کارتون سیندرلا رو یادتونه؟

من که در کودکی ندیدم..

یعنی در کودکی اکثر فیلم های خاطره انگیزی که همه دارند رو ندیدم..

فقط همون کارتون های صدا و سیما رو می دیدیم

بماند

بزرگتر که شدم دیدم و فهمیدم سیندرلا دو تا خواهر بدجنس داشته..

وقتی سندرلا کفش بلورینش رو جا میزاره و شاهزاده میاد دنبال شاهدخت مرموزش ، نامادری محترمه سیندرلا رو حبس می کنه تو اتاق و به جاش به دختراش میگه تا می تونن زور بزنن که کفشه بره تو پاشون.. البته یه روایت نامعتبر دیگه ای هم تو یه فیلم تخیلی دیگه بود که کار به بریدن پاشنه و پنجه هم رسید..

یادتونه چقدرررر زووووور می زدن تا شاید بره تو پاشون؟

 حتی یکیشون با بدبختی پاشو توی کفش برد ولی از بس تنگ بود کفشه از توی پاش مثل فشنگ در رفت...

الان من حس اون دو تا خواهر رو دارم..

بله

حتما همتون فهمیدید که بالاخره بعد از کش و قوس های فراوون و قوس و غمزه های بی شمار و ناز و اداهایی که عروس تو حجله در نمیاره اینا در میارن، بالاخره راضی شدن آز..مونی برگزار کنن..

اونم چه آزمونی.. مسلمان نشنود کافر نبیند..

هفت خوان رستمیه برا خودش..

تازه بعد از این همه سال باید ثابت کنیم توانایی و سوادش رو داشتیم!!!!!

یک سال براش تبلیغ کردن و تو بوق و کرنا... بعد که قشنگ همه ملت فهمیدن اینا قراره آزمون بگیرن اومدن سهمیه بندی کردن.. بعد مثلا خوزستان بالای چهار هزار تا نیرو لازم داره.. در صورتی که کل استخدامی کشور فقط 5000 تاست..

تهران که اصلا خانوم لازم نداره فقط مرد..اونم تعداد بالا ...

همه ی اینا به کنار..

مشکل این جاست که همه جور رشته ای هست به جز رشته ی من!!!!!!!!!

حتی نرم افزارم هست.. ولی سخت افزار نچ...!!!!

بعد الان حس آناستازیا رو دارم که به زور میخواست کفشه رو پاش کنه..

 

اینم سرنوشت ما بود دیگه..

میدونید زندگی من تشکیل شده از یه سری تصمیمات اشتباه و های ریسک که تقریبا همه شون هم به شکست انجامیده!!!!!

حالا جالبه زمانی که من داشتم اون تصمیمات رو می گرفتم اینقدر درصد ریسکشون بالا نبود که.. در واقع داشتم دنبال یه موقعیت امن و ثبات پذیر می گشتم ولی همین که من تصمیم گرفتم برم سمتش یهو دریا طوفانی شد و سیل اومد و سونامی شد و کلا همه چیز کن فیکون شد..

گاهی وقتا فکر می کنم واقعا من یه چیزیم میشه ها..

اون از ازدواجم که می گفتم حداقل خیالم راحته شغل ثابت داره و رسمیه و مدام درگیر شغل عوض کردن و ورشکست شدن و اینجور چیزا نیستیم که هنوز شش ماه از زندگیمون نگذشته بود که انداختنش بیرون از کارش و سه سال بعدش رو با خون و دل و تقریبا هیییییچ سر کردیم و واقعا هم هنر کردیم که نمردیم از گشنگی!!!! و بعدم که جدایی و این حرفا..

این از شغلم که همون سال اول که رفته بودم قرار بود چند مدت شرکتی باشم و بعد به مرور استخداممون کنن.. که رفتن من همانا و کتمان کردن و تکذیب کردن هم همانا و شش هفت سال آزگار دنبال حقمان بودن همانا و آخرشم هیچی که به هیچی.. دستمون موند تو پوست گردو بدون هیچ سابقه رسمی..

رشته ام هم همین منوال بود البته..

قبل این که من برم بزرگترین نیاز کشور بود کامپیوتر..

همین که من واردش شدم کن فیکون شد و ملت ریختن تو کامپیوتر و حتی یادمه یکی از متصدیان بانک تا فهمید رشته ی من چیه گفت الان دیگه هرکی از ننه باباش قهر می کنه میره تو رشته کامپیوتر..

زمان ما خوانندگی مد نبود ملت قهر که می کردن میرفتن کامپیوتر میخوندن!!!!!

 

الان مشخصه که چقد آشفته ام نه؟ البته آدم وقتی روان پریش میشه یه سری واقعیت ها جلوش رژه میرن و هی نو مخش جوالدوز فرو می کنن ..

اینجور وقتا خوب همش تقصیر رو گردن فلان و بهمان و غیر و بیگانه و آشنا میاندازیم.. واسه این که خودمون قصر در بریم..

ولی قبول ندارم.. من از عقلم استفاده نکردم.. هرچقدرم بگیم مادرم تسلط کامل روی زندگیم داشت و حتی اجازه نداد رشته دانشگاهم رو خودم انتخاب کنم و یا به اون برگه انتخاب رشته دست بزنم حتی!!!! ولی بازم خودم بودم که باید سفت و محکم می ایستادم و مقاومت می کردم از تحمیل ...

یا همین شغلم رو .. باید با چشم باز انتخاب می کردم..

آدم یا یه رشته ای رو نمی خونه.. یا وقتی خوند میره تو همون محیط کار می کنه.. یا برعکسش.. یک کاری رو میخواد واردش بشه دیگه رشته ی مرتبط می خونه نه یه چیز کاملا غیر مرتبط..

البته بیاید همینجا از من تشکر کنید که گند بزرگتر رو به زندگیم نزدم.. والده مکرمه اصرار داشته تا سوم دبیرستان ریاضی بخونم و بعد پیش دانشگاهی مثل کتک خورده ها برگردم برم تجربی و تجربی بخونم و پزشکی بزنم..

حالا که فکرشو می کنم می بینم علاوه برخودم مامانم هم یه چیزیش میشه!!!!!

که البته من این خبط رو نکردم و گفتم هرگز..

ولی خوب..

جاهای دیگه ی زندگیم کتک خورده ی واقعی بودم.. قدرت تصمیم گیری نداشتم.. درسته که هیچ وقت این قدرت در اختیار من گذاشته نشد.. ولی من باید خودم به دستش میاوردم..

حالا یه چیزی بگم؟

من با این وضع داغونم از همکلاسی هام خیلی سر بودم..

یعنی صد رحمت به تصمیم گیری ناقص من.. یادمه دوستانم در پیش دانشگاهی زودتر از موعد که تعطیل می شدیم به هم سرویسی هام می گفتم خوب بریم خونه دیگه.. میگفتن نههههه.. میگفتم وااا چرا؟ میگفتن ما باید زنگ بزنیم خونمون اجازه بگیریم ببینیم اجازه میدن با تاکسی بیاییم خونه یا نه..

خوب اون موقع محو شدن تو افق مد نبود که.. ما سرمون رو می کوبیدیم به دیوار !!!!

یعنی میخوام بهتون بگم تو مدرسه مون هم این چیزا رو بهمون یاد ندادن..

راستش رو بخواید زمان ما چیزی به جز احترام به والدبن و نیکو کاری یاد ندادن... حرف نزدن و تو سری خوردن ماها نشانه احتراممون بود.. میگفتن باباتون با پاشنه پاش اومد تو دهنتون حق ندارید چیزی بگید چون باباتونه..و حتما صلاحتون بوده.. حالا این که حقمون بوده یا نه رو دیگه بهش اشاره نمی کردن..(اجحاف نشه ها مثل بوده.. بابای من خدابیامرز اصلا وقت نکرد طفلک.. تا اومد به خودش بیاد مُرد)

شماها یادتون نمیاد اون زمان ها چوب معلم هم گل بود.. هرکی نمیخورد هم خل بود.. بعله

به ما درس مدیریت زندگی رو یاد ندادن.. یاد ندادن تصمیم درست بگیریم.. اگر کسی از دهه ی من موفق بوده و از آزمایش های سخت زندگیش سربلند بیرون اومده خودش یاد گرفته و خیلی هم خوش شانس بوده که تونسته یاد بگیره.. یا این که والدینش و اطرافیانش قبلا یاد گرفتن و به اون یاد دادن که بازم احسنت به اون خانواده..

کاش من هم یاد می گرفتم کمی درست تصمیم بگیرم.. منطقی تصمیم بگیرم.. هی از این شاخه به اون شاخه نپرم.. و مدام کار ها رو ناقص رها نکنم..

یکی از تغییراتی که تو پست قبل اشاره شد بهش هم همین از شاخه به شاخه پریدن بود..

الانم که انگار چاره ای نمونده برام.. یا باید تا آخر عمرم این پروسه بیمار گونه رو طی کنم.. یا دوباره از این شاخه بپرم روی شاخه دیگه..

و در این سن و با توجه به موقعیت زندگیم خیلی سختهههههه.. خیلی سخت... تا جای من نباشید نمی دونید من چی می گم..

برام دعا کنید..

 رشته هایی که بافته بودم یه شبه پنبه شده..حال خوشی ندارم..

از جفنگیات بالا معلوم نبود؟