گاهی وقتا فکر میکنم خوب چه لزومی داره من مثلا فلان مطلب رو بنویسم اینجا...

گاهی وقتا فکر میکنم من قبلا به یه دلیلی وب زدم و نوشتم اما الان اون دلیل تقریبا وجود نداره و من همچنان طبق عادت اینجا هستم ..

گاهی وقتا فکر میکنم کاش میتونستم یه کم مفید تر باشم..

خیلی دوست داشتم تولید کننده باشم.. حتی یه مدت به فکرش هم افتادم.. که اون یه ذره سرمایه ام رو تبدیل کنم به کارگاهی چیزی و تولید کنم.. حالا هر چیزی.. یه مدت فکر کردم بزنم تو کار آشپزخونه غذاهای خونگی.. یه مدت فکر کردم بزنم تو کار خیاطی و برم مزون بزنم. خیلی از این فکرا کردم.. از مصرف گرا بودن خیلی خسته شدم.. کارمند صرف بودن زیاد با روحیه من سازگار نیست.. دقیقا از پونزده سالگی که خودم رو شناختم میدونستم که دلم میخواد نوآوری داشته باشم و یه کار بزرگ بکنم..اون موقع ها بچه بودم و مدام در سرم فکر میکردم شرکتی چیزی بزنم و قطعه تولید کنم حتی!!!! اما الان زیاد ازین تخیل ها ندارم.. ولی هنوز اون حس نوآوری کار جدید و تولید کنندگی در وجودم زنده است و میجوشه به اصطلاح.. ولی جای بروزش نیست متاسفانه...

حالا دارم فکر میکنم اصلا خودم رو وقف کاری که افتادم توش بکنم.. به هر حال هر چی نباشه 5 سال از عمرم رو صرفش کردم ومیتونم حتی ادامه تحصیلاتم رو راحت در این زمینه بگیرم.. فعلا هم از کلاس خودم شروع کردم که تجربه اش رو هم کسب کنم تا بعدا بودجه اش برسه بزنم تو کار انبوه سازی:دی..

امروزم جلسه داشتیم خیلی از مادرا استقبال کردن.. مخصوصا که موضوع رو بهشون گفتم.. قراره کارگاه آموزشی مادر و کودک بزنیم.. اولین جلسه اش قراره فقط با حضور مادرا باشه ..به دو دلیل چون موضوع جلسه اول میطلبه که بچه همراهشون نباشه..(موضوع در مورد مسائل جنسی سن شش سالگی بچه هاست و مواجهه مادر و پدر با این موضوع) و دوم هم که مادرا رو توجیه کنیم دقیقا قراره چه کار کنیم و بعد بچه ها رو هم داخل کنیم..

تو جلسه در مورد جشن نوروز صحبت کردیم.. که چقدرم دردسر ساز شده این جشن ها برای ما..بهشون گفتم پارسال من 50 تا شاگرد داشتم بیست تومن گرفتم و باز هم کم آوردم.. امسال با وجود تورم و تعداد کم بچه ها باید 50 تومن بدید.. یا کلا قید عکس و فیلم رو بزنیم و به همون جشن اکتفا کنیم..باورتون میشه بین مادرا دعوا شد؟ و مادری که همیشه شاکی هست از همه چیز.. شروع کرد داد زدن!!! چون فکر میکرد نماینده کلاس بهش گفته بیشعور!!!! و داد زد جلوی همه بچه های شش ساله که خودت بیشعوری.. بی ادب من فوق لیسانس این مملکتم!!!!! و این برای بار هزارم بهم ثابت کرد که تحصیلات نه تنها شعور و ادب نمیاره.. بلکه در بعضی مواقع بی ادبی هم میاره!!!!! 

بماند...

حالا خیلی مشتاقم که این جلسه آموزشی رو شروع کنیم.. ببینم توانایی اداره این جلسه کارگاهی رو دارم یا نه.. امیدوارم استقبال بشه نخوره تو ذوق من!!!:دی

پی نوشت: روز های تعطیل که میشه ریحانه از بی حوصلگی میگرده برای خودش دردمیسازه.. چند وقت پیش تعطیلی ها مدااااام میومد میگفت من لبم میسوزه.. پام میسوزه.. دستم درد میکنه.. کمرم درد گرفته.. شکمم درد میکنه!!! و این روند تااااا خود غروب ادامه داشت.. تا این که اعصابم بالاخره منفجر شد و گفتم ریحانه مطمئنی درد دیگه ای نداری؟ خوب فکراتو بکن شاید یه درد جدید پیدا کردی!!!! حالا من اینو مهندسی معکوس زده بودما.. که خجالت بکش چقد الکی درد پیدا میکنی... خانوم رفته دو دقیقه بعد اومد گفت مامان حالا که فکرامو میکنم میبینم سرم هم درد میکنه!!!!!!!!!!!