ماجراهای برد کوچولو
روز مادر ، روز زن ، و تولد حضرت فاطمه مبارکتون باشه. کادو هایی رو هم که گرفتید نوش جونتون باشه:دی
ما هم امسال یه کاردستی از دختری هدیه گرفتیم که تو پیش دبستان خودم یادشون داده بودم درست کنن و به مادرشون هدیه بدن:دی تازه اونم هی میگفت من اینو دوستش دارم.. نمی خوام به تو بدمش!!!!!!
بماند...
چقدر روز ها طولانی شده .. چقدر گرم شده.. الان اینجوریه خرداد و تیر و مرداد قراره چه جوری باشه؟
تو خونه ی ما که دیگه توان نشستن نداریم.. کولر روشن کردن هم یه خورده ضایعه پیش همسایه ها آخه ..
عرضم به حضورتون که به سرمون اومد از اونچه که می ترسیدیم..
من همیشه اینایی که سگ تو خونه نگه می دارن رو نمی فهمیدم. یه همسایه دو سه سال پیش داشتیم که یه سگ از این پشمالو قد کوتاها داشت که همیشه ی خدا واق واقش از پشت در شنیده می شد و اعصاب خورد کن بود. مخصوصا که میدیدم تو این دوزار باغچه رو به روی خونمون کارشو انجام می ده دیگه اعصابم بیشتر خرد می شد و می گفتم کسی که دوست داره سگ نگه داره مخصوصا تو جامعه ای که اکثریتشون سگ رو حیوون نجس می دونن باید ملاحظه ی جامعه رو بکنن. و سگ رو آزاد نزارن هر جا خواست پی پی کنه..تا این که مقررات وضع شد نگه داشتن هر گونه حیوانی در آپارتمان ممنوعه..و اونا هم مجبور شدن برن از اینجا
عیدی شمال هم که رفته بودیم دیدم یه سگ دست آموزی درست همونجایی که بچه ها توی آب بودن هی پوزشو میکرد تو آب و دستشو می کرد تو آب و خلاصه آب بازی می کرد و ریحانو کلا از اون منطقه بردم ..
اینا رو گفتم که بدونید چقدر حساسم به این موجود. البته بگم در عین حال هم به موجودیتش احترام می زارم و هیچ وقت راضی نشدم که به بهانه ی ولگرد بودن سگ ها اون ها رو بکشن و موجودیتشون رو ازشون بگیرن و این آدم های این جوری رو هم سرزنش می کردم. و معتقد بودم با هزینه ی کمی می تونن این سگ ها رو سامان بدن و از تو شهر جمع کنن. و حتی سگ های گرسنه رو که می دیدم سعی می کردم براشون غذایی تهیه کنم و کسانی که گربه ها و سگ های خیابونی رو تحت حمایت میگیرن و براشون غذا به محل زندگیشون می برن تحسین می کردم.
حالا چی سرم اومده؟
این چهارشنبه خوشحال و خرسند که بهاره و شکوفه ها درومدن و چقد کیف کنیم و اینا رفتیم ولایت مادری. در بطن ورود متوجه شدیم که یه توله سگ ته حیاط وصله !!!!
اینقدر کوچولو بود که به سختی می تونست تعادلش رو نگه داره. البته این عدم تعادلش یه خورده هم به خاطر سوء تغذیه ای که داشت بود. قضیه رو داداشم تعریف کرد .. که وقتی رفته بوده تو کوه و صحرا گردش این طفلی رو در حال احتضار پیدا می کنه که دیگه نفس های آخرش رو داشته می کشیده. سریع اطراف رو می گرده ببینه مادرش کجاست. صاحب داره یا نه. از محلی های اونجا هم می پرسه همه اظهار بی اطلاعی می کنن و میگن صاحب نداره( و برام سواله که چقدر بشر می تونه بی رحم باشه.. حتی نکرده بودن یه تکه نونی یا یه جرعه آبی به این طفلی بدن. ترسیدن پاگیرشون بشه) . هیچی دیگه داداشم که دلش نمیاد یه مورچه رو له کنه و علی رغم ظاهر خشنش دل رحیمی داره حیوون رو می پیچه تو گونی و میاره خونه و براش شیر میریزه تو ظرف. اون طفلی هم یواش یواش جون می گیره. حالا داداشم از من نسبت به فضله این حیوون حساس تره. و تمام تلاشش رو می کرده که این حیوون فضله اش رو یه جای دور از دسترس بریزه.. ولی خوب هر چی باشه بازم نمی تونه همیشه کنترلش کنه که.. داداشم می گفت موندم حیرون و ویروون. دلم نمی گیره وقتی توی باغه ولی دلمم نمیاد به امون خدا ولش کنم..اینقدر دستاشو شسته بود که دستاش پوست پوست شده بود!!!!!.. به شدت هم بامزه است توله سگ!!!!!! یه کارایی میکنه به قول داداشم جاشو تو دلت باز میکنه.. یه بار مامانم رفته بود دعواش کنه که چرا دستشویی تو باغ کرده بعد از دو سه دقیقه دقت کردیم دیدیم داره بچه گانه باهاش صحبت می کنه و با چوب نازش میکنه(از دست زدن بهش فراریه خوب) و باهاش بازی می کنه!!!!!!!! روز اول از دیدنمون خیلی ذوق مرگ شده بود و مدام روی کفشامون ولو میشد که باهاش بازی کنیم و پاچه هامون با دستاش میگرفت و گاهی هم گاز می گرفت. ما هم که جیغ می زدیم و فرار می کردیم و چوب بر میداشتیم دنبالش می کردیم که دنبالمون نیاد. از بسته شدن هم به شدت بدش میاد.. هر کاری میکنه که طنابو باز کنه.. یاد گرفته بود چطوری سرشو از توی طناب بیرون بکشه.. این آخریا که محکم تر می کردیم طنابو یاد گرفته بود با دندونای کناریش گاز می زد طنابو پاره می کرد !!!!
خلاصه این هفته حتی از تو خونه دلمون نمی گرفت بیرون بیاییم. تو باغ که اصلا و ابدا!!!! هر جا قدم میزدیم همش فکر می کردیم که این بچه اونجا ها راه رفته و ممکنه یواشکی دستشویی کرده باشه..
داداشه هم بهش وابسته شده عجیب... قربون صدقه اش میره حتی!!!!! هرچی هم میگیم یه صاحبی چیزی براش پیدا کن گوشش بدهکار نیست. معلومه که دلش نیست از دستش بده.. بهش میگیم حداقل ببرش واکسن بزن قرص انگل بده بخوره و ببرش دکتر مریضی چیزی نداشته باشه .. تنبلیش میاد.. بساطی شده دیگه..
روز اول مامان می گفت ولش کن بزار بره.. دیگه روز آخر خودشم انگاری دلش به حالش می سوخت.. می گفت یه خونه بیرون باغ براش درست کن همون بیرون باشه..
نظریه های مختلفی در مورد مادرش در خانواده شکل گرفته بود.. یکی می گفت مادرشو موقع رد شدن از خیابون ماشین زده.. یکی می گفت مادرش رو کشتن.. پسر خاله ام می گفت اینایی که سگ دارن وقتی توله دار می شن اگر دو تا باشه توله اشون (در واقع چند تا باشه دیگه) یکیشو نگه می دارن (احتمالا اونی که درشت تره و خوشگل تره دیگه) و بقیه رو می برن ول می کنن بیابون تا اون یکی شیر خوب بخوره و قوی بشه. این نظریه آخر واقعا از همه دردناک تر بود. نه؟
امروز اینقدر من و مامانم غر زدیم و من به داداشم گفتم بی مسئولیتی و یا نباید قبولش می کردی یا حالا که قبولش کردی در مقابلش مسئولی و این طفلی هنوز نه خونه ای داره نه مکان ثابتی داره و نه جای دستشویی کردن ثابتی داره و فقط غذا خوردنش نیست که باید به این چیزا هم بها بدی که بالاخره راضی شد رفت یه گوشه انتهایی باغ براش با بلوک یه لونه کوچولو درست کرد و به در بیرون بندشو وصل کرد که از سوراخ کنار در بتونه بره بیرون کارشو بکنه و بیاد تو لونه اش.. یادتونه که گفتم از بسته شدن به شدت بدش میاد؟ وقتی بسته بودش به در هر کاری کرد نتونست خودشو باز کنه.. با طنابه درگیر شده بود حسابی.. واسش غرولند می کرد و خط و نشون می کشید و گازش می گرفت و میکشیدش و داد و بیداد راه انداخته بود حسابی.. آخرشم دید نمی تونه انگاری قهر کرد و رفت تو لک.. لونه اش که آماده شد رفت توش خوابید و هرچی هم صداش میزدیم بهمون بها نمی داد.. باهامون بازی نمی کرد و کلا قهر بود.. که دیگه ما برگشتیم تهران..
دلم ولی برای شیطونی هاش تنگ شده.. میدونم که اینجوری با حساسیت های ما بیشتر عذاب می کشه و دلم میخواد یه خانواده خوب پیدا کنه.. ولی از یه طرفم اون انس و الفتی که بین اون و داداشم برقرار شده بود رو که می دیدم می دونم به این راحتیا راضی نمی شه بده به کسی..
اصن یه وعضی شده ... همه مون تو دوراهی سختی گیر افتادیم.. حالا اگر یاد بگیره فقط یه جای ثابت دستشویی کنه قابل تحمل تره.. ولی تو نت که سرچ کردم نوشته بود حتی سگ های خونگی هم بعد از چند سال تربیت بازهم خطا دارن و ممکنه جاهای ممنوعه دستشویی کنن.. یعنی تربیتشون نسبی هست..
ولی واقعا موجود باهوشیه.. همون روز اول که رفته بودیم خیلی تو دست و بالمون می چرخید و چون پاچه مونو گاز می گرفت ریحان ترسید..و گریه افتاد ، داداشم برای تنبیه یه چوب دستش گرفت و دوبار زد به زمین .. دیگه هر وقت میخواستیم از خودمون دورش کنیم یه چوب می گرفتیم دوبار که می زدیم زمین ازمون فاصله می گرفت.. با یک بار حرکت رو یاد گرفته بود.. جالب بود برام.. لونه رو که داشتیم می ساختیم اول از بلوک های مجزا می ترسید. بعد که سر هم کردیم یه خورده نگاهش کرد و رفت توش ولو شد.. هی گوشه کنارش رو بررسی می کرد و طبق خواسته خودش زیر و زبرش می کرد تا مورد دلخواهش بشه..داداشم میگفت ببین.. حالا اگه مرغ بود.. باید یه هفته به زووووور اون تو جاش می کردی و اونم فرار می کرد تا بعد از یه هفته بالاخره حالیش بشه اونجا مخصوص اونه!!!!:دی
فکر میکنم همین موارده که انسان های تنها رو راغب میکنه از بین حیوون ها سگ رو برای همدم انتخاب کنن. تربیت پذیری زود هنگامش مخصوصا وقتی توله است. و این که نسبت به بقیه حیوونا بامزه کاریش بیشتره.. ولی خوب .. نجاست بدن و فضله اش چیزی نیست که فقط در اسلام گفته شده باشه.. یه چیز ثابت شده است از نظر علمی .. که پاک کردنش محاله..
عکسشو احتمالا بزارم اینستا.. اینجا حوصله ام نمی شه.. واقعا عکس گذاشتن تو وبلاگ پروسه طولانی هست..
راستی ریحانه هم خیلی دوسش داشت. ولی چون به زور خودشو تو پاچه آدم جا می کنه و پای آدم رو به عنوان اسباب بازی در نظر می گیره و یهو گاز می گیره ازش ترسیده و زیاد جلوش نمیره. هر وقت بسته است میرفت می دیدش ولی وقتی باز بود جرات نمی کرد بره نزدیک.. بعد این دفعه آخر که بستیمش و نتونست خودشو باز کنه و قهر کرده بود و غصه از کل هیکلش می بارید، ریحان رفته بود باهاش درد و دل می کرد.. بهش میگفت اینجا خونه توئه برد جون.. ما هم اون جا خونمونه تو می تونی از اینجا مارو ببینی.. منم بابام یه جای دیگه زندگی می کنه!!!!! ما پیشتیم و دوستت داریم.. (بهش گفته بودم که این سگه مامانشو گم کرده و تنها مونده..و حیروون مونده بودم که چه تطبیقی داده بود با باباش..!!!!)