هعی
علت هم داشته..
علتش هم این بوده که همش غرغر بوده و اعصاب خوردی..
بروزشون نکردم شاید برای این بوده که خجالت می کشیدم بگم کم آوردم..
خجالت می کشیدم بگم همه ی سختی هایی که در طول عمرم بهم وارد شد اینجوری منو نشکسته بودن که کارم منو شکست..
خجالت می کشیدم بگم این مدت با عالم و آدم سرجنگ و دعوا داشتم..
خجالت می کشیدم بگم اعتماد به نفسم در عرض دو هفته به لجن کشیده شد سر این موضوع و آ.پ کاری کرد با من که حتی به توانایی های خودم هم اعتماد ندارم.. احساس می کنم هیچ کاری بلد نیستم..
خجالت می کشیدم بگم تمام برنامه هایی که برای خودم ریختم مثل کلاف سر در گم به هم پیچیده شده چون انگار منو ول کردن تو یه چاهی که ته نداره و من هی دارم توش فرو می رم و نمیدونم کی قراره بخورم زمین و قراره چقدر دردم بیاد..
سر مرگ پدرم، سر طلاق اجباریم.. سر هر مصیبتی که وارد شد بهم من سریع خودم رو پیدا کردم و مبارزه کردم.. ولی انگار کارم یه نقطه عطفی بود تو زندگیم .. نقطه مقاومتم بود انگار..که وقتی شکسته شد درست مثل تابع سینوس دارم سقوط می کنم.. تا حالا خودم رو اینطور درمانده و وحشت زده ندیده بودم.. اینقدر عصبی و پریشان..این هفته دوبار دعوام شده با ملت.. موقعیت هایی که شاید در شرایط معمول حتی نگاهشون هم نمی کردم..
با مادرم به شدت بگو مگو دارم..اینقدر که قلبم درد می گیره و آسپرین می خورم..
هر روز صبح از خواب بلند می شم و میگم امروز دیگه وقت تحوله و باید شروع کنم و این حرفا.. ولی به ظهر نمی کشم.. و فقط یه جمله تو ذهنم وول می خوره:"من هیچی بلد نیستم"..
در حالی که می دونم چیزی که من بلدم رو هرکی بلد بود الان میلیونر شده بود..
هرکاری می کنم احساس می کنم فایده نداره..
از کی تا حالا من اینقدر ضعیف شدم؟
برای خودم هم عجیبه.. انگار با یه نفر غریبه رو به رو شدم.. دیگه خودم رو هم نمی شناسم..
مگه میشه ؟ مگه داریم؟
هرکی بهم می رسه می فهمه چقدر به هم ریخته ام.. دایی ام اینا دیروز اومده بودن.. بعد فهمیده بودن چقدر به هم ریخته و عصبی ام.. میخواستن بهم قوت قلب بدن.. بعد میگفتن چه کارایی می تونم انجام بدم.. کجا ها می تونم برم سراغ کار.. حتی برادرم هم برام یه کار پیدا کرده بود.. ولی من عین این تو سری خورده ها فکر می کنم دیگه از پسش بر نمیام..
چرا اینطوری شدم واقعا؟..
فکر کنم دیگه برای زمین خوردن زیادی پیر شده بودم که بلند شدن برام اینقدر سخت شده..
برام دعا کنید زودتر خودم رو پیدا کنم و روی پای خودم بایستم..