امروز گشنه تشنه از سر کار اومدم خونه..

اینقدر هوا گرم شده که اول از همه فقط به فکر یه شربت خنک میافتم..

ولی امروز در تمام طول راه به این فکر می کردم که ناهار چی بخوریم.. و هی بررسی می کردم که چه چیزایی تو خونه داریم.. گوجه و تخم مرغ داشتیم و قارچ البته.. ولی اینقدر این چند روز املت درست کردم که دیگه خودمم حالم داره به هم می خوره..پس بیخیال شدم.. نیمرو هم دیروز خورده بودیم بازم سیر بودم ازش.. شیر برنج شام دیشب هم یه کاسه مونده بود ولی دلم غذای گرم میخواست نه دسر شیرین( جدیدا علاقه ام به شیرینی رو از دست دادم .. اونم من که قاتل شیرینی جات بودم).. گوشت چرخ کرده نداشتیم که کباب تابه ای کنم.. یا سرخ کنم و با گوجه بخوریم..هی بررسی می کردم که چی بخوریم و چی نخوریم و چه خاکی به سر کنم..

خونه که رسیدیم گفتم ولش کن نهایت نون پنیر می خوریم دیگه.. یخچال رو باز کردم ببینم چی گیرم میاد که چشمم به قابلمه خورشت افتاد.. انگار به خر تی تاپ داده باشن!!!! همچین ذوق زده شده بودم!!!:دی

 یادم رفته بود که دیشب کلی به خودم مرارت دادم و خورشت قیمه و برنج ساختم که هم مامان سحری داشته باشه و هم خودمون ناهار داشته باشیم...

خوبه بعضی وقتا آدم یه چیزی یادش می ره و بعد یهو یادش میافته و اینجوری ذوق مرگ می شه!!!:دی مثل پولی که مثلا تو کیف میزاری و کیف رو میزاری کمد و اصلا یادت می ره که توش پول هست و بعد بازش می کنی و می بینیش و خوشحال میشی.. همین چند وقت پیش بود که لای اسناد و شناسنامه  یه تراول 50 تومنی پیدا کرده بودم و تا آخر شب شارژ بودم:دی فرداشم در جا خرجش کردم!

کارت حقوقم عوض شده.. یعنی مجبور شدم تو بانکی که پیش دبستانی حساب داره حساب باز کنم که بتونن راحت پول رو انتقال بدن..برای همین کارتی که همه ی کار های بانکیم و خریدهام رو انجام می دادم عملا فقط خروجی داره و ورودی نداره!!!!به جز اون مبلغ ناچیز  یا ..را.. نه. بعد کارت حقوقم رو تو کیفم نمی زارم که هی خرجش نکنم..

سر همین خنگ بازی دیروز آبروم رفت تو سوپر.. رفتم یه عالمه خوراکی و مواد غذایی برداشتم به خیال این که کارت هدیه دارم اگر کارت خریدم خالی باشه.. تو فروشگاه شما حساب کن یه مشت مواد غذایی من دارم.. و یه عالمه نفر دیگه هم پشت سر من با یه عالمه مواد غذایی دیگه پشت سرم منتظرن که حساب کنن و سریع برن..(شانس من کلا گنده تو این جور جاها.. من داشتم اجناس رو بر می داشتم فروشنده داشت مگس می پروند از بیکاری.. همین که من رسیدم سه چهار نفر یهو باهم رسیدن و پشت سر من وایسادن اونام یه خروار خرید کرده بودن!!!)

هیچی دیگه حساب کرد شد 54 تومن.. میدونستم عمرا کارت خریدم اینقدر توش نیست.. چون دیروزش از کارت خریدم استفاده کرده بودم.. کارت هدیه رو با لبخندی تحویل دادم و البته خوردم تو دیوار!!!! تو کارت هدیه هه هم اینقدر نبود.. گفتم من می دونم حداقل چهل تومن توش باشه.. یکی از این گرون تراش رو بردارید برسه چهل تومن.. گوشت رو برداشت.. کشید بازم موجودی نبود!!!! در زمین فرو رفتم.. گفتم خوب حتما دیگه سی تومن هست..دو سه قلم دیگه رو برداشت.. شد بیست تومن.. و یه عالمه آدم هم پشت سرم هی نوچ نوچ می کردن که یعنی ما عجله داریم!!!!..

هیچی دیگه با سری افکنده و پیشانی عرق کرده بقیه اجناس که خرده ریز هایی بیش نبودن برداشتم اومدم بیرون.. ادب شدم که دیگه به کارت هام اعتماد نکنم!!!..

کمی ولخرجم.. حساب و کتابم زیاد دست خودم نیست.. پس اندازم بد نیستا.. بلدم پس انداز کنم.. ولی متاسفانه بلد نیستم خوب خرج کنم.. یادمه قبلا هم یه پست گذاشته بودم در مورد چهار حساب توانگری.. ولی خودم هنوز که هنوزه نتونستم مدیریت کافی کنم.. و مهم تر از همه این که نمی دونم چقدر از جیبم می ره .. و این بده..

مثلا همین کارت هدیه ای که میگم کارت هدیه ای هست که والدین برای روز معلم بهم دادن.. سه شنبه دادن و این اتفاق یک شنبه افتاد.. اونا روز سه شنبه بهم صد تومن هدیه دادن و روز یک شنبه حتی 30 تومن هم توش نبود..تازه اونم همون یکشنبه خرج شد و رفت.. واسه مامان تعریف می کردم می گفت حداقل می زاشتی روز معلم بیاد بعد تمومش کنی..الان منتظرم ببینم مدرسه بهمون چقدر هدیه می ده اونم خرج کنم بره پی کارش:دی

بعضیا سرمایه گذاریشون طلا هست.. بعضیا بورس.. بعضیا سود بانکی.. خلاصه هر کسی روی یه چیزی سرمایه گذاری می کنه.. ولی من همش می گم فایده نداره.. مثلا پارسال 600 تومن تو قرعه کشی معلم ها به اسمم درومده بود. از این قرعه کشی ها که باید هر ماه یه مبلغی بدیم.. من اسم ننوشته بودم ولی معلم ها خودشون اسمم رو نوشته بودن.. نفر دوم هم درومدم.. معاونمون هم هی میرفت و میومد و می گفت چطوری خوش شانس!!!!! بعد همین معاون می گفت نبری خرجش کنی ها می بری طلا می خری.. بعد من تو دلم می گفتم مگه با 600 تومن چقدر می شه طلا خرید!!!

بله خوب درست حدس زدید دیگه.. همش خرج الکی شد و رفت و موند قسطاش.. امسال دیگه قبول نکردم و گفتم به هیچ عنوان.. اینجوری باز دیرتر خرج می شه پولم.. اونجوری قلمبه از دستم می ره!!!

خیلی سعی کردم یه مدیریت مالی داشته باشم.. یه هدف مالی.. یه سیر صعودی برای خودم در نظر بگیرم که تا یه مدتی بهش برسم.. ولی در نظرم اینقدر حقوقم پایینه که انگیزه بخش نیست برام.. در حالی که مردم با کمتر از اینا انگیزه های بالاتری دارن.. من اگر خوب پس انداز می کردم و خوب سرمایه گذاری می کردم بعد از این  5 سال که کار کردم حداقل می تونستم 15 ملیون جمع کنم .. ولی ولخرجیم نمی زاره..

یکی از اقوام هفت هشت ماهه که خونه خودشون رو خریدن.. دوساله ازدواج کردن.. و آقا دوشغله کار می کنه.. قرار بود از طرف محل کارش خونه بدن که برای مدتی اینا بشینن توش.. بعد از سال اول ازدواج محل کارش عنوان کرد که نوبتش تا 6 سال دیگه هم نمی رسه.. تا مدتی این دو تا تو لک بودن.. اون شادی و فروغ قبلی رو نداشتن..  و بعد از دو ماه اعلام کردند که خونه خریدند.. علاوه بر این که خیلی براشون خوشحال بودم خیلی هم تعجب کردم که اگر این دو تا پولش رو داشتن چرا زودتر اقدام نکردن و چرا منتظر شدن.. اما با خانم که صحبت کردم گفت اتفاقا اصلا مبلغشون جور نبوده و اصلا حتی یک درصد هم به ذهنشون نمی رسیده که برن سمت خونه خریدن..ولی وقتی محل کار همسرش نا امیدشون کرده بوده اینا یه جورایی به بن بست رسیده بودن و زدن به دل ریسک.. خانم تمام طلاهاش رو فروخته و بیست سی ملیونی دستشون رو گرفته.. چهل پنجاه تومن هم انگار از پدر همسرش قرض گرفته بودن و روی اون مبلغ از یه بانکی وام گرفتن و دوبرابرش کردن.. پول پیششون هم بوده و همه ی پس انداز هاشونو دوتایی گذاشتن روی هم و یه خونه نقلی خوشگل خریدن..تقریبا 148 تومن تونسته بودن جور کنن.. خانم اما می گفت تا خرخره تو قرضیم.. گفتم عوضش چیزی به دست آوردین که هر کسی در این سن آرزوش رو داره.. الان دیگه هر دوشون هدف مالیشون تعیین شده است. هر دو کار می کنن تا قسط هاشون پاس بشه و خرج اضافی این وسط برای خودشون نمی تراشن.. سخته خوب.. تا مدتی باید به خودشون سخت بگیرن.. ولی هدف دارن..

کاش می تونستم برای خودم یه هدف مالی در نظر بگیرم شاید از این ولخرجی ها بیام بیرون..

نظری ندارین؟

 

پی نوشت: ضارب و مضروب چند هفته قبل رو یادتونه؟ همون که مامانش با قلدری دلم رو شکسته بود؟ دیروز بازم همون ضارب همون مضروب رو مجددا مضروب کرد.. این دفعه هم ناخواسته(اون دفعه هم ناخواسته بود ولی با توجه به رفتاری های ریسکی بچه نیاز به مشاوره داره که مادر زیر بار نمیره و فقط میگه بچه است).. یعنی مضروب رفته بود زیر میز که مدادش رو برداره این ضارب هم که یادتونه چقدر زورش زیاده محکم میز خودش رو کشیده بود جلو و خورده بود به سر مضروب.. اونم تو کلاس و موقع انجام دادن کار.. این بار دیگه محکوم نیستم که مواظب بچه ها نبودم و رفتن تو حیاط شیطونی کردن.. خودشم فکر کنم فهمیده بود این بار دیگه حق هیچ اعتراضی نداره چون بچه رو امروز نیاورد مدرسه.. ولی مادر مضروب اومد شکایت.. گفت میخوام به مادرش بگم حالا که شما به بچه ات می گی بچه است و هر کاری می تونه بکنه از این به بعد اگر دخترت بلایی سر دختر من بیاره بهش می گم اینم بزنه.. گفتم اینو به دخترت نگو.. اون مادر شعور اجتماعی نداره تو که داری.. به خاطر یه آدم بی فرهنگ تربیت بچه ات رو منحرف نکن.. پس فردا دختر تو هم یاد می گیره در مقابل مشکلاتش به دیگران حمله کنه.. بهش بگو فعلا از این موقعیت دوری کنه .. یعنی از این دختر دوری کنه و بهش بفهمون که هر کسی ارزش دوست بودن نداره(آخه این دوتا هی باهم قهر می کنن هی دوست می شن ) و برای خودش بگرده دوستی پیدا کنه که از نظر اخلاقی شبیه به هم باشن.. دعا کنید این یه هفته هم بگذره و این دو تا همدیگه رو به کشتن ندن...