اول صبح با صدای ریحان بلند شدم و تلویزیون رو روشن کردم و صبحانه رو آماده کردم. برای ناهار اصلا ایده ای نداشتم.. از دیشب خورش کرفس مونده بود.. تصمیم گرفتم برنج هم بزارم باهاش بخوریم تا شب یه فکری بکنم..

اومدم وبگردی..و وبلاگ هایی که همیشه میخونم رو باز کردم و و جواب کامنتای خودم رو دادم..

ایرادی که دارم اینه که هدف رو فقط نگاه میکنم و به حاشیه دقت نمی کنم.. میرم وبلاگ رو باز میکنم میخونم اگر نظری داشتم نظر میدم و اگر نظری نداشتم میبندم و میرم سراغ بعدی..

گاهی وقتا هم بحثی به نظرم جالب بیاد کامنت بقیه دوستان رو هم میخونم تو همون وبلاگ... تو وبلاگ دوستم اردیبهشتی که ما اردی صداش میکنیم:دی و اکثر اوقات هم بحث های جالبی رو مطرح میکنه و گاهی اوقات تامل برانگیز ،بودم و داشتم کامنت دوستانش رو میخوندم.. یکی از دوستانش یه کامنت نامرتبط گذاشته بود در مورد پیوند وبلاگش و گفته بود این عکسای رنگی رنگی چقدر قشنگه.. و خوب منم که دیوووونه اسم رنگی رنگی..:دی سریع رفتم تو پیوندش و اینو پیدا کردم...:دی

آخ که من میمیرم واسه رنگ... مجرد که بودم تنها دختری بودم تو فامیل که رنگای مختلف رو میپوشیدم.. همیشه دست روی رنگای جیغ میزاشتم و همیشه هم جیغ مامانم رو در میاوردم.. البته اکثر اون رنگا رو نمی تونستم انتخاب کنم.. چون میدونستم مامانم اینقدر غر میزنه که نمی زاره بپوشم..:( ولی خوب یادمه ایامی می شد که لازم بود مشکی بپوشم واقعا رنگ مشکی نداشتم!!! یادمه فوت یکی از آشنایان بود و خیلی هم یه هویی شده بود.. و من مانتوی مشکی نداشتم که بپوشم..!!!!!

 من مرض رنگ دارم.. درسته که دنیای اطرافم الان خیلی رنگی نیست ولی ذهنم خیلی رنگیه.. توی پاساِژ ها همیشه کنار ویترین های رنگی مدت ها محو رنگ ها میشم و در آخر با نا امیدی تمام میرم سراغ رنگ های مرده.. چون خانواده، جامعه، عرف و هزار کوفت و زهر مار یه زن سی ساله رنگی رنگی رو نمی پسنده!!!:(

این سایت رو زیر و زبر کردم و به یه عکسی رسیدم که الان دیوونه ام کرده!!! هیجان شدیدی زیر پوستم ایجاد کرده که کنترل مغزم رو دستش گرفته.. یه نیم ساعتی بدون این که تکون بخورم از جلوی مانیتور داشتم نگاش میکردم و خیال پردازی میکردم و حتی ایده میدادم که اگر اینطوری میشد قشنگ تر هم میشد. اگر اینجوری باشه محشر میشه اونجوری باشه چی میشه و خیلی چیزای دیگه..

مامانم اومده تو اتاق برام خوراکی آورده میگم مامان اینو نگاه کن!!! و عکس رو بهش نشون میدم.. میگم مامان من یه خونه این شکلی میخوااااااام!!!! مامانم گفت خوب دعا کن خدا برات جور کنه!!!!:|

ولی من تا اون موقع واقعا نمی تونم صبر کنم.. یه چیزی مثل خوره افتاده به جونم که حداقل اتاق خودم رو اینجوری کنم.. حالا اگر کفشا رو نشد اسباب بازی های ریحانه رو میشه گذاشت.. یا کتابام رو که دیگه کتابخونه ام جا نداره و تازه کتابخونه ام قفسیه و اصلا دوسش ندارم.. یا حتی میشه به همین صورت رنگی رنگی دیوارای اتاقم رو رنگ کنم!!! مخصوصا که عید هم نزدیکه:دی اصلا بدجوری تو فکرشم.. فقط نمی دونم جعبه از کجا بیارم.. یعنی حساب کردم حدود ده تا جعبه بزرگ لازم دارم و 5 یا شیش تا جعبه کوچیک.. میوه فروشی ها رو قبلا برای این که با جعبه ها بتونم گلخونه بزنم سوال کردم بهم جعبه ندادن..:(

ولی دلم میخواد یه تغییر اساسی تو اتاقم بدم.. خیلی بی روح و بی نظمه.. اتاقم یه عالمه فضای خالی داره ولی جا ندارم وسایل خودم و اسباب بازی های ریحانه رو بزارم.. حالا فکرام رو میکنم بهتون خبر میدم که انجامش میدم یا نه.. شما هم بهم ایده بدید لطفا.. بگید جعبه ها رو از کجا بخرم.. خلاصه بهم انگیزه بدید که سرد نشم دیگه!!!!:دی

 اینم عکس مورد نظر:دی

                       b1b5c42f84d115baf990f3badfd8aab4


پی نوشت: یکی از دوستان گفت خوشحالم انگار حالت بهتره که حجم نوشته هات داره میره بالا.. گفتم به شما هم بگم علتش رو.. البته احتمالا همه تون میدونید علتش رو دیگه.. این که داریم به ماه اسفند نزدیک میشیم.. بوی خونه تکونی یواش یواش و تک و توک از خونه ها میرسه.. و من بسیار بسیار خوشحالم که عید نزدیکه..بهار دوست داشتنی من.. بهار رنگی رنگی من..