکون شد..

گاهی وقتا فکر می کنم واقعا من یه چیزیم میشه ها..

اون از ازدواجم که می گفتم حداقل خیالم راحته شغل ثابت داره و رسمیه و مدام درگیر شغل عوض کردن و ورشکست شدن و اینجور چیزا نیستیم که هنوز شش ماه از زندگیمون نگذشته بود که انداختنش بیرون از کارش و سه سال بعدش رو با خون و دل و تقریبا هیییییچ سر کردیم و واقعا هم هنر کردیم که نمردیم از گشنگی!!!! و بعدم که جدایی و این حرفا..

این از شغلم که همون سال اول که رفته بودم قرار بود چند مدت شرکتی باشم و بعد به مرور استخداممون کنن.. که رفتن من همانا و کتمان کردن و تکذیب کردن هم همانا و شش هفت سال آزگار دنبال حقمان بودن همانا و آخرشم هیچی که به هیچی.. دستمون موند تو پوست گردو بدون هیچ سابقه رسمی..

رشته ام هم همین منوال بود البته..

قبل این که من برم بزرگترین نیاز کشور بود کامپیوتر..

همین که من واردش شدم کن فیکون شد و ملت ریختن تو کامپیوتر و حتی یادمه یکی از متصدیان بانک تا فهمید رشته ی من چیه گفت الان دیگه هرکی از ننه باباش قهر می کنه میره تو رشته کامپیوتر..

زمان ما خوانندگی مد نبود ملت قهر که می کردن میرفتن کامپیوتر میخوندن!!!!!

 

الان مشخصه که چقد آشفته ام نه؟ البته آدم وقتی روان پریش میشه یه سری واقعیت ها جلوش رژه میرن و هی نو مخش جوالدوز فرو می کنن ..

اینجور وقتا خوب همش تقصیر رو گردن فلان و بهمان و غیر و بیگانه و آشنا میاندازیم.. واسه این که خودمون قصر در بریم..

ولی قبول ندارم.. من از عقلم استفاده نکردم.. هرچقدرم بگیم مادرم تسلط کامل روی زندگیم داشت و حتی اجازه نداد رشته دانشگاهم رو خودم انتخاب کنم و یا به اون برگه انتخاب رشته دست بزنم حتی!!!! ولی بازم خودم بودم که باید سفت و محکم می ایستادم و مقاومت می کردم از تحمیل ...

یا همین شغلم رو .. باید با چشم باز انتخاب می کردم..

آدم یا یه رشته ای رو نمی خونه.. یا وقتی خوند میره تو همون محیط کار می کنه.. یا برعکسش.. یک کاری رو میخواد واردش بشه دیگه رشته ی مرتبط می خونه نه یه چیز کاملا غیر مرتبط..

البته بیاید همینجا از من تشکر کنید که گند بزرگتر رو به زندگیم نزدم.. والده مکرمه اصرار داشته تا سوم دبیرستان ریاضی بخونم و بعد پیش دانشگاهی مثل کتک خورده ها برگردم برم تجربی و تجربی بخونم و پزشکی بزنم..

حالا که فکرشو می کنم می بینم علاوه برخودم مامانم هم یه چیزیش میشه!!!!!

که البته من این خبط رو نکردم و گفتم هرگز..

ولی خوب..

جاهای دیگه ی زندگیم کتک خورده ی واقعی بودم.. قدرت تصمیم گیری نداشتم.. درسته که هیچ وقت این قدرت در اختیار من گذاشته نشد.. ولی من باید خودم به دستش میاوردم..

حالا یه چیزی بگم؟

من با این وضع داغونم از همکلاسی هام خیلی سر بودم..

یعنی صد رحمت به تصمیم گیری ناقص من.. یادمه دوستانم در پیش دانشگاهی زودتر از موعد که تعطیل می شدیم به هم سرویسی هام می گفتم خوب بریم خونه دیگه.. میگفتن نههههه.. میگفتم وااا چرا؟ میگفتن ما باید زنگ بزنیم خونمون اجازه بگیریم ببینیم اجازه میدن با تاکسی بیاییم خونه یا نه..

خوب اون موقع محو شدن تو افق مد نبود که.. ما سرمون رو می کوبیدیم به دیوار !!!!

یعنی میخوام بهتون بگم تو مدرسه مون هم این چیزا رو بهمون یاد ندادن..

راستش رو بخواید زمان ما چیزی به جز احترام به والدبن و نیکو کاری یاد ندادن... حرف نزدن و تو سری خوردن ماها نشانه احتراممون بود.. میگفتن باباتون با پاشنه پاش اومد تو دهنتون حق ندارید چیزی بگید چون باباتونه..و حتما صلاحتون بوده.. حالا این که حقمون بوده یا نه رو دیگه بهش اشاره نمی کردن..(اجحاف نشه ها مثل بوده.. بابای من خدابیامرز اصلا وقت نکرد طفلک.. تا اومد به خودش بیاد مُرد)

شماها یادتون نمیاد اون زمان ها چوب معلم هم گل بود.. هرکی نمیخورد هم خل بود.. بعله

به ما درس مدیریت زندگی رو یاد ندادن.. یاد ندادن تصمیم درست بگیریم.. اگر کسی از دهه ی من موفق بوده و از آزمایش های سخت زندگیش سربلند بیرون اومده خودش یاد گرفته و خیلی هم خوش شانس بوده که تونسته یاد بگیره.. یا این که والدینش و اطرافیانش قبلا یاد گرفتن و به اون یاد دادن که بازم احسنت به اون خانواده..

کاش من هم یاد می گرفتم کمی درست تصمیم بگیرم.. منطقی تصمیم بگیرم.. هی از این شاخه به اون شاخه نپرم.. و مدام کار ها رو ناقص رها نکنم..

یکی از تغییراتی که تو پست قبل اشاره شد بهش هم همین از شاخه به شاخه پریدن بود..

الانم که انگار چاره ای نمونده برام.. یا باید تا آخر عمرم این پروسه بیمار گونه رو طی کنم.. یا دوباره از این شاخه بپرم روی شاخه دیگه..

و در این سن و با توجه به موقعیت زندگیم خیلی سختهههههه.. خیلی سخت... تا جای من نباشید نمی دونید من چی می گم..

برام دعا کنید..

 رشته هایی که بافته بودم یه شبه پنبه شده..حال خوشی ندارم..

از جفنگیات بالا معلوم نبود؟

 

شروع دوباره

سلام

حالتون خوبه؟

دماغتون چاقه؟

یادش بخیر چقد از این سوال بدم میومد.. همش فکر می کردم میخواد به بزرگ بودن دماغم اشاره کنه طرف:خخخخ

 

خوب عرضم به حضورتون که بعد از اون سونامی بی خبری که اومد و خونه ها ویران شد و چند تا هم کشته داد دیگه رغبتی برای باز سازی نداشتم.. و تقریبا قید اینجا رو زده بودم.. 

و فکر می کردم که دوران وب نویسی من هم تموم شده و بالاخره بعد از 5 سال وب نویسی پراکنده بهتره از این وادی بکشم بیرون ..

داشتم فکر می کردم الان که وارد دهه چهارم زندگیم شدم بهترین و حتی آخرین فرصته برای پرش و تغییر..

همیشه به این آدمایی که یه روزه تصمیم میگیرن یه چیزی به غیر از اون چیزی بشن که بودن غبطه می خوردم.

اونایی که تصمیم میگیرن مثلا برن یه جای دیگه زندگی کنن و به ماه نکشیده تصمیمشون رو عملی می کنن.

اونایی که تصمیم میگرین لاغر بشن و سر سال دیگه اصلا نمیشناسیدشون از بس مانکن شدن و ده سال بعد هم که می بینیدشون همون جور مانکن و خوش هیکل موندن و از تصمیمشون راضی ان

اونایی که یهو تصمیم میگیرن یه چیز دیگه باشن و اجرا می کنن و سر حرفشون هم وایمیسن..

خدایی راز کارشون چیه؟

چطور از پسش بر میان؟

چطور سر حرفشون می مونن؟

چطور نمیزارن انرژی منفی دیگران روشون اثر بزاره؟

بعد به خودم میگم خوب اونا احتمالا با آدم هایی زندگی نمی کنن که انرژی منفی ازشون می باره..

و بعد تر بازم به خودم نهیب می زنم که این طور نیست.. دیدم آدمی که تمام خانواده اش با کارش مخالف بودن و اون اینقدر تلاش کرده تا خودش رو ثابت کرده و الان افتخار خانواده اشه..

و بعد تر از این ها به این جمله میرسم: از ماست که بر ماست..

این خود منم که بزرگترین دیوار رو دور خودم کشیدم.. و اجازه می دم فضای منفی دیگران من رو هم مسموم کنه..

این خود منم که منفی هستم و دارم منفی رو جذب می کنم.

این خود منم که موفقیت رو پشت در گذاشتم و نمیزارم بیاد داخل

و بدتر از همه ی این ها بهانه میارم و میاندازم گردن دیگران..

مقابله با تربیت خیلی کار سختیه.. ولی محال نیست.. اینو خیلی ها تو دنیای انسانیت ثابت کردن.. فقط کار و تلاش زیاد می خواد..

راستش رو بخواید همین چند وقت پیش یه تمرین خیلی ساده رو داشتم انجام می دادم..

" سعی کنم دیگران رو سرزنش نکنم و کار هاشون ایراد نگیرم و اون ها رو مسبب مشکلات خودم ندونم"

و اعتراف می کنم همون یه روز اول شکست خوردم

دیگه نزدیکای غروب بود که اینقدر فشار روم زیاد شده بود که احساس می کردم یه بند بزرگ به پام بستن و داره منو می کشه تو آب و خفه ام می کنه.. ذهنم به در و دیوار می زد که سرزنش کنه.. به زندگی بد و بیراه بگه.. کار های دیگران رو مسخره کنه و مقصر جلوه بده..

اصلا یه وعضی..

و یه چیز بدتر..

بزرگترین مشکلم اون روز مادرم بود..

سخت ترین مقابله ها رو با ذهنم وقتی انجام می دادم که باید در مقابل مادرم قرار می گرفتم.. هر جمله ای که می گفتم به خودم میومدم میدیدم توش یه سرزنشی داشت.. یه انرزی منفی داشت.. و آخرشم ذهنم منو می برد سمت این که اونو برای نداشته های زندگیم مقصر می دونم..

خوب البته به این راحتی ها تسلیم نشدم و هی لبم رو گاز می گرفتم و دوباره از اول شروع می کردم.. مثلا میرفتم اتاقم و کمی نفس عمیق و مثبت اندیشی و اینا..

بعد با لبخند میومدم بیرون به کارم برسم.. باز مامان یه جمله ساده یا یه سوال ساده که می پرسید وقتی جواب می دادم مجبور بودم لبم رو گاز بگیرم.. برای این که باز هم طعنه و کنایه و سرزنش توش موج می زد..

عجیب بود برام..

من به شدت معتاد منفی نگری شدم.. به شدت معتاد مظلوم نمایی شدم و مداااام دیگران رو مقصر میدونم.. این وسط مامان طفلی از همه بیشتر..

 

راستش رو بخواید یه جورایی شکست خوردم.. شاید چون مربی نداشتم در این زمینه.. که بهم یاد بده دقیقا چطور باید این کار رو انجام بدم.. خودم فکر می کنم یه دوری چند مدته از محیطی که توش هستم لازم دارم ولی امکانش چیزی حول و حوش صفره.. پیش خودم می گفتم شاید لازم دارم چند روز از مادرم دور باشم بتونم این مسمویت ذهنی رو از خودم دور کنم.. ولی خوب نمیشه.. مادرم برای یک شب تنها گذاشتن من خوابش نمی بره چه برسه به این که رضایت بده چند روز دور باشیم از همدیگه..

نمیدونم..

فعلا پروژه در سکوت مطلق به سر می بره.. من و ذهنم فعلا جنگی باهم نداریم.. میزارم هر طور که میخواد دیگران رو بشوره و بسابه و رو بند رخت پهن کنه و همه ی بلا های آسمانی و زمینی رو سر دیگران خالی کنه..

فعلا آتش بس هستیم تا من برنامه بریزم..

دوره تعیین کنم و مدت زمان مشخص کنم.. جدول بچینم و آمار و ارقام محاسبه کنم.. ببینم چند وقت باید ذهنم رو به تخت ببندم تا این اعتیاد کوفتی ازش خارج بشه..

راستش یه خورده ترس دارم.. آمار و ارقامم زیاد با هم همخوانی ندارن.. اینجور که من حساب کردم شاید چند سال طول بکشه تا این بلای خانمان سوز از ذهنم خارج بشه..

 

این شد که دوباره به اینجا پناه آوردم.. گفتم شاید نوشتن حالم رو خوب کنه.. انگیزه بده.. و ترسم رو بریزه..

البته ناگفته نمونه که اومدنم به اینجا جرقه ای بود که یکی از دوستانم در اینستا گرام بهم زد. که چرا نیستم و چرا نمی نویسم و من یادم افتاد یه همچین جایی هم داشتم..ممنون دوست خوبم..

 

از ریحانه هم بگم که حالش خوبه.. وروجک شده و شیرین زبون تر.. همچنان استدلال های عجیب و غریبش منو به خنده وا می داره .. همین هفته ی پیش بود که از دستش نزدیک بود برم تو دیوار...

از پارک برگشته بودیم که برگشت گفت مامان خدارو شکر که من دخترم.. گفتم چرا؟ گفت چون اگر پسر بودم اونوقت از خودم خوشم نمیومد!!!!!

تو دیوار رفتنم هم برای این بود که سرم رو گرفته بودم پایین خنده ام رو نبینه نزدیک بود بخورم به ستون وسط ساختمان!!!!! از بس پسرا شیطونن و موقع بازی خشن بازی می کنن کلا خوشش نمیاد باهاشون بازی کنه یه بارم یه پسره موهاش تا سر شونه هاش بلند بود این اشتباهی فکر کرده بود دختره باهاش دوست شده بود به 5 دقیقه نکشید که به اشتباهش پی برد و ترک دوستی رو کرد و اون پسره بیچاره هم هرچی هی میومد دورش می پلکید اصلا محلش نمیزاشت..

و صد البته احساس مسئولیت بزرگی که هرچی ریحان بزرگتر میشه این بار مسئولیت هم رو دوش من سنگین تر میشه..

یک ماهی می شه که درگیر کار های ثبت نام و سنجش و حاشیه های کلاس اولش بودم.. البته هنوز تموم نشده و به نظرم تازه این اول راهه.. تازه داره وارد سی..ستم ناسالم آموز..شی میشه و من مدام نگران اون استرس های بیخودی هستم که قراره به دخترکم وارد بشه و ممکنه من نتونم جلوش رو بگیرم..

 

و مورد آخر

این روز ها درگیر راه اندازی پروژه ای هستم که خودم به شخصه ندیدم تا حالا تو کشورمون اتفاق افتاده باشه.. ممکنه هم باشه ولی من به تورش نخورده باشم.. پروژه وقت گیره و من هنوز مسلط به کار نشدم.. ولی اگر بتونم این پروژه رو حتی در حد توانم راه اندازی کنم خیلی عالی می شه.. برام دعا کنید که بتونم و از پسش بر بیام..

دوستانی که آدرس اینستا گرام دادید من اددتون کردما..

ولخرجی

امروز گشنه تشنه از سر کار اومدم خونه..

اینقدر هوا گرم شده که اول از همه فقط به فکر یه شربت خنک میافتم..

ولی امروز در تمام طول راه به این فکر می کردم که ناهار چی بخوریم.. و هی بررسی می کردم که چه چیزایی تو خونه داریم.. گوجه و تخم مرغ داشتیم و قارچ البته.. ولی اینقدر این چند روز املت درست کردم که دیگه خودمم حالم داره به هم می خوره..پس بیخیال شدم.. نیمرو هم دیروز خورده بودیم بازم سیر بودم ازش.. شیر برنج شام دیشب هم یه کاسه مونده بود ولی دلم غذای گرم میخواست نه دسر شیرین( جدیدا علاقه ام به شیرینی رو از دست دادم .. اونم من که قاتل شیرینی جات بودم).. گوشت چرخ کرده نداشتیم که کباب تابه ای کنم.. یا سرخ کنم و با گوجه بخوریم..هی بررسی می کردم که چی بخوریم و چی نخوریم و چه خاکی به سر کنم..

خونه که رسیدیم گفتم ولش کن نهایت نون پنیر می خوریم دیگه.. یخچال رو باز کردم ببینم چی گیرم میاد که چشمم به قابلمه خورشت افتاد.. انگار به خر تی تاپ داده باشن!!!! همچین ذوق زده شده بودم!!!:دی

 یادم رفته بود که دیشب کلی به خودم مرارت دادم و خورشت قیمه و برنج ساختم که هم مامان سحری داشته باشه و هم خودمون ناهار داشته باشیم...

خوبه بعضی وقتا آدم یه چیزی یادش می ره و بعد یهو یادش میافته و اینجوری ذوق مرگ می شه!!!:دی مثل پولی که مثلا تو کیف میزاری و کیف رو میزاری کمد و اصلا یادت می ره که توش پول هست و بعد بازش می کنی و می بینیش و خوشحال میشی.. همین چند وقت پیش بود که لای اسناد و شناسنامه  یه تراول 50 تومنی پیدا کرده بودم و تا آخر شب شارژ بودم:دی فرداشم در جا خرجش کردم!

کارت حقوقم عوض شده.. یعنی مجبور شدم تو بانکی که پیش دبستانی حساب داره حساب باز کنم که بتونن راحت پول رو انتقال بدن..برای همین کارتی که همه ی کار های بانکیم و خریدهام رو انجام می دادم عملا فقط خروجی داره و ورودی نداره!!!!به جز اون مبلغ ناچیز  یا ..را.. نه. بعد کارت حقوقم رو تو کیفم نمی زارم که هی خرجش نکنم..

سر همین خنگ بازی دیروز آبروم رفت تو سوپر.. رفتم یه عالمه خوراکی و مواد غذایی برداشتم به خیال این که کارت هدیه دارم اگر کارت خریدم خالی باشه.. تو فروشگاه شما حساب کن یه مشت مواد غذایی من دارم.. و یه عالمه نفر دیگه هم پشت سر من با یه عالمه مواد غذایی دیگه پشت سرم منتظرن که حساب کنن و سریع برن..(شانس من کلا گنده تو این جور جاها.. من داشتم اجناس رو بر می داشتم فروشنده داشت مگس می پروند از بیکاری.. همین که من رسیدم سه چهار نفر یهو باهم رسیدن و پشت سر من وایسادن اونام یه خروار خرید کرده بودن!!!)

هیچی دیگه حساب کرد شد 54 تومن.. میدونستم عمرا کارت خریدم اینقدر توش نیست.. چون دیروزش از کارت خریدم استفاده کرده بودم.. کارت هدیه رو با لبخندی تحویل دادم و البته خوردم تو دیوار!!!! تو کارت هدیه هه هم اینقدر نبود.. گفتم من می دونم حداقل چهل تومن توش باشه.. یکی از این گرون تراش رو بردارید برسه چهل تومن.. گوشت رو برداشت.. کشید بازم موجودی نبود!!!! در زمین فرو رفتم.. گفتم خوب حتما دیگه سی تومن هست..دو سه قلم دیگه رو برداشت.. شد بیست تومن.. و یه عالمه آدم هم پشت سرم هی نوچ نوچ می کردن که یعنی ما عجله داریم!!!!..

هیچی دیگه با سری افکنده و پیشانی عرق کرده بقیه اجناس که خرده ریز هایی بیش نبودن برداشتم اومدم بیرون.. ادب شدم که دیگه به کارت هام اعتماد نکنم!!!..

کمی ولخرجم.. حساب و کتابم زیاد دست خودم نیست.. پس اندازم بد نیستا.. بلدم پس انداز کنم.. ولی متاسفانه بلد نیستم خوب خرج کنم.. یادمه قبلا هم یه پست گذاشته بودم در مورد چهار حساب توانگری.. ولی خودم هنوز که هنوزه نتونستم مدیریت کافی کنم.. و مهم تر از همه این که نمی دونم چقدر از جیبم می ره .. و این بده..

مثلا همین کارت هدیه ای که میگم کارت هدیه ای هست که والدین برای روز معلم بهم دادن.. سه شنبه دادن و این اتفاق یک شنبه افتاد.. اونا روز سه شنبه بهم صد تومن هدیه دادن و روز یک شنبه حتی 30 تومن هم توش نبود..تازه اونم همون یکشنبه خرج شد و رفت.. واسه مامان تعریف می کردم می گفت حداقل می زاشتی روز معلم بیاد بعد تمومش کنی..الان منتظرم ببینم مدرسه بهمون چقدر هدیه می ده اونم خرج کنم بره پی کارش:دی

بعضیا سرمایه گذاریشون طلا هست.. بعضیا بورس.. بعضیا سود بانکی.. خلاصه هر کسی روی یه چیزی سرمایه گذاری می کنه.. ولی من همش می گم فایده نداره.. مثلا پارسال 600 تومن تو قرعه کشی معلم ها به اسمم درومده بود. از این قرعه کشی ها که باید هر ماه یه مبلغی بدیم.. من اسم ننوشته بودم ولی معلم ها خودشون اسمم رو نوشته بودن.. نفر دوم هم درومدم.. معاونمون هم هی میرفت و میومد و می گفت چطوری خوش شانس!!!!! بعد همین معاون می گفت نبری خرجش کنی ها می بری طلا می خری.. بعد من تو دلم می گفتم مگه با 600 تومن چقدر می شه طلا خرید!!!

بله خوب درست حدس زدید دیگه.. همش خرج الکی شد و رفت و موند قسطاش.. امسال دیگه قبول نکردم و گفتم به هیچ عنوان.. اینجوری باز دیرتر خرج می شه پولم.. اونجوری قلمبه از دستم می ره!!!

خیلی سعی کردم یه مدیریت مالی داشته باشم.. یه هدف مالی.. یه سیر صعودی برای خودم در نظر بگیرم که تا یه مدتی بهش برسم.. ولی در نظرم اینقدر حقوقم پایینه که انگیزه بخش نیست برام.. در حالی که مردم با کمتر از اینا انگیزه های بالاتری دارن.. من اگر خوب پس انداز می کردم و خوب سرمایه گذاری می کردم بعد از این  5 سال که کار کردم حداقل می تونستم 15 ملیون جمع کنم .. ولی ولخرجیم نمی زاره..

یکی از اقوام هفت هشت ماهه که خونه خودشون رو خریدن.. دوساله ازدواج کردن.. و آقا دوشغله کار می کنه.. قرار بود از طرف محل کارش خونه بدن که برای مدتی اینا بشینن توش.. بعد از سال اول ازدواج محل کارش عنوان کرد که نوبتش تا 6 سال دیگه هم نمی رسه.. تا مدتی این دو تا تو لک بودن.. اون شادی و فروغ قبلی رو نداشتن..  و بعد از دو ماه اعلام کردند که خونه خریدند.. علاوه بر این که خیلی براشون خوشحال بودم خیلی هم تعجب کردم که اگر این دو تا پولش رو داشتن چرا زودتر اقدام نکردن و چرا منتظر شدن.. اما با خانم که صحبت کردم گفت اتفاقا اصلا مبلغشون جور نبوده و اصلا حتی یک درصد هم به ذهنشون نمی رسیده که برن سمت خونه خریدن..ولی وقتی محل کار همسرش نا امیدشون کرده بوده اینا یه جورایی به بن بست رسیده بودن و زدن به دل ریسک.. خانم تمام طلاهاش رو فروخته و بیست سی ملیونی دستشون رو گرفته.. چهل پنجاه تومن هم انگار از پدر همسرش قرض گرفته بودن و روی اون مبلغ از یه بانکی وام گرفتن و دوبرابرش کردن.. پول پیششون هم بوده و همه ی پس انداز هاشونو دوتایی گذاشتن روی هم و یه خونه نقلی خوشگل خریدن..تقریبا 148 تومن تونسته بودن جور کنن.. خانم اما می گفت تا خرخره تو قرضیم.. گفتم عوضش چیزی به دست آوردین که هر کسی در این سن آرزوش رو داره.. الان دیگه هر دوشون هدف مالیشون تعیین شده است. هر دو کار می کنن تا قسط هاشون پاس بشه و خرج اضافی این وسط برای خودشون نمی تراشن.. سخته خوب.. تا مدتی باید به خودشون سخت بگیرن.. ولی هدف دارن..

کاش می تونستم برای خودم یه هدف مالی در نظر بگیرم شاید از این ولخرجی ها بیام بیرون..

نظری ندارین؟

 

پی نوشت: ضارب و مضروب چند هفته قبل رو یادتونه؟ همون که مامانش با قلدری دلم رو شکسته بود؟ دیروز بازم همون ضارب همون مضروب رو مجددا مضروب کرد.. این دفعه هم ناخواسته(اون دفعه هم ناخواسته بود ولی با توجه به رفتاری های ریسکی بچه نیاز به مشاوره داره که مادر زیر بار نمیره و فقط میگه بچه است).. یعنی مضروب رفته بود زیر میز که مدادش رو برداره این ضارب هم که یادتونه چقدر زورش زیاده محکم میز خودش رو کشیده بود جلو و خورده بود به سر مضروب.. اونم تو کلاس و موقع انجام دادن کار.. این بار دیگه محکوم نیستم که مواظب بچه ها نبودم و رفتن تو حیاط شیطونی کردن.. خودشم فکر کنم فهمیده بود این بار دیگه حق هیچ اعتراضی نداره چون بچه رو امروز نیاورد مدرسه.. ولی مادر مضروب اومد شکایت.. گفت میخوام به مادرش بگم حالا که شما به بچه ات می گی بچه است و هر کاری می تونه بکنه از این به بعد اگر دخترت بلایی سر دختر من بیاره بهش می گم اینم بزنه.. گفتم اینو به دخترت نگو.. اون مادر شعور اجتماعی نداره تو که داری.. به خاطر یه آدم بی فرهنگ تربیت بچه ات رو منحرف نکن.. پس فردا دختر تو هم یاد می گیره در مقابل مشکلاتش به دیگران حمله کنه.. بهش بگو فعلا از این موقعیت دوری کنه .. یعنی از این دختر دوری کنه و بهش بفهمون که هر کسی ارزش دوست بودن نداره(آخه این دوتا هی باهم قهر می کنن هی دوست می شن ) و برای خودش بگرده دوستی پیدا کنه که از نظر اخلاقی شبیه به هم باشن.. دعا کنید این یه هفته هم بگذره و این دو تا همدیگه رو به کشتن ندن...

روز پدر برای بچه هایی مثل دخملک من دردناکه

یاس..

چه اسم قشنگیه..

اگر زودتر باهاش آشنا می شدم حتما اسم دخملی رو میزاشتم یاس..

دیشب به مامان می گم اگر خدا یه روزی یه دختر دیگه به من بده  حتما اسمشو می زارم یاس..

چپ چپ نگام می کنه و میگه همین یکی رو بزرگ کنی هنر کردی.. (پسر دوسته خوب.. همش میگه ازدواج کنی یه پسر بیاری!!!!!! بر خلاف من که اگر ده تا دیگه هم دختر داشته باشم بازم دختر بچه می بینم دلم ضعف میره!!!)

 

یادش بخیر ..

چند سال پیش روز پدر تو یکی از وبلاگ های قبلیم که داشتم(من خیلی وبلاگ های مختلف داشتم خوب.. این یکی از همشون دوامش بیشتر بوده:دی) روز مرد و روز پدر رو به خودم تبریک گفته بودم:دی

اون روزا هر وقت اسم پدر و مرد و اینا میومد به هم می ریختم.. درآستانه طلاق بودم و از حکمت خدا به شدت دلگیر.. نمی فهمیدمش چرا.. البته هنوزم نمی فهممش.. ولی دیگه عادت کردم به نفهمیدن.. و دلخوشم به همین نفهمیدن.. یه جا خونده بودم که اونایی که به خدا اعتقاد دارن درصد افسردگی و اضطرابشون کمتره.. چون دلخوشن به این که یکی پشتشون هست و وقتایی که کسی نیست کمکشون کنه می دونن که یکی هست که داره بهشون نگاه می کنه و بهشون کمک می کنه.و همین باعث می شه خودشون رو رها شده و طرد شده احساس نکنن... منم دلخوشم به همین دیگه..

البته از انتظار بیجای بشری هم فارغ نیستم.. منم مثل همه ی آدما دوست دارم خدا فقط و فقط به خواسته من نگاه کنه و بدون هیچ چشم انتظاری همه ی خواسته هام رو برآورده کنه.. ولی خوب نمی شه دیگه..

سه شنبه بچه ها رو تو حیاط نگه داشته بودیم که نمایش ببینن.. بعد مادر یکی از شاگردا اومد و یه کارت هدیه و شیرینی و گل بهم هدیه داد از طرف کل مادرا..بچه ها هم گل ها رو دونه دونه بهم هدیه می دادن..

انتظارش رو برای دیروز داشتم ولی خوب یه روز زودتر آوردن .. دستشون درد نکنه.. بهشون گفته بودم اصلا راضی نیستم به زحمت.. همون گل و شیرینی کافیه.. ولی خوب احساس وظیفه کردن دیگه..

دیروز هم دقیقه آخر یادم افتاد که روز پدر تعطیله و من برای روز مادر کارت تبریک درست کردم ولی برای روز پدر نچ.. سریع نیم ساعته یه دونه از اون کارت تبریک ساده ها رو دادم بچه ها درست کنن..این روزا خیلی راجع به پدر و احترام به پدر صحبت کرده بودیم.. تو نمایش و جشن هم در موردش خیلی صحبت کرده بودن.. ریحانه اومد کنار من و با غصه یواشکی در گوش من گفت آخه من که پدر ندارم.. دلم درررررد گرفت.. دردش از بی پدری خودم بدتر بود لامصب.. ولی به روی خودم نیاوردم.. خیلی ریلکس گفتم اشکالی نداره.. یه دایی داری از پدر بهتره برات.. خندید و ذوق کرد و دوباره رفت سر جاش . کارت تبریک رو هم براش نوشتم دایی جون روزت مبارک.. و کلی ذوق کرد دخملکم.. این کار رو از مادرم یاد گرفتم.. یکی از دلایلی که خیلی بی پدری اذیتم نکرد به خاطر این بود که مادرم تمام تلاشش رو کرد تا این وضع رو عادی نشون بده و بگه که خیلی ها درگیرش هستند و مسیری هست که باید طی کرد.. و بهترین راه هم همینه.. بچه های تک سرپرست به والدینشون نگاه می کنن که ببینن چطور از پس کمبود طرف مقابل بر میان.. حتی وقتایی که فکر می کنیم حواس بچه بهمون نیست و پشت تلفن یا یواشکی غر غر می کنیم می فهمن و بازتاب داره براشون.. برای همین این موضوع رو برای خودم هضم کردم تا برای دخترم هضم شده باشه..

احساس می کنم کمی تا قسمتی موفق بودم..البته انکار نمی کنم که با شواهد و قراین نمی شه مبارزه کرد.. ولی میشه دردش رو کاهش داد..

یادمه دو سال پیش شاگردی داشتم که پدرش فوت کرده بود و این دو سال و نیمش بود که پدرش فوت کرده بود.. عملا نباید چیزی یادش باشه ولی یادش بود.. دلیلش هم با این که مادرش انکار می کرد ولی می دونم که تعریف های اطرافیان از رفتار پدرش باهاش بود.. این که میگن یادته بابات باهات اینجوری می کرد.. یادته بابات اینجوری بوست می کرد.. یادته بابات.. تمام این ها خاطرات رو می سازن حتی اگر از قبل هم وجود نداشته باشه..مادرش هم ذلیییل مطلق بود.. قیافه اش رو که از دور می دیدی گریه ازش می بارید.. وقتی صحبت می کرد چنان قیافه نزاری می گرفت که اگر غصه ای هم نداشتی حتما غصه عالم به دلت می نشست.. بعد این دختر به شدت مشکل پیدا کرده بود.. اسم بابا داغونش می کرد.. بابای بچه ها که میومدن دنبالشون این دیگه فرداش مدرسه نمیومد.. از ترس حال بدی که پیدا می کرد اون سال روز پدر رو جشن نگرفتیم و اصلا صداش رو هم در نیاوردیم.. مامانش هم مدااام یاد قدیما می کرد و اظهار عجز و ناتوانی می کرد که بدون همسرش چه کنه.. اون دختر همچنان که کلاس دومه مشکل داره..

پارسال همکارم بهم گفت اگر مورد خوبی برای ازدواج سراغ داشتی بهم معرفی کن..به شوخی گفتم اگر مورد خوبی بود که به تو نمی گم برای خودم بر می دارم.. دوتایی خندیدیم.. ولی بعد ازش پرسیدم که چرا؟ گفت شاگردی دارم که وقتی سه سالش بوده پدرش تصادف کرده و فوت کرده.. مادرش داغونه ولی ازون داغون تر شاگرد من هست که همه رو دیوونه کرده.. همش میگه من بابا می خوام و مامانش رو مجبوووور کرده که براش بابا بخره!!!! یا بیاره!!!!.. روز تولدش مربی اش که همین همکار من میشه بهش زنگ زده بود تبریک بگه که دختره از پشت تلفن داد زده بود که برام هدیه بابا بخررررر.... حالا این بچه هم پدر بزرگ داره هم دایی و هم عمو.. ولی مادره جوری با عجز و لابه رفتار کرده بود که دخترش ازش تبعیت می کرد.. همکارم می گفت که دختره میگه چرا دوستام همه بابا دارن من ندارم.. چرا فلانی باید بابا داشته باشه من نداشته باشم.. خلاصه بساطی .. و همه هم در جواب حرف بچه می گفتن خوب تو هم به زودی بابا دار می شی.. و این بود که مادره راضی شده بود با هر شرایطی ازدواج کنه که یه مرد بیاد و این دختر بهش بگه بابا.. دیگه به این فکر نکرده بود که شاید اون بابایی که ندیده و نشناخته میخواد بیاد بشه زهر هلاهل زندگیش و حسرت یک روز بی پدری رو به دل بچه بزاره.. به همکارم گفتم اشتباه از شماست.. وقتی داشت خودش رو با کسانی مقایسه می کرد که بابا دارن بهش وعده ی بابا دادین و این بچه رو منتظر کردین.. چرا شرایط های بدتر رو نامحسوس جلوی چشمش قرار نمی دین تا از چیزی که داره خوشحال باشه.. چرا برای زندگی که در جلوی راهش قرار گرفته آماده اش نکردین؟ پس فردا این بچه به هر مشکلی بخوره میشینه یه جا تا یکی از یه جایی بیاد و واسش حل کنه.. شما بهش حل مساله یادش ندادین.. گفتم من اگر جای مادر اون بچه بودم یه روز به کمک بچه می رفتم یه عالمه عروسک و لباس می خریدم و اگر بچه از من می پرسید اینا برای منه می گفتم نه عزیزم ما میخوایم اینا رو به بچه هایی هدیه بدیم که نه مادر دارن و نه پدر و حتی از خودشون خونه هم ندارن .. این بچه ها به کمک ما ها احتیاج دارن و با کمک فرزندم می بردم اون وسایل رو پرورشگاه ها یا نه به خانه های بچه های بی سرپرست .. یا وقتی که یه بچه تو خیابون داشت گل می فروخت جوری که بچه ام متوجه نشه دارم با اون صحبت می کنم می گفتم اگر این بچه مادر داشت اینقدر کثیف و ژولیده نبود و مجبور نبود گل بفروشه..

میدونید.. من هم مرگ رو تجربه کردم و هم طلاق رو..

هردوتاش خیلی بده.. مرگ چون خیلی سریع و یهویی هست تقریبا فرد تا مدتی تو کما میره.. ولی خوب سریع اتفاق میافته و زجر کش نمیشی در واقع.. ولی طلاق یهویی نیست.. یه پروسه بسیار دردناک و وحشتناک هست که بچه هم متاسفانه درگیرش هست.. هردوتاش بده ..

ولی برای کسی که مادر میشه قضیه خیلی فرق می کنه..وقتی مادر شدی فقط مادر نشدی.. یه قهرمان برای یه انسان دیگه شدی.. قهرمان ها حق ندارن بشکنن. حق ندارن عجز و لابه کنن.. حق ندارن حتی جلوی مرید هاشون عزاداری کنن.. مادری که همسرش فوت می کنه از درون می شکنه ولی باید یادش باشه اگر این شکستن به بیرون درز کنه فقط زندگی خودش نیست که تباه میشه.. زندگی اون هایی که اون رو قهرمان میدونن هم تباه می شه.. مادری که بعد از یه پروسه دردناک از همسرش طلاق می گیره و فرزندانش کنارش زندگی می کنن از درون خرد میشه و افسرده می شه ولی باید حواسش باشه اگر این سیاهی به بیرون درز کنه و در چهره اش مشخص بشه و در کلامش حتی.. زندگی فرزندش رو با دستان خودش تباه کرده..

ماها حق داریم گریه کنیم.. ناله کنیم.. زار بزنیم و عزاداری کنیم برای از دست دادن چیزی که حقمون بود و احساس می کنیم این حق رو ازمون گرفتن.. ولی در خفا.. جایی که کاملا مطمئن هستیم هیچ نگاه کوچیکی ازمون الگو نمی گیره..

ما باید زندگی کنیم نه به خاطر خودمون.. فقط به خاطر زندگی های کوچیکی که بهمون آویزون شدن و هرجایی که ما بریم اون ها هم خواهند رفت..

شنبه ، روز پدر و مرد هست..

همه این روز رو به پدر ها و مرد های زندگی خودشون تبریک گفتن.. ما هم تبریک می گیم به مرد های واقعی که زندگی خودشون رو دست گرفتن و در این هیاهوی پر مشغله دنیایی نمی زارن آب تو دل بچه ها و همسرشون تکون بخوره..

و شما مادر های عزیزی که این روز مثل من دلتون  از نگاه و صحبت فرزندتون به درد میاد یادتون باشه این درد نباید بیاد بیرون.. ما سختی های بدتر از این ها رو گذروندیم پس از پسش بر میاییم..ما برای بچه هامون هر کاری می کنیم.. اگر شیری به خونه مون حمله کنه خودمون جلو می ایستیم که مبادا به بچه مون آسیبی بزنه پس چرا نباید در مقابل حمله های مشکلات این فداکاری رو انجام بدیم؟..

بخندید و شاد باشید و غم رو در گوشه دلتون مخفی کنید تا زمانی برسه که خلوتی برای خودتون پیدا کنید و اونوقت هرچقدر دلتون خواست برای غم بزرگ خودتون عزاداری کنید.. یادتون باشه مادران عاجز و ذلیل فرزندان عاجز و ذلیل بار میارن..

متاسفانه جلوی اطرافیان رو نمی شه گرفت.. ولی یادتون باشه اون ها قهرمان زندگی بچه ها نیستند.. این شمایید که قهرمانشون هستید.. اگر شما بیخیال از حرف مردم کار و زندگی خودتون رو داشته باشید بچه ها هم یاد می گیرند که حرف ها و تیکه های دیگران رو حذف کنند و زندگی عادی داشته باشند..و حتی الامکان یک دایی یا پدر بزرگی هست که دلسوز فرزندتون هست از باهم بودنشون جلوگیری نکنید.. این موضوع باعث می شه غم درون دلشون کمتر بشه( به هر حال بچه ها سیب زمینی که نیستند.. هر چقدرم تلاش کنیم بازم غمی نهفته در دلشون هست که باید به طور نامحسوس تسکین پیدا کنه.)

و در آخر

ببخشید اگر جنبه ی نصیحت و این چیزا گرفت که اصلا قصد این نبود.. ولی این روزا هیچکسی حال مادری رو که بچه اش با نگاهش ازش می پرسه چرا حق من بی پدری بوده رو درک نمی کنه.. خواستم کمی با همدرد هام همدردی کرده باشم..

تعطیلات خوش بگذره..

بعدا نوشت:

 http://reihanejan.blogfa.com/post-321.aspx

الان رفتم پست سال قبل رو خوندم ببینم اینایی که گفتم تکراری نباشه که دیدم نیست خدارو شکر..

پست سال قبل کلا فضاش متفاوت بود با امسال..

...

سلام...

خوب هستید؟

من خوبم شکر خدا..

ممنون برای ابراز همدردی هاتون و دلداری هاتون..

دارم میرم سر کار.. وسعی می کنم فراموش کنم..

اون سه روز استراحت مطلق کردم.. یه روزشو دخترم رو بردم پارک بادی.. یه روز هم بردمش اسکوتر بازی کنه.. روز چهار شنبه هم که فقط خوابیدیم دوتایی... دیگه جمعه ساعت چهار بود که ماهیچه مشهدی بار گذاشتم و برنج رو خیس کردم.. بعد ریحان رو بردم پارک و بعد برگشتیم یادم افتاد برنج رو نپختم مامانم هم که کلا استراحت مطلقه از آشپزی!!!! برنج رو درست کردم و غذا رو که خوردیم ساعت ده شده بود و ریحان پرید تو رختخواب که خوابم میاد.. مامان گفت پس حمام چی؟ یهو یادم افتاد که هی وای من حمام نبردم ریحان رو .. ولی اینقدر خسته بودم که نتونستم.. گفتم ولش کن آسمون به زمین نمی رسه یه روز چرک و چول بره مدرسه.. دیگه نرفتیم و همونجور هپلی فرداش رفتیم مدرسه.. بدم نبود.. تجربه ی تازه ای بود:دی

از همه پررو تر اون مادره است که بچه رو دم در مدرسه میاره میزاره و ظهرم میاد می برتش.. با این که گفته بودیم باید بیاد تعهد بده..

متاسفانه پایه ی ما پایه غیر رسمی هست و این همه اهن و تولوپی که تو اخ. بار.. و مجله و روزنامه و سایت ها می بینین تقریبا الکیه..

ما هیییییچ وجهه ای نداریم و به هیچ طریقی هیچ مادری رو نمی تونیم اجبار کنیم که بچه ی مشکل دارش رو ببره مشاوره و روانشناس..

فقط وقتی که اون بچه در چهار چوب رسمی پایه اول وارد می شه مدرسه می تونه دیگه بچه رو راه نده تا وقتی که ببره بچه رو و نامه سلامت از مشاور و روانشناس بگیره..

تعهد هم به همین طریقه..

دیروز مادر دختر مضروب (همون که تا مرز خفه شدن رفت) اومده بود شکایت.. مادر همون مامان کوچولوی کلاسمه .. با مادر ضارب (همون پرروئه) صحبت کرده بود .. اونم سرشو بالا گرفته و گفته به من چه مدرسه باید جوابگو باشه.. مادر مضروب گفته مدرسه که نمی تونه دست و پای بچه ی شما رو ببنده که هیچ کاری نکنه.. مادر ضارب گفته اینا بچه ان و این اتفاق ها بینشون میافته.. مادر ضارب گفته حرف شما خیلی خنده داره.. پس منم به دخترم بگم هر کاری دوست داری بکن چون بچه ای؟ در قانون مدنی اصلا به حرف شما گوش نمی کنن.. فقط ادله منطقی و قانونی برای رفعش باید بیارید.. (وروجک با این که خیلی کوچولوست ولی زبوووونی داره .. اینقدم خوشگله که هر کی می بینش بهش میگه خواهر نداری ما واسه پسرمون بگیریمش!!!!:دی)

ولی گویا مادر ضارب حتی یه معذرت خواهی خشک و خالی هم نکرده و راهش رو گرفته و رفته..

میدونید چرا خیلی دلم می خواست این زن رو بکشم زیر فشار شکایت و اینا؟

چون اومده گفته به مدیر و معاون ها که هر کی داد و بیداد کرد پیش شما عزیز شد منم میخوام از این به بعد تو سری خور نباشم و میخوام داد و بیداد کنم..

قضیه اش هم از اونجا آب می خوره که دوست جون در جونیش (همون مادری که گفتم احساس می کنه دخترش از دماغ فیل افتاده و من با یک خبط بزرگ خودم و تماااام کلاسم و تماااام مدرسه ام رو به گ..ه کشیدم و هر روزم دو دستی می زنم تو سرم که چرا این خبط رو کردم.. این دو تا یک ماه از سال تحصیلی گذشته بود که اومده بودن و با کلی فیس و افاده هم اومده بودن که مهد کودک به بچه ما نساخت میخوایم بیاریمش مدرسه و من اون موقع حق داشتم که بگم جا نداریم و اصلا ثبت نام نکنم ولی خبط کردم و اجازه دادم بیان و این شد وضع و اوضاع من و مدرسه) خلاصه.. همون مادره بعد از  این که مهلت قانونی که به پیش دبستانی ها اجازه می ده با بچه هاشون بیان تا دم در کلاس تموم شده بود.. و ما به این خانوم یک هفته ی دیگه هم وقت داده بودیم که دل بکنه از دخترش و این دوقدم رو اجازه بده خودش بیاد.. این کار رو نکرده بود و سرش رو انداخته بود پایین و هرچی سرایدار صداش زده بود گوش نکرده بود و برگشته بود یه حرف رکیک به سرایدار زده بود که سرایدار هم برق از کله اش می پره و جواب درشتی میده که همون می شه باب دعوا و جیغ و داد!!!!!

اونجا دست ما بسته شد.. به واسطه این که سرایدار جواب داد و جواب درشتی هم داد که می تونست اون رو از نون خوردن بیاندازه ولو این که طرف مقابلش مقصر بود و علاوه بر نقض قانون درشت هم بار این بنده خدا کرده بود.. ولی ما به واسطه این که به بالاتر کشیده نشه و برای این بنده خدا بد نشه همونجا درپوش گذاشتیم و از زنه معذرت خواهی کردیم و اینا.. من که نه.. مدرسه.. من کلا تا ظهرش بی خبر بودم که بعد مادر یکی از شاگردام اومد گفت شنیدیم سرایدار حالش بد شده بردنش بیمارستان.. و من گفتم چرا اونم قضیه رو تعریف کرد( اونا که بیرونن از من که تو مدرسه ام اخبارشون موثق تره!!!!)

این شد که این خانوم فکر کرده الان اونم درشت بار کنه می تونه سوار مدرسه بشه..ولی کور خونده..

آدم زیرک از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شه.. این بار دیگه کسی به اون درشت نگفته که بخوایم ازش بترسیم..

فعلا برای دانش آموز صبر کردیم که این یک ماه چیزی بهش نگیم و فعلا دستمون بسته است..

ولی به مدیر مدرسه گفتم اگر الان جلوی این تفکر مخرب رو نگیرید نه به خودتون بلکه به اون هیجده سالی که این بچه قراره تو مدارس درس بخونه و اون معلم هایی که قراره این وضع رو تحمل کنن ظلم کردید..

اگر ازین مدرسه بره که چه بهتر.. اگر هم نرفت بااااید برای کلاس اول از مادرش تعهد اخلاقی سفت و سخت و پایبندی به قانون رو بگیرید و این که حتما خودش و بچه اش ده جلسه برن مشاوره و مسئولیت تمام کار های بچه اش گردن خانواده است.. و در این صورت اجازه داره این مدرسه ثبت نام کنه..

من از اون دختر می ترسم..

با تفکری که مادر و پدرش دارن احتمال این که ناخواسته قاتل بشه رفته بالا.. شخصیت بچه تا شش سالگی شکل می گیره.. و فکر کن شخصیت این بچه در شش سالگی به چه شکلی داره ساخته می شه!!!! این که در ضمیر ناخودآگاهش ثبت می شه که من هر گناهی هم بکنم خانواده ام پشتم هستن و می گن که من بچه ام و اشکالی نداره!!!! این که من نباید به خاطر اشتباهی که کردم معذرت خواهی کنم.. این که هر وقت اشتباهی انجام دادم داد بزنم و هوار کنم و تهدید کنم حتما جواب می ده!!!!

بماند..

من که مشتاقانه منتظرم این یک ماه هم تموم بشه و یک نفسی هم بکشم از سر راحتی..

راستی دیشب چرا اینقدر سررررررد بود؟

تا خود صبح لرزیدم.. شانسمون دقیقا همون روز صبحش شوفاژای ما رو خالی کردن و موتور خونه رو خاموش کردن!!! دیگه هیچ وسیله گرمایی هم نداشتیم.. اینقدر سردم بود که وسطای شب گلوم خشک شده بود هر کاری کردم نتونستم جرات کنم از زیر پتو بیام بیرون برم آب بخورم.. در یک لحظه برگشتم دیدم ریحانه از پتو افتاده بیرون.. بدنش اینقدر سرد شده بود که یک لحظه ترسیدم واقعا.. دمای کل بدنش رفته بود زیر صفر!!!!!! سریع بردمش زیر پتو و پتو خودمم نصفشو انداختم روش و یکم ماساژش دادم.. بلکه گرم بشه یه ذره!!!! صبحم با بدبختی بیدارش کردم .. تا دم در کلاس خواب بود.. بعد یکی از معاونا دیدتش و باهاش خوش و بش می کرده ولی این اخمالو همین جوری چپ چپ نگاش می کرد.. معاون ترسید و گفت چی شده؟ گفتم هیچی تا همین جا خواب بوده و تازه از خواب پا شده .. اینم که از خواب پا می شه بداخلاقه کلا!!! گفت آهان از اون نظر.. پس من برم ظهر بیام!!!:دی

یه مورد دیگه هم بگم..

دوستان وبلاگی عزیزم که در اینستا گرام هم عضو هستید.. در اینستا از اعضای خانواده و فامیلم هم عضو هستند که خبری از وبلاگ من ندارند و من هم رغبتی ندارم که بدونن در موردش... گفتم که در جریان باشید قضیه وبلاگ سکرت بمونه بین خودمون.. ممنون:دی

امان از این روزگار..

پیش نوشت: دوستان عزیز اگر کسی این جا خودش وکالت خونده یا همسرش یا دوستش .. خلاصه اگر می تونه کمک کنه در این زمینه لطفا دریغ نکنه.. می خوام بدونم در این زمینه حقی برای من ثبت شده یا نه..

 

 

چند گانه ها..

این چند روز به شدت اعصابم به هم ریخته بود..

یعنی چی که نسبت استخدام خانم ها به آقایون شده یک به صد؟

یعنی با این روند و با توجه به اجتماعمون دارن چند زوجیتی رو به صورت نا محسوس و زیر پوستی رواج می دن..

الان واقعا برای زنان بی سرپرست یا زنان سرپرست خانوار چه خوابی دیدن دقیقا؟

یعنی زن بی سرپرست یا سرپرست خانوار حق نداره شغل آبرومند و امن داشته باشه؟ خیلی با شرف و با ایمان باشه باید بره گدایی ؟ اگرم خیلی در بند شرافت و اینا نبود بره اعوذ بالله تن..فروشی؟

دو تا آزمون بزرگ تو همین فروردین اعلام کردن که خدارو شکر اون نسبت صد به یک رو هم اجرا نکرده بودن.. خیلی زووووور زده بودن وسط اون دویست تا مردی که قرار بود استخدام کنن یه دونه زن هم می گرفتن..

همه ی اینا رو دارم به مامانم غرولند کنان می گم.. نه برداشته نه گذاشته میگه واسه همینه که این یکی دختر خاله ات به اون یکی دختر خاله ات سفارش می کرد چی بخوره که بچه اش دختر نشه دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!

(آخه قبلشم کلی اعصابم به هم ریخته بود که تو مهمونی دختر خاله کوچیکه به دختر خاله بزرگه داشت می گفت که من ترشی خیلی دوست دارم و اینا.. من گفتم چه ایرادی داره مگه.. دختر خاله بزرگه گفت ترشی نخور بچه ات دختر می شه ها!!!!!! و من اینقدر مات شدم که کلا بحث رو رها کردم و رفتم کمک بزرگتر ها!!!!!!)

به مامانم توپیدم که تو و همه ی اون هایی که وقتی بهشون خدا دختر میده ناراحت می شن هیییییچ دست کمی از اون عربای جاهلیت ندارید که دختراشونو زنده به گور می کردن... به جای این که مساله رو حل کنید خیلی راحت صورت مساله رو پاک می کنید.

کاری که دقیقا دارن باهامون می کنن.. رسما میخوان خونه نشینمون کنن.. یا نهایت یه سری کار های چیپ با حقوق بسیار ناچیز رو برامون در نظر گرفتن که از گشنگی نمیریم..

درسته که آقایون نان آور خونه هستن و باید برای اونا کار فراهم بشه ولی ما اومدیم به جای این که تولید کنیم و کار آفرینی کنیم داریم از حق و سهم خانوم ها می زنیم و میدیم به آقایون..

یه هفته است سر این مساله به هم ریخته ام..

ولش کن...

من که همین جوریشم کار درست و درمونی ندارم و به یه چیز الکی گیر دادم و الکی هم دارم حرص می خورم.. چیزی که قرار نبود به من بماسه.. حتما خانوما هم از این وضعیت راضی هستن که هیشکی هیچی نمی گه دیگه..

امروز اون مادر فیس فیسوی کلاسم که فکر می کنه بچه اش از دماغ فیل افتاده اومده بود با من صحبت کنه.. من فکر کردم سر قضیه صبح اومده بحرفه.. آخه صبح بچه اش دیر اومد و کلاس فقط یه صندلی باقی مونده بود که اون بشینه و اونم پیش شاگردی بود که دوسش نداشت.. وقتی گفتم دیگه جا نیست و دیر اومدی و چاره ای نیست باید اونجا بشینی زد زیر گریه و چنان عررررر می زد که انگار دو سه بار چکی لقدیش کردم!!!!!!

اول کلی باهاش صحبت کردم که اصلا کارش درست نیست و قرار نیست همیشه همه هر کاری که دوست داره براش انجام بدن و آخرشم مجبور شدم صندلی خودم رو بدم که بشینه!!!!!

ولی مامانه در مورد اون قضیه نیومده بود صحبت کنه..

اومد گفت خانم مربی ببخیشد قصد جسارت ندارم.. دخترم حرفی رو زده که اومدم بپرسم راسته یا نه؟!!!! گفتم بفرمایید. گفت دخترم گفته شما تو کلاس گفتید همه باید قبول کنید که ریحانه از همه تون بهتره!!!!!!!!

آقا شاخای مارو می گی؟ از چند جا زد بیرون!!!! گفتم : من ؟ من گفتم این حرفو؟؟؟؟(مادره می دونه ریحانه دختر منه!)

یه خورده فکر کردم ببینم واقعا همچین خبطی کردم یا نه؟ کمی که به خودم فشار آوردم یادم افتاد من فقط یک بار و فقط یک بار دخترم رو تشویق کردم که واقعا لایق تشویق بوده و اونم وقتی بود که من داشتم تو سر خودم می زدم جدول سودوکو رو به بچه ها بفهمونم و در همین حین که این کار رو می کردم ریحانه خودش تو تنهایی خودش نشسته بود و حل مساله کرده بود و جدول رو بدون این که من قبلا یادش داده باشم حل کرده بود.. و اونجا بود که گفتم آفرین ریحانه زودتر حلش کرد.. و بقیه بچه ها اومدن از روش نگاه کردن و یاد گرفتن و رفتن تقلید کردن و وقتی تموم کردن گفتن خوب خانوم ما هم تموم کردیم دیگه.. و من گفتم بله آفرین ولی قبول کنید که ریحانه زودتر از شما تموم کرده.. و این مادر و بچه اش این رو  تعمیم دادن به همه ی روز ها و حالت ها و این که من دارم به زور به شاگردا می فهمونم که دختر من از همه تون بهترینه!!!!!.. در حالیکه این طفلی رو من همش دعوا می کنم چون می دونم کسی نیست بیاد یقه ی منو بچسبه سختگیر تر از همه هستم براش ..

قضیه رو برای مادره تعریف کردم و گفتم که آهان اون یه دفعه رو گفتید که ریحانه کارش رو زودتر انجام داد؟ خانوم فلانی من فقط ریحانه رو تشویق نمی کنم.. هر کسی که کارش رو بهتر و زودتر انجام بده تشویق می کنم.. فرقی نمی کرد اگر دختر شما یا هر کس دیگه ای اون کار رو زودتر انجام می داد تشویق می شد. کما این که دختر شما همین امروز کارش رو خوب تموم کرد و تشویق شد..

و اونجا بود که دیگه تصمیم گرفتم سفت و سخت وایسم جلوی این مادر و بچه ی ننرش..

بهش گفتم خانوم فلانی یه فکری به حال وضعیت دخترتون بکنید.. مدیریت هیجانش به شدت پایینه و نمی تونه حل مساله کنه.. و براش امروز صبح رو مثال زدم.. مادرش گفت بله خودم هم همین مشکل رو دارم باهاش.. گفتم خوب شما مدام براش مساله رو حل می کنید اون یاد گرفته پشت شما مخفی بشه.. اجازه بدید مشکلاتش رو خودش حل کنه.. مدام راه حل رو تو ذهنش نزارید.. وقتی داره گریه می کنه بهش بها ندید.. و وقتی گریه اش آروم شد بخواید که مساله رو براتون توضیح بده.. این که کجاش ناراحتش کرده رو توضیح بده و به جای این که راه حل بدید ازش بپرسید به نظر خودش برای حل مشکلش باید چه کار کنه.. بزارید راه حل پیدا کنه.. امروز مثل ابر بهار وایساده بود گریه می کرد و مثل بچه های کوچولو شما رو صدا می زد و این در حالیه که 5 ماه دیگه باید بره کلاس اول و با حجمی از مشکلات دست و پا بزنه که تنها حلالش خودش هست و خودش.. مشکل دخترش رو قبول داشت ولی مشکل خودش رو نه.. کلی راه حل دادم بهش بلکه یه ذره از این حالت مهاجم گونه بیاد بیرون .. گمون نکنم ولی این اتفاق بیافته.. بچه ها آیینه ی رفتار مادر و پدر هستند.. و معمولا در این سن مادر.. ما خودمون نمی فهمیم داریم چه شخصیتی برای بچه می سازیم..ولی وقتی بچه جلومون می ایسته تعجب می کنیم که این چرا اینجوری شده..
امروز یه کنفرانس پیدا کردم که عالی بودا عالی... یعنی سخنران هاش اونایی هستن که من قبولشون دارم ولی وقتی رفتم بهای بلیط رو خوندم ترجیح دادم در جهل بمونم تا آگاه بشم!!!! کمترین قیمتش صد و پانزده هزار تومن بود.. یعنی یک سوم حقوق یک ماه من...
من این مبلغ رو بدم بلیط بخرم دیگه تا آخر ماه کم میارم خوب...

بماند..

راستی فکر نمی کردم که مطلب پست قبل اینقدر با استقبال مواجه بشه.. ذوق کردم راستش:دی ممنون از توجهتون..

فقط یه مطلب خیلی خیلی مهم رو در پست قبل یادم رفت ذکر کنم که لازم دونستم اینجا بگم..

ببینید دوستان.. ذائقه ی هر فردی برگرفته از ذائقه ی خانواده اش و سنتش هست..این که ژاپنی ها سوشی و انواع ماهی خام رو درسته می خورن و به به و چه چه می کنن ولی ما حتی به ماهی خام دست هم نمی تونیم بزنیم به خاطر ذائقه ای هست که مادر هامون در بدو تولدمون بهمون القا کردن..

این که من تا همین دو سه سال پیش ماهی نمی تونستم بخورم و حتی نگاه کنم و فقط شب عید به ضرب و زور کلی چاشنی می خوردم به خاطر ذائقه ای بود که در خانواده ام شکل گرفته بود و نفرتی که مادر و مادر بزرگم از بوی ماهی داشتند .. این که هنوز هم در سن سی سالگی نتونستم به میگو نگاه کنم و حتی شکلش هم چندشم می شه به خاطر همون ذائقه خانوادگی هست..

پس یادتون باشه این شما هستید که ضامن سلامتی بچه هاتون در آینده هستید..اگر می خواهید آینده فرزندتون عاری از سرطان ، سکته های قلبی و مغزی و کبد چرب باشه از همین الان باید اقدام کنید.. البته بهترین وقتش از همون شش ماهگی هست که بچه شروع به غذا خوردن می کنه.. ولی همین الان هم دیر نیست.. و اولش هم باید خودتون رو و عادات غذایی خودتون عوض کنید .. اینجور نیست که لب به ماهی نزنید و انتظار داشته باشید بچه بخوره.. این جور نیست که آبگوشت رو پیف پیف کنید و انتظار داشته باشید بچه به به کنه.. راستش رو بخواید من آبگوشت و ماهی دوست نداشتم.. ولی از وقتی بچه دار شدم و دیدم بچه ام داره به واکنش من به غذا نگاه می کنه شروع کردم با ولع خوردن.. آبگوشت رو مخصوصا.. چون قابل تحمل تر بود.. اینقدر تعریف کردم که الانم ریحانه بگه دوست دارم و بخوره..

توی خوراکی گذاشتن هم اون قسمت خلاقیتش خیلی مهمه.. ولی یادتون نره که ما این همه خلاقیت رو برای رسوندن غذا های سالم به بدن بچه و آشنا کردن ذائقه بچه با مواد غذایی سالم داریم خرج می کنیم. درسته که پسته و بادوم رو اگر درسته تو ظرف غذاش بزارید احتمال نود و نه درصد بر می گرده.. ولی اگر تو شیر برنج یا شعله زرد بریزید خورده می شه... درسته که قراره واسه خلاقیت شیر برنج و شعله زرد درست کنید ولی به این معنی نیست که بدن بچه رو پر کنید از چربی ترانس و سم سفید(یعنی شکر).. ما که قرار نیست اندازه ی یه گردان نذری شعله زرد و شیر برنج بپزیم.. قراره واسه یه نفر اندازه یه کاسه کوچیک بار بزاریم .. پس بهترین مواد غذایی رو استفاده کنید..و به جای شکر حتما از عسل استفاده کنید.. اگر تو برنامه خوراکی های میان وعده قراره حلوا بزارید از حلوای هویج ، شیره توت سفید یا شیره خرما استفاده کنید.. و اگر هیچ کدوم در دسترستون نبود می تونید عسل رو آب کنید و به جای شکر استفاده کنید.. آرد هم که حتما سبوس دار باشه دیگه..

اگر می خواید تیرامیسو درست کنید اول این که کیکش رو دست ساز درست کنید .. خامه اش رو خودتون بزنید که کم شکر باشه و وسطش هم می تونید به جای شکلات و نسکافه با شیره خرما یا همون عسل مزه دارش کنید..پودر پسته و پورد فندق در تیرامیسو به شدت جواب می ده و خورده می شه..

آب میوه صنعتی و شیر کاکائو صنعتی رو خواهش می کنم بیخیال بشید..اصلا طرف شیر قهوه نرید .. اصلا و ابدا... بهترین آبمیوه ها همون شربت های خانگی هستند.. ولی یادتونه که گفتم بعضی آبمیوه ها مثل آب پرتقال سریع تلخ می شن.. و وقتی گرم بشن دیگه قابل خوردن نیست.. بهترین گزینه همون شیر هست(البته با تصور همین موضوع که دیگه روغن پالم نداره.. بدبختی یه غذای سالم هم دور و برمون پیدا نمی شه.. باید خودمون بسازیم والا!!!!!)

سبزی ها رو تا جایی که می تونید مستقیم و غیر مستقیم وارد سبد غذایی بچه ها کنید..یادمه مرضیه بچه اش پیاز نمی خورد..و اونم پیاز رو رنده می کرد.. و در سالاد پیاز نمی ریخت... شوهرش هم با مرضیه هماهنگ می کرد ، مرضیه دخترش رو می فرستاد دنبال نخود سیاهی چیزی که باباهه زود بیاد خونه و پیازا رو جاساز کنن دختره نفهمه..مرضیه کار خوبی می کرد که پیاز رو رنده می کرد که دخترش با مزه اش آشنا بشه ولی کاش همین کار رو تو سالاد هم انجام می داد.. اون انجام نداد شما انجام بدید..  دختر منم پیاز نمی خوره من آب پیاز رو با سالادش مخلوط می کنم.. کاهو رو تا اون جایی که می تونید قاطی ساندویچ فلافل و همبرگر و کتلت و کوکو شون قاطی کنید.. گردو رو آسیاب کنید و با پنیر میکس کنید و ریحون رو هم خرد کنید و باهاش قاطی کنید و لای نون تست بمالید..(این مورد رو حتی اگر تو مدرسه نخوردن برای صبحانه پیاده سازیش کنید)

امسال مهر ماه من خیلی برای روز هایی که ناهار نداشتیم غصه می خوردم تا این که تصمیم گرفتم یه سری غذا آماده کنم. برای همین حدود 88 تا فلافل زدم همون اول.. یعنی با یک بسته نخود تونستم اینقدر در بیارم.. و البته هنوز که هنوزه روزایی که ناهار نداریم فلافل می خوریم:دی

کارش یه روزه ولی حدود شش ماه (مخصوصا برای ماها که کم جمعیت هستیم) دوام میاره.. همبرگر و فلافل رو می تونید خودتون تهیه کنید.. چرا آخه آدم از بیرون بخره که معلوم نیست چی توشه..

کوکو و کتلت ها رو با روغن زیتون سرخ کنید.. با حرارت کم برای روغن زیتون  اتفاقی نمیافته..

اگر می خواید از ژله استفاده کنید برای خوراکی حتما با آب میوه طبیعی که خودتون می گیرید استفاده کنید..(اون آب سرد رو نریزید و آب میوه بریزید) میوه ها در ژله به خوبی خورده می شن و چون هوا بهشون نمی رسه کمتر رنگ عوض می کنن و آب میاندازن برای همین شکیل تر باقی می مونن..

از خرما غافل نشید.. توپک های کیکی اگر میخواید درست کنید به جای خامه با خرما مخلوط کنید که حالت چسبندگی بگیرن.. حتی می تونید کمی گردو یا پسته رو هم خوب رنده کنید که زیر دندون نیاد و مخلوطش کنید..و بعد این توپک رو در شکلات آب کرده قرار بدید که یه لایه هم شکلات بگیره و محبوبیتش بیشتر بشه..

 

خلاصه کنم این مفصل رو..

ما مادر ها فرشته های نگهبان بچه ها هستیم.. ما راهنمای راهشون هستیم از الان تااااااا زمان مرگشون..سعی کنیم نگهبان های خوبی براشون باشیم.. همه ی ما خلاق هستیم و من اینایی که گفتم رو می دونم یک درصد چیزایی که به ذهن شما رسیده به ذهن من نرسیده.. فقط مشکل اینجاست که روزمرگی یا مشغله ها اجازه بدن یا نه..

ولی یادتون باشه وسط همه ی مشغله هامون باز هم می تونیم وقت پیدا کنیم برای بچه هامون..

چرا این پست رو مجبور شدم دوباره توضیح بدم؟ برای این که وقتی خودم رفتم خوندمش احساس کردم یه جوری نوشتمش که کلا پنیر و گردو و میوه رو بردم زیر سوال و غذاهای سالم رو نابودشون کردم.. و وقتی هم که به خوارکی های پیشنهادی نگاه کردم و به زیر ساخت های بازاریش دقت کردم دیدم اگر قرار باشه اونجوری که تو بازار هست ساخته بشه واقعا ناسالمه و من دارم سلامتی بچه ها رو به خطر میاندازم..برای همین لازم دونستم توضیح بدم که منظور من از پخت اون غذاها این هست که موارد سالم و مقوی که لازمه به بدن بچه ها برسه رو در حجمی از خلاقیت و زیبایی و در قالب غذاهای دوست داشتنی بهشون بدیم و با مزه شون آشنا کنیم.. تا ایشالا بزرگتر بشن و به سن عقل برسن و خودشون همین غذاهای سالم رو برای خوارکی هاشون انتخاب کنن..

راستی خیلی دوست دارم از خلاقیت شما ها برای خوراکی بچه ها استفاده کنم.. شما از چه چیز هایی برای خوراکی استفاده می کنید که مورد استقبال قرار می گیره ؟

دغدغه های مادری

یکی از دغدغه هایی که با مادر شدن به زندگی روزمره ات اضافه می شه دغدغه ی خوراکی گذاشتن برای بچه است در موقع مدرسه رفتنش..

برای مادر های شاغلی مثل من که دلشون نمی خواست بچه ناهار و صبحانه ی مهد کودک هایی رو بخوره که حتی به نظافت محل بازی بچه ها اهمیت نمی دادن این دغدغه فقط مختص زمان مدرسه نیست و به شخصه برای من از دومین سال زندگی دخترک که رسما از من جدا شد و مهد کودکی شد، جزو لاینفک زندگیم شد.

این که خوراکی چی بزاری یه طرف قضیه است و این که دختر بد غذا و بد ادات هم کدومش رو بخوره طرف دیگه ی قضیه است.

حالا فقط مساله دختر خودم هم نیست که.. من با توجه به شغلی که انتخاب کردم هر سال باید نق و نوق یه عالمه بچه و اعتراض و شکایت یه عالمه مادر رو تحمل کنم و مشاوره بدم تا بالاخره بعد از یک سال دوطرف یاد بگیرن به تعاملی مشترک برسن با همدیگه!!!!

مادرانی که بچه هاشون رو مهد کودک نبردن در این مساله واقعا ناشی هستند. و البته این رو هم بگم که گاهی تنبلی و بی حوصلگی قاطی میشه و معظلی میشه!!! وقتی کودکت خوراکی ای رو نمی خوره خلاق بودن در این زمینه خیلی می تونه مفید باشه و به مادرانی که دارن بچه دار میشن یا بچه هاشون در آستانه مدرسه رفتن هست توصیه می کنم خلاقیت خودشون رو پرورش بدن که بعدا به مشکل بر نخورن:دی

خوب می گفتم..

به عنوان مادری که چهار ساله درگیر مهد کودک و مدرسه هستم خیلی مرارت ها در این زمینه کشیدم.. خیلی بغض کردم و اشک ریختم حتی.. زمانی که می دیدم دخترکم با وجود جثه ی کوچیک و نحیفش از شب قبلش که شام خورده تا ظهر روز بعد که میرم دنبالش فقط کمی آب خورده!!!!غم عالم به دلم می نشست.. دختر من عادت های بسیار بدی داشت و البته داره.. مثلا تا دو ساعت بعد از خواب بلند شدن اصلا اشتها نداره و عصبانیه و سریع با کوچکترین تلنگری گریه می کنه.. و برای همین کلا قضیه صبحانه تو خونه منتفیه و چیزی جز جنگ و دعوا بینمون نیست(یادش بخیر خودمم همین طور بودم !!!! برای صبحانه البته) و وقتی با کلی خوراکی روانه ی مهد کودکش می کردم مربی ها می گفتن ما گذاشتیم جلوش ولی هیچی نخورد!!!!

از همون روز های اول که این دغدغه برام به وجود اومد تمام تلاشم رو می کردم که مثل مادرم نباشم. البته مادر من هم خیلی زحمت می کشید و دقیقا مثل من خیلی زجر می کشید وقتی من خوراکی ها رو نمی خوردم ولی خوب مادرم قوه ی خلاقی در خوراکی ها نداشت. زمان ابتدایی یاد ندارم چیزی به غیر از کره و عسل و پنیر و گردو و سیب به مدرسه برده باشم.به جز موارد نادر.. و حالا توضیح میدم که الان که معلم شدم می بینم که فقط من نیستم که طرفدار این گروه غذایی نبودم بلکه کلا این موارد در بچه ها طرفداری نداره..و خوب مادرم در زمینه خوراکی گذاشتن ذهن خلاقی نداشت متاسفانه و با این که معلم بود و در بین بچه ها می چرخید هم از خوراکی بچه های دیگه ایده نمی گرفت و سفت و سخت وایساده بود که برای من لقمه ی نون و پنیر بزاره و بااااید منم بخورم.. دست به دامن همه ی معلم ها می شد که به من سفارش کنند حتما خوراکیم رو بخورم و من هم از گلوم پایین نمی رفت. گاهی دست و پام به لرزه میافتاد از گرسنگی ولی رغبت نمی کردم برم سمت خوراکیم.. چی میشد که دیگه دو سه گاز بزنم از سر ناچاری تا از گرسنگی نمیرم!!!!!

همیشه این مساله در ذهن من بود و حتی بزرگ هم که شدم حرفش که پیش میومد شاکی بودم از این قضیه(البته مامانم هم شاکی بود که چرا نمی خوردم!!!) و وقتی برای خودم این دغدغه به وجود اومد به خودم قول دادم که مثل مادرم نباشم.

خلاصه کنم دیگه.. من چهار سالی می شه که دارم آزمون و خطا می کنم.. خوشبختانه شغلم هم در این زمینه کمکم کرده تا ایده های قشنگ و جالب مادرای خلاق دیگه رو هم پیاده کنم و اگر یه سری چیزاش باب طبع دختری نبود تغییرش بدم..

البته بگم باز هم مشکلات هست و اینطور نیست که دخترک همه ی خوراکی هاش رو بدون ناز و ادا بخوره.. ولی میدونم دیگه براش بهانه ای نزاشتم که بعدا بگه تنوعی در خوراکی های من وجود نداشت و تو بلد نبودی و اینا..

در این 5 سال کارم و آزمون خطای خودم خیلی چیز ها رو از بین بچه ها یاد گرفتم..

یاد گرفتم که نون و پنیر و گردو از کمترین محبوبیت بین بچه ها برخورداره.. به دو دلیل.. اول این که خیلی معموله و هر صبح تو خونه هم همین رو میخورن.. دوم این که پنیر به سقف دهن می چسبه و نیاز داره به مایعاتی مثل شیر آبمیوه یا چایی که معمولا مادر ها این مساله رو در نظر نمی گیرن و برای بچه ها مایعات نمی زارن و بچه مجبوره آب بخوره که کلا یه چیز بی مزه ای از آب در میاد و بعد از دو سه لقمه از خیر نون پنیر می گذرن. بماند که بعضی از مادر ها حجم دهن خودشون رو اندازه می گیرن و به ابعاد اون برای بچه لقمه درست میکنن و بچه حتی نمی تونه اونو با دو تا دستش نگه داره و تو دهنش جا نمی شه( دیروز یکی از بچه ها سر همین لقمه وحشتناکی که مادر درست کرده بود یکی از دندونای شیریش که اصلا لق هم نبود از جا درومد!!!!!! )

یاد گرفتم که کره و عسل لقمه ی بسیار پر زحمتی هست به این دلیل که کره و عسل به دلیل گرمای داخل کیف کودک و تکون های کیف یک کودک بی توجه و شیطون ذوب میشه و تقریبا تمام محتویات از لقمه بیرون می ریزه و کودک که چندشش میشه به لقمه ی عسلی و کره ای دست بزنه یا کلا از کیفش درش نمیاره که بخوره یا خیلی گرسنه باشه تو پلاستیک نگه میداره و نهایت یه گاز بزنه و دیگه رهاش کنه(راستشو بخواید من خودم هم در این سن اگر لقمه ام اونجوری به کره و عسل آغشته بشه و همه چیزش بیرون بزنه رغبت نمی کنم بخورم!!!)

یاد گرفتم که تخم مرغ وقتی از پوستش میاد بیرون و تکه تکه می شه بوی بسیار بدی می گیره که خوردنش رو غیر قابل تحمل می کنه هم برای خود کودک هم برای اطرافیان.. و از بس که بغل دستیا میگن چه بوی بدی چه بوی بدی کلا اعتماد به نفس کودک با خاک کوچه یکی می شه...

یاد گرفتم که میوه ها وقتی پوست گرفته میشن و تکه تکه میشن یا آب میاندازن یا تلخ میشن یا سیاه میشن... و کلا از شکل و شمایل میافتن و بچه دیگه خیلی باید گرسنه باشه یا علاقمند به میوه باشه که اون میوه های لاشه شده رو بخوره...(امسال یه شاگرد دارم که فقط میوه دوست داره و از عجایب جهان هست:دی) ولی خوب به غیر از اون شاگرد تقریبا اکثر میوه ها روانه سطل میشن.از بین همه ی میوه ها موز از همه بدتر هست.. چون هم لاشه میشه هم آب میاندازه و هم سیاه میشه!!!!! و یاد گرفتم که دندون های شیری بچه ها مقاومتشون خیلی کمتر از اونچیزی هست که ما تصور می کنیم و توان گاز زدن لقمه های بزرگ و البته سیب های درسته رو نداره و معمولا سیب های درسته همونجور درسته یا با یه بار گاز زدن روانه ی سطل میشن..

یاد گرفتم که کیک های بسیار بزرگ صبحانه به واسطه ی بزرگ بودنشون و کم بودن ساعت تفریح نصفه می مونن و مهم تر از همه این که به سقف دهن می چسبن و نیاز به مایعات مثل شیر و آبمیوه دارند وگرنه بچه با آب خالی میخوره و ترش می کنه و کلا زده میشه از کیک.. و معمولا مادر ها این دو تا قضیه رو نمی دونن. و بهش بها نمیدن یعنی به این فکر نمی کنن که اگر کیک نصفه بمونه دیگه تو جلد خودش که معمولا تکه تکه شده از دست بچه نمی تونه بمونه و براش پلاستیک یا ظرف غذایی نمی زارن و آبمیوه یا شیری رو هم روانه ی کیف بچه نمی کنن و این میشه که بچه نصف کیک رو میخوره و وقتی تفریح تموم شد و میبینه نمی تونه کیکه رو بخوره میاندازه سطل آشغال..

یاد گرفتم که آجیل ها برای بچه ها واقعا مشکل زا هستند. لای دندوناشون گیر میکنه و به شدت تشنه شون می کنه و چون طبع گرمی دارند مخصوصا در فصل بهار زیاد ازش استقبال نمی شه چون سریع زبونشون رو زخم میکنه و سقف دهانشون رو حساس میکنه.. برای همین اکثرا نمی خورن..

با این تفاسیر احتمالا میگید همون بهتر که هیچی واسه بچه نزاریم که از گرسنگی بمیرن!!!!!:دی

نه اینجورام نیست..

خیلی چیزا می تونن خوراکی های مفرح و سالمی برای بچه بشن که دقیقا جلوی چشم ما هستند ولی ما بهشون بی توجه هستیم.. البته تقصیر خودمون نیست.. چون ما پیرو مادرانمون هستیم و خوراکی هایی که برامون میزاشتن و یه جورایی عرف شده اون خوراکی ها و می ترسیم از خودمون خلاقیت نشون بدیم یا بدتر ازون حوصله ی خلاقیت نداریم و این میشه که تقریبا همه ی مادر ها شاکی هستند از غذا خوردن بچه ها.. کافیه یک کمی به ذائقه ی بچه ها توجه کنیم و وقت و حرصی که برای گذاشتن خوراکی های تکراری با قابلیت دور انداختن بالا  صرف می کنیم خیلی کمترش رو می تونیم بزاریم برای ایجاد تغییرات..

راستش من خودم ایراد زیاد داشتم و به همه حق میدم اگر نتونن تغییر ایجاد کنند. چون سالیان ساله که روند خوارکی گذاشتن یه روند تکراری و ثابت شده (مثل نون و پنیر صبحانه مون که گاهی وقتا اینقدر سر صبحانه تکراری هست که اشتهای من رو کور می کنه) و احساس می کنیم اگر تغییر ایجاد کنیم سنت شکستیم!!!

من اوایل برای این که دخترم یه وقت به دست بچه های دیگه نگاه نکنه و حسرت نخوره به شدت اصرار داشتم که از انواع و اقسام خوراکی های بازاری براش بزارم و به اصطلاح سیراب باشه.. ولی بعد از یه مدت متوجه شدم دخترم داره هله هوله خور میشه.. حتی ناهار و شام هم دوست داشت هله هوله باشه و خوب این خیلی بد بود.. بعد رفتم سراغ خوراکی هایی که در بازار بود و احساس میکردم فایده اشون بیشتره.. مثلا کلوچه های خرمایی.. یا دنت ها.. کلوچه های خرمایی به شدت گرم هستند و خیلی با استقبال مواجه نشد ولی دنت تا دلتون بخواد مورد استقبال قرار گرفت ولی از وقتی متوجه مواد نگهدارنده اش شدم مصرفش رو خیلی محدود کردم..

بعد دیدم اینجوری نمی شه.. ریحانه صبحانه که نمی خوره.. ازونور از خستگی شام درست و حسابی هم که نمی خوره.. مدت زمان مدرسه هم داره خودش رو با هله هوله سیر می کنه وقتی میاد خونه ناهار هم اشتها نداره از بس که هله هوله خورده..

تصمیم گرفتم یه تغییر اساسی ایجاد کنم.. اینجا بود که اون آزمون و خطا به دردم خورد و تجربه های معلمی و البته تجربه های زمان کودکی خودم.. میدیدم که بچه ها نون و پنیر رو با سبزی خوب می خورن چون اون خاصیت چسبندگی رو کم می کنه.. ولی خوب ریحان من سبزی خور نیس که.. چی بشه من با بدبختی بتونم یه پر ریحون بزام گوشه لپش.. و این که بچه ها نون و پنیر و گردو رو هم بهتر می خورن.. این شد که اگر یه روزی دیگه ایده ای به ذهنم نرسید و مجبور شدم نون و پنیر بزارم لقمه های کوچک با پنیر و گردوی میکس شده می زاشتم.. نسبی بود دیگه.. گاهی میخورد گاهی هم که خوراکی هاش زیاد بود نمی خورد..

بعد از مدت ها به این نتیجه رسیدم که قران خدا غلط نمی شه که بچه صبح میوه نخوره.. عوضش میوه خوردن رو گذاشتم بعد از ظهر که داره تلویزیون می بینه یا بازی کرده و گرسنه است.. اینجوری در آرامش میخوره و کثیف کاری هم نمی شه..میوه ی بدبخت هم لاشه نمی شه..

بعد می دیدم که غذاها رو بچه ها خیلی خوب می خورن.. الویه.. کتلت.. کوکو سبزی ..کوکو سیب زمینی..ماکارونی.. سالاد ماکارونی..

البته ماکارونی رو ما وقتی شام درست می کنیم برای ناهار نگه می داریم دیگه برای ریحانه نمی زارمش که خیلی تکراری نشه براش.. ولی بقیه موارد رو گذاشتم و جواب داده واقعا..

و خوب فک ریحانه خیلی ضعیفه (نمیدونم چطور می تونم تقویتش کنم.. یه لقمه رو حدود 5 دقیقه می جوه و هنوزم دونه درشته!!!!!) اینه که به جای باگت و تافتون از تست طلایی استفاده می کنم.. و به نسبت راحت تره دیگه..

و در نهایت به یه موردی رسیدم که خیلی به ندرت در بین بچه ها دیدم ولی به طرز عجیبی استقبال می شه.. اونم دسر هایی هست که می تونیم تو خونه خیلی سریع درست کنیم . شیر برنج.. شعله زرد.. فرنی های برنج و نشاسته..حلوا.. توپک های کیک و شکلات.. تیرامیسو هایی که توش نسکافه ندارند..کیک های خونگی.. پاناکوتا .. ژله های میوه ای که اینجوری میوه ها راحت تر هم خورده می شن..

من اوایل همین امسال یه ظرف غذای بزرگ خریده بودم که کل خوراکی ها رو بزارم اونجا .. دو تا مشکل داشت یکی این که ریحانه نمی تونست درش رو خوب ببنده.. یکی دیگه هم این که نمی تونست تو کیف های فسقلیش درست و درمون جا بده.. و معمولا همه چیز به هم می ریخت اون تو..

هیچی دیگه رفتم یه سری ظرفای کوچیک خریدم که راحت تر باشه.. دسر ها رو در ظرفای کوچیک می ریزم که بتونه حملشون هم بکنه..

و اما یه مورد دیگه که کشفش کردم روی ریحانه هم به شدت جوابه سیب زمینی سرخ کرده است:دی

یه دونه سیب زمینی هم برگشت نداره:دی الان دیگه تقریبا هفته ای یک بار شاید هم دوبار ساعت 6 بلند میشم و یک سیب زمینی سرخ می کنم و یه ذره سس کچاپ گوشه ی کیسه فریزر جوری که بشه از گوشه اش روی سیب زمینی سس ریخت می ریزم و می زارم گوشه ی ظرف با یک چنگال ...(یه وقتایی هم حالم خیلی خوبه و کچاپ درست می کنم و دو سه روزی هم می مونه برامون)

الان دیگه جوری شده که غذاهایی که واسه ریحانه می زارم فرداش خوارکی بچه های دیگه است.. و خوب من خوشحالم که حداقل یه کلاس داره سنت شکنی می کنه و از اون شکایت های هر روزه مادر ها کمتر شده.. البته بازم هستند مادر هایی که هیچ جوره حاضر نیستند تغییر کنند و خلاقیت نشون بدن و با بچه ها درگیر هستند..

بله..

دغدغه های مادری خیلی زیاده.. این موردش هم ازون مورد هاست که در عمل دیده نمی شه ولی با کمی دقت متوجه می شیم که چقدر وقت و اعصاب مادر ها رو درگیر می کنه..ولی خوب میتونیم با کمی فکر کردن و با کمی تنوع هم همه ی مواد غذایی رو به بدن کودکمون برسونیم و درگیری بین خودمون رو کم کنیم..

امروز که از ساعت 6:15 تا 7 درگیر خوراکی ها دخملی بودم تا سیب زمینی ها رو خرد کنم وسرخ کنم و توت فرنگی ها رو بشورم و سر سبزشون رو بگیرم(هان یادم رفت توت فرنگی تنها میوه ای هست که ریحانه تو مدرسه می خوره و منم دریغ نمی کنم ازش) آب میوه درست کنم و اینا رو تو ظرف بچینم و ظرفا رو تو کیف بچینم یهو به ذهنم رسید این دغدغه.. و یادم افتاد که این قسمت از زندگیم با این که خیلی مهمه و خیلی ذهن منو درگیر کرده ولی کاملا فراموش شده.. عکسی به یادگار انداختم و خواستم تجربه هام رو با شما ها شریک بشم..

پی نوشت: عکس در اینستا موجود است..:دی

ماجراهای برد کوچولو

سلام.. هزارن سلام و درود به بانوان سرزمینم که یک روز که هیچ همه ی روز های سال رو هم به نامشون کنند و از زحماتشون قدر دانی کنند باز هم کمه.

روز مادر ، روز زن ، و تولد حضرت فاطمه مبارکتون باشه. کادو هایی رو هم که گرفتید نوش جونتون باشه:دی

ما هم امسال یه کاردستی از دختری هدیه گرفتیم که تو پیش دبستان خودم یادشون داده بودم درست کنن و به مادرشون هدیه بدن:دی تازه اونم هی میگفت من اینو دوستش دارم.. نمی خوام به تو بدمش!!!!!!

بماند...

چقدر روز ها طولانی شده .. چقدر گرم شده.. الان اینجوریه خرداد و تیر و مرداد قراره چه جوری باشه؟

تو خونه ی ما که دیگه توان نشستن نداریم.. کولر روشن کردن هم یه خورده ضایعه پیش همسایه ها آخه ..

عرضم به حضورتون که به سرمون اومد از اونچه که می ترسیدیم..

من همیشه اینایی که سگ تو خونه نگه می دارن رو نمی فهمیدم. یه همسایه دو سه سال پیش داشتیم که یه سگ از این پشمالو قد کوتاها داشت که همیشه ی خدا واق واقش از پشت در شنیده می شد و اعصاب خورد کن بود. مخصوصا که میدیدم تو این دوزار باغچه رو به روی خونمون کارشو انجام می ده دیگه اعصابم بیشتر خرد می شد و می گفتم کسی که دوست داره سگ نگه داره مخصوصا تو جامعه ای که اکثریتشون سگ رو حیوون نجس می دونن باید ملاحظه ی جامعه رو بکنن. و سگ رو آزاد نزارن هر جا خواست پی پی کنه..تا این که مقررات وضع شد نگه داشتن هر گونه حیوانی در آپارتمان ممنوعه..و اونا هم مجبور شدن برن از اینجا

عیدی شمال هم که رفته بودیم دیدم یه سگ دست آموزی درست همونجایی که بچه ها توی آب بودن هی پوزشو میکرد تو آب و دستشو می کرد تو آب و خلاصه آب بازی می کرد و ریحانو کلا از اون منطقه بردم ..

اینا رو گفتم که بدونید چقدر حساسم به این موجود. البته بگم در عین حال هم به موجودیتش احترام می زارم و هیچ وقت راضی نشدم که به بهانه ی ولگرد بودن سگ ها اون ها رو بکشن و موجودیتشون رو ازشون بگیرن و این آدم های این جوری رو هم سرزنش می کردم. و معتقد بودم با هزینه ی کمی می تونن این سگ ها رو سامان بدن و از تو شهر جمع کنن. و حتی سگ های گرسنه رو که می دیدم سعی می کردم براشون غذایی تهیه کنم و کسانی که گربه ها و سگ های خیابونی رو تحت حمایت میگیرن و براشون غذا به محل زندگیشون می برن تحسین می کردم.

حالا چی سرم اومده؟

این چهارشنبه خوشحال و خرسند که بهاره و شکوفه ها درومدن و چقد کیف کنیم و اینا رفتیم ولایت مادری. در بطن ورود متوجه شدیم که یه توله سگ ته حیاط وصله !!!!

اینقدر کوچولو بود که به سختی می تونست تعادلش رو نگه داره. البته این عدم تعادلش یه خورده هم به خاطر سوء تغذیه ای که داشت بود. قضیه رو داداشم تعریف کرد .. که وقتی رفته بوده تو کوه و صحرا گردش این طفلی رو در حال احتضار پیدا می کنه که دیگه نفس های آخرش رو داشته می کشیده. سریع اطراف رو می گرده ببینه مادرش کجاست. صاحب داره یا نه. از محلی های اونجا هم می پرسه همه اظهار بی اطلاعی می کنن و میگن صاحب نداره( و برام سواله که چقدر بشر می تونه بی رحم باشه.. حتی نکرده بودن یه تکه نونی یا یه جرعه آبی به این طفلی بدن. ترسیدن پاگیرشون بشه) . هیچی دیگه داداشم که دلش نمیاد یه مورچه رو له کنه و علی رغم ظاهر خشنش دل رحیمی داره حیوون رو می پیچه تو گونی و میاره خونه و براش شیر میریزه تو ظرف. اون طفلی هم یواش یواش جون می گیره. حالا داداشم از من نسبت به فضله این حیوون حساس تره. و تمام تلاشش رو می کرده که این حیوون فضله اش رو یه جای دور از دسترس بریزه.. ولی خوب هر چی باشه بازم نمی تونه همیشه کنترلش کنه که.. داداشم می گفت موندم حیرون و ویروون. دلم نمی گیره وقتی توی باغه ولی دلمم نمیاد به امون خدا ولش کنم..اینقدر دستاشو شسته بود که دستاش پوست پوست شده بود!!!!!.. به شدت هم بامزه است توله سگ!!!!!! یه کارایی میکنه به قول داداشم جاشو تو دلت باز میکنه.. یه بار مامانم رفته بود دعواش کنه که چرا دستشویی تو باغ کرده بعد از دو سه دقیقه دقت کردیم دیدیم داره بچه گانه باهاش صحبت می کنه و با چوب نازش میکنه(از دست زدن بهش فراریه خوب) و باهاش بازی می کنه!!!!!!!! روز اول از دیدنمون خیلی ذوق مرگ شده بود و مدام روی کفشامون ولو میشد که باهاش بازی کنیم و پاچه هامون با دستاش میگرفت و گاهی هم گاز می گرفت. ما هم که جیغ می زدیم و فرار می کردیم و چوب بر میداشتیم دنبالش می کردیم که دنبالمون نیاد. از بسته شدن هم به شدت بدش میاد.. هر کاری میکنه که طنابو باز کنه.. یاد گرفته بود چطوری سرشو از توی طناب بیرون بکشه.. این آخریا که محکم تر می کردیم طنابو یاد گرفته بود با دندونای کناریش گاز می زد طنابو پاره می کرد !!!!

خلاصه این هفته حتی از تو خونه دلمون نمی گرفت بیرون بیاییم. تو باغ که اصلا و ابدا!!!! هر جا قدم میزدیم همش فکر می کردیم که این بچه اونجا ها راه رفته و ممکنه یواشکی دستشویی کرده باشه..

داداشه هم بهش وابسته شده عجیب... قربون صدقه اش میره حتی!!!!! هرچی هم میگیم یه صاحبی چیزی براش پیدا کن گوشش بدهکار نیست. معلومه که دلش نیست از دستش بده.. بهش میگیم حداقل ببرش واکسن بزن قرص انگل بده بخوره و ببرش دکتر مریضی چیزی نداشته باشه .. تنبلیش میاد.. بساطی شده دیگه..

روز اول مامان می گفت ولش کن بزار بره.. دیگه روز آخر خودشم انگاری دلش به حالش می سوخت.. می گفت یه خونه بیرون باغ براش درست کن همون بیرون باشه..

نظریه های مختلفی در مورد مادرش در خانواده شکل گرفته بود.. یکی می گفت مادرشو موقع رد شدن از خیابون ماشین زده.. یکی می گفت مادرش رو کشتن.. پسر خاله ام می گفت اینایی که سگ دارن وقتی توله دار می شن اگر دو تا باشه توله اشون (در واقع چند تا باشه دیگه) یکیشو نگه می دارن (احتمالا اونی که درشت تره و خوشگل تره دیگه) و بقیه رو می برن ول می کنن بیابون تا اون یکی شیر خوب بخوره و قوی بشه. این نظریه آخر واقعا از همه دردناک تر بود. نه؟

امروز اینقدر من و مامانم غر زدیم و من به داداشم گفتم بی مسئولیتی و یا نباید قبولش می کردی یا حالا که قبولش کردی در مقابلش مسئولی و این طفلی هنوز نه خونه ای داره نه مکان ثابتی داره و نه جای دستشویی کردن ثابتی داره و فقط غذا خوردنش نیست که باید به این چیزا هم بها بدی که بالاخره راضی شد رفت یه گوشه انتهایی باغ براش با بلوک یه لونه کوچولو درست کرد و به در بیرون بندشو وصل کرد که از سوراخ کنار در بتونه بره بیرون کارشو بکنه و بیاد تو لونه اش.. یادتونه که گفتم از بسته شدن به شدت بدش میاد؟ وقتی بسته بودش به در هر کاری کرد نتونست خودشو باز کنه.. با طنابه درگیر شده بود حسابی.. واسش غرولند می کرد و خط و نشون می کشید و گازش می گرفت و میکشیدش و داد و بیداد راه انداخته بود حسابی.. آخرشم دید نمی تونه انگاری قهر کرد و رفت تو لک.. لونه اش که آماده شد رفت توش خوابید و هرچی هم صداش میزدیم بهمون بها نمی داد.. باهامون بازی نمی کرد و کلا قهر بود.. که دیگه ما برگشتیم تهران..

دلم ولی برای شیطونی هاش تنگ شده.. میدونم که اینجوری با حساسیت های ما بیشتر عذاب می کشه و دلم میخواد یه خانواده خوب پیدا کنه.. ولی از یه طرفم اون انس و الفتی که بین اون و داداشم برقرار شده بود رو که می دیدم می دونم به این راحتیا راضی نمی شه بده به کسی..

اصن یه وعضی شده ... همه مون تو دوراهی سختی گیر افتادیم.. حالا اگر یاد بگیره فقط یه جای ثابت دستشویی کنه قابل تحمل تره.. ولی تو نت که سرچ کردم نوشته بود حتی سگ های خونگی هم بعد از چند سال تربیت بازهم خطا دارن و ممکنه جاهای ممنوعه دستشویی کنن.. یعنی تربیتشون نسبی هست..

ولی واقعا موجود باهوشیه.. همون روز اول که رفته بودیم خیلی تو دست و بالمون می چرخید و چون پاچه مونو گاز می گرفت ریحان ترسید..و گریه افتاد ، داداشم برای تنبیه یه چوب دستش گرفت و دوبار زد به زمین .. دیگه هر وقت میخواستیم از خودمون دورش کنیم یه چوب می گرفتیم دوبار که می زدیم زمین ازمون فاصله می گرفت.. با یک بار حرکت رو یاد گرفته بود.. جالب بود برام.. لونه رو که داشتیم می ساختیم اول از بلوک های مجزا می ترسید. بعد که سر هم کردیم یه خورده نگاهش کرد و رفت توش ولو شد.. هی گوشه کنارش رو بررسی می کرد و طبق خواسته خودش زیر و زبرش می کرد تا مورد دلخواهش بشه..داداشم میگفت ببین.. حالا اگه مرغ بود.. باید یه هفته به زووووور اون تو جاش می کردی و اونم فرار می کرد تا بعد از یه هفته بالاخره حالیش بشه اونجا مخصوص اونه!!!!:دی

فکر میکنم همین موارده که انسان های تنها رو راغب میکنه از بین حیوون ها سگ رو برای همدم انتخاب کنن. تربیت پذیری زود هنگامش مخصوصا وقتی توله است. و این که نسبت به بقیه حیوونا بامزه کاریش بیشتره.. ولی خوب .. نجاست بدن و فضله اش چیزی نیست که فقط در اسلام گفته شده باشه.. یه چیز ثابت شده است از نظر علمی .. که پاک کردنش محاله..

عکسشو احتمالا بزارم اینستا.. اینجا حوصله ام نمی شه.. واقعا عکس گذاشتن تو وبلاگ پروسه طولانی هست..

راستی ریحانه هم خیلی دوسش داشت. ولی چون به زور خودشو تو پاچه آدم جا می کنه و پای آدم رو به عنوان اسباب بازی در نظر می گیره و یهو گاز می گیره ازش ترسیده و زیاد جلوش نمیره. هر وقت بسته است میرفت می دیدش ولی وقتی باز بود جرات نمی کرد بره نزدیک.. بعد این دفعه آخر که بستیمش و نتونست خودشو باز کنه و قهر کرده بود و غصه از کل هیکلش می بارید، ریحان رفته بود باهاش درد و دل می کرد.. بهش میگفت اینجا خونه توئه برد جون.. ما هم اون جا خونمونه تو می تونی از اینجا مارو ببینی.. منم بابام یه جای دیگه زندگی می کنه!!!!! ما پیشتیم و دوستت داریم.. (بهش گفته بودم که این سگه مامانشو گم کرده و تنها مونده..و حیروون مونده بودم که چه تطبیقی داده بود با باباش..!!!!)

من ، ریحانه و تعطیلات نوروزی

به به .. به به ..

می بینم که با فرا رسیدن سال نو بلاگفا هم تغییرات جدی ایجاد نموده...

راستی...

سلاااااااام .. حالتون چطوره؟ سال نو مجددا مبارک.. صد سال به از این سال ها..

تعطیلات خوش گذشت؟

یه حس غریبی بهم میگه امسال سال خوبی خواهد بود.. شروعش که با اون هوای ابری بارونی و تگرگی عالی بود.. و چون سالی که نکوست از بهارش پیداست احتمالا تا آخرش خوب خواهد بود..

گرچه ما هفته ی اول عید رو از بس که بارون اومد و هوا یخبندان بود و سررررد نتونستیم حتی سرمون رو از پنجره بیرون کنیم.. ولی بازم خدارو شکر که دلش به حال درختا و گل های تازه سر زده سوخت و نزاشت تشنه بمونن و حسابی آبیاریشون کرد..

عرضم به حضورتون که ما همون پنجشنبه راه افتادیم به سمت ولایت .. تا عید اموات رو کنار مزار مادربزرگم باشیم.. اولین سال بود که عید اموات اونجا بودیم.بعد از اولین عید اموات پدرم که تقریبا چهارده سال پیش بود دیگه نرفته بودیم اونجا.. عید اموات بود ولی زنده ها بیشتر فیض می بردن.. جاتون خالی ما حتی آش هم خوردیم!!!! گاهی فکر میکنم اینایی که این همه وقت و انرژی صرف می کنن برای خیرات رفتگانشون ، وقتی که اون ها زنده بودن هم همین قدر ارج و قرب میزاشتن؟ همین قدر هم وقت و انرژی میزاشتن براشون آیا؟

بعد یه نکته اینجاست که مادر بزرگم رو در یک گورستان جدا دفن کردن(به وصیت شفاهی خودش که میخواست محل به دنیا اومدنش دفن بشه) و پدر بزرگ رو جای دیگه.. پدر من و پدربزرگ هام و اون یکی مادر بزرگم همه تو یه گورستان هستن و این مادر بزرگم یه جای دیگه و مجزا در واقع.. خلاصه ما عجله داشتیم که به مزار بقیه هم برسیم و من در گیر و دار بودم که جمعیت سه نفرمون رو جمع و جور کنم تا زودتر بریم.. داداشم رو از یه ور جمع می کردم مامانه گم میشد.. تا می رفتم مامانم رو صدا بزنم داداشم با پسر خاله ام جیم میشدن برای آش و خوراکی هایی که اون طرف گورستان خیر میکردن!!!! اصلا بساطی بود.. دو دفعه هم تا دم ماشین رفتم و برگشتم!!!!! با بچه... بماند.. وقتی همه شون تجمیع شدن که بریم یهو یکی از پشت داداشه به زور راه باز کرد که بره..که باعث شد داداش یه سکندری هم بخوره.. برگشتم غضبناک یارو رو نگاه کردم دیدم پدر شوهر سابقه!!!!!!!!! بلههههههه.. به لطف این مادر بزرگه که فیلش یاد هندوستان کرده بود بعد از 5 سال که قیافه نحس این جماعت یادمون رفته بود دوباره چشممون به جمالشون روشن شد.. البته ایشون رو مطمئن نیستم که مارو دیده باشن یا نه.. که البته احتمال می دم دیده باشن که اونجوری از پشت داداشه رد شد.. منم یه ایشششش حواله کردم و راهمو کشیدم و رفتم.. تا برگشتم هم چشمم به جمال دایی شوهر سابق روشن شد!!! سرمو انداختم پایین که رد بشم دیدم یه دختره دم در گورستان به طرز عجیبی بهم زل زده و از کنارم رد می شه.. با وجود تمام تفاوت هایی که کرده بود شناختمش.. دختر خاله شوهر سابق بود!!!!!!!!!

ای مادر بزرگ ای مادر بزرگگگگگ.. نور به قبرت بباره ... نمی شد بیایی همین ور دل خودمون منو باز نبری تو اون جماعت ؟؟؟؟... (مادر پدر شوهر سابق اونجا دفنه.. پدر مادر شوهر سابق هم گویا همونجا دفنه..اینه که جمیعا ریخته بودن اونجا)

خلاصه با این که خیلی وقته فراموش کردم و دیگه فکرشون رو هم نمی کنم ولی این تجدید دیدار حالمو به هم ریخت که البته دو سه ساعت بعد از بین رفت..

هفته ی اول به شدت حوصله سر بر شده بود برامون.. خصوصا این که روز اول با صله ی ارحامی که از خانه مادر بزرگ مرحوم و دایی ام داشتم ویرووس عجیب و غریبی که گریبانگیر زندایی ام شده بود رو گرفتم و همون روز اول افتادم تو رختخواب.. دو سه روز بعدش هم که ریحانه.. تقریبا هفته ی اول مریض بودیم و همش هم نق میزدم که برگردیم تهران من خودمو برسونم دکتری جایی..

که مورد توافق جمع نبود..

هفته ی دوم با قطع شدن بارون و این که خاله وسطی داشت می رفت شمال ، ما هم هوس افتادیم که بریم مسافرت.. ولی مگه اینا همراه می شدن؟ از اصفهان و شیراز و یزد و کرمان ردیف کردم تا سریلانکا و هند و ترکیه و اینا!!!!! نیومدن که نیومدن.. و بزرگترین مشکل من با خانواده ام هم همینه.. که اصلا اهل گردش و مسافرت وگشت و گزار نیستن.. حالا آدم تهران باشه میشه یه کاریش کرد.. با دوستی فامیلی کسی رفت گردش.. ولی دیگه سفر های بین شهری امکانش صفره واسه من..

هیچی دیگه .. مجبور شدم اتمام حجت کنم.. گفتم یا فردا می ریم شمال .. یا من همون هفت صبح وسایلم رو جمع می کنم میرم تهران!!!!

تا همون فردا هفت صبحم هیچ خبری نبودا!!!! (مامان موافق بود ولی داداش که راننده اصلی بود مخالف.. کلا داداشم ساز مخالفه..) دیگه همون هشت و نیم نه بود که ریحانه سر صبحانه گفت پس چرا گفتیم میریم دریا نرفتیم؟ همین یه جمله کافی بود دل دایی اش آب بشه واسش و راضی بشه بیاد.. سریع جمع و جور کردیم و قبل ناهار راه افتادیم سمت شمال.. همش هم تو دلم آیه الکرسی می خوندم که اتفاقی نیافته که تقصیر من میشه از بس اصرار کردم..

فیروز کوه که رسیدیم دیگه از ناهار داشت می گذشت. رفتیم یه رستوران که به نظر میومد سرش به تنش میارزه.. یه ربعی هم سر جامون نشستیم ولی خبری نشد که نشد.. پرسنلش گیج می زدن.. من و داداشه به اتفاق می گفتیم پاشیم بریم.. ارزش نداره پولمون رو اینجا حروم کنیم با این اخلاق گندشون.. از همون اولم به نیت اکبر جوجه رفته بودیم ولی نمی دونستیم فیروز کوه کجاش اکبر جوجه داره و شهر هم داشت به اتمام می رسید و ترسیدیم دیگه تو مسیر چیزی گیر نیاد و اینا.. خلاصه پاشدیم رفتیم سوار ماشین.. هنوز صد متر نگذشته بودیم که اکبر جوجه رو پیدا کردیم..ذوق زده دیگه..

تعداد ماشینایی که رو به روی رستوران پارک بود قابل شمارش نبود. ما فکر می کردیم الان باید تو صف وایسیم تا نوبتمون بشه ولی اینجور نبود. فضا بزرگ بود و جا هم زیاد..

هنوز درست و درمون جاگیر نشده بودیم که دو تا نوجوون خوش اخلاق خوشامد گویی کردن. فیش رو گرفتن و 5 دقیقه نشده بود که مخلفات رو روی میز گذاشتن.. و چون دیدن مامان رفته دستاش رو بشوره ازمون پرسیدن که الان غذا رو بیارن یا بزارن چند دقیقه بعد که ما گفتیم همین الان بیارن..(گشنمون بود خو!!!!:دی)

بعد به داداشم گفتم راز موفقیت صرفا غذای خوب نیست.. راز موفقیت اون مدیریت کسب و کار و مشتری مداری هست که باعث میشه بین همه ی رستوران های تو راهی اکبر جوجه از همه جا شلوغ تر باشه .. واقعا خیلی مهمه که با طرفت چطور برخورد کنی.. متاسفانه بعضیا خیلی به خودشون مغرور می شن.. البته شنیدم که این اکبر جوجه ی فیروز کوه تازه افتتاح شده و فکر می کنم تا یک سال دیگه اون رستوران مزخرف با اون پرسنل مغرورش مجبورن کاسه و کوزه اشون رو جمع کنن و برن..

با احتساب ترافیک معمول عید تقریبا چهار 5 ساعت تو راه بودیم و دیگه وقتی رسیدیم کنار دریا داشت آفتاب غروب می کرد. ریحانه برای اولین بار بود که دریا به این عظمت می دید. قبلا رودخانه و استخر و حوض بزرگ دیده بود و فکر میکرد اون ها دریا هستند. بهش می گفتیم دریا دیدی تا حالا می گفت آره .. گرده و ازش فواره آب میزنه بیرون!!!!!:)))  کنار دریا که رسیدیم تعجب کرده بود.. فکر نمی کرد این همه آب می تونه یه جا جمع بشه!!! بردمش لب آب ولی شانس ما هوا ابری بود.. سوز سردی می زد و هاپو رو می زدی از لونه اش بیرون نمیومد.. ولی ملت همیشه در صحنه بازم ول کن ماجرا نبودن.. می لرزیدن و همچنان کنار دریا بساط کرده بودن.. و من برام سوال بزرگی پیش اومده بود که اینایی که میخوان تو چادر شب بخوابن اونم با بچه ی کوچیک دقیقا چه وسیله گرمازایی استفاده می کنن؟ تو چادر پلاستیکی که نمیشه آتیش روشن کرد.. برقم که نداره پس چجوری تحمل میکنن؟؟ اونایی که تجربه اش رو دارید تو سرما روشنمون کنید لطفا..

با خاله اینا قرار گذاشتیم.. و یک ساعت بعد همدیگه رو پیدا کردیم.. مثل دو تا آشنا که در ولایت غربت همدیگه رو پیدا کردن!!! انگار که صد ساله همو ندیدیم همچین از دیدن هم ذوق کرده بودیم که بیا و ببین. حالت عادیش اینقدر از دیدن هم خوشحال نمی شیم!!!!:دی

قرار شد شب اول همراه خاله اینا بریم خونه ای که داشتن..(پسر خاله قبلا اونجا درس میخونده و خونه داشته.. بعد که فارق التحصیل شد خونه رو از دست نداد.. پسر عموش هم همونجا قبول شد و خونه رو گرفت.. الانم هنوز مال اوناست) اول به ما گفته بودن دو تا اتاق داره. ما هم خوشحال شدیم که می تونیم زنونه مردونه کنیم راحت باشیم. ولی وقتی رسیدیم اونجا دیدیم یه اتاق داره با یه دیوار نصفه که هیچ حریمی نداره.(واسه همون یه دیوار نصفه می گفتن دوتا اتاقه!!!!). دیگه چاره ای نبود.. سفر بود و باید با سختی هاش می ساختم مخصوصا که خودم گفته بودم.. فرداش نمیدونم به خاطر رطوبت هوا و زمین اونجا بود یا چی که سرفه های من عود کرد. دیگه نفس نمی تونستم بکشم. معذرت می خوام سرفه که می کردم یه خروار خلط رقیق از گلوم دفع می شد...انگار که ریه هام آب آورده باشه!!!!!

با خاله اینا دسته جمعی رفتیم لب دریا..تو خونه قرار گذاشته بودن با هم بریم جنگل و کباب درست کنیم. بعد رفتیم لب ساحل ، داداشم گفت ناهار رو بریم همون جنگل بخوریم.. پسر خاله ام گفت جنگل سرده بابا کی می تونه بره جنگل!!!!

بعد ما برای شب دوم برنامه نداشتیم. قرار بود برگردیم خونه.. ولی هواش بدجوری مستمون کرده بود و دلمون نمیومد به این زودی ترک کنیم اونجا رو.. تصمیم گرفتیم یه پلاژ بگیریم حداقل وسایلمون جا داشته باشن.. یه پلاژ درب و داغون رو اجاره کردیم ولی خوش شانسی طبقه دوم بود و رطوبت اذیت نمی کرد زیاد و بوی نم هم نمی داد. هیچی دیگه همه ی برنامه ها کنسل شد. همونجا کباب درست کردیم و نماز و ناهار رو برگزار کردیم. بعد هم رفتیم خرید برنج و ماهی..

بازار ماهی فروشا رو اولین بار بود که به صورت شفاهی می دیدم!!! همش تو تلویزیون می دیدم.

این چوب خط زدنشون رو هم قسمتون شد حضوری دیدیم(همون مزایده گذاشتن ماهی های تازه صید شده) جالب بود..

ازون. برون مگه ممنوع نیست فروشش؟ پس چرا اینقدر زیاده اونجا؟ یکیش اینقدر بزرگ بود که کل میز رو گرفته بود.. داداشم تا اومد عکس بگیره یارو گارد گرفت که عکس نگیر!!!! کیلویی 95 تومن بود!!!!!!

حالا اون که خوبه.. یکی دیگه یه ماهی آزاد گذاشته بود تو یه جای مجزا روشم سلفون کشیده بود و بالاشم نوشته بود دست نزنید لطفا .. و همه وسوسه می شدن بدتر دست بزنن!!!!:دی یه نفر ازش پرسید چرا اینو اینقدر تحویل می گیرید و مگه چیه و قیمتش چنده و اینا.. گفت 600 تومن!!!! من و داداشم با فک باز تا مدتی در افق محو بودیم.. تصمیم گرفته بودیم کشیک بدیم نوبتی ببینیم کی میاد بالاخره اینو بخره ازش بپرسیم فازش چیه که نشد دیگه.. نزاشتن!!!!:دی

شوهر خاله ام میخواست به زووووور ماهی گردن آویزمون کنه.. ما هم که کلا ماهی خور نیستیم.. سال تا سال همین شب نوروز می خریم و می خوریم و اگر اضافه بیاد هم اینقدر می مونه تو فریزر که بو می گیره و می ریزیم دور!!!!  خلاصه دوتا سفید مجبور شدیم بخریم دیگه..دلم واسه ماهیا می سوخت.. همه شون بالا استثنا تخم داشتن و برای تخماشون دو تومن از روی ماهی کم می کرد..

بازار ماهی فروشا با این که جزو منطقه توریستی شمال محسوب نمی شه ولی برای من جزو قسمت جذاب سفر بود..

برگشتنی هم بازم رفتیم پلاژ با امکانات صفر املت پختیم (یعنی فقط گوجه و تخم مرغ و نمک داشتیم.. املت های من از قورمه سبزی ملاتش بیشتره برای همین میگم امکانات صفر!!:دی)

خاله ام یه زنبیل جادویی داشت.. میگفتیم نمک ..دستشو میکرد تو زنبیل نمک در میاورد. می گفتیم چایی ، چایی در میاورد.. می گفتیم گوجه، گوجه در میاورد، میگفتیم تخم مرغ، تخم مرغ در میاورد، میگفتیم قابلمه ، قابلمه در میاورد!!!!!!!! یعنی تا در قابلمه و کتری هم اون تو بود.. هیچی دیگه کلا مجهز سفر میکنه برعکس ما.. البته ما مشکلمون داداشه است که میگه یه هل پوچم نباید بردارید و همه چیزو باید بخریم تو سفر!!!!

املت رو که خوردیم و ظرفاشو شستیم خاله اینا قصد رفتن کردن به همون خونه خودشون.. همچین خدافظی غمناک و سفر به سلامت اینا حواله می کردن دیدنی..چون قصد داشتیم فرداش هردو حرکت کنیم به سمت ولایت..

حالا ما صبح بلند شدیم بدون هیچ امکاناتی.. شانس آوردیم خاله شب قبلش تو کتریش برامون آب جوش آورده بود و فلاسکمون پر بود.. نون و پنیر هم داشتیم با همون صبحانه رو جمع بندی کردیم.. ولی مگه می شد دل کند؟ تازه هوا داشت صاف می شد.و دریا روی خوش نشون می داد. ما خرید های جانبی رو نکرده بودیم.. رفتیم همون بازار نزدیک دریا و دلی از عزای ترشی ها و رب های مختلف انار و نارنج درآوردیم.. سهم ریحانه هم یه بادبادک و یه زنبیل حصیری بود..و البته لواشک و کلوچه و کوکی های مختلف..

برگشتنی گفتیم بریم از دریا خدافظی کنیم که این خدافظی یه چهار ساعتی طول کشید.. دیگه وقتی دل کندیم که بریم ساعت از دو هم گذشته بود و ناهار و نمازمون مونده بود.. رستوران های برگشت هم که خدا خیرشون بده یکی از یکی بدتر.. خاله اینا قرار بود از خونه خودشون راه بیافتن بیان به ما برسن.. ما هم همچنان در به در ناهار!!!!(شکمو هم خودتونید!!!!)

وسط میدون اومدیم مثلا از یکی بپرسیم در مورد اکبر جوجه(بله.. مشتری مداری تا این حد مشتری رو وفادار می کنه !!!:دی) به غلط کردن افتادیم.. واقعا از بعضی رفتار های زشت آدم از آدم بودن خودش ناراحت میشه!!!

از تاکسی داره پرسیدیم اکبر جوجه این نزدیکا کجاست(میدونستیم نزدیکش هستیم نمی دونسیتم دقیقا کجاست) یارو گفت چیه هی اکبر جوجه اکبر جوجه می کنید. چی داره این اکبر جوجه.. بیایید برید همین آشپزخونه مرکزی ما غذاهای عالی داره اکبر جوجه هم داره اگر بخواید. داداشم گفت اونجا منتظر ما هستن. می گفت خوب بگید بیان اینجا!!! اینجا هزار تا اکبر جوجه داره شما کدومش رو میخواید!!!(خلاصه می خواست بپیچونه که مشتری آشپز خونه خودش بشیم) دیدم داداشم جواب کم آورده گفتم ممنون ما خودمون پیداش می کنیم. و به داداشم فهموندم که گازشو بگیره بره..

پسر خاله که زنگ زده بود آمار مسیر رو بهمون داد و فهمیدیم که چقدر بهش نزدیک بودیم و اون نامرد فقط خواسته بود بپیچونه!!!!

بقیه اش هم قابل حدس زدنه.. خاله اینا مارو پیدا کردن و اومدن پیشمون.. البته بیرون رستوران. شوهر خاله ام گفت ما ایشالا دفعه ی بعد که اومدیم میاییم اینجا.. این بار خیلی دیگه مرغ خوردیم حالمون از مرغ داره به هم میخوره!!!!:دی راستم میگفت بنده خدا.. ما هم که اونجا بودیم به غیر از شام اول که مهمون خاله بودیم ماهی.. همه اش یا مرغ بوده یا محصولات مرغ!!!!

موقع برگشتن هم جاتون خالی یه 5 ساعتی تو ترافیک بیچاره شدیم. خاله اینا میخواستن برگردن فردا صبحش بیان که ما بهشون اطمینان دادیم به خاطر تمام شدن تعطیلات احتمالا همه ساعات روز همینطوری باشه.. بنده خدا ها اونا هم دنبال ما اومدن دیگه..

شب ساعت یازده رسیدیم خونه..

و من و ریحانه سرخوش از خاطرات خوشی که دریا برامون ساخته بود هنوز وارد خونه نشده بودیم دلمون برای وسعت دل دریا تنگ شده بود. و چقدر دلم برای این دریاچه ی تک و تنها می سوزه وقتی اینقدر کثیف می بینمش.. وقتی خودمون به بچه هامون یاد می دیم که بازی با دریا یعنی ریختن آشغال هامون داخل دریا.. دریا موج که می زد بطری های اندازه های مختلف بود که با این موج به ساحل نزدیک میشد و دوباره برمیگشت.

کاش بعد از این همهههه فرهنگ سازی حداقل یه ذره.. یه کوچولو فرهنگمون تغییر می کرد دلمون نمی سوخت..

ولی خوشحالم..

با این که خیلی اصرار کردم و تقریبا بیچاره شدم تا اینا رو راضی کنم به سفر عوضش دخترم وقتی وارد مدرسه شد یه عالمه خاطره خوب از دریا و گوش ماهیاش داشت که برای دوستاش تعریف کنه..

نکته جالبش اینجا بود که همین که وارد کلاس شدیم انگار که من یه فرد غریبه باشم و اصلا با اون نبودم اومد به تعریف کردن مو به موی خاطراتش. به بهانه این که من الان معلم هستم نه مادر..

برای بچه ها هم تعریف می کرد و من خوشحال بودم که دخترم برای تعریف کردن چیزی داره.. حالا دیگه می دونه دریا چیه و با استخر و فواره و حوض و اینا اشتباه نمی گیره..حالا میدونه گوش ماهی یا همون صدف چیه و چه شکلیه و از چی درست می شه..و خیلی اطلاعات دیگه که با ساعت ها حرف زدن و داستان تعریف کردن هم نمی تونستم بهشون دست پیدا کنم.من سفر کردن رو خیلی دوست دارم و واقعا به این موضوع اعتقاد راسخ دارم که با سفر کردن پخته شود خامی.. یکی از فانتزی هام هم ایرانگردی و در وسعت بیشتری (البته اگر بودجه اجازه بده ) جهانگردی هست..

ولی پایه خوب ندارم متاسفانه.. همسرم هم اهل مسافرت نبود. با اون هم پدرم درومد از بس گفتم یه ماه عسل دوروزه که می تونیم بریم و گوشش بدهکار نبود.. اون که دیگه نوبری بود واسه خودش.. ولایت مادری خودش رو هم نمی تونست تحمل کنه و میگفت موهام وز میشه!!!!(مرتیکه قرتی!!!)

البته جایی که ما داریم خیلی ها فقط برای روز های تعطیل می تونن بیان و براشون کلی خاطره میشه ولی چون برای ریحانه تکراری شده دیگه به عنوان تنوع محسوب نمی شه و حوصله اش سر می ره..

سخت بود..ولی نتیجه اش رضایت بخش بود..

دوستان ببخشید اگر حوصله سر بر بود.. ولی دوست داشتم اولین سفر دریایی دخترم یه جایی ثبت بشه که داشته باشه.. ترجیح می دادم که تو وبلاگ خودش باشه..

در پایان امیدوارم همه تون خوشحال و راضی باشید.

امیدوارم امسال را با خوشی شروع کرده باشید و تا پایانش هم همین طور باشه.

امیدوارم بهترین ها در سال نود و چهار براتون رقم بخوره..

 

سالی که گذشت

هیاهوی مردم و عجله های آخر سال با این که آدم رو خسته میکنه ولی دوست داشتنیه.خبر از رسیدن بهار میده و نوروز. و فصل دوست داشتنی من که دو سه سالیه با این که تلاش میکنم از تک تک روز هاش استفاده کنم بازم کم میارم و دلم تنگش میشه. سال نود و سه سال خوبی بود برای من.البته مثل سال های قبل بازم کلی عقب موندم از خودم . ولی دو سه سالی هست دیگه خودم رو برای این موضوع اذیت نمیکنم.دارم تلاش میکنم ازون کمال گرایی مسخره ای که گریبانگیرمه نجات پیدا کنم و به جای این که مداااام چشمم به آینده باشه از حال خودم لذت ببرم.و بازم البته باید اعتراف کنم کار بسیار سخت و طاقت فرساییه.و پیشرفتم توش کمه ولی به همینم راضیم. این که مثل گذشته دم عید زانوی غم بغل نگرفتم که خاک بر سرم ارشد امسالم شرکت نکردم طراحی سایت بازم عقب افتاد چرا شغل پردرامدی ندارم چرا همسر خوبی ندارم چرا چرا و هزاران چرای دیگه !! خودش خیلی پیشرفت محسوب میشه. دو سه جا خدا خیلی خوشگل دستم رو گرفت و کشید بالا. جوری که خودمم باورم نمیشد بخواد اینقدر سریع مزد زحمت و شب بیداریم رو بده. نسبت به وضعیت کارم هم امسال راضی تر بودم با این که تابستون بلایی سرمون آوردن که از زندگی سیر شده بودیم و اول مهر واقعا انگیزه رفتن نداشتم ولی الان که به این شش ماه رفته نگاه میکنم میبینم از همش لذت بردم و لازم به ذکره که خودتون میدونید یکی از دلایلش هم وجود پاره ی تنم سر کلاس بود و بامزه بازیایی که در میاورد. اول سال به شدت نگران بودم که به خاطر درونگرا بودنش تنها بمونه و هیچ دوستی پیدا نکنه ولی خداروشکر الان جزو بچه های محبوب کلاس هست که بچه ها دوست دارن کنارش بنشینن و تو حلقه های بازی اولین نفراست که برای بازی انتخاب میشه که جای شکر داره. مادرا میدونن که ریحانه دختر منه و یکی دو تاشون به بچه هاشون گفته بودن که با بدبختی رفع و رجوع کردم. طفلی وروجکم هم هنوز سر کلاس بهم میگه خانوم. این شش ماه پیشرفت خیلی خوبی داشته و من راضیم. تنها اتفاق بدی که امسال افتاد فوت مادربزرگم بود ، خدا رحمتش کنه ، ما خیلی برای رفتنش متاثر شدیم ولی همه میدونستیم که خودش چقدر راضی بود به رفتن .پنج شش سالی میشد که میگفت من مهمون امروز و فردام و دعا میکرد تا زمینگیر نشدهدیگه بره. خدا همه ی رفتگان خاک رو بیامرزه. راستی امسال دو سه تا خواستگار خنده دار هم برام اومده بودن که به زندگی امیدوار شدم از همه جالبترشون یه پسر مجرد بود که زنداداشش بهم معرفیش کرره بود و من فکر میکردم که منطقش چی بوده که احساس کرده ما دوتا بهم میاییم!!! یکیشم یه آقایی بود که 2 تا پسر داشت!!! مستاجر بود و داشت اقساط مهریه خانوم قبلیش رو پرداخت میکرد!!! و همسر دوستش دنبال یه زن خووووووب براش میگشت و به همکارش که دوست و همکار سابق من میشد گفته بود اونم سریع من به ذهنش اومده بود!! رودربایسی دوستیمون نزاشت که بهش بگم عزیزم درسته طرف گفته دنبال یه آدم خوب میگردم ولی دقت کن ببین سطحمون میخوره اول یا نه بعد معرفی کن! نگفتم دیگه. یه آقا پسر مجرد دیگه ای هم معرفی کرده بودن که چون بچه دار نمیشد دنبال کسی بود که بچه داشته باشه خودش! و خواستگاری بیوه ها و مطلقه های بچه دار میرفت. بازم فکریم چرا به این نتیجه ی نامعقول رسیده بود و چرا به ذهنش نرسیده بود که دختر هایی هم هستند که بچه دار نمیشن و میتونه با یه دختر مجرد مطابق شرایط خودش ازدواج کنه و بعد اگر خیلی احساس کمبود فرزند در زندگیشون داشتند میرن فرزند خونده برای خودشون میارن.البته من اصلا باهاش صحبت نکردم ببینم چرا اون موقعیت به ذهنش خطور نکرده و این یکی موقعیت رو داره پیگیری میکنه. اینارو گفتم که دور هم خوشحال باشیم و گپ بزنیم و نتیجه اخلاقی بگیرید که چرا کلا قید ازدواج رو زدم!! بس که آدم تا به تا به تور من میخوره ! یه پی ام برام رسیده بود بر این مبنا که: کاش خدا زمانی که انسان رو میافرید جفتش رو هم در کنارش قرار میداد تا این همه آدم لنگه به لنگه زیر یک سقف ادای جفت بودن رو در نیارن!! و خداییش راست میگه.خیلی از ماها واقعا لنگه به لنگه با هم جفت شدیم و فقط یه زوج نامتعارف و نامتجانسیم که داریم پا رو میزنیم و زخم میکنیم و آخرشم یا از درد و عفونت میمیریم یا مثل من و امثال من مجبور میشیم و درواقع ترجیح میدیم لنگه باشیم. بماند.. سال نود و سه از نظر عاطفی و احساسی برام ارمغانی نداشت و خوب راستشو بخواید ازش توقع همچین چیزی رو هم نداشتم. از نظر کاری هم امسال فشار مضاعفی رومون بود ولی در نهایتش بازم دلنشین بود. از لحاظ اقتصادی هی بدک نبود .گرچه امسال من به خاطر حجم کم شاگردام نمیتونم حقوق کامل بگیرم ولی بازم خداروشکر یه سری کارا جانبی کوچیک انجام دادم که اون کسری رو تاحدودی جبران کرد. از لحاظ اجتماعی هم خیلی خوب بود. تو کارم شاید وضعیت استخدامم مشخص نشده و حقوق چندانی نداشتم ولی اتفاق هایی افتاد که منو bold کرد.مشخص کرد.و در واقع اسمم شناخته شد و این برام خیلی مهم بود که نشون بدم گرچه کارم با شغلم ارتباط نداره ولی من از پسش بر میام. در آخر باید بگم همه ی اینارو مدیون خدا هستم.اینا همونایی بود که اول پست گفتم خیلی خوشگل دست خدارو دیدم و منو خیلی قشنگ پشتیبانی کرد.ازش ممنونم و امیدوارم همچنان به پشتیبانیش در سال 94 هم ادامه بده!:دی و در نهاااایت دوستان خوبم چه اونهایی که روشن هستید و برام کامنت میزارید و چه اونهایی که خاموش و بیصدا میخونید و میگذرید. چه اونهایی که ازم دلگیر هستید و چه اونهایی که بهم لطف دارید. برای همتون سالی پر از سلامتی و شادی آرزو میکنم که خوشبختی واقعی در پس همین دوتا نهفته است.امیدوارم در سال نود و چهار هیچ بشری نا امید از درگاهش نشه و همه به آرزوهایی که به صلاحشون هست برسن.امیدوارم همه ی دختر پسرای مجرد و بیوه و مطلقه ی سرزمینم خوشبخت بشن و جفت خودشون رو پیدا کنن. امیدوارم همه ی کنکوری ها در رشته های مورد علاقه ی خودشون قبول بشن. بی خونه ها خونه دار بشن و بیکار ها یه شغل خوب با درامد مناسب پیدا کنن.اونایی که با همسرشون مشکل دارن مشکلشون به خیر حل بشه.اونایی که بچه دار نمیشن خدا بهشون یه نی نی سالم و صالح بده. اونایی هم که باردارن مثل دخی خاله خودم بارشون رو به سلامت زمین بزارن.امیدوارم همه ی نیرو ها پیمانی و رسمی بشن این مربیای پیش دبستانی ازینجا مونده ازونجا رونده هم سامان بگیرن و رسمی شن منم قاطیشونبرم!:دی امیدوارم سال نود وچهار همون سال رویایی باشه که در انتظارش هستید.و البته برای خودم هم همین ارزو رو دارم.دوسه تا چیز هست که باید خدا امسال بهم بده.برای تحققشون لطفا منو سر تحویل سال دعا کنید. پیشاپیش سال جدید رو بهتون تبریک میگم.عیدتون مبارک.

حالمون خوبه

سلام. عجیبا غریبا تازه بعد از دو سال گوشیم یادش افتاده قابلیت تایپ پست رو ارایه بده. دوستان ببخشید نگران شدید. لطفا نگران نباشید. من همیشه زمستونا دچار خاموشی وبلاگی میشم. این دو ماه هم به شدت مشغول کار بودم و هستم . وقتم اینقدر پره که گاهی ساعت شش غروب از سر کار میرسم خونه. تازه دوروزه یکم ترافیک کاری کم شده و من وقت کردم به اینجا سر بزنم. ریحانم خوبه و مشغول پیش دبستانیه. برامون دعا کنید ایشالا بهار بشه منم از خمودگی و خواب زمستونی بیام بیرون و بیشتر در خدمت باشم. هر جا هستید موفق باشید و خوشحال.

اول اسفند

بالاخره فرا رسید..

اول اسفند رو میگم..

بنده از همین تریبون اعلام می کنم بسیار بسیار از این اتفاق خوشحالم..

بوی اسفند.. بوی خونه تکونی.. بوی خرید عید. تکاپوی مردم برای نو شدن.. حالا میفهمم چرا قدیمی ها اینقدر به سال نو و عید بها میدادن و همه جا رو نو نوار می کردن و تو چهارشنبه آخر سال همه چیزای کهنه رو می سوزوندن.. چون اونا هم از زمستون گرفته بودن و بی صبرانه منتظر بهار بودن.. منتظر نو شدن..

دیروز داداشم از اتاقش بیرون اومده و با تعجب میگه امروز چندمه.. بهش گفتم.. گفت وای وای وای.. چرا امسال اینقدر زود گذشت؟ اصلا نفهمیدم چی شد!!! گفتم حالا کجا رو دیدی.. بزار به سن من برسی میفهمی سریع ترم میگذره. حالا انگار چقد تفاوت سن داریم.. همش سه سال!!!:دی

دخملی به شدت به نو نوار شدن احتیاج داره.. هیچی نداره رسما.. همه لباساش کوچیک شده..مخصوصا که پاییز هم لباس چندانی براش نخریدم و گفتم همه رو بزارم عید.. حالا باید یه خرید اساسی واسش بکنم!!!!

خودم هم دلم میخواد همه چیز نو بخرم ولی خوب نمی دونم بودجه ام برسه یا نه.. ولی دلم مانتوی شیک میخواد!!! با این که مانتو زیاد دارم ولی همه رو سر مدرسه کهنه کردم!!!!:(

جشن نوروزمونم قرار شد فیلم برداری نباشه و ساده برگزار بشه تو مدرسه.. دوست دارم برای خونه مون یه هفت سین ساده و شیک و با کلاس درست کنم.. از همین الا جو عید گرفته منووووو!!!!! دلم میخواد برم ایرانگردی حتی... ولی خوب همچنان بودجه ندارم!!!!پایه هم ندارم البته!!!!!:دی

پی نوشت: دیروز یه طرحی رو روی اتاقم امتحان کردم. میخواستم استیکر بگیرم .. بعد گفتم بزار اول امتحان کنم ببینم میتونم خودم بکشم یا نه.. با رنگ انگشتی خوب نشد زیاد.. ولی فکر کنم با گواش خوب بشه..

که البته ریحانه هم اومد بغلش هنر نمایی کرد !!!!!! دوسی داشتم میکشیدم اینو یاد تو بودماااا.. تقدیم به تو با عشق حتی...:))

یه داداشم نشون دادم گفتم میخوام همه اتاق رو اینجوری کنم.. یه نگاه طولانی عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت خل شدی رفتتتت!!!!!!!:(

معرفت قلمبه..

1. امروز به تور دو نفر با معرفت برخوردیم.. صبح که زنگ زدیم آژانس سرویس بفرسته یه راننده جدید فرستاده بود.. که منو مامان باورمون نمیشد این با این تیپ و قیافه بیاد آژانس کار کنه!!! قد حدود دو متر!!!! بعد این خیلی آروم میرفت.. من گفتم حتما تازه راننده شده !!!!! دیگه نزدیک محل کارمون بود که یهو ماشینش خاموش شد و دیگه هم روشن نشد.. پیاده شدیم که یه جوری خودمون رو برسونیم به محل کارمون.. راننده هه گفت پول نمی گیرم. گفتیم بابا همه راه رو اومدی همین یه ذره مونده خوب حداقل نصفش رو بگیر قبول نکرد که نکرد.. گفت نه اصلا من نتونستم به مسیرتون برسونم اصلا پول نمی گیرم.. هی ما گفتیم بابا راضی هستیم ما.. اونم میگفت نه پول نمی گیرم .. منم اینجوری راضیم!!!! اصلا اخلاقش بیست بود!! به مامان گفتم ببین بعضیا واقعا همه چی تمومن!!!!!:دی.. بعدم هنوز پیاده نشده بودیم که یه تاکسی بوق زد وایساد.. نه به خاطر ما.. به خاطر ماشینه.. فکر میکرد بنزین تموم کرده یا داغ کرده میخواست بهش کمک کنه.. اونم رفت باهاش صحبت کرد و گفت این خانوما رو برسون به مقصد.. تاکسیه به راننده هه گفت خودت کمک نمی خوای.. رانندهه گفت نه من خودم درستش میکنم ممنون.. و من یه لحظه واقعا شک کرده بودم که الان تو ایران هستم یا نه!!!! این همه محبت و معرفت قلمبه در یک لحظه و در یک مکان واقعا بعید بود!!!! جالب اینجا بود که تاکسیه هم که مارو رسوند به مسیرمون دو هزار تومن بیشتر نگرفت در حالی که مامان بهم یواشکی گفته بود به نظرت چهار تومن بدم کم نیست؟!!!!!:دی دیگه اون موقع بود که اگر محل کارم و دور و اطرافم برام آشنا نبود میگفتم منو تو خواب بردن یه سرزمین دیگه!!!!!

2. بچه که بودیم تو مدرسه امون یه سرایداری اومده بود که یه پسر دو ساله داشت که همیشه خدااااا این کثیف بود.. یعنی یادم نمیاد این یه بار دست و دماغ و دهنش کثیف و پر از خوراکی های جور وا جور نباشه...

و از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون به شدت ما از این پسر پرروی دو ساله بدمون میومد و اذیتش میکردیم و همیشه با اشک روان به سمت مامانش عر میزد و میرفت و مامانشم که خوشگل بود سرش رو از در بیرون میاورد و با یه مظلومیت خاصی میگفت بچه ها اذیتش نکنید.. البته مظلومیتش واسه این بود که ما ها یه اکیپ از بچه های مدیر و معلم همون مدرسه بودیم این ازمون میترسید!!!!:دی

گذشت و گذشت... دیگه سرایداری نداشتیم که بچه کوچیک داشته باشه..

تا من رفتم سر کار تو همون مدسه ای که درس میخوندم...سال های اولم که وارد مدرسه شدم سرایدارش بچه نداشت.. یه پسر جوون ، جای برادری فوق العاده خوش تیپ که اگر بچه سرایدار نشده بود و باباش به زور بهش شغلش رو تحمیل نکرده بود خیلی راحت می تونست یا خواننده بشه یا مدل!!!! که از قضا یه همسر فوق العاده معمولی داشت.. همسرش زشت نبود.. نمک خودش رو داشت.. ولی خوب این پسر با این وجاهت که دخترای مدرسه مدام دور و برش میپلکیدن و بهش خوارکی تعارف میکردن ... بماند...

تا پارسال وسطای سال که همون پسر جوون رفت شهرشون تا پیمانی بشه و حقوقش دوبرابر بشه و کلا از سرایداری به اداره منتقل بشه!!!!و سه ماه آخر سال یه آقایی اومد که ایندفعه قضیه اشون برعکس بود..

خانومه زیبا و خوش لباس و خوش هیکل..آقاشونم البته همچین خوشتیپ میگرده ها.. ولی قیافه اشون به هم نمیخوره خلاصه(الان احساس کردم چقد خاله زنک شدم!!!!!:|) اینا یه بچه کوچیک دارن که شش ماه از دختر من کوچیک تره.. دختره به باباش کشیده و فقط سر و زبون داره .. ناز دخترونه و این حرفا کلا کشک.. تپلیه و خیلی میخوره.. کافیه یه خوراکی دستت ببینه عین روباه کمین میکنه که چطور نصفش رو و اگر بتونه همش رو از دستت بکشه بیرون!!!(برعکس ریحان که اصلا از کسی خوراکی نمیگیره !!!!) حالا همه این حرفا رو زدم که به اینجا برسم... این دختر به طرز عجیبی منو یاد اون پسره سرایداره تو دوران کودکیم میاندازه.. با این که اصلا کثیف نیست و برعکس مدام در حال لباس عوض کردن و لباسای شیک پوشیدنه ولی قیافه اش و حالاتش شبیه به همون پسره است.. مخصوصا که فضوله.. و ازون فضولایی که به دلت اصلا نمی نشینه..و فقط میخوای از سرت باز کنی..

و اینجاست که من عذاب وجدان میگیرم.. منی که تو کار کودک هستم و با همه بچه ها رابطه نسبتا خوبی دارم ابدا و اصلا نمیتونم با این بچه رابطه برقرار کنم.. یعنی ضمیر ناخودآگاهم نمیزاره.. هر کاری میکنم باهاش خوب بشم یه هو حسم بر میگرده و تو ذوق خودم میزنه!!!!! و برای این که یه وقت تو ذوقش نزنم وقتی میبینم تو حیاط مدرسه اومده از صد متریش فرار میکنم.. معاون های مدرسه که قربون صدقه اش میرن یه حس خجالتی در من شکل میگیره چون  همون لحظه ناخودآگاه تو دلم گفتم ایششششش!!!!! و بدتر از همه اینه که این سال دیگه میاد تو همین مدرسه و میخواد شاگرد من بشه!!!!!!! یکی از دلایلی که مطمئنم نمیخوام اینجا بمونم همینه.. چون میدونم ممکنه به خاطر این ضمیر ناخودآگاهی که نمیتونم کنترل کنم حقش رو ضایع کنم!!!! امروز ریحان مریض شده بود و مهد کودک باهام تماس گرفت که دخترت تب کرده و بیا ببرش و اینا.. منم سریع مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم دخملی رو از مهد آوردم و سر راه یه دکترم بردم و برگشتم مدرسه.. بعد از ساعت کلاس که همه رفتن این دختره ریحانه رو دید.. خوب چند بار قبل هم دیده بود و ریحانه هم که کلا باهاش ارتباط خوب نداره.. حالا این دختره گیر داده بود که با ریحانه دوست بشه.. هی میومد جلوش اینم هی فرار میکرد!!! تا وقتی که موبایل اسباب بازی ریحانه رو تو دستش دید.. گیررررر داد که من باید صداش رو بشنوم.. ریحانم گریه گریه که من نمیدمش موبایلم رو.. منم فقط ناخونم رو تو دستم فرو میکردم مبادا حس مادری و اون کینه مسخره کار دستم نده بچه مردمو دعوا کنم!!!! فقط سعی میکردم ریحان رو راضی کنم یه بار خودش تو دست خودش صدای موبایلش رو در بیاره!!! که بالاخره ختم به خیر شد!!!! موقع رفتن ما منتظر ماشین بودیم دم در.. ریحان سمت بیرونی در وایساده بود دختره سمت درونیش!!! منم بین این دوتا که درگیری ایجاد نشه.. یهو دختره هوس کرد در مدرسه رو روی ما ببنده.. آقااااا!!!! دختره از اون ور هل میداد ریحان از این ور هل میداد!!!! حالا اون چون وزنش سه برابر ریحانه است مطمئنا زورشم بیشتر بود و ریحان که زورش نمیرسید چاشنیش گریه بود دیگه!!! دیگه به حدی از دستش عصبانی بودم که حد نداشت.. فقط رومو کرده بودم اون ور که نتوپم بهش بچه پررو رو..و خودمم وایسادم بین در که یهو زورش نرسه در رو ببنده انگشتای بچه من بمونه لای در... و خدا خدا میکردم که ماشین زودتر برسه!!!!!بدبختیش اینه که اصلا حرف گوش کن نیست.. وقتی بهش میگی نکن اصلا به هیچ جاش حساب نمی کنه و فقط کار خودش رو میکنه!!!!

پی نوشت: خدا منو ببخشه امروز چقد در مورد قیافه آدما نظر دادم!!!!!!:دی

نتیجه گیری خاصی هم نداره دنبال نتیجه نگردین!!!!!:دی

جلسه

گاهی وقتا فکر میکنم خوب چه لزومی داره من مثلا فلان مطلب رو بنویسم اینجا...

گاهی وقتا فکر میکنم من قبلا به یه دلیلی وب زدم و نوشتم اما الان اون دلیل تقریبا وجود نداره و من همچنان طبق عادت اینجا هستم ..

گاهی وقتا فکر میکنم کاش میتونستم یه کم مفید تر باشم..

خیلی دوست داشتم تولید کننده باشم.. حتی یه مدت به فکرش هم افتادم.. که اون یه ذره سرمایه ام رو تبدیل کنم به کارگاهی چیزی و تولید کنم.. حالا هر چیزی.. یه مدت فکر کردم بزنم تو کار آشپزخونه غذاهای خونگی.. یه مدت فکر کردم بزنم تو کار خیاطی و برم مزون بزنم. خیلی از این فکرا کردم.. از مصرف گرا بودن خیلی خسته شدم.. کارمند صرف بودن زیاد با روحیه من سازگار نیست.. دقیقا از پونزده سالگی که خودم رو شناختم میدونستم که دلم میخواد نوآوری داشته باشم و یه کار بزرگ بکنم..اون موقع ها بچه بودم و مدام در سرم فکر میکردم شرکتی چیزی بزنم و قطعه تولید کنم حتی!!!! اما الان زیاد ازین تخیل ها ندارم.. ولی هنوز اون حس نوآوری کار جدید و تولید کنندگی در وجودم زنده است و میجوشه به اصطلاح.. ولی جای بروزش نیست متاسفانه...

حالا دارم فکر میکنم اصلا خودم رو وقف کاری که افتادم توش بکنم.. به هر حال هر چی نباشه 5 سال از عمرم رو صرفش کردم ومیتونم حتی ادامه تحصیلاتم رو راحت در این زمینه بگیرم.. فعلا هم از کلاس خودم شروع کردم که تجربه اش رو هم کسب کنم تا بعدا بودجه اش برسه بزنم تو کار انبوه سازی:دی..

امروزم جلسه داشتیم خیلی از مادرا استقبال کردن.. مخصوصا که موضوع رو بهشون گفتم.. قراره کارگاه آموزشی مادر و کودک بزنیم.. اولین جلسه اش قراره فقط با حضور مادرا باشه ..به دو دلیل چون موضوع جلسه اول میطلبه که بچه همراهشون نباشه..(موضوع در مورد مسائل جنسی سن شش سالگی بچه هاست و مواجهه مادر و پدر با این موضوع) و دوم هم که مادرا رو توجیه کنیم دقیقا قراره چه کار کنیم و بعد بچه ها رو هم داخل کنیم..

تو جلسه در مورد جشن نوروز صحبت کردیم.. که چقدرم دردسر ساز شده این جشن ها برای ما..بهشون گفتم پارسال من 50 تا شاگرد داشتم بیست تومن گرفتم و باز هم کم آوردم.. امسال با وجود تورم و تعداد کم بچه ها باید 50 تومن بدید.. یا کلا قید عکس و فیلم رو بزنیم و به همون جشن اکتفا کنیم..باورتون میشه بین مادرا دعوا شد؟ و مادری که همیشه شاکی هست از همه چیز.. شروع کرد داد زدن!!! چون فکر میکرد نماینده کلاس بهش گفته بیشعور!!!! و داد زد جلوی همه بچه های شش ساله که خودت بیشعوری.. بی ادب من فوق لیسانس این مملکتم!!!!! و این برای بار هزارم بهم ثابت کرد که تحصیلات نه تنها شعور و ادب نمیاره.. بلکه در بعضی مواقع بی ادبی هم میاره!!!!! 

بماند...

حالا خیلی مشتاقم که این جلسه آموزشی رو شروع کنیم.. ببینم توانایی اداره این جلسه کارگاهی رو دارم یا نه.. امیدوارم استقبال بشه نخوره تو ذوق من!!!:دی

پی نوشت: روز های تعطیل که میشه ریحانه از بی حوصلگی میگرده برای خودش دردمیسازه.. چند وقت پیش تعطیلی ها مدااااام میومد میگفت من لبم میسوزه.. پام میسوزه.. دستم درد میکنه.. کمرم درد گرفته.. شکمم درد میکنه!!! و این روند تااااا خود غروب ادامه داشت.. تا این که اعصابم بالاخره منفجر شد و گفتم ریحانه مطمئنی درد دیگه ای نداری؟ خوب فکراتو بکن شاید یه درد جدید پیدا کردی!!!! حالا من اینو مهندسی معکوس زده بودما.. که خجالت بکش چقد الکی درد پیدا میکنی... خانوم رفته دو دقیقه بعد اومد گفت مامان حالا که فکرامو میکنم میبینم سرم هم درد میکنه!!!!!!!!!!!


پنج شنبه


میدونستید فلفل دلمه ای ها هم مرد و زن دارن؟ من نمی دونستم با این سن و سالم!!!!:دی

اینو که فهمیده بودم یه پنج دقیقه ای داشتم میخندیدم.. بعد داشتم فکر میکردم من ناخواسته چقدر به فلفل دلمه ای های خانوم علاقه داشتم و همیشه که میخواستم انتخاب کنم خانوماشو انتخاب میکردم!!!:دی خخخ...

فلفل دلمه ای هایی که چهار قسمتی هستند خانومن.. و اونایی که سه قسمتی هستن آقا هستن.. و نکته جالب دیگه این که خانوماشون به دلیل این که شیرین هستن به درد خام خواری و سالاد میخورن.. و اون مرداشون به دلیل تلخ بودن به درد پخت و پز..

یعنی تو فک کن دیگه.. تو گیاه ها هم خانوما شیرین تر و خواستنی تر از آقایونش هستن!!!:دی :))))))

بماند...

پنج شنبه است.. اعصابم کمی به هم ریخته است به خاطر نوسانات هورمونی.. به حدی که صبح بلند شده بودم دلم میخواست یکی رو بزنم.. ولو شده اون یه نفر خودم باشم!!!! حالا دارم فکر میکنم با این نوسانات روحی خراب که گل گاو زبانم تمام شده.. قرص معده ام تمام شده.. و من حتی از درد و بی حالی  حال ندارم تا دستشویی برم چطور قراره این دوروز رو سر کنم..:(((

بازم بماند...

برای ریحانه رنگ انگشتی خریدم.. مغازه هه شش رنگش رو نداشت.. گفت اول سال میاریم دیگه تموم میشه.. سه رنگ خریدم گفتم چه بهتر.. کمبود امکانات باعث پیشرفت میشه.. بهش ترکیب رنگ رو هم یاد میدم..:دی

بهش که دادم یه روزه کل دیوارش رو رنگی کرد.. جالب بود کارای مهد کودکش رو انجام میداد.. بیرون از اتاق بودم اومد صدام کرد دیدم کل کف دستش رو رنگی کرده و زده به دیوار.. دفعه بعدی کف دستش رو یه رنگ میزد انگشتاش رو یه رنگ دیگه!!! با عشقش عشق میکردمااااا....

ترکیب رنگم یاد گرفته که با هم قاطی کنه ببینه چه اتفاقی میافته .. سبز و نارنجی رو یادش دادم.. بنفش و قهوه ای رو خودش کشف کرد!!!!!



من شکلات کارولین میوه ای بسیار بسیار دوست میدارم.. یعنی هلاکشم!!!:دی بعد شانس من هیچ جا اطراف ما نمیارنش.. همه جور شکلات و تافی دور ما هست به جز این یه مورد.. فکر کنم البته کلا نایابه!!! دیروز تو فروشگاه نزدیک مهد ریحان دیدم که آورده بدون هیچ درنگی یه بسته برداشتم.. حالا کلا تو بسته اش ده تا دونه هم نبود!!!! یه دونه به ریحان دادم یه دونه هم خودم خوردم.. بعد اون موقع عجیب تحت تاثیر رنگای سایته بودم و خلاقیت و ایده پردازی و اینا.. گفتم بزار ببینم با اینا چی میشه درست کرد.. تا این که اینو درست کردم برای ریحانه.. بماند که اصولا ارزشی برای ساخته های دست من قائل نیست و به دقیقه نمی کشه منفجرش میکنه.. اینم دو دقیقه ای بازش کرد که میخواد یه چیز دیگه بسازه و واسه خودش فکر میکرد الان چی ساخته مثلا!!!!!(البته دیگه از ابتکارات خودش عکس نگرفتم چون یادم رفت!!!:دی)


پی نوشت: هیچ غرض و مرضی از نوشتن این دو قسمت آخر نداشتم به جز ایده دادن برای پست قبل از قبلی.. بالاخره برای انتقاد باید یه سری پیشنهاد هم گذاشت که ایده سازی بشه دیگه.. :دی

برای بچه هاتون ایده سازی کنید و بعدش آزاد بزارید تا سرنخی که دستشون دادی رو بگیرن و ادامه بدن و دایره وسیع تری رو امتحان کنن.. ریحانه با اجزای منفجر کرده گل ساخته دست من بابزن ساخت.. کشتی ساخت و خیلی چیزای دیگه.. با رنگ انگشتی و ترکیب رنگش یاد گرفته رنگ بندی کنه.. متاسفانه رنگ سفید و سیاهش رو ندارم وگرنه این دایره مطمئنا وسیعتر هم میشد.. تمام جونش رو هم رنگ گرفته ها.. تمام لباساش رنگی شده تو عکسم معلومه. اما خیالم راحته چون رنگ انگشتی ذاتش پاک شدنیه.. و فقط کافیه بندازم تو ماشین لباسشویی..اگر پاک هم نمی شد اشکال نداشت.. لباسه دیگه.. ساخته شده پوشش بدن باشه.. الماس و طلا نیست که...



رنگی رنگی


اول صبح با صدای ریحان بلند شدم و تلویزیون رو روشن کردم و صبحانه رو آماده کردم. برای ناهار اصلا ایده ای نداشتم.. از دیشب خورش کرفس مونده بود.. تصمیم گرفتم برنج هم بزارم باهاش بخوریم تا شب یه فکری بکنم..

اومدم وبگردی..و وبلاگ هایی که همیشه میخونم رو باز کردم و و جواب کامنتای خودم رو دادم..

ایرادی که دارم اینه که هدف رو فقط نگاه میکنم و به حاشیه دقت نمی کنم.. میرم وبلاگ رو باز میکنم میخونم اگر نظری داشتم نظر میدم و اگر نظری نداشتم میبندم و میرم سراغ بعدی..

گاهی وقتا هم بحثی به نظرم جالب بیاد کامنت بقیه دوستان رو هم میخونم تو همون وبلاگ... تو وبلاگ دوستم اردیبهشتی که ما اردی صداش میکنیم:دی و اکثر اوقات هم بحث های جالبی رو مطرح میکنه و گاهی اوقات تامل برانگیز ،بودم و داشتم کامنت دوستانش رو میخوندم.. یکی از دوستانش یه کامنت نامرتبط گذاشته بود در مورد پیوند وبلاگش و گفته بود این عکسای رنگی رنگی چقدر قشنگه.. و خوب منم که دیوووونه اسم رنگی رنگی..:دی سریع رفتم تو پیوندش و اینو پیدا کردم...:دی

آخ که من میمیرم واسه رنگ... مجرد که بودم تنها دختری بودم تو فامیل که رنگای مختلف رو میپوشیدم.. همیشه دست روی رنگای جیغ میزاشتم و همیشه هم جیغ مامانم رو در میاوردم.. البته اکثر اون رنگا رو نمی تونستم انتخاب کنم.. چون میدونستم مامانم اینقدر غر میزنه که نمی زاره بپوشم..:( ولی خوب یادمه ایامی می شد که لازم بود مشکی بپوشم واقعا رنگ مشکی نداشتم!!! یادمه فوت یکی از آشنایان بود و خیلی هم یه هویی شده بود.. و من مانتوی مشکی نداشتم که بپوشم..!!!!!

 من مرض رنگ دارم.. درسته که دنیای اطرافم الان خیلی رنگی نیست ولی ذهنم خیلی رنگیه.. توی پاساِژ ها همیشه کنار ویترین های رنگی مدت ها محو رنگ ها میشم و در آخر با نا امیدی تمام میرم سراغ رنگ های مرده.. چون خانواده، جامعه، عرف و هزار کوفت و زهر مار یه زن سی ساله رنگی رنگی رو نمی پسنده!!!:(

این سایت رو زیر و زبر کردم و به یه عکسی رسیدم که الان دیوونه ام کرده!!! هیجان شدیدی زیر پوستم ایجاد کرده که کنترل مغزم رو دستش گرفته.. یه نیم ساعتی بدون این که تکون بخورم از جلوی مانیتور داشتم نگاش میکردم و خیال پردازی میکردم و حتی ایده میدادم که اگر اینطوری میشد قشنگ تر هم میشد. اگر اینجوری باشه محشر میشه اونجوری باشه چی میشه و خیلی چیزای دیگه..

مامانم اومده تو اتاق برام خوراکی آورده میگم مامان اینو نگاه کن!!! و عکس رو بهش نشون میدم.. میگم مامان من یه خونه این شکلی میخوااااااام!!!! مامانم گفت خوب دعا کن خدا برات جور کنه!!!!:|

ولی من تا اون موقع واقعا نمی تونم صبر کنم.. یه چیزی مثل خوره افتاده به جونم که حداقل اتاق خودم رو اینجوری کنم.. حالا اگر کفشا رو نشد اسباب بازی های ریحانه رو میشه گذاشت.. یا کتابام رو که دیگه کتابخونه ام جا نداره و تازه کتابخونه ام قفسیه و اصلا دوسش ندارم.. یا حتی میشه به همین صورت رنگی رنگی دیوارای اتاقم رو رنگ کنم!!! مخصوصا که عید هم نزدیکه:دی اصلا بدجوری تو فکرشم.. فقط نمی دونم جعبه از کجا بیارم.. یعنی حساب کردم حدود ده تا جعبه بزرگ لازم دارم و 5 یا شیش تا جعبه کوچیک.. میوه فروشی ها رو قبلا برای این که با جعبه ها بتونم گلخونه بزنم سوال کردم بهم جعبه ندادن..:(

ولی دلم میخواد یه تغییر اساسی تو اتاقم بدم.. خیلی بی روح و بی نظمه.. اتاقم یه عالمه فضای خالی داره ولی جا ندارم وسایل خودم و اسباب بازی های ریحانه رو بزارم.. حالا فکرام رو میکنم بهتون خبر میدم که انجامش میدم یا نه.. شما هم بهم ایده بدید لطفا.. بگید جعبه ها رو از کجا بخرم.. خلاصه بهم انگیزه بدید که سرد نشم دیگه!!!!:دی

 اینم عکس مورد نظر:دی

                       b1b5c42f84d115baf990f3badfd8aab4


پی نوشت: یکی از دوستان گفت خوشحالم انگار حالت بهتره که حجم نوشته هات داره میره بالا.. گفتم به شما هم بگم علتش رو.. البته احتمالا همه تون میدونید علتش رو دیگه.. این که داریم به ماه اسفند نزدیک میشیم.. بوی خونه تکونی یواش یواش و تک و توک از خونه ها میرسه.. و من بسیار بسیار خوشحالم که عید نزدیکه..بهار دوست داشتنی من.. بهار رنگی رنگی من..

مربی بودن درد دارد..

چب بگم؟

از اوج حماقت مادرا چی بگم؟

خودشون تو اوج حماقت و به ابلهانه ترین روش درس خوندن و به شدت هم تاکید دارن که بچه هاشون به همون چاهی بیافتن که خودشون افتادن..

داستان از اونجایی شروع میشه که حروف الفبا شکلش، خواندنش و نوشتنش در پیش دبستان اکیدا ممنوع شد.و فقط در قالب زبان آموزی اعمال شد.. یعنی مخرج حروف رو فقط تدریس میکنن.. مثلا چه اسم هایی چه اسیایی حرف میم اولشونه و غیره...

. دلیل هم هزار و یک دلیل داره که فقط یک دلیلش رو بهتون میگم.. یک دلیل خیلی خیلی جزئی.. این که بچه ها فکر میکنن خواندن حروف الفبا یعنی سواد داشتن و از رفتن به کلاس اول خودداری میکنن!!!! یعنی بیشتر از نصف بچه هایی که الفبار رو قبل از دبستان یاد گرفتن درشون این معضل رو دیدمااا.. حتی یادمه شاگردی در سال اول داشتم که حروف الفبا هنوز مردود نشده بود.. و این هر کار بدی میکرد و میگفت من که کلاس اول نمیرم همه چی بلدم میخوام برم کلاس دوم.. نشون به اون نشون هر روز کلاس اولش رو با اشک میومد.. تا نیم ساعت اول رو نمی رفت سر کلاس و بچه هارو مدام اذیت میکرد.. و شدیدا افت تحصیلی پیدا کرد..

بماند...

داستان ما هم سر همین قضیه است..

امروز نماینده کلاس اومده میگه خانوم فلانی مادرا منو بیچاره کردن.. بس که میگن بچه های ما چیزی یاد نگرفتن  فلان کردن و بهمان کردن.. بچه های مهد قرآنی قشنگ دارن کتاب میخونن.. جمع و تفریق میخونن و غیره و ذلک..

خیلی حرف زدم.. تو سرما هم بودم.. لرزه گرفته بودم دیگه و دندونام میلرزید.. بهم گفت خوب شما همینا رو بیایید بگید بهشون.. گفتم من چند بار جلسه گذاشتم و اینا رو گفتم خانوم عزیز؟ شما همین الان برنگشتین گفتین مادرا گفتن چرا پیش دبستانی ما زبان انگلیسی نداره؟ مهد زبان داره؟ فلان غیر انتفاعی زبان داره و غیره.. من همون جلسه اول نگفتم برای بچه ای که هنوز زبان فارسی مادری خودش رو یاد نگرفته زبان انگلیسی فقط سمه؟ بچه ها به دوگانگی می افتن و از هر دو طرف می مونن.. رفت به گوششون؟

و در آخر گفتم ببین به همه اینا حق میدما.. اینا همونایی هستن که مثل ربات درس خوندن.. دو دو تا چهار تا.. هفت هفت تا چهل و نه تا حفظ کردن و مثل طوطی رفتن درس پس دادن فکر کردن شاخ غول شکستن الانم همون انتظار رو از بچه های خودشون دارن.. در حالیکه الان دیگه کلاس سوم هم هزار تا روش غیر از حفظ کردن وجود داره واسه ضرب..

حالا همین خانوم نماینده خودش از فهیم ترین مادرای کلاس منه.. بچه اش گریه میکنه که فلان کار بد رو کردم الان خانوم ستاره ام رو انداخته میگه حقته.. آدم که کار بد میکنه بایدم تنبیه بشه.. یا وقتی یه قانونی میزارم و بچه اش میگه نمیخوام میگه نمیخوام نداریم وقتی خانومت میگه حتما یه چیزی میدونه.. بچه اش هم جزو درسخون ترین و خلاق ترین بچه کلاسمه... گفتم بهش ببین خانوم فلانی شما داری میگی من هر کاری شما میدی خونه من دوباره با دخترم انجامش میدم.. این یعنی این که پیش دبستانی رو قبول داری.. میدونی که باید مطابق سیستم پیش بری.. اونی که قبول نداره دیگه به من چه.. من که نباید بیام توجیهش کنم ... من کار خودم و وظیفه خودم رو دارم انجام میدم...

بماند...

اعصابم خورده به خاطر بچه ها.. نه به خاطر مادرا.. که اینقدر تو گوششون خوندن هیچی یاد نگرفتین فکر میکنن دارن یه مشت کار مزخرف انجام میدن و به دردشون نمی خوره.. وقتی میگم فکر کنید چیز جدید بسازید با دهن های وا مونده و چشای ورقلمبیده فقط به دست من نگاه میکنن چون مادر و پدرا هیچ اختیاری بهشون ندادن و مدام گفتن اینو بکش اونو نکش.. اینو بساز اونو بساز..

بیچاره بچه های کلاسم.. حتی حق کثیف کردن مانتو های پیش دبستانشونم ندارن.. مانتو هایی که فلسفه تفاوت رنگش با مانتوی کلاس اول اینه که مادرا هی نگن کثیف نکن واسه کلاس اولت تمیز باشه.. چون اینا لباس مدرسه نیست.. اینا در واقع لباس کاره..باید کثیف بشه.. باید رنگی بشه باید چسبی بشه.. باید در اختیار مطلق خلاقیت بچه باشه و بس!!!!

مربی پیش دبستان بودن علاوه بر سختی های بیش از حد کارش درد داره.. درد این که میبینی استعداد های کشورت داره زیر پای پدر و مادراشون شکسته میشه.. هوش و زکاوت و خلاقیت شاگردات زیر سنگ دوستی های خاله خرسه خانواده هاشون له میشه.. و بدتر از همه این حرکت ها رو از کسانی می بینم که خودشون دانشگاه رفتن و درس خوندن و ادعای فهم و کمالشون دنیایی رو بر میداره..

این حرفا رو نزدم همین جوری..

واسه شما ها هم گفتم.. اونایی که بچه کوچیک دارین.. اونایی که بچه های پیش دبستان دارین.. اونایی که بچه هاتون هنوز نرفته پیش دبستان .. اونایی که نی نی تو شکمتون دارین .. اونایی که قصد بچه دار شدن دارین.. اونایی که دختر هستید و یه روزی میخواید ازدواج کنید و بچه دار بشید.. خواهش می کنم.. خواهش میکنم .. خواهش میکنم... از همین الان تمرین کنید و اون سنگ خاله خرسه رو از دستتون بندازید و اینقدر استعدادای بچه هاتونو نشونه گیری نکنید.. به خدا اونقدری که یه دیوار بزرگ خالی اتاقش با یه بسته رنگ انگشتی میتونه هوش و استعداد بچه رو زیاد کنه شصت تا کلاس زبان و موسیقی و نقاشی و کوفت و زهر مار و بسته بالا بالا و پایین پایین نمیتونه این کارو بکنه.. اونقدری که یه مشت کاغذ خورده و چسب و رنگ گواش میتونه بهش کمک کنه ریاضی و فارسی و علوم یاد بگیره اون کتابای حجیم و حوصله سر بر اسمشو نبر نمی تونه این کار رو بکنه!!!! حرفی دیگه ندارم..

هوم؟


گاهی وقت ها دلت میخواد اتفاق های دور و برت نیافتاده باشن.. و تو چشم باز کنی و ببینی خوابی بیش نبوده و یه نفس عمیق بکشی که این خواب وحشتناک صحت نداشته.. مثل خواب یازده سالگیم که دیده بودم مادرم روی ریل قطار افتاده زمین و هر کاری میکنه نمی تونه بلند بشه و قطار با سرعت میاد سمتش و من با شدت و حدت تمام تر می دوم و جیغ میزنم و گریه میکنم و هر چه تلاش میکنم بهش نمیرسم.. و خوب خداروشکر یهو از خواب بلند میشم.. در واقع با هق هق گریه های خودم از خواب بلند میشم و شاید حدود یک ساعتی هم توی بیداری گریه کردم.. ولی همش خدارو شکر میکردم که خواب بود...

ولی گاهی اتفاق ها توی خواب نیافتاده .. و هر چی هم چشمات رو میبندی و باز میکنی بازم هستند.. ایندفعه مثل مرگ پدرم.. که هیچ وقت ضمیرم باورش نکرده.. و هر چی هم چشمام رو میبندم و باز میکنم بازم هست...

اینجور مواقع ضمیرت ناخودآگاه بر خلاف میل دنیا عمل میکنه و نمیخواد بپذیره واقعیت رو..و انکارش میکنه.. یا نه به شکل دیگه ای میسازه ما وقع رو... مثل همین مرگ پدرم که ضمیر من اون رو به صورت یک ماموریت طولانی پذیرفته.. و هر وقت خواب دیدم یا فکر کردم پدرم از یک ماموریت طولانی اومده یا نه به یک ماموریت طولانی رفته..

تا چند شب پیش..

توی همین تعطیلی ها بود که خواب دیدم فوت کرده..یه جورایی هم احساس میکردم که تقصیر من بوده که فوت کرده.. و این اولین بار بود که خواب مرگش رو میدیدم.. و با تمام وجودم گریه می کردم..و جالبش هم همین بود که توی خواب به خودم می گفتم این همه ماموریت طولانی رفته بود دلم اینقدری تنگ نشده بود که این دوروزی که فوت کرده تنگ شده!!!! یعنی حتی تو خواب مرگش هم فکر میکردم همه این سیزده سالی که نبوده یه ماموریت طولانی رفته!!!!

خلاصه اش کنم...

گاهی وقتا دلت میخواد اتفاقی نیافته و میافته.. و گاهی هم دلت میخواد اتفاقی بیافته و نمیافته... در هر دو حالت به نظرم دیر یا زود باید بزرگ بشی و بپذیری که سرنوشتت این بوده.. باید اینطور میشده..مثل مرگ پدرم که بالاخره بعد از سیزده سال ضمیرم انگار فهمید باید بپذیره و چاره ای نداره و این ماموریت اتفاق افتادنی نیست!!!!

تا این جای مطلب رو تونستم برسونم فکر کنم..

ولی از این جا به بعد رو صد بار نوشتم و پاک کردم چون به نظرم نامفهوم بود..

فکر کنم بهتره داستان رو پایان باز بزارم و خودتون برداشت کنید!!!!:دی

پی نوشت: برف بازی فقط روز اولش خوشاینده.. بعدش واسه بچه ها هم خسته کننده میشه.. ریحان از روز دوم مدام میگفت پس کی برفا آّب میشه برم مهد کودک!!!! ببین خونه دیگه چقد کسل کننده است که دوست داره بره مهد کودک!!! حالا خوبه تو مهدم بازی نمی کنه ها!!!!

پی نوشت دوم: خیلی وقته عکس خوشمزه نزاشتم..:دی

دیروز که خیلی خیلی حوصله امون سر رفته بود به اندازه مواد موجود توی خونه دونات درست کردم.. اولین بارم بود و خوب کلی ذوق کردم که مزه اش شبیه بازاری ها شده بود.. البته شکلات نداشتم وگرنه خودم دونات های با روکش شکلات رو خیلی بیشتر دوست دارم..ایشالا دفعه بعد:دی

برف بااااااازی

یک ماهی میشه دخملی منتظر و شیدا، هر روز که از مهد کودک بر میگردیم می پرسه چرا برف نمیاد...

و یک ماهی هم میشه که من بهش وعده دادم که دعا کنه خدا برامون برف بفرسته تا بریم برف بازی...

و یک ماهی هم میشه که این سوال بزرگ در ذهن دخملی ایجاد شده که پس چرا خدا برامون برف نمی فرسته..

و ایضا یک ماهی هم میشه که من در دلم به خودم هزاران لعنت میفرستم که چرا تو این قضیه حیثیتی پای خدا رو وسط کشیدم که بود و نبودش رو به چالش بکشم و مدام بهانه های عجیب غریب بیارم که مبادا به ایمان دخملی به وجود خدا لطمه ای بخوره...!!!!!

الان علی رغم همه سرمایی که تا مغز استخوانمون رو سوزونده و نمی تونیم از زیر پتو بیرون بیاییم خدارو شاکرم که بالاخره لطف کرد و برف فرستاد و به این کشمکش یک ماهه پایان داد..

دیروز که برف بارید دخملی بسیار بسیار خوشحال بود و مدام دلش میخواست برف بازی کنه .. ولی اون چس مثقال برف که حتی ته کفشمونم نمیچسبید قابل این حرفا نبود که...

تا امروز که فهمیدیدم به خاطر سه چهار سانت برفی که نشسته مدارس ابتدایی تعطیل شدن.. و ما خجسته خجسته رفتیم پشت پنجره و دیدیم هی بدک نیست و میشه بهش گفت برف بازی...

صبحانه رو خورده و نخورده دخملی رو آماده کردم و تا خرخره لباس پوشوندم و خودم هم همینطور و رفتیم تو حیاط خلوت کوچولو موچولوی خودمون آدم برفی درست کنیم!!!:دی

دخملی از خوشحالی تو لباساش نمی گنجید!!!! البته قبل ذکره که برفش ازون با کیفیت ها نبود و بهم نمیچسبید و از اون نوع بهمنیش بود!!!! یعنی ازونایی که تا میگی ف.. از کوه سرازیر میشن و ملتی میرن زیر بهمن!!!!

به ضرب و زور " ها " و بخار دهنمون اینا رو بهم میچسبوندیم تا بتونیم یه ذره آدم برفی درست کنیم!!!!!آخرشم فهمیدیم اینقدر هااااا کردیم و اینا رو سفت کردیم که هویج مورد نظر وارد صورتش نمیشه !!! با بدبختی هویجه رو فرو کردیم تو صورتش و ریحان رو که داشت رسما قندیل میبست و عین مجسمه شده بود قل دادیم تو خونه!!!!

حالا ازون موقع تا حالا مدااااام میره پشت پنجره و میگه وای وای الان آدم برفیم آب میشه!!!!!:دی

طفلی بچه ام اولین بارش بود آدم برفی درست میکرد در طول عمرش!!! آدم برفیشم نه چشم داره نه دست داره نه دهن داره و نه دکمه حتی!!!! یه دماغم که کج و معوج واسش گذاشتیم به جای این که خوشگلش کرده باشه بدتر زشتش کرده!!!!!:دی

ولی خدایی این تعطیلی رو بیشتر برای ذوقش تعطیل کردناااا... که این همه به خاطر دود و دم تعطیل کردن یه بارم به خاطر برف تعطیل کنن ضایع نباشه!!! وگرنه یادمه من دبستان بودم چکمه داشتم تا ساق پام.. بعد برف اومده بود تا سر زانوم!!!! پامو که میزاشتم تو برف برم مدرسه نصف برفا از بالای چکمه ام قل میخورد میرفت تو و عملا وقتی میرسیدم مدرسه چکمه ام درونش با بیرونش هیچ فرقی نداشت!!!! برفای توشو میتکوندیم بعد میرفتیم سر کلاس.. تا آخر ساعتم پاهامون قندیل بسته بود به خاطر سرمای خیسی جورابامون!!!! ظهر و غروبم یه سره بازی میکردیم و هر سری که یخ میزدیم میومدیم تو لابی بلوکمون که یه شوفاژ داشت خودمون رو گرم میکردم و دوباره از نو!!!!! دیگه چی میشد که بهمن میومد و ماشینا زیر برف گم میشدن یه روز تعطیلمون میکردن!!!! (پیر و کهن سال هم خودتونید!!!! اصلا هم زمان زیادی ازش نگذشته.. تا همین ده دوازده سال پیش همین طور بود قضیه!!:دی)

اینم دخملی در حال ذوق مرگی از برف بازی:

                                        

                                              


ملکه ی من


سه سال پیش باهاش آشنا شدم.. از پشت همین مانیتور..از همین دنیای مجازی.. در اوج افسردگی های بعد از طلاق.. وقتی که نا امیدانه با خودم و افسردگیم میجنگیدم تا شاید دوباره بتونم به زندگی برگردم..

طنز می نوشتم و تمام تلاشم این بود که اول از همه خودم رو بخندونم و بعد دیگران رو و از خنده های دیگران شاد بشم.. متاسفانه یادم نیست چطور باهم آشنا شدیم(لازم شد برم بازم وبلاگ قبلیه رو شخم بزنم ببینم کی و کجا بود اولین بار!!!)

اینقدر وجه تشابه مشترک و نزدیک به هم داشتیم که سر یه هفته تبدیل شدیم به دوستای صمیمی و همیدگه رو عشخم صدا میزدیم... بچه های وبلاگ دیگه حسودیشون شده بود و پسرا میگفتن همین مونده که دو تا ختر بیان عشق همدیگه بشن.. ما هم برای رفع  هر گونه اتهامی میگفتیم ما عشخ همدیگه ایم نه عشق!!! و عشخ دوستی صداقانه دو تا دختر هستش!!!!:دی دیگران هم متوجه خصوصیات متشابه ما شده بودن و دیگه همه تو فضای مجازی اسم ما دو تا رو کنار هم میاوردن..

تا این که اولین قرار وبلاگیمون باتولد یکی دیگه از دوستان وبلاگی مشترکمون مصادف شد..یعنی یه روز که از سر کار اومدم دیدم برام شماره گذاشته که باهاش تماس بگیرم.. و آخرشم به شوخی نوشته بود ببین کارم به کجا رسیده که به خترا شماره میدم!!!!:دی آخ که یاد اون روزا میافتم ناخودآگاه یه لبخند به پهنای دو تا بناگوشم روی صورتم باز میشه...

و این گونه شد که من ِ محتاط که حتی به اسم مستعار تو وبلاگم مینوشتم حاضر شدم اولین قرار وبلاگیم رو برم.. اونم چه قراری.. بعدا که شمردیم سی و هشت نفر بودیم!!!!!

تو مترو قرار گذاشته بودیم.. خیلی استرس و اضطراب دیدار اول رو داشتم.. حتی یه بارم قیافه اش رو ندیده بودم!! و مدام میگفتم اگر از من خوشش نیاد چی؟ اگر تو ذوقش بزنم چی.. من زودتر رسیدم.. و اونم چند دقیقه بعد.. از پله های مترو که بالا رفتم و دیدمش .. بسیار زیبا بود.. طوری که هنوز سلام از دهنم در نیومده بود بهش گفتم واااااای تو چقد خوشگلیییییی... اونم واسه این که ذوق من کور نشه گفت تو که خوشگل تری!!!(میدونم که واسه این گفت که دلم نشکنه!!!:دی) ماشالا یه سر و گردنم قدش از من بلند تر بود..قرار بود برای تولد دوست مشترکمون هم یه چیزی بخریم که یه جا شمعی طرح چوب به صورت آویز خریدیم شریکی بهش بدیم..

اون اولین بارش نبود از این قرار ها.. به خاطر همین با این که من سنم بیشتر بود اما عین جوجه ها دنبالش هر جا میرفت منم میرفتم و در واقع بهش تکیه کرده بودم و اونم توضیح میداد و بچه ها رو بهم معرفی میکرد.. البته من ناشناس رفته بودم خیر سرم و فقط صاحب مجلس میدونست که من کی و چی هستم!!!:دی چند تا از بچه هایی که معرفی میکرد خواننده وبلاگم بودن و من ناخودآگاه خنده ام میگرفت وقتی میدیدمشون ولی اونا نمیدونستن من کی هستم!!!!دو سه تا قرار دیگه هم با این دوست مشترک رفتیم.. یه بارش نمایشگاه کتاب بود که فقط دکوری رفتیم و هیچکدوم هیچی نخریدیم..:دی

یکیش دوباره قرار خداحافظی اون دوست مشترک بود که رفته بودیم و اونجا تصمیم گرفتیم از جمع جدا بشیم و بریم واسه خودمون تجریش بگردیم و بریم امازاده صالح..همه هم به شوخی میگفتن باز این دو تا کبوتر عاشق همدیگه رو پیدا کردن!!!:دی

شاید در کل دوران دوستیمون سر جمع ده بار همدیگه رو ندیده باشیم ولی الفت و علاقه خاصی بهش پیدا کرده بودم و همیشه که میگفتن دوستای صمیمیت رو نام ببر مطمئنا جزو سه نفر اول بود..

تا این که بهم خبر عقدش رو داد.. بی نهایت خوشحال شدم..و بهش گفتم به شوهرت بگو من قبلا یه عشخی داشتم که روم خیلی تعصب داشت الانم برات پیغام داده مواظب عشخ من باش وگرنه میام خودم حسابتو میرسم!!!!:دی

و بعدش خبر عروسیش رو ..

و بعدش خبر از ایران رفتنش رو..

شوک بزرگی بود..

کنار اومدن باهاش هم خیلی سخت بود..

درسته زیاد همدیگه رو نمیدیدم.. درسته که هی قرار میزاشتیم و هی کنسل میشد به خاطر مشغله هر دو تامون.... اما همین که تصور میکردم هست و هر وقت بخوام میتونم ببینمش.. همین که میدونستم تو شهر داره زندگی میکنه..

 و تصور این که قراره هزاران کیلومتر ازم دور بشه و حداقل تا دوسال نبینمش خیلی اذیتم میکنه ...

دیروز دسته جمعی رفته بودیم برای خداحافظی.. دو سه تا از دوستان نتونستن بیان.. و جمعا چهار نفر بودیم.. جمع خیلی خوبی بودیم و مدام میگفتیم و میخندیدیم...و سعی میکردیم رفتنش رو خیلی عادی و خیلی معمولی و خیلی شادی آور جلوه بدیم که مبادا آب تو دل نازکش تکون بخوره.. اما ..

دوستای دیگه رو نمیدونم .. ولی بدجوری تو دل من آشوب بود.. نگاهش میکردم بغض میکردم ناخودآگاه ..

تا 5 غروب با هم بودیم.. موقع رفتن واقعا نمیدونستم الان چی بگم.. فقط بغلش کردم و یه ماچ از لپش.. و بهش گفتم هر جا هستی خوشبخت باشی و خوشحال... و در هر لحظه از زندگیت بخندی و شاد باشی..

گفت خیلی دارم تلاش میکنم جلوی گریه ام رو بگیرم.. گفتم من هم همینطور.. و خدارو شکر کردم که شبه و زیاد دیده نمیشه حال خرابم...

دوست خوشگلم هر جا هستی .. هر جا رفتی.. امیدوارم سالم ، خوشحال و خوشبخت باشی همیشه...دوستت دارم خیلی زیاد:******


بعدا نوشت: دوستان عزیزم که خصوصی کامنت میزارید. لطفا دقت کنید که آدرس وبلاگ یا ایمیل بزارید که بتونم جوابتون رو بدم. حتی اگر دفعات قبل هم کامنت گذاشته بودید و من جواب هم داده بودم نگید خوب آدرسم رو داره دیگه.. چون من خصوصی ها رو بعد از جواب دادن پاک میکنم و اغلب آدرس ها رو از دست میدم.. لطفا هر باری که کامنت میزارید مخصوصا خصوصی ها یک آدرسی بزارید بتونم دسترسی داشته باشم.. خیلی از دوستان اومدن گفتن به من هم سر بزن یا ابراز همدردی و لطف کردن ولی من نتونستم جوابی بهشون بدم چون هیچ آدرسی نداشتم..

نشونه است یعنی؟؟؟


نمیدونم تو این وبلاگ تا حالا حرفی از غزاله زدم یا نه..

یعنی یادم نمیاد از نادرترین موجود توی زندگیم اینجا گفته باشم.. 

با این حال میخوام بگم..

الان کلاس دومه..

دوسال پیش شاگردم بود..نمیدونستم چشه این دختر.. خوراکی ها رو از توی سطل آشغال بر میداشت و فوت میکرد و میخورد.. و من هم نادانسته فقط یا منعش میکردم یا دعواش..کارش به جایی رسیده بود که وقتی خوراکی روی زمین میافتاد اول نگاه میکرد ببینه من نگاهش میکنم یا نه و بعد برمیداشت از روی زمین و فوت میکرد و میخورد.. خوراکی خودش هم بلااستثنا یه چیز بود.. نون و پنیری که اینقدر کم بود روی نون دیده نمیشد و شاید یه نصفه سیب.. همیشه گرسنه بود.. همیشه میگفت خانوم گرسنمه..و من هم میگفتم به مادرت بگو خوب یه ذره خوراکی بیشتر بزاره.. با باباش صحبت کردیم.. با مامانش و اوضاع کمی بهتر شد و یه دونه ویفر موزی هم بهش اضافه شد..تا دم عید بساط همین بود.. روز آخر عید که بچه ها طبق معمول گریه میکردند اون زجه میزد.. مامانش اومد و دید گریه اش رو.. گفت همه گریه کردن یا این فقط؟ گفتم همه گریه کردیم.. بعد از عید دیگه نیومد و من دیگه ندیدمش..

سال بعد فهمیدم اون مادر اصلا مادر خودش نبوده و نامادری بوده که غزاله و برادر دوقلوش رو و برادر بزرگترشون رو بزرگ کرده.. الان حتما همه میگید وای وای نامادری بوده پس بچه رو گرسنگی میداد..نه؟

بله منم هیمن فکر رو میکردم..

تا وقتی که فهمیدم نخیر ایراد از پدر عوضیش بود که اصلا خرجی به این ها نمیداد.. مادر اصلی غزاله وقتی دختر و پسر دوقلوش یک ساله بودن و برادر بزرگترشون سه ساله اینا رو گذاشت و رفت.. یعنی پدره طلاقش داد ..و این زن اومد و این سه تا رو بزرگ کرد.. تا دوباره ساز ناسازگاری رو پدره گذاشت که میخواد این یکی رو هم طلاق بده!!!! حرفش هم این بود که زنم امروزی نیست..

پدره سه تا بچه های خانوم اولی رو فرستاد شمال پیش مادرش و بچه ی آخری رو که مال همین زن بود پرت کرد تو دامنش و وقتی مادره بهش گفت نمیخوام بچه رو باید نگه داری گفت اگر بزاریش پیش من اینقدر کتکش میزنم تا بمیره!!! و اونم ناچارا بچه رو با خودش برد..

تا اینجای داستان رو دوستان قدیمی و اونایی که وبلاگ قبلیم رو میخوندن میدونن..

و حالا ادامه داستان..

مادره میره دادگاه تهران شکایت میکنه.. مرده میبینه داره به ضررش تموم میشه یه خونه ته یه محله گم نام بیرون شهر براش میگیره و اونو بچه اش رو میبره اونجا و به معنای واقعی زندانی میکنه..

قابل ذکره که مادر و پدر این مرد نامبرده هم طلاق گرفتن از هم و مادرش دوباره ازدواج کرده.. پدر اصلیش هم سال های سال زندانی بوده.. و درست وقتی از زندان آزاد میشه زندگی زن و مرد قصه ما هم آشوب میشه..

بماند..

یه روز خود مرده با پدر اصلیش میرن سروقت زنه و تا میخوره دوتایی کتکش میزنن.. که از شکایتش صرف نظر کنه.. هیچکدوم از همسایه های نامردش هم نمیرن کمکش..

زنه از دستشون جون سالم به در میبره.. و میره دادگاه همون شهر شکایت و پرونده تشکیل میده .. مرده میفهمه این زن مثل اون یکی پپه و گلابی نیست بی هیچ حق و حقوقی بزاره و بره  به همین خاطر دیگه سمتش آفتابی نمیشه.. البته لازم به ذکره که فقط یارانه خودش و بچه اش رو میریخته به حساب زنه مثلا برای خرجی..

دادگاه بهش میگه چون دادگاه تهران داره پیگیری میکنه دادگاه ما کاری نمی تونه بکنه و باید صبر کنه ..

اونم پیگیر میشه از طریق تهران..تهران مرده رو مقصر نمی دونه و میگه چون یارانه رو داره بهت پرداخت میکنه پس داره بهت نفقه میده!!!!!!!!!!! نود هزارتومنم شد نفقه بچه و زن آخه؟

بماند...

دادگاه شهرشون به خاطر کتک کاری ها یک ملیون و هشتصد تومن برای دیه میبرن.. که فقط یک ملیونش رو میتونه از مرده بگیره.. و مرده متواری میشه ناکجا آباد..

و مرده برای این که بگه پولی نداره که نفقه بده ماشینش رو به نام پدر اصلیش میزنه و ازقضا که پسر کو ندارد نشان از پدر و اینا.. پدره هم ماشین پسره رو میفروشه و پولش رو به جیب میزنه و الفرار...

زن تنهای قصه ما میمونه و حوضش با یه پسر بچه.. خونه هم در گرو دو.. لته فعلا.. تا این بتونه طلاق نامه بگیره و اونا یه خاکی به سر بریزن...

تنها راهی که الان جلوی پای این خانم هست اینه که طلاق غیابی بگیره.وقراره این هفته دنبال طلاقش بره.. خدا کنه بتونه و موفق بشه.. براش دعا کنید از دست این دیو هفت سر نجات پیدا کنه با این قوانین مسخره و پر از ظلم و جور...

پدر و مادرش بالای هشتاد سالشونه و هیچ کمکی نمی تونن به این بنده خدا بکنن.. هیچ تخصص و هیچ تحصیلاتی نداره که بتونه سر کار مفیدی بره.. و از همه بدتر تو شهری هست که کار برای زن کم گیر میاد. و این خانم فقط با همون ماهی نود هزار تومن داره گذران زندگی میکنه.. با ترس از همسرش که مبادا بیاد یه شب سرش رو ببره بزاره رو سینه اش و هر شب در رو هزار قفل میکنه..

خوب مدیر ما آدم پیگیری هست.. شماره این خانوم رو داره و هر از چند گاهی بهش زنگ میزنه و حالی ازش میپرسه.. اونم شرح ماجرا میده..

و انگار که خواهر مرده هم طلاق گرفته و الان خواهر و برادر باهم زندگی میکنن...

نمیدونم...

احساس میکنم خدا این خانم رو نشونه ای برای من گذاشته که هر وقت اینقدر نا امید و ناچار میشم حرفش میشه و سر راهم سبز میشه.. یعنی امکان نداشته من حالم خراب بشه و یهو حرفی از این خانم پیش نیاد.. و من مدام تو فکرم وول نخوره که اگر منم پشتیبان نداشتم.. اگر منم یه شوهر دیوونه داشتم که حاضر به طلاق نبود و هنوز که هنوزه درگیر طلاق بودم.. اگر کارم رو نداشتم.. اگر و هزاران اگر دیگه.. و ناخودآگاه دستم بالا میره برای شکر همه داشته ها و حتی نداشته ها..

هر کی این متن رو خوند برای زن قصه مون که تنهاست و پشتیبانش فقط خداست دعا کنه.. بتونه طلاقش رو ازون مردک  بی لیاقت بگیره و بتونه کاری درخور شانش پیدا کنه و در آخر مردی از جنس خودش پاک و مهربون پیدا کنه که با تمام وجود قدردان خودش و پذیرای بچه اش باشه و طعم خوشبختی رو حس کنه..

و یه دعای دیگه هم بکنید برای همه زن های تنهای سرزمینمون.. که فقط خودشونن و خدای خودشون و دنیای متلاطم و بیرحم..

پی نوشت: از غزاله نپرسید.. چون نه من و نه نامادریش نمیدونیم تو کدوم خونه ای ازین دیار سرش رو روی زانوهای کوچولوش گذاشته وداره هق هق گریه میکنه برای دو تا مادر دلسوزی که به زور ازش گرفتن.. از آخرین روز اسفند سال 90 تا الان هر وقت اسم غزاله میشنوم ته دلم آشوب میشه و یاد اشکای بیقرار چشماش میافتم که چطور ظلم روزگار و فریاد میزد و من احمق نمیشنیدم و ناخودآگاه دلم میلرزه برای دستای کوچولوش و نگاه غریبش... خدایا برای همه زن های تنهای این سرزمینم دعا کردم.. یادت نره که غزاله کوچولوی من تنها تر از مادر و نامادریشه.. دستشو ول نکن به خودت سپردمش...

بودن یا نبودن


تنهایی گاهی وقتا بدجوری دلت رو آشوب میکنه...

تنهایی گاهی وقتا بدجوری از پشت بهت خنجر میزنه..

تنهایی گاهی وقتا بدترین نقطه های ضعفتو و بهترین نقطه های قوتت رو نشونه میگیره و لامصب چقدم نشونه گیریش دقیقه و همه چیزتو نابود میکنه...


دختر یکی از همکاران سابقم همدرد منه.. با این تفاوت که همون شب عروسی به حجله نرفته با لباس عروس تا دم در خونشون رفت و وقتی مطمئن شد مهمونا همه رفتن نشست تو ماشین باباش و برگشت خونه باباش..

از قضا حسابداری مدرسه بازم دست اونه.. امروز دیدمش.. بعد از سلام اولین سوالش این بود: از شوهر چه خبر؟ شوهر نکردی... پوزخندی زدم و گفتم بابا شوهر کیلو چنده.. از آزادیت لذت ببر.. و بعد گفتم نکنه شوهر کردی تو؟ گفت نه.. میان و میرن ولی به تفاهم نمی رسیم.. و هردو زدیم زیر خنده.. گفت منتظرم امتحانام تموم بشه بگم یه سری بیان.. بهش لبخندی زدم و گفتم تا میتونی از آزادیت استفاده کن.. وقت زیاده..

و بعد هم مشغول کامپیوتر دفتر شدم تا راه اندازیش کنم..

پای سیستم یه هو دلم آشوب شد.. خودم هم نفهمیدم چرا..

سر نخش رو که گرفتم رسیدم به سوال دختره.. دوباره سر نخش رو که گرفتم رسیدم به دوراهی که خودم تو دلم دارم..ازدواج کردن یا نکردن .. مساله این است..

تو دلم انگار داشتن رخت میشستن.. دیگه حواسم به کارم نبود.. حواسم به گذر عمر بود.. حواسم به حرف دوستم بود.. حواسم به دیروز بود.. به نگاه معلمی که ازدواج دوم کرده در حالی که هنوز مادر نشده باید مادری یه پسر بچه تخس و شیطون رو بکنه که مدام بهونه مادر خودش رو میگیره..نگاهش به دخترم غریب بود.. نگاهش به خودم هم غریب بود.. نمیدونم داشت حسرت میخورد یا سرزنش میکرد.. نمیدونم..شایدم داشت فخر میفروخت!!!! نمیتونستم درک کنم دقیقا منظور نگاهش رو..فقط میدونستم با بقیه فرق داره..شایدم اگر خوش بین باشم بگم داشت به همدردش نگاه میکرد..شاید.

تو همین هاگیر واگیر یاد نگاه سرزنش آمیز معاون جدید مدرسه امون افتادم.. که همیشه سعی میکنم از زیر نگاهش در برم.. چون فکر میکنه در همه طلاق ها این زن ها هستند که مقصرند.. و به من به چشم یک مقصر نگاه میکنه.. نه به خاطر ولنگ و بازی.. بلکه میگه تو مقصری که سخت نگرفتی.. مقصری که برنگشتی..مقصری که همین الانم دنبال هزینه ریحان رو نمیگیری اونم فکر میکنه زن گرفتن هلوئه و میره شیش تا دیگه رو بدبخت میکنه!!!!

چه شیر تو شیری شد دلم..

دیگه حواسم به کار نبود که..

بله.. گاهی همین یک سوال ساده تمام دنیای من رو به هم میریزه..و من رو می بره به چهل سالگیم..به پنجاه سالگیم.. اصلا چرا راه دور بریم.. منو میبره به پنج سال بعد.. یا حتی دو سال بعد.. و فکر میکنم توانایی تنها زندگی کردن رو دارم آیا؟ توانایی دارم روز اول مدرسه ریحانه تنها وایسم بین همه زوج هایی که دست در دست هم هستند و از بچه هاشون فیلم میگیرن.. تحمل نگاه غریب بچه ام رو دارم؟ یا حتی سوالی که قراره اون روز از من بپرسه و من در جوابش فقط سکوت دارم و سکوت؟..

و ازون طرف .. باز مغزم فرمان میده که خر نشو.. تو از پس بچه خودت بر نمیایی چطور میخوای یه بچه دیگه رو در کنار بچه خودت فرض کنی و براش هم پای دختر خودت مادری کنی..البته این استنتاج به این دلیل هست که تجربه ثابت کرده مسلما اگر بخوام روزی ازدواجی داشته باشم اینطور ازدواجی باشه. یعنی هردوطرف بچه داشته باشیم تا همدیگه رو درک کنیم..و البته خیلی چطور ها و چگونه ها و اما و اگر های دیگه ای که منو میترسونه از ایجاد ارتباطی دوباره..

بماند...

خدا بگم دختر همکارم رو چکار نکنه که با یه سوال مرداب درونم رو به هم زد و دلم رو آشوب..

کی بهار میاد؟


سلام..

سلامی به کهنگی یه رفاقت قدیمی ولی به تازه دمی یه چای دمنوش که جلوی رفیق تازه از راه رسیده ات میزاری..

سلام به همه دوستان عزیز تر از جان..

این مدت که نبودم هم برای شما هم برای خودم دلم تنگ شده بود...

کی برد طفلک که گرد و غبار گرفته و نگاه های التماس گونه اش وسوسه ام میکرد به تیلیک تیلیک کردن الان از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجه و داره زیر پوستی بندری میرقصه!!!

این مدت که نبودم اتفاق هایی افتاد که به جرات می تونم بگم خیلی خیلی بزرگتر از قبل شدم..

شایدم پوست کلفت تر..

با افرادی آشنا شدم که فهمیدم دنیا می تونه خیلی وحشی تر از اونی که من دیدم باشه..

و آخر هم متوجه شدم چقدر جا دارم برای یاد گرفتن و تجربه کردن..

اشتباه های زیادی هم داشتم که ممکن بود به ضررم تموم بشه.. البته هنوزم مطمئن نیستم به ضررم تموم شده یا نه.. ولی خوب.. اشتباه بوده دیگه.. تو اشتباه که حلوا خیر نمی کنن..

بیخیال...

گذشت..

گرچه با شناختی که از خودم دارم میدونم که آدم بشو نیستم و به جای درس گرفتن از تجربه هام هی میگم این دفعه پامو میزارم روی تجربه هام و بالاتر میرم و هر دفعه هم اشتباهم بزرگتر از دفعه قبلی میشه!!! و خوب تجربه منم بزرگتر!!!:دی

ولی بازم بیخیال..

از خودم بگم..

همچنان میرم سر کارم و بر میگردم و ناهار میخوریم و یه چرتی میزنم با این تفاوت که دیگه ریحان رو با هیچ ترفندی نمیتونم بخوابونم.. و از شما چه پنهون که خودمم دلم نمی خواد بخوابه بعد از ظهر.. بس که بد اخلاق میشه تا آخر شب و شب هم دیر و بد می خوابه..عوضش همون ساعت نه شب دیگه غش می کنه از خستگی.. بعضا شام نخورده.. ولی غروب حتما یه باید یه چیزی بهش بدم بخوره که اگر گرسنه خوابش برد عذاب وجدان منو تا صبح خفه نکنه!! بعدشم که غروب میشه و تلویزیونی و فیلمی و شامی و دوباره لالا تا فردا صبح..

ریحانم البته همچنان به اذیت کردن و غر زدنش مشغوله.. ولی یه خبر خوب هم دارم این که سر مهد کودکش بهتر شده.. مربیش میگه یواش یواش داره وارد جمع میشه و این برای من یعنی بهشت..

یه خریتی که دارم زمستونا اینه که به هیچ عنوان میلم به بیرون رفتن نمی کشه.. یعنی وقتی هم برای بیرون رفتن ندارم.. تا به خودم میجنبم شب میشه.. و کلا تو خونه کُرچ شدم دیگه از بس موندم.. و همین باعث می شه فکر و خیالم بیشتر از قبل میزنه به سرم.. و نتیجه اش هم میشه این که افسردگی زمستون تو همه اگه رو شماره ده باشه مال من رو شماره هزاره!!!

یکی از دلایلی هم که نمیتونستم بنویسم شاید به همین خاطر بود..

دلم بهار رو میخواد..من به اسفند ماه هم راضیم.. همین که مردم به تکاپوی عید میافتن و نوید بهار رو میدن..

همین که ننه سرمای زمستون نفس آخرشو میکشه و بوی بهار و عمو نوروز از راه دور میاد..

فکر این که باید یه ماه و خورده ای دیگه صبر کنم داره خفه ام میکنه.. اصلا هم برام مهم نیست که خوب این دو ماه بگذره میشه سال نود و سه و یه سال به عمرم اضافه میشه و پیرتر میشم...:دی

اگرم میبینید الان حس و حال نوشتن پیدا کردم واسه این بود که امروز به طرز عجیبی هوا گرم بود و آدم یاد بهار میافتاد.. :دی بله همچین آدم خلی هستم

مخلص کلام: دلم برای همتون تنگ شده بود.. امیدوارم هر جا هستید شاد باشید و دنیا به کامتون باشه...

سلام دوستان

من خوبم..

مدتی نمی نویسم..

تا دوباره دلم تنگ بشه برای اینجا و برگردم..

دلم براشما ها تنگ شده البته.. 

امیدوارم هر جا هستید خوشحال و موفق باشید

هوم؟

چند روز پیش یه ذوقی کرده بودم که نگوووو...

رفته بودم روی ترازو و ترازو وزن 59 و نیم رو نشون میداد..

منی که اصلا تو تابستون نتونستم خودم رو به شصت برسونم حالا 59 و نیم..اصلا خر کیف شده بودما...

به لطف مدرسه و حرص و جوش هایی که میخورم و بالطبع اون جنب و جوش هایی که دارم باعث شد که وزن کم کنم..ولی خوب زمستون دوباره احتمال برگشتش هست.. چون عین مرغ میشم و یه جا میشینم و میخورم فقط!!!!:دی

خیلی وقته کیک نپختم:(((

روز های روزمرگی تسلسل وار و بی حوصله پیش میرن و هیییچ برنامه ای ندارم براشون..

دوستم رفته کلاس ظرف آرایی.. میگه هر یه وسیله اش 600 هزارتومنه.. خدا برکت بده به جیب پدرش..

داشتم فکر میکردم چقدر ماها قربانی روزگار شدیم.. دوست من به شدت به هنر علاقه داشت..ولی به اجبار خانواده ریاضی خوند .. به اجبار خانواده اش رفت کامپیوتر خوند وحتی یه استفاده ساده هم نتونست ازش بکنه.. ولو نصب ویندوز کامپیوتر خونه خودشون.. چون به هیچ عنوان دوسش نداشت..فقط پاس میکرد..

حالا با چه عشقی این هنر رو دنبال میکنه.. اگر از هیجده سالگی رفته بود الان هنرمند قابلی بود برای خودش..

خود من هم به اجبار خانواده رفتم ریاضی.. رفتم کامپیوتر خوندم.. هیچوقت رشته ام رو اونجوری که باید درک نکردم.. خودم قشنگ میفهمیدم استعدادم کمه توش..ولی خوب خوندم دیگه.. جالب اینجاست که هیچ وقت استعدادم رو نتونستم پیدا کنم..که البته جالب نیست.. بیشتر دردناکه..

خیلی از ماها قربانی شرایط میشیم.. قربانی خواسته خانواده ها..قربانی عرف جامعه..قربانی خیلی از چیز هایی که واقعا وجودشون لازم نیست.. میتونست نباشه و پابندمون نکنه..خانواده ها میتونستن بچه هاشون رو همونجور که هستن دوست داشته باشن.. نه با مدرک تحصیلی و نمره هاشون.. آدما میتونستن به هم راحت عشق بورزن بدون ترس از نگاه دیگران نسبت به طرفشون..خانواده ها می تونستن عشق بچه هاشون رو درک کنن بدون این که قضاوت اشتباه کنن.. و خیلی چیزای دیگه که الان حضور ذهنش رو ندارم..

حالا که دارم میافتم تو سراشیبی سی سالگی و بحران های بعدیش این قضایا برام پررنگ تر شده..

احساس میکنم قضیه پوستم هم به همین دلیله که برام پررنگ شده.. تازه خبر ندارین قراره قبل از تولد سی سالگیم جراحی زیبایی بینی هم برم!!!!!:دی

سلام

سلام...

ببخشید این روزا نگرانتون کردم..

راستش اهل لوس بازی رفتن و نیومدن نیستم مگر این که واقعا تصمیم به رفتن داشته باشم و قبلش اعلام کنم..

این روزا بی حوصلگی مفرط علاوه بر یه سری مسائل خصوصی دیگه و نارویی که از یه نفر خوردم بدجوری منو تو لاک خودم فرو برد..

طوری که الان هم اگر اینجام به زور چک و لقد خودمه..

حالم خوبه نگران نباشید..

آشپزی هامم به نسبت حالم تعطیله فعلا.. بدجوری هوس کیک و غذاهای من درآوردی خودم کرده. اما این یه هفته بعد از عاشورا تاسوعا ناهارامون یا سوسیس بوده یا همبرگر..شامم یه چیزی سر هم کردم شرشو کم کردم!!!

فقط یه بار هوس نون محلی به سرم زد و درست کردم تو فر.. چون تنور نداشتم خوب در نیومد. ولی قابل خوردن بود و دوسش داشتم..

دو تا مسئله رو فقط هر کی میدونه جواب بده..

یکی این که کسی از این تنور محلی های گازی کوچولو که مثل ماکروفر هستند (یعنی به همون اندازه با کاربرد تنور) میشناسه کجا میفروشن؟ اگر میدونید بهم بگید ممنون میشم..

دوم این که تصمیم گرفتم اساسی برم سراغ پوستم.. پوست من از نوجوونی جوش میزد.. تک و توک دکتر رفتم ولی راهش طولانی بود و درمان طول میکشید ولش کردم.. کسی دکتر پوست خوب شرق تهران سراغ داره که واقعا کارش رو ثابت کرده بهم معرفی کنه اونم ممنون میشم..


این روزا روزای عاشقی کردنه اما...

اونایی که دلتون پاکه التماس دعا...

اونایی که اشکتون سرازیر شد و دلتون شکست.. منم یادتون نره..