به به .. به به ..
می بینم که با فرا رسیدن سال نو بلاگفا هم تغییرات جدی ایجاد نموده...
راستی...
سلاااااااام .. حالتون چطوره؟ سال نو مجددا مبارک.. صد سال به از این سال ها..
تعطیلات خوش گذشت؟
یه حس غریبی بهم میگه امسال سال خوبی خواهد بود.. شروعش که با اون هوای ابری بارونی و تگرگی عالی بود.. و چون سالی که نکوست از بهارش پیداست احتمالا تا آخرش خوب خواهد بود..
گرچه ما هفته ی اول عید رو از بس که بارون اومد و هوا یخبندان بود و سررررد نتونستیم حتی سرمون رو از پنجره بیرون کنیم.. ولی بازم خدارو شکر که دلش به حال درختا و گل های تازه سر زده سوخت و نزاشت تشنه بمونن و حسابی آبیاریشون کرد..
عرضم به حضورتون که ما همون پنجشنبه راه افتادیم به سمت ولایت .. تا عید اموات رو کنار مزار مادربزرگم باشیم.. اولین سال بود که عید اموات اونجا بودیم.بعد از اولین عید اموات پدرم که تقریبا چهارده سال پیش بود دیگه نرفته بودیم اونجا.. عید اموات بود ولی زنده ها بیشتر فیض می بردن.. جاتون خالی ما حتی آش هم خوردیم!!!! گاهی فکر میکنم اینایی که این همه وقت و انرژی صرف می کنن برای خیرات رفتگانشون ، وقتی که اون ها زنده بودن هم همین قدر ارج و قرب میزاشتن؟ همین قدر هم وقت و انرژی میزاشتن براشون آیا؟
بعد یه نکته اینجاست که مادر بزرگم رو در یک گورستان جدا دفن کردن(به وصیت شفاهی خودش که میخواست محل به دنیا اومدنش دفن بشه) و پدر بزرگ رو جای دیگه.. پدر من و پدربزرگ هام و اون یکی مادر بزرگم همه تو یه گورستان هستن و این مادر بزرگم یه جای دیگه و مجزا در واقع.. خلاصه ما عجله داشتیم که به مزار بقیه هم برسیم و من در گیر و دار بودم که جمعیت سه نفرمون رو جمع و جور کنم تا زودتر بریم.. داداشم رو از یه ور جمع می کردم مامانه گم میشد.. تا می رفتم مامانم رو صدا بزنم داداشم با پسر خاله ام جیم میشدن برای آش و خوراکی هایی که اون طرف گورستان خیر میکردن!!!! اصلا بساطی بود.. دو دفعه هم تا دم ماشین رفتم و برگشتم!!!!! با بچه... بماند.. وقتی همه شون تجمیع شدن که بریم یهو یکی از پشت داداشه به زور راه باز کرد که بره..که باعث شد داداش یه سکندری هم بخوره.. برگشتم غضبناک یارو رو نگاه کردم دیدم پدر شوهر سابقه!!!!!!!!! بلههههههه.. به لطف این مادر بزرگه که فیلش یاد هندوستان کرده بود بعد از 5 سال که قیافه نحس این جماعت یادمون رفته بود دوباره چشممون به جمالشون روشن شد.. البته ایشون رو مطمئن نیستم که مارو دیده باشن یا نه.. که البته احتمال می دم دیده باشن که اونجوری از پشت داداشه رد شد.. منم یه ایشششش حواله کردم و راهمو کشیدم و رفتم.. تا برگشتم هم چشمم به جمال دایی شوهر سابق روشن شد!!! سرمو انداختم پایین که رد بشم دیدم یه دختره دم در گورستان به طرز عجیبی بهم زل زده و از کنارم رد می شه.. با وجود تمام تفاوت هایی که کرده بود شناختمش.. دختر خاله شوهر سابق بود!!!!!!!!!
ای مادر بزرگ ای مادر بزرگگگگگ.. نور به قبرت بباره ... نمی شد بیایی همین ور دل خودمون منو باز نبری تو اون جماعت ؟؟؟؟... (مادر پدر شوهر سابق اونجا دفنه.. پدر مادر شوهر سابق هم گویا همونجا دفنه..اینه که جمیعا ریخته بودن اونجا)
خلاصه با این که خیلی وقته فراموش کردم و دیگه فکرشون رو هم نمی کنم ولی این تجدید دیدار حالمو به هم ریخت که البته دو سه ساعت بعد از بین رفت..
هفته ی اول به شدت حوصله سر بر شده بود برامون.. خصوصا این که روز اول با صله ی ارحامی که از خانه مادر بزرگ مرحوم و دایی ام داشتم ویرووس عجیب و غریبی که گریبانگیر زندایی ام شده بود رو گرفتم و همون روز اول افتادم تو رختخواب.. دو سه روز بعدش هم که ریحانه.. تقریبا هفته ی اول مریض بودیم و همش هم نق میزدم که برگردیم تهران من خودمو برسونم دکتری جایی..
که مورد توافق جمع نبود..
هفته ی دوم با قطع شدن بارون و این که خاله وسطی داشت می رفت شمال ، ما هم هوس افتادیم که بریم مسافرت.. ولی مگه اینا همراه می شدن؟ از اصفهان و شیراز و یزد و کرمان ردیف کردم تا سریلانکا و هند و ترکیه و اینا!!!!! نیومدن که نیومدن.. و بزرگترین مشکل من با خانواده ام هم همینه.. که اصلا اهل گردش و مسافرت وگشت و گزار نیستن.. حالا آدم تهران باشه میشه یه کاریش کرد.. با دوستی فامیلی کسی رفت گردش.. ولی دیگه سفر های بین شهری امکانش صفره واسه من..
هیچی دیگه .. مجبور شدم اتمام حجت کنم.. گفتم یا فردا می ریم شمال .. یا من همون هفت صبح وسایلم رو جمع می کنم میرم تهران!!!!
تا همون فردا هفت صبحم هیچ خبری نبودا!!!! (مامان موافق بود ولی داداش که راننده اصلی بود مخالف.. کلا داداشم ساز مخالفه..) دیگه همون هشت و نیم نه بود که ریحانه سر صبحانه گفت پس چرا گفتیم میریم دریا نرفتیم؟ همین یه جمله کافی بود دل دایی اش آب بشه واسش و راضی بشه بیاد.. سریع جمع و جور کردیم و قبل ناهار راه افتادیم سمت شمال.. همش هم تو دلم آیه الکرسی می خوندم که اتفاقی نیافته که تقصیر من میشه از بس اصرار کردم..
فیروز کوه که رسیدیم دیگه از ناهار داشت می گذشت. رفتیم یه رستوران که به نظر میومد سرش به تنش میارزه.. یه ربعی هم سر جامون نشستیم ولی خبری نشد که نشد.. پرسنلش گیج می زدن.. من و داداشه به اتفاق می گفتیم پاشیم بریم.. ارزش نداره پولمون رو اینجا حروم کنیم با این اخلاق گندشون.. از همون اولم به نیت اکبر جوجه رفته بودیم ولی نمی دونستیم فیروز کوه کجاش اکبر جوجه داره و شهر هم داشت به اتمام می رسید و ترسیدیم دیگه تو مسیر چیزی گیر نیاد و اینا.. خلاصه پاشدیم رفتیم سوار ماشین.. هنوز صد متر نگذشته بودیم که اکبر جوجه رو پیدا کردیم..ذوق زده دیگه..
تعداد ماشینایی که رو به روی رستوران پارک بود قابل شمارش نبود. ما فکر می کردیم الان باید تو صف وایسیم تا نوبتمون بشه ولی اینجور نبود. فضا بزرگ بود و جا هم زیاد..
هنوز درست و درمون جاگیر نشده بودیم که دو تا نوجوون خوش اخلاق خوشامد گویی کردن. فیش رو گرفتن و 5 دقیقه نشده بود که مخلفات رو روی میز گذاشتن.. و چون دیدن مامان رفته دستاش رو بشوره ازمون پرسیدن که الان غذا رو بیارن یا بزارن چند دقیقه بعد که ما گفتیم همین الان بیارن..(گشنمون بود خو!!!!:دی)
بعد به داداشم گفتم راز موفقیت صرفا غذای خوب نیست.. راز موفقیت اون مدیریت کسب و کار و مشتری مداری هست که باعث میشه بین همه ی رستوران های تو راهی اکبر جوجه از همه جا شلوغ تر باشه .. واقعا خیلی مهمه که با طرفت چطور برخورد کنی.. متاسفانه بعضیا خیلی به خودشون مغرور می شن.. البته شنیدم که این اکبر جوجه ی فیروز کوه تازه افتتاح شده و فکر می کنم تا یک سال دیگه اون رستوران مزخرف با اون پرسنل مغرورش مجبورن کاسه و کوزه اشون رو جمع کنن و برن..
با احتساب ترافیک معمول عید تقریبا چهار 5 ساعت تو راه بودیم و دیگه وقتی رسیدیم کنار دریا داشت آفتاب غروب می کرد. ریحانه برای اولین بار بود که دریا به این عظمت می دید. قبلا رودخانه و استخر و حوض بزرگ دیده بود و فکر میکرد اون ها دریا هستند. بهش می گفتیم دریا دیدی تا حالا می گفت آره .. گرده و ازش فواره آب میزنه بیرون!!!!!:))) کنار دریا که رسیدیم تعجب کرده بود.. فکر نمی کرد این همه آب می تونه یه جا جمع بشه!!! بردمش لب آب ولی شانس ما هوا ابری بود.. سوز سردی می زد و هاپو رو می زدی از لونه اش بیرون نمیومد.. ولی ملت همیشه در صحنه بازم ول کن ماجرا نبودن.. می لرزیدن و همچنان کنار دریا بساط کرده بودن.. و من برام سوال بزرگی پیش اومده بود که اینایی که میخوان تو چادر شب بخوابن اونم با بچه ی کوچیک دقیقا چه وسیله گرمازایی استفاده می کنن؟ تو چادر پلاستیکی که نمیشه آتیش روشن کرد.. برقم که نداره پس چجوری تحمل میکنن؟؟ اونایی که تجربه اش رو دارید تو سرما روشنمون کنید لطفا..
با خاله اینا قرار گذاشتیم.. و یک ساعت بعد همدیگه رو پیدا کردیم.. مثل دو تا آشنا که در ولایت غربت همدیگه رو پیدا کردن!!! انگار که صد ساله همو ندیدیم همچین از دیدن هم ذوق کرده بودیم که بیا و ببین. حالت عادیش اینقدر از دیدن هم خوشحال نمی شیم!!!!:دی
قرار شد شب اول همراه خاله اینا بریم خونه ای که داشتن..(پسر خاله قبلا اونجا درس میخونده و خونه داشته.. بعد که فارق التحصیل شد خونه رو از دست نداد.. پسر عموش هم همونجا قبول شد و خونه رو گرفت.. الانم هنوز مال اوناست) اول به ما گفته بودن دو تا اتاق داره. ما هم خوشحال شدیم که می تونیم زنونه مردونه کنیم راحت باشیم. ولی وقتی رسیدیم اونجا دیدیم یه اتاق داره با یه دیوار نصفه که هیچ حریمی نداره.(واسه همون یه دیوار نصفه می گفتن دوتا اتاقه!!!!). دیگه چاره ای نبود.. سفر بود و باید با سختی هاش می ساختم مخصوصا که خودم گفته بودم.. فرداش نمیدونم به خاطر رطوبت هوا و زمین اونجا بود یا چی که سرفه های من عود کرد. دیگه نفس نمی تونستم بکشم. معذرت می خوام سرفه که می کردم یه خروار خلط رقیق از گلوم دفع می شد...انگار که ریه هام آب آورده باشه!!!!!
با خاله اینا دسته جمعی رفتیم لب دریا..تو خونه قرار گذاشته بودن با هم بریم جنگل و کباب درست کنیم. بعد رفتیم لب ساحل ، داداشم گفت ناهار رو بریم همون جنگل بخوریم.. پسر خاله ام گفت جنگل سرده بابا کی می تونه بره جنگل!!!!
بعد ما برای شب دوم برنامه نداشتیم. قرار بود برگردیم خونه.. ولی هواش بدجوری مستمون کرده بود و دلمون نمیومد به این زودی ترک کنیم اونجا رو.. تصمیم گرفتیم یه پلاژ بگیریم حداقل وسایلمون جا داشته باشن.. یه پلاژ درب و داغون رو اجاره کردیم ولی خوش شانسی طبقه دوم بود و رطوبت اذیت نمی کرد زیاد و بوی نم هم نمی داد. هیچی دیگه همه ی برنامه ها کنسل شد. همونجا کباب درست کردیم و نماز و ناهار رو برگزار کردیم. بعد هم رفتیم خرید برنج و ماهی..
بازار ماهی فروشا رو اولین بار بود که به صورت شفاهی می دیدم!!! همش تو تلویزیون می دیدم.
این چوب خط زدنشون رو هم قسمتون شد حضوری دیدیم(همون مزایده گذاشتن ماهی های تازه صید شده) جالب بود..
ازون. برون مگه ممنوع نیست فروشش؟ پس چرا اینقدر زیاده اونجا؟ یکیش اینقدر بزرگ بود که کل میز رو گرفته بود.. داداشم تا اومد عکس بگیره یارو گارد گرفت که عکس نگیر!!!! کیلویی 95 تومن بود!!!!!!
حالا اون که خوبه.. یکی دیگه یه ماهی آزاد گذاشته بود تو یه جای مجزا روشم سلفون کشیده بود و بالاشم نوشته بود دست نزنید لطفا .. و همه وسوسه می شدن بدتر دست بزنن!!!!:دی یه نفر ازش پرسید چرا اینو اینقدر تحویل می گیرید و مگه چیه و قیمتش چنده و اینا.. گفت 600 تومن!!!! من و داداشم با فک باز تا مدتی در افق محو بودیم.. تصمیم گرفته بودیم کشیک بدیم نوبتی ببینیم کی میاد بالاخره اینو بخره ازش بپرسیم فازش چیه که نشد دیگه.. نزاشتن!!!!:دی
شوهر خاله ام میخواست به زووووور ماهی گردن آویزمون کنه.. ما هم که کلا ماهی خور نیستیم.. سال تا سال همین شب نوروز می خریم و می خوریم و اگر اضافه بیاد هم اینقدر می مونه تو فریزر که بو می گیره و می ریزیم دور!!!! خلاصه دوتا سفید مجبور شدیم بخریم دیگه..دلم واسه ماهیا می سوخت.. همه شون بالا استثنا تخم داشتن و برای تخماشون دو تومن از روی ماهی کم می کرد..
بازار ماهی فروشا با این که جزو منطقه توریستی شمال محسوب نمی شه ولی برای من جزو قسمت جذاب سفر بود..
برگشتنی هم بازم رفتیم پلاژ با امکانات صفر املت پختیم (یعنی فقط گوجه و تخم مرغ و نمک داشتیم.. املت های من از قورمه سبزی ملاتش بیشتره برای همین میگم امکانات صفر!!:دی)
خاله ام یه زنبیل جادویی داشت.. میگفتیم نمک ..دستشو میکرد تو زنبیل نمک در میاورد. می گفتیم چایی ، چایی در میاورد.. می گفتیم گوجه، گوجه در میاورد، میگفتیم تخم مرغ، تخم مرغ در میاورد، میگفتیم قابلمه ، قابلمه در میاورد!!!!!!!! یعنی تا در قابلمه و کتری هم اون تو بود.. هیچی دیگه کلا مجهز سفر میکنه برعکس ما.. البته ما مشکلمون داداشه است که میگه یه هل پوچم نباید بردارید و همه چیزو باید بخریم تو سفر!!!!
املت رو که خوردیم و ظرفاشو شستیم خاله اینا قصد رفتن کردن به همون خونه خودشون.. همچین خدافظی غمناک و سفر به سلامت اینا حواله می کردن دیدنی..چون قصد داشتیم فرداش هردو حرکت کنیم به سمت ولایت..
حالا ما صبح بلند شدیم بدون هیچ امکاناتی.. شانس آوردیم خاله شب قبلش تو کتریش برامون آب جوش آورده بود و فلاسکمون پر بود.. نون و پنیر هم داشتیم با همون صبحانه رو جمع بندی کردیم.. ولی مگه می شد دل کند؟ تازه هوا داشت صاف می شد.و دریا روی خوش نشون می داد. ما خرید های جانبی رو نکرده بودیم.. رفتیم همون بازار نزدیک دریا و دلی از عزای ترشی ها و رب های مختلف انار و نارنج درآوردیم.. سهم ریحانه هم یه بادبادک و یه زنبیل حصیری بود..و البته لواشک و کلوچه و کوکی های مختلف..
برگشتنی گفتیم بریم از دریا خدافظی کنیم که این خدافظی یه چهار ساعتی طول کشید.. دیگه وقتی دل کندیم که بریم ساعت از دو هم گذشته بود و ناهار و نمازمون مونده بود.. رستوران های برگشت هم که خدا خیرشون بده یکی از یکی بدتر.. خاله اینا قرار بود از خونه خودشون راه بیافتن بیان به ما برسن.. ما هم همچنان در به در ناهار!!!!(شکمو هم خودتونید!!!!)
وسط میدون اومدیم مثلا از یکی بپرسیم در مورد اکبر جوجه(بله.. مشتری مداری تا این حد مشتری رو وفادار می کنه !!!:دی) به غلط کردن افتادیم.. واقعا از بعضی رفتار های زشت آدم از آدم بودن خودش ناراحت میشه!!!
از تاکسی داره پرسیدیم اکبر جوجه این نزدیکا کجاست(میدونستیم نزدیکش هستیم نمی دونسیتم دقیقا کجاست) یارو گفت چیه هی اکبر جوجه اکبر جوجه می کنید. چی داره این اکبر جوجه.. بیایید برید همین آشپزخونه مرکزی ما غذاهای عالی داره اکبر جوجه هم داره اگر بخواید. داداشم گفت اونجا منتظر ما هستن. می گفت خوب بگید بیان اینجا!!! اینجا هزار تا اکبر جوجه داره شما کدومش رو میخواید!!!(خلاصه می خواست بپیچونه که مشتری آشپز خونه خودش بشیم) دیدم داداشم جواب کم آورده گفتم ممنون ما خودمون پیداش می کنیم. و به داداشم فهموندم که گازشو بگیره بره..
پسر خاله که زنگ زده بود آمار مسیر رو بهمون داد و فهمیدیم که چقدر بهش نزدیک بودیم و اون نامرد فقط خواسته بود بپیچونه!!!!
بقیه اش هم قابل حدس زدنه.. خاله اینا مارو پیدا کردن و اومدن پیشمون.. البته بیرون رستوران. شوهر خاله ام گفت ما ایشالا دفعه ی بعد که اومدیم میاییم اینجا.. این بار خیلی دیگه مرغ خوردیم حالمون از مرغ داره به هم میخوره!!!!:دی راستم میگفت بنده خدا.. ما هم که اونجا بودیم به غیر از شام اول که مهمون خاله بودیم ماهی.. همه اش یا مرغ بوده یا محصولات مرغ!!!!
موقع برگشتن هم جاتون خالی یه 5 ساعتی تو ترافیک بیچاره شدیم. خاله اینا میخواستن برگردن فردا صبحش بیان که ما بهشون اطمینان دادیم به خاطر تمام شدن تعطیلات احتمالا همه ساعات روز همینطوری باشه.. بنده خدا ها اونا هم دنبال ما اومدن دیگه..
شب ساعت یازده رسیدیم خونه..
و من و ریحانه سرخوش از خاطرات خوشی که دریا برامون ساخته بود هنوز وارد خونه نشده بودیم دلمون برای وسعت دل دریا تنگ شده بود. و چقدر دلم برای این دریاچه ی تک و تنها می سوزه وقتی اینقدر کثیف می بینمش.. وقتی خودمون به بچه هامون یاد می دیم که بازی با دریا یعنی ریختن آشغال هامون داخل دریا.. دریا موج که می زد بطری های اندازه های مختلف بود که با این موج به ساحل نزدیک میشد و دوباره برمیگشت.
کاش بعد از این همهههه فرهنگ سازی حداقل یه ذره.. یه کوچولو فرهنگمون تغییر می کرد دلمون نمی سوخت..
ولی خوشحالم..
با این که خیلی اصرار کردم و تقریبا بیچاره شدم تا اینا رو راضی کنم به سفر عوضش دخترم وقتی وارد مدرسه شد یه عالمه خاطره خوب از دریا و گوش ماهیاش داشت که برای دوستاش تعریف کنه..
نکته جالبش اینجا بود که همین که وارد کلاس شدیم انگار که من یه فرد غریبه باشم و اصلا با اون نبودم اومد به تعریف کردن مو به موی خاطراتش. به بهانه این که من الان معلم هستم نه مادر..
برای بچه ها هم تعریف می کرد و من خوشحال بودم که دخترم برای تعریف کردن چیزی داره.. حالا دیگه می دونه دریا چیه و با استخر و فواره و حوض و اینا اشتباه نمی گیره..حالا میدونه گوش ماهی یا همون صدف چیه و چه شکلیه و از چی درست می شه..و خیلی اطلاعات دیگه که با ساعت ها حرف زدن و داستان تعریف کردن هم نمی تونستم بهشون دست پیدا کنم.من سفر کردن رو خیلی دوست دارم و واقعا به این موضوع اعتقاد راسخ دارم که با سفر کردن پخته شود خامی.. یکی از فانتزی هام هم ایرانگردی و در وسعت بیشتری (البته اگر بودجه اجازه بده ) جهانگردی هست..
ولی پایه خوب ندارم متاسفانه.. همسرم هم اهل مسافرت نبود. با اون هم پدرم درومد از بس گفتم یه ماه عسل دوروزه که می تونیم بریم و گوشش بدهکار نبود.. اون که دیگه نوبری بود واسه خودش.. ولایت مادری خودش رو هم نمی تونست تحمل کنه و میگفت موهام وز میشه!!!!(مرتیکه قرتی!!!)
البته جایی که ما داریم خیلی ها فقط برای روز های تعطیل می تونن بیان و براشون کلی خاطره میشه ولی چون برای ریحانه تکراری شده دیگه به عنوان تنوع محسوب نمی شه و حوصله اش سر می ره..
سخت بود..ولی نتیجه اش رضایت بخش بود..
دوستان ببخشید اگر حوصله سر بر بود.. ولی دوست داشتم اولین سفر دریایی دخترم یه جایی ثبت بشه که داشته باشه.. ترجیح می دادم که تو وبلاگ خودش باشه..
در پایان امیدوارم همه تون خوشحال و راضی باشید.
امیدوارم امسال را با خوشی شروع کرده باشید و تا پایانش هم همین طور باشه.
امیدوارم بهترین ها در سال نود و چهار براتون رقم بخوره..