1. امروز به تور دو نفر با معرفت برخوردیم.. صبح که زنگ زدیم آژانس سرویس بفرسته یه راننده جدید فرستاده بود.. که منو مامان باورمون نمیشد این با این تیپ و قیافه بیاد آژانس کار کنه!!! قد حدود دو متر!!!! بعد این خیلی آروم میرفت.. من گفتم حتما تازه راننده شده !!!!! دیگه نزدیک محل کارمون بود که یهو ماشینش خاموش شد و دیگه هم روشن نشد.. پیاده شدیم که یه جوری خودمون رو برسونیم به محل کارمون.. راننده هه گفت پول نمی گیرم. گفتیم بابا همه راه رو اومدی همین یه ذره مونده خوب حداقل نصفش رو بگیر قبول نکرد که نکرد.. گفت نه اصلا من نتونستم به مسیرتون برسونم اصلا پول نمی گیرم.. هی ما گفتیم بابا راضی هستیم ما.. اونم میگفت نه پول نمی گیرم .. منم اینجوری راضیم!!!! اصلا اخلاقش بیست بود!! به مامان گفتم ببین بعضیا واقعا همه چی تمومن!!!!!:دی.. بعدم هنوز پیاده نشده بودیم که یه تاکسی بوق زد وایساد.. نه به خاطر ما.. به خاطر ماشینه.. فکر میکرد بنزین تموم کرده یا داغ کرده میخواست بهش کمک کنه.. اونم رفت باهاش صحبت کرد و گفت این خانوما رو برسون به مقصد.. تاکسیه به راننده هه گفت خودت کمک نمی خوای.. رانندهه گفت نه من خودم درستش میکنم ممنون.. و من یه لحظه واقعا شک کرده بودم که الان تو ایران هستم یا نه!!!! این همه محبت و معرفت قلمبه در یک لحظه و در یک مکان واقعا بعید بود!!!! جالب اینجا بود که تاکسیه هم که مارو رسوند به مسیرمون دو هزار تومن بیشتر نگرفت در حالی که مامان بهم یواشکی گفته بود به نظرت چهار تومن بدم کم نیست؟!!!!!:دی دیگه اون موقع بود که اگر محل کارم و دور و اطرافم برام آشنا نبود میگفتم منو تو خواب بردن یه سرزمین دیگه!!!!!

2. بچه که بودیم تو مدرسه امون یه سرایداری اومده بود که یه پسر دو ساله داشت که همیشه خدااااا این کثیف بود.. یعنی یادم نمیاد این یه بار دست و دماغ و دهنش کثیف و پر از خوراکی های جور وا جور نباشه...

و از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون به شدت ما از این پسر پرروی دو ساله بدمون میومد و اذیتش میکردیم و همیشه با اشک روان به سمت مامانش عر میزد و میرفت و مامانشم که خوشگل بود سرش رو از در بیرون میاورد و با یه مظلومیت خاصی میگفت بچه ها اذیتش نکنید.. البته مظلومیتش واسه این بود که ما ها یه اکیپ از بچه های مدیر و معلم همون مدرسه بودیم این ازمون میترسید!!!!:دی

گذشت و گذشت... دیگه سرایداری نداشتیم که بچه کوچیک داشته باشه..

تا من رفتم سر کار تو همون مدسه ای که درس میخوندم...سال های اولم که وارد مدرسه شدم سرایدارش بچه نداشت.. یه پسر جوون ، جای برادری فوق العاده خوش تیپ که اگر بچه سرایدار نشده بود و باباش به زور بهش شغلش رو تحمیل نکرده بود خیلی راحت می تونست یا خواننده بشه یا مدل!!!! که از قضا یه همسر فوق العاده معمولی داشت.. همسرش زشت نبود.. نمک خودش رو داشت.. ولی خوب این پسر با این وجاهت که دخترای مدرسه مدام دور و برش میپلکیدن و بهش خوارکی تعارف میکردن ... بماند...

تا پارسال وسطای سال که همون پسر جوون رفت شهرشون تا پیمانی بشه و حقوقش دوبرابر بشه و کلا از سرایداری به اداره منتقل بشه!!!!و سه ماه آخر سال یه آقایی اومد که ایندفعه قضیه اشون برعکس بود..

خانومه زیبا و خوش لباس و خوش هیکل..آقاشونم البته همچین خوشتیپ میگرده ها.. ولی قیافه اشون به هم نمیخوره خلاصه(الان احساس کردم چقد خاله زنک شدم!!!!!:|) اینا یه بچه کوچیک دارن که شش ماه از دختر من کوچیک تره.. دختره به باباش کشیده و فقط سر و زبون داره .. ناز دخترونه و این حرفا کلا کشک.. تپلیه و خیلی میخوره.. کافیه یه خوراکی دستت ببینه عین روباه کمین میکنه که چطور نصفش رو و اگر بتونه همش رو از دستت بکشه بیرون!!!(برعکس ریحان که اصلا از کسی خوراکی نمیگیره !!!!) حالا همه این حرفا رو زدم که به اینجا برسم... این دختر به طرز عجیبی منو یاد اون پسره سرایداره تو دوران کودکیم میاندازه.. با این که اصلا کثیف نیست و برعکس مدام در حال لباس عوض کردن و لباسای شیک پوشیدنه ولی قیافه اش و حالاتش شبیه به همون پسره است.. مخصوصا که فضوله.. و ازون فضولایی که به دلت اصلا نمی نشینه..و فقط میخوای از سرت باز کنی..

و اینجاست که من عذاب وجدان میگیرم.. منی که تو کار کودک هستم و با همه بچه ها رابطه نسبتا خوبی دارم ابدا و اصلا نمیتونم با این بچه رابطه برقرار کنم.. یعنی ضمیر ناخودآگاهم نمیزاره.. هر کاری میکنم باهاش خوب بشم یه هو حسم بر میگرده و تو ذوق خودم میزنه!!!!! و برای این که یه وقت تو ذوقش نزنم وقتی میبینم تو حیاط مدرسه اومده از صد متریش فرار میکنم.. معاون های مدرسه که قربون صدقه اش میرن یه حس خجالتی در من شکل میگیره چون  همون لحظه ناخودآگاه تو دلم گفتم ایششششش!!!!! و بدتر از همه اینه که این سال دیگه میاد تو همین مدرسه و میخواد شاگرد من بشه!!!!!!! یکی از دلایلی که مطمئنم نمیخوام اینجا بمونم همینه.. چون میدونم ممکنه به خاطر این ضمیر ناخودآگاهی که نمیتونم کنترل کنم حقش رو ضایع کنم!!!! امروز ریحان مریض شده بود و مهد کودک باهام تماس گرفت که دخترت تب کرده و بیا ببرش و اینا.. منم سریع مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم دخملی رو از مهد آوردم و سر راه یه دکترم بردم و برگشتم مدرسه.. بعد از ساعت کلاس که همه رفتن این دختره ریحانه رو دید.. خوب چند بار قبل هم دیده بود و ریحانه هم که کلا باهاش ارتباط خوب نداره.. حالا این دختره گیر داده بود که با ریحانه دوست بشه.. هی میومد جلوش اینم هی فرار میکرد!!! تا وقتی که موبایل اسباب بازی ریحانه رو تو دستش دید.. گیررررر داد که من باید صداش رو بشنوم.. ریحانم گریه گریه که من نمیدمش موبایلم رو.. منم فقط ناخونم رو تو دستم فرو میکردم مبادا حس مادری و اون کینه مسخره کار دستم نده بچه مردمو دعوا کنم!!!! فقط سعی میکردم ریحان رو راضی کنم یه بار خودش تو دست خودش صدای موبایلش رو در بیاره!!! که بالاخره ختم به خیر شد!!!! موقع رفتن ما منتظر ماشین بودیم دم در.. ریحان سمت بیرونی در وایساده بود دختره سمت درونیش!!! منم بین این دوتا که درگیری ایجاد نشه.. یهو دختره هوس کرد در مدرسه رو روی ما ببنده.. آقااااا!!!! دختره از اون ور هل میداد ریحان از این ور هل میداد!!!! حالا اون چون وزنش سه برابر ریحانه است مطمئنا زورشم بیشتر بود و ریحان که زورش نمیرسید چاشنیش گریه بود دیگه!!! دیگه به حدی از دستش عصبانی بودم که حد نداشت.. فقط رومو کرده بودم اون ور که نتوپم بهش بچه پررو رو..و خودمم وایسادم بین در که یهو زورش نرسه در رو ببنده انگشتای بچه من بمونه لای در... و خدا خدا میکردم که ماشین زودتر برسه!!!!!بدبختیش اینه که اصلا حرف گوش کن نیست.. وقتی بهش میگی نکن اصلا به هیچ جاش حساب نمی کنه و فقط کار خودش رو میکنه!!!!

پی نوشت: خدا منو ببخشه امروز چقد در مورد قیافه آدما نظر دادم!!!!!!:دی

نتیجه گیری خاصی هم نداره دنبال نتیجه نگردین!!!!!:دی