گاهی وقت ها دلت میخواد اتفاق های دور و برت نیافتاده باشن.. و تو چشم باز کنی و ببینی خوابی بیش نبوده و یه نفس عمیق بکشی که این خواب وحشتناک صحت نداشته.. مثل خواب یازده سالگیم که دیده بودم مادرم روی ریل قطار افتاده زمین و هر کاری میکنه نمی تونه بلند بشه و قطار با سرعت میاد سمتش و من با شدت و حدت تمام تر می دوم و جیغ میزنم و گریه میکنم و هر چه تلاش میکنم بهش نمیرسم.. و خوب خداروشکر یهو از خواب بلند میشم.. در واقع با هق هق گریه های خودم از خواب بلند میشم و شاید حدود یک ساعتی هم توی بیداری گریه کردم.. ولی همش خدارو شکر میکردم که خواب بود...

ولی گاهی اتفاق ها توی خواب نیافتاده .. و هر چی هم چشمات رو میبندی و باز میکنی بازم هستند.. ایندفعه مثل مرگ پدرم.. که هیچ وقت ضمیرم باورش نکرده.. و هر چی هم چشمام رو میبندم و باز میکنم بازم هست...

اینجور مواقع ضمیرت ناخودآگاه بر خلاف میل دنیا عمل میکنه و نمیخواد بپذیره واقعیت رو..و انکارش میکنه.. یا نه به شکل دیگه ای میسازه ما وقع رو... مثل همین مرگ پدرم که ضمیر من اون رو به صورت یک ماموریت طولانی پذیرفته.. و هر وقت خواب دیدم یا فکر کردم پدرم از یک ماموریت طولانی اومده یا نه به یک ماموریت طولانی رفته..

تا چند شب پیش..

توی همین تعطیلی ها بود که خواب دیدم فوت کرده..یه جورایی هم احساس میکردم که تقصیر من بوده که فوت کرده.. و این اولین بار بود که خواب مرگش رو میدیدم.. و با تمام وجودم گریه می کردم..و جالبش هم همین بود که توی خواب به خودم می گفتم این همه ماموریت طولانی رفته بود دلم اینقدری تنگ نشده بود که این دوروزی که فوت کرده تنگ شده!!!! یعنی حتی تو خواب مرگش هم فکر میکردم همه این سیزده سالی که نبوده یه ماموریت طولانی رفته!!!!

خلاصه اش کنم...

گاهی وقتا دلت میخواد اتفاقی نیافته و میافته.. و گاهی هم دلت میخواد اتفاقی بیافته و نمیافته... در هر دو حالت به نظرم دیر یا زود باید بزرگ بشی و بپذیری که سرنوشتت این بوده.. باید اینطور میشده..مثل مرگ پدرم که بالاخره بعد از سیزده سال ضمیرم انگار فهمید باید بپذیره و چاره ای نداره و این ماموریت اتفاق افتادنی نیست!!!!

تا این جای مطلب رو تونستم برسونم فکر کنم..

ولی از این جا به بعد رو صد بار نوشتم و پاک کردم چون به نظرم نامفهوم بود..

فکر کنم بهتره داستان رو پایان باز بزارم و خودتون برداشت کنید!!!!:دی

پی نوشت: برف بازی فقط روز اولش خوشاینده.. بعدش واسه بچه ها هم خسته کننده میشه.. ریحان از روز دوم مدام میگفت پس کی برفا آّب میشه برم مهد کودک!!!! ببین خونه دیگه چقد کسل کننده است که دوست داره بره مهد کودک!!! حالا خوبه تو مهدم بازی نمی کنه ها!!!!

پی نوشت دوم: خیلی وقته عکس خوشمزه نزاشتم..:دی

دیروز که خیلی خیلی حوصله امون سر رفته بود به اندازه مواد موجود توی خونه دونات درست کردم.. اولین بارم بود و خوب کلی ذوق کردم که مزه اش شبیه بازاری ها شده بود.. البته شکلات نداشتم وگرنه خودم دونات های با روکش شکلات رو خیلی بیشتر دوست دارم..ایشالا دفعه بعد:دی