شروع دوباره
حالتون خوبه؟
دماغتون چاقه؟
یادش بخیر چقد از این سوال بدم میومد.. همش فکر می کردم میخواد به بزرگ بودن دماغم اشاره کنه طرف:خخخخ
خوب عرضم به حضورتون که بعد از اون سونامی بی خبری که اومد و خونه ها ویران شد و چند تا هم کشته داد دیگه رغبتی برای باز سازی نداشتم.. و تقریبا قید اینجا رو زده بودم..
و فکر می کردم که دوران وب نویسی من هم تموم شده و بالاخره بعد از 5 سال وب نویسی پراکنده بهتره از این وادی بکشم بیرون ..
داشتم فکر می کردم الان که وارد دهه چهارم زندگیم شدم بهترین و حتی آخرین فرصته برای پرش و تغییر..
همیشه به این آدمایی که یه روزه تصمیم میگیرن یه چیزی به غیر از اون چیزی بشن که بودن غبطه می خوردم.
اونایی که تصمیم میگیرن مثلا برن یه جای دیگه زندگی کنن و به ماه نکشیده تصمیمشون رو عملی می کنن.
اونایی که تصمیم میگرین لاغر بشن و سر سال دیگه اصلا نمیشناسیدشون از بس مانکن شدن و ده سال بعد هم که می بینیدشون همون جور مانکن و خوش هیکل موندن و از تصمیمشون راضی ان
اونایی که یهو تصمیم میگیرن یه چیز دیگه باشن و اجرا می کنن و سر حرفشون هم وایمیسن..
خدایی راز کارشون چیه؟
چطور از پسش بر میان؟
چطور سر حرفشون می مونن؟
چطور نمیزارن انرژی منفی دیگران روشون اثر بزاره؟
بعد به خودم میگم خوب اونا احتمالا با آدم هایی زندگی نمی کنن که انرژی منفی ازشون می باره..
و بعد تر بازم به خودم نهیب می زنم که این طور نیست.. دیدم آدمی که تمام خانواده اش با کارش مخالف بودن و اون اینقدر تلاش کرده تا خودش رو ثابت کرده و الان افتخار خانواده اشه..
و بعد تر از این ها به این جمله میرسم: از ماست که بر ماست..
این خود منم که بزرگترین دیوار رو دور خودم کشیدم.. و اجازه می دم فضای منفی دیگران من رو هم مسموم کنه..
این خود منم که منفی هستم و دارم منفی رو جذب می کنم.
این خود منم که موفقیت رو پشت در گذاشتم و نمیزارم بیاد داخل
و بدتر از همه ی این ها بهانه میارم و میاندازم گردن دیگران..
مقابله با تربیت خیلی کار سختیه.. ولی محال نیست.. اینو خیلی ها تو دنیای انسانیت ثابت کردن.. فقط کار و تلاش زیاد می خواد..
راستش رو بخواید همین چند وقت پیش یه تمرین خیلی ساده رو داشتم انجام می دادم..
" سعی کنم دیگران رو سرزنش نکنم و کار هاشون ایراد نگیرم و اون ها رو مسبب مشکلات خودم ندونم"
و اعتراف می کنم همون یه روز اول شکست خوردم
دیگه نزدیکای غروب بود که اینقدر فشار روم زیاد شده بود که احساس می کردم یه بند بزرگ به پام بستن و داره منو می کشه تو آب و خفه ام می کنه.. ذهنم به در و دیوار می زد که سرزنش کنه.. به زندگی بد و بیراه بگه.. کار های دیگران رو مسخره کنه و مقصر جلوه بده..
اصلا یه وعضی..
و یه چیز بدتر..
بزرگترین مشکلم اون روز مادرم بود..
سخت ترین مقابله ها رو با ذهنم وقتی انجام می دادم که باید در مقابل مادرم قرار می گرفتم.. هر جمله ای که می گفتم به خودم میومدم میدیدم توش یه سرزنشی داشت.. یه انرزی منفی داشت.. و آخرشم ذهنم منو می برد سمت این که اونو برای نداشته های زندگیم مقصر می دونم..
خوب البته به این راحتی ها تسلیم نشدم و هی لبم رو گاز می گرفتم و دوباره از اول شروع می کردم.. مثلا میرفتم اتاقم و کمی نفس عمیق و مثبت اندیشی و اینا..
بعد با لبخند میومدم بیرون به کارم برسم.. باز مامان یه جمله ساده یا یه سوال ساده که می پرسید وقتی جواب می دادم مجبور بودم لبم رو گاز بگیرم.. برای این که باز هم طعنه و کنایه و سرزنش توش موج می زد..
عجیب بود برام..
من به شدت معتاد منفی نگری شدم.. به شدت معتاد مظلوم نمایی شدم و مداااام دیگران رو مقصر میدونم.. این وسط مامان طفلی از همه بیشتر..
راستش رو بخواید یه جورایی شکست خوردم.. شاید چون مربی نداشتم در این زمینه.. که بهم یاد بده دقیقا چطور باید این کار رو انجام بدم.. خودم فکر می کنم یه دوری چند مدته از محیطی که توش هستم لازم دارم ولی امکانش چیزی حول و حوش صفره.. پیش خودم می گفتم شاید لازم دارم چند روز از مادرم دور باشم بتونم این مسمویت ذهنی رو از خودم دور کنم.. ولی خوب نمیشه.. مادرم برای یک شب تنها گذاشتن من خوابش نمی بره چه برسه به این که رضایت بده چند روز دور باشیم از همدیگه..
نمیدونم..
فعلا پروژه در سکوت مطلق به سر می بره.. من و ذهنم فعلا جنگی باهم نداریم.. میزارم هر طور که میخواد دیگران رو بشوره و بسابه و رو بند رخت پهن کنه و همه ی بلا های آسمانی و زمینی رو سر دیگران خالی کنه..
فعلا آتش بس هستیم تا من برنامه بریزم..
دوره تعیین کنم و مدت زمان مشخص کنم.. جدول بچینم و آمار و ارقام محاسبه کنم.. ببینم چند وقت باید ذهنم رو به تخت ببندم تا این اعتیاد کوفتی ازش خارج بشه..
راستش یه خورده ترس دارم.. آمار و ارقامم زیاد با هم همخوانی ندارن.. اینجور که من حساب کردم شاید چند سال طول بکشه تا این بلای خانمان سوز از ذهنم خارج بشه..
این شد که دوباره به اینجا پناه آوردم.. گفتم شاید نوشتن حالم رو خوب کنه.. انگیزه بده.. و ترسم رو بریزه..
البته ناگفته نمونه که اومدنم به اینجا جرقه ای بود که یکی از دوستانم در اینستا گرام بهم زد. که چرا نیستم و چرا نمی نویسم و من یادم افتاد یه همچین جایی هم داشتم..ممنون دوست خوبم..
از ریحانه هم بگم که حالش خوبه.. وروجک شده و شیرین زبون تر.. همچنان استدلال های عجیب و غریبش منو به خنده وا می داره .. همین هفته ی پیش بود که از دستش نزدیک بود برم تو دیوار...
از پارک برگشته بودیم که برگشت گفت مامان خدارو شکر که من دخترم.. گفتم چرا؟ گفت چون اگر پسر بودم اونوقت از خودم خوشم نمیومد!!!!!
تو دیوار رفتنم هم برای این بود که سرم رو گرفته بودم پایین خنده ام رو نبینه نزدیک بود بخورم به ستون وسط ساختمان!!!!! از بس پسرا شیطونن و موقع بازی خشن بازی می کنن کلا خوشش نمیاد باهاشون بازی کنه یه بارم یه پسره موهاش تا سر شونه هاش بلند بود این اشتباهی فکر کرده بود دختره باهاش دوست شده بود به 5 دقیقه نکشید که به اشتباهش پی برد و ترک دوستی رو کرد و اون پسره بیچاره هم هرچی هی میومد دورش می پلکید اصلا محلش نمیزاشت..
و صد البته احساس مسئولیت بزرگی که هرچی ریحان بزرگتر میشه این بار مسئولیت هم رو دوش من سنگین تر میشه..
یک ماهی می شه که درگیر کار های ثبت نام و سنجش و حاشیه های کلاس اولش بودم.. البته هنوز تموم نشده و به نظرم تازه این اول راهه.. تازه داره وارد سی..ستم ناسالم آموز..شی میشه و من مدام نگران اون استرس های بیخودی هستم که قراره به دخترکم وارد بشه و ممکنه من نتونم جلوش رو بگیرم..
و مورد آخر
این روز ها درگیر راه اندازی پروژه ای هستم که خودم به شخصه ندیدم تا حالا تو کشورمون اتفاق افتاده باشه.. ممکنه هم باشه ولی من به تورش نخورده باشم.. پروژه وقت گیره و من هنوز مسلط به کار نشدم.. ولی اگر بتونم این پروژه رو حتی در حد توانم راه اندازی کنم خیلی عالی می شه.. برام دعا کنید که بتونم و از پسش بر بیام..
دوستانی که آدرس اینستا گرام دادید من اددتون کردما..