نشونه است یعنی؟؟؟
نمیدونم تو این وبلاگ تا حالا حرفی از غزاله زدم یا نه..
یعنی یادم نمیاد از نادرترین موجود توی زندگیم اینجا گفته باشم..
با این حال میخوام بگم..
الان کلاس دومه..
دوسال پیش شاگردم بود..نمیدونستم چشه این دختر.. خوراکی ها رو از توی سطل آشغال بر میداشت و فوت میکرد و میخورد.. و من هم نادانسته فقط یا منعش میکردم یا دعواش..کارش به جایی رسیده بود که وقتی خوراکی روی زمین میافتاد اول نگاه میکرد ببینه من نگاهش میکنم یا نه و بعد برمیداشت از روی زمین و فوت میکرد و میخورد.. خوراکی خودش هم بلااستثنا یه چیز بود.. نون و پنیری که اینقدر کم بود روی نون دیده نمیشد و شاید یه نصفه سیب.. همیشه گرسنه بود.. همیشه میگفت خانوم گرسنمه..و من هم میگفتم به مادرت بگو خوب یه ذره خوراکی بیشتر بزاره.. با باباش صحبت کردیم.. با مامانش و اوضاع کمی بهتر شد و یه دونه ویفر موزی هم بهش اضافه شد..تا دم عید بساط همین بود.. روز آخر عید که بچه ها طبق معمول گریه میکردند اون زجه میزد.. مامانش اومد و دید گریه اش رو.. گفت همه گریه کردن یا این فقط؟ گفتم همه گریه کردیم.. بعد از عید دیگه نیومد و من دیگه ندیدمش..
سال بعد فهمیدم اون مادر اصلا مادر خودش نبوده و نامادری بوده که غزاله و برادر دوقلوش رو و برادر بزرگترشون رو بزرگ کرده.. الان حتما همه میگید وای وای نامادری بوده پس بچه رو گرسنگی میداد..نه؟
بله منم هیمن فکر رو میکردم..
تا وقتی که فهمیدم نخیر ایراد از پدر عوضیش بود که اصلا خرجی به این ها نمیداد.. مادر اصلی غزاله وقتی دختر و پسر دوقلوش یک ساله بودن و برادر بزرگترشون سه ساله اینا رو گذاشت و رفت.. یعنی پدره طلاقش داد ..و این زن اومد و این سه تا رو بزرگ کرد.. تا دوباره ساز ناسازگاری رو پدره گذاشت که میخواد این یکی رو هم طلاق بده!!!! حرفش هم این بود که زنم امروزی نیست..
پدره سه تا بچه های خانوم اولی رو فرستاد شمال پیش مادرش و بچه ی آخری رو که مال همین زن بود پرت کرد تو دامنش و وقتی مادره بهش گفت نمیخوام بچه رو باید نگه داری گفت اگر بزاریش پیش من اینقدر کتکش میزنم تا بمیره!!! و اونم ناچارا بچه رو با خودش برد..
تا اینجای داستان رو دوستان قدیمی و اونایی که وبلاگ قبلیم رو میخوندن میدونن..
و حالا ادامه داستان..
مادره میره دادگاه تهران شکایت میکنه.. مرده میبینه داره به ضررش تموم میشه یه خونه ته یه محله گم نام بیرون شهر براش میگیره و اونو بچه اش رو میبره اونجا و به معنای واقعی زندانی میکنه..
قابل ذکره که مادر و پدر این مرد نامبرده هم طلاق گرفتن از هم و مادرش دوباره ازدواج کرده.. پدر اصلیش هم سال های سال زندانی بوده.. و درست وقتی از زندان آزاد میشه زندگی زن و مرد قصه ما هم آشوب میشه..
بماند..
یه روز خود مرده با پدر اصلیش میرن سروقت زنه و تا میخوره دوتایی کتکش میزنن.. که از شکایتش صرف نظر کنه.. هیچکدوم از همسایه های نامردش هم نمیرن کمکش..
زنه از دستشون جون سالم به در میبره.. و میره دادگاه همون شهر شکایت و پرونده تشکیل میده .. مرده میفهمه این زن مثل اون یکی پپه و گلابی نیست بی هیچ حق و حقوقی بزاره و بره به همین خاطر دیگه سمتش آفتابی نمیشه.. البته لازم به ذکره که فقط یارانه خودش و بچه اش رو میریخته به حساب زنه مثلا برای خرجی..
دادگاه بهش میگه چون دادگاه تهران داره پیگیری میکنه دادگاه ما کاری نمی تونه بکنه و باید صبر کنه ..
اونم پیگیر میشه از طریق تهران..تهران مرده رو مقصر نمی دونه و میگه چون یارانه رو داره بهت پرداخت میکنه پس داره بهت نفقه میده!!!!!!!!!!! نود هزارتومنم شد نفقه بچه و زن آخه؟
بماند...
دادگاه شهرشون به خاطر کتک کاری ها یک ملیون و هشتصد تومن برای دیه میبرن.. که فقط یک ملیونش رو میتونه از مرده بگیره.. و مرده متواری میشه ناکجا آباد..
و مرده برای این که بگه پولی نداره که نفقه بده ماشینش رو به نام پدر اصلیش میزنه و ازقضا که پسر کو ندارد نشان از پدر و اینا.. پدره هم ماشین پسره رو میفروشه و پولش رو به جیب میزنه و الفرار...
زن تنهای قصه ما میمونه و حوضش با یه پسر بچه.. خونه هم در گرو دو.. لته فعلا.. تا این بتونه طلاق نامه بگیره و اونا یه خاکی به سر بریزن...
تنها راهی که الان جلوی پای این خانم هست اینه که طلاق غیابی بگیره.وقراره این هفته دنبال طلاقش بره.. خدا کنه بتونه و موفق بشه.. براش دعا کنید از دست این دیو هفت سر نجات پیدا کنه با این قوانین مسخره و پر از ظلم و جور...
پدر و مادرش بالای هشتاد سالشونه و هیچ کمکی نمی تونن به این بنده خدا بکنن.. هیچ تخصص و هیچ تحصیلاتی نداره که بتونه سر کار مفیدی بره.. و از همه بدتر تو شهری هست که کار برای زن کم گیر میاد. و این خانم فقط با همون ماهی نود هزار تومن داره گذران زندگی میکنه.. با ترس از همسرش که مبادا بیاد یه شب سرش رو ببره بزاره رو سینه اش و هر شب در رو هزار قفل میکنه..
خوب مدیر ما آدم پیگیری هست.. شماره این خانوم رو داره و هر از چند گاهی بهش زنگ میزنه و حالی ازش میپرسه.. اونم شرح ماجرا میده..
و انگار که خواهر مرده هم طلاق گرفته و الان خواهر و برادر باهم زندگی میکنن...
نمیدونم...
احساس میکنم خدا این خانم رو نشونه ای برای من گذاشته که هر وقت اینقدر نا امید و ناچار میشم حرفش میشه و سر راهم سبز میشه.. یعنی امکان نداشته من حالم خراب بشه و یهو حرفی از این خانم پیش نیاد.. و من مدام تو فکرم وول نخوره که اگر منم پشتیبان نداشتم.. اگر منم یه شوهر دیوونه داشتم که حاضر به طلاق نبود و هنوز که هنوزه درگیر طلاق بودم.. اگر کارم رو نداشتم.. اگر و هزاران اگر دیگه.. و ناخودآگاه دستم بالا میره برای شکر همه داشته ها و حتی نداشته ها..
هر کی این متن رو خوند برای زن قصه مون که تنهاست و پشتیبانش فقط خداست دعا کنه.. بتونه طلاقش رو ازون مردک بی لیاقت بگیره و بتونه کاری درخور شانش پیدا کنه و در آخر مردی از جنس خودش پاک و مهربون پیدا کنه که با تمام وجود قدردان خودش و پذیرای بچه اش باشه و طعم خوشبختی رو حس کنه..
و یه دعای دیگه هم بکنید برای همه زن های تنهای سرزمینمون.. که فقط خودشونن و خدای خودشون و دنیای متلاطم و بیرحم..
پی نوشت: از غزاله نپرسید.. چون نه من و نه نامادریش نمیدونیم تو کدوم خونه ای ازین دیار سرش رو روی زانوهای کوچولوش گذاشته وداره هق هق گریه میکنه برای دو تا مادر دلسوزی که به زور ازش گرفتن.. از آخرین روز اسفند سال 90 تا الان هر وقت اسم غزاله میشنوم ته دلم آشوب میشه و یاد اشکای بیقرار چشماش میافتم که چطور ظلم روزگار و فریاد میزد و من احمق نمیشنیدم و ناخودآگاه دلم میلرزه برای دستای کوچولوش و نگاه غریبش... خدایا برای همه زن های تنهای این سرزمینم دعا کردم.. یادت نره که غزاله کوچولوی من تنها تر از مادر و نامادریشه.. دستشو ول نکن به خودت سپردمش...